November 2010 | August 2010 | July 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




August 2, 2010  
 
 
خون دلی که برای ایران می خوریم

این بهترین چیزی بود که در باره محمدنوری خواندم. یاد نادر ابراهیمی آن را گرم و جانبخش کرده است و زنده. ابراهیمی اعجوبه ای بود. نوری عاشقی آوازه خوان. ایران هر دو را جاودان کرده است:

سیف الله داد مدیر مرکز سینمایی باغ فردوس بود. روزی گفت: بیا برای دانشجویان درس بده. در باره موضوع درس مشورت کردیم. قرار شد ادبیات نمایشی درس بدهم. یک ترم شاهنامه و یک ترم هم مثنوی...هنوز گرمی و صفای ان روزها دز ذهنم زنده است. شادمهر راستین و پیمان قاسمخانی و بهاره رهنما و شهره لرستانی و...دانشجویان همان روزگار بودند...معلم ها هم دیدنی بودند. نادر ابراهیمی و مسعود کیمیایی و ژاله اموزگار.

.کلاس تمام شده بود. منتظر ماشینم بودم! نادر ابراهیمی گفت: تو محمد نوری را می شناسی؟ گفتم از نزدیک نه. اما صدایش را دوست دارم. پرسید: کدام صدایش! گفتم: ان که می خواند:
ما برای ان که ایران گوهری تابان شود.
خون دلها خورده ایم...
نادر ابراهیمی لبخند زد. نظرت در باره شعر چیه؟
بی نظیرست
گفت: من با محمد قرار دارم. دوست داری باهاش اشنا بشی، یه چای هم می زنیم! گفتم : حتما
گفت: شاعر اون شعر را می شناسی
نه.
شاعرش منم. اما وقتی این شعر را می سرودم. در پوست خودم نبودم. قلبم لبالب از آتش بود و چشمانم پر از اشک. باور می کنی؟ فریاد می زدم و شعر بر زبانم می جوشید...اصلا اول تمام شعر را با آواز و فریاد خواندم. برای نوری هم خواندم. من شش دانگ صدا را دارم. منتها صدایم خام است...نوری رسید.
گرم و پر مهر دیده بوسی کردیم. در گوشه باغ فردوس نشستیم. 

ان روز هم نادر ابراهیمی شعر را از بر خواند و هم نوری با آواز..
شعر و آواز پا به پای هم می آمدند. موسیقی صدای نوری و واژگان نادر ابراهیمی..
شعر شناسنامه نادر ابراهیمی هم هست. نویسنده ای که با طبیعت و با باد و باران و توفان و آتش و کوه آشنا بود
ما برای نوشیدن شورابه های کویر چه خطر ها کردیم
ما برای بوییدن بوی گل نسترن چه سفر ها کردیم
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفر ها کردیم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها چه خطر ها کردیم
و صدای رهای نوری در باغ فردوس..
ما برای آن که ایران گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم..
پاییز بود و هر برگ چناری مثل گلی سرخ یا زرد و قهوه ای می درخشید..صدا در لا به لای برگ ها و همراه با قامت درختان اوج می گرفت..شعر نادر ابراهیمی در واقع مشخصات شناسنامه ملت ایران بود. داستان رنج ها و خون دل خوردن ها و جستجوگری های بی امان.. حکایت همچنان باقیست و شعر ابراهیمی و صدای نوری چراغ راه ماست....

برگرفته از: مکتوب مهاجرانی