July 2009 | June 2009 | May 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




June 23, 2009  
 
 

آنها که تحمیل کردند و آنها که تحمل کردند

این روزها گذشته از «گفتگو»هایی که در بالا وجود دارد درگیریهای کلامی بین مردم هم زیاد است. ظاهرا بین طرفداران احمدی نژاد و طرفداران موسوی. برای ما مردمی که فرهنگ شنیدن صدای مخالف بینمان رواج ندارد و کمتر نهاد یا فردی در تولید چنین فرهنگی می کوشد مسلما آسان نیست که بشنویم کسی حرفی غیر از حرف ما می زند. داغ می کنیم. خودم هم اولیش. از روی چیزهای که در وبلاگها مختلف می خوانم می توان حدس زد که مردم چگونه در پی همین جدالها دو دسته شده اند. یک موردش اینجا.

 دو دسته شدن مردم به لحاظ سیاست شاید به خودی خود چندان مهم نباشد چرا که در همه کشورها اختلافهای سیاسی هست. چیزی که مهم است اینست که این دو گروه دشمن هم شده اند و خودی و غیرخودی می کنند. خیلی جاها می خوانم که موسوی با نپذیرفتن شکستش باعث شد مردم دودسته شوند. اما من فکر می کنم این دودستگی مردم و این شکافی که بینشان ایجاد شده سابقه ای طولانی تر از این انتخابات دارد. این انتخابات فقط باعث شد این حقیقت عریان شود. خودی و غیر خودی کردن و فرق گذاشتن بین آدمها بر اساس همین قضاوت و حتی گاه محروم کردنشان از حقوقی مثل دستیابی به شغل یا ورود به دانشگاه سالهاست که در روح و رفتار و گفتار ما ریشه دارد. خود من در این چند سالی که فرانسه زندگی می کنم بارها به خاطر حجابم مورد چشم غره و رو ترش کردن و محل گذاشته نشدن هموطنانم واقع شدم. تازه اگر به وضوح به من نمی گفتند که جاسوس جمهوری اسلامی هستم. هر چند که من به این افراد حق نمی دهم که چنین رفتاری با من داشته باشند اما می فهمم که دیدی منفی به حجاب من داشته باشند و من را از خودشان ندانند. چون خود من هم دیدی منفی نسبت به کسانی دارم که شبیه آنهایی هستند یا عین کسانی با من حرف می زنند که از دوره راهنمایی تا پایان لیسانسم یا به جوراب سفیدم گیر دادند یا به آستین بی مچ مانتوام یا هر بار که آدم را جایی می دیدند سرتا پایمان را جوری نگاه می کردند که انگار معلم دانش آموز خاطی را. شکل این آدمها و استدلالشان همیشه تحقیر شدنم را برای من تداعی کرده است. هر چند که سعی خودم را می کنم اما سخت می توانم دید خوبی به این آدمها داشته باشم. برای من فقط تحقیر است اما برای دوستم که در گزینش دبیری رد شده بود چون چادری نبوده، پایمال شدن حقش. و آن خانمی که من را بخاطر حجابم اخ و تف می داند شاید با دیدن من یاد مساله دردناکتری می افتد. اینها مثال های کوچکی هستند برای اینکه بگویم ما مدتهاست دو دسته شده ایم. دسته ای که تحمیل کرد و دسته ای که تحمل کرد. اما به این عریانی نبود و فرصتی برای «گفتگو» راجع به آن نبود که به این وضوح خودش را نشان دهد. مونولوگ بود اما دیالوگ نه. چرا که یک گروه اکثر قریب به اتفاق وسایل ارتباطی را داشت و حرفش را می زد اما گروه دیگر نه. حتی در همین گفتگوهای بین فردی هم باید دقت می کرد که طرف خودی باشد که مبادا به خاطر زدن حرف مخالف فردا برایش دردسر درست شود. مگر اینکه پشتش گرم بود و خیالش راحت که دردسری برایش درست نمی شود یا پی هر نوع دردسری را به تنش می مالید.

آدمها برای اینکه حس کنند وجود دارند احتیاج به حرف زدن و عمل در فضایی عمومی دارند. این را یکی از محققین ارتباطات فرانسویبه خوبی نشان داده. و در ضمن گفته است فضای عمومی، نه در خانه و بین دوست و آشنا. اصلا یک شرط برای اینکه انسان احساس کند «وجود دارد»  اینست که حرف بزند و ببیند که شنیده می شود. وقتی دو طرف دعوا به یک اندازه اجازه و حق حرف زدن و شنیده شدن داشته باشند هر دو به یک اندازه احساس «آدم بودن» می کنند. این حس آدم نبودن و به حساب نیامدن یک دسته را بگذاریم کنار اینکه ما هیچ وقت فرهنگ گوش کردن به حرف مخالف را در جامعه مان نپرورده ایم. همین می شود که همین که وقتی کسی به آرامی گفت شمایی که صلاحیت شورای نگهبان در قضاوت راجع به انتخابات را رد می کنید بی جا کرده اید که اصلا نامزد همین انتخابات شده اید، طرف داغ می کند و داد و قال راه می اندازد. تو گویی که سالها خفگی را باید سر گوینده خالی کند.

*برگرفته از وبلاگوار شادی ضابط
 

 
 
June 14, 2009  
 
 

متن زیر را از طریق همخوان های گوگل خوان دریافت کرده ام. خوب است همه در باره «چه باید کرد؟» صحبت کنیم:

چه باید کرد؟

اوّل عصبانی نباشیم تا بتوانیم فکر کنیم.

دوّم، نباید به سمت فضای امنیّتی رفت. مجاهدین خلق اوائل انقلاب این راه را رفته اند. وقتی ردّ صلاحیّت شدند اوّل تظاهرات کردند بعد خشونت کردند بعد که راههاشان بسته شد گفتند هر پنج نفری خودشان هماهنگ شوند و فضا را نا امن کنند تا جمهوریّتی نماند که رییس جمهوری داشته باشد تا وقتی که کوتاه بیایند. آن طرفی ها تا پای همه جایش ایستاده اند - از خشونت راه به جایی برده نمی شود، مردمش هم نیست. میر دعوت به آرامش کرده و انا لله خوانده که حافظ آرای ماست. 

سوّم، همه گوشمان به میرحسین. دهن به دهن کنید هر حرف میر حسین را مثل هر اعلامیّه امام. میرحسین رسانه ندارد. حرفش را به گوش همه برسانید. ولایت میر. مواظب شایعه ها هم باشید. نقل قول از کسی بپذیرید که آشنا است. دروغ است که فردا کوچه میرهادی ساعت 12:30. حرفهای میر بوی خودش را دارد. الله اکبرهای شبانه فکر او بود. تجمع کوچه فلان فکر او نیست. میر دعوت به آرامش کرده و انا لله خوانده که حافظ آرای ماست. 

چهارم، نا امید نشوید. این صدای اعتراض نباید خاموش شود. یک صدای رسمی مخالف در داخل حکومت ایران در حال به دنیا آمدن است. بگذاریم با ارامش و حمایت راحت زایمان کند. این صدا نباید خاموش شود. دسته بندی در بدنه قدرت تازه درست و حسابی در حال شکل گرفتن است. یادتان باشد اکثریّت مجلس خبرگان به هاشمی رفسنجانی رای داد. خیلی از نمایندگان اصولگرا به احمدی نژاد رای ندادند. قالیباف و رضایی هم پشت احمدی نژاد نبودند. این انتخابات بلند گویی شد که صدای مخالف در درون نظام سیاسی ایران بلند شود. هدف همه ما باید نهادینه شدن صدای مخالفی که برانداز هم نیست در متن نظام سیاسی ایران باشد. طولانی تر از نتیجه این انتخابات فکر کنید. هر ایرانی از امروز باید رسانه حزب شود. بین خودمان دهن به دهن باید قرار شعارهای شبانه بگذاریم. دهن به دهن بین خودمان بیانیّه چاپ کنیم و در و دیوار اداره بچسبانیم. دهن به دهن بین خودمان روزنامه اینترنتی درست کنیم پرینت کنیم و بین مردم پخش کنیم. شبها سر راه اداره خبرهای پرینت شده را زیر در پارکینگها پخش کنیم. سبز بپوشیم. ایمیل لیست بسازیم. کانالهایی بشویم برای رساندن پیام میر به مردم.

پنجم، آرامش نشانه عدم اعتراض نیست. باید تلاش کنیم اعتراضمان به نحوی باشد که بهانه قلع و قمع ندهد. به سمتی برویم که یک صدای مخالف قوی مثل همه کشورهای دنیا از داخل حکومت شنیده شود. هر چه این صدا به مرکز قدرت نزدیک تر باشد قدرتش برای پاسداری از حقوق پشتیبانانش بیشتر میشود. سعی نکنیم با قدرت قهر کنیم. و این معنی اش سکوت نیست.

پنجم، فکر نکنید فقط ایران پر از ظلم است. یادتان باشد جورج بوش هم در مقابل ال گور با تقلب انتخاباتی برنده شد. یادتان باشد جورج بوش هم با دروغ گفتن و سو استفاده از منابع حکومتی در انتخابات میان دوره ای برنده شد. به اینها فکر کنید شاید کمتر احساس بدبختی کنید. 

ششم، آنها که خارجید هماهنگ شوید. از دولتهایمان توقعات مشخص داشته باشیم. مثلا اعتراض رسمی به سفرای ایران به عدم شفافیّت و محدود کردن اعتراض یک نماینده مطرح مردم. مثلا ممنوعیّت سفرهای خارجی رییس جمهور تا زمانی که وضعیّت انتخابات روشن نشده است.

هفتم، دروغ را باور نکنید. حتی اگر به چه بزرگی باشد