March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




November 28, 2008  
 
 

شک نمی کنیم تا سنگ نشویم

در باره شاهزاده جعلی سنندج

رضا مرادی غیاث آبادی

مدتی است که مسافران شاهراه ساوه به سلفچگان در حاشیه راست جاده، پرچم‌های سبزرنگی را می‌بینند که در اطراف یک صندوق بزرگ پول برافراشته شده‌اند. می‌گویند که فلان کسی خواب دیده و بعد پیکر سالم امامزاده‌ای را در تابوتی سبز پیدا کرده‌اند. می‌گویند اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً سنگ می‌شود. الحمدالله که ما شکّ نکردیم و سنگ نشدیم.

از دیروز نامه‌های فراوانی به دستم می‌رسد که کسانی با شوق و ذوق خبر کشف جسد سالم و مومیایی‌شدهٔ یک پادشاه باستانی در شهر سنندج کردستان را بازگو می‌کنند و یا در باره آن پرسش‌هایی را پیش می‌کشند.

می‌گویند که پادشاه با زیورافزار و اشیای زرین و جواهرات فراوان در تابوتی از جنس سرب و طلا، صحیح و سالم دراز کشیده و کتیبه‌هایی طلایی «به زبان میخی» بر سینه و شرمگاه او نهاده شده است. همچنین می‌گویند که «کارشناسان» قدمت آنرا سه هزار سال برآورد کرده‌اند اما می‌خواهند خبر این کشف بزرگ را درز بگیرند تا بتوانند یواشکی آنرا «آب» کنند. در این اخبار هیچ اشاره‌ای به نام آن «کارشناسان» و نیز منبعِ معتبرِ منتشرکنندهٔ خبر نشده است. احتمالاً در آینده هم خواهند گفت که اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً دشمن ایران و همدست کسانی است که میخواهند پادشاه را «آب» بکنند. 
فیلمی نیز از این کشف بزرگ در اینترنت منتشر شده است. آنچه که در این فیلم دیده می‌شود، «پیکر صحیح و سالم» نوجوان زنده‌ای را نشان می‌دهد که او را همچون شاخ شمشاد در نقش پادشاه باستانی در جعبه‌ای چوبی خوابانده‌اند. هیچ اثر و نشانه‌ای از عناصر مومیایی یا حتی مومیایی خشک و بازماندهای جانبی آن دیده نمی‌شود. همچنین هیچ اثری از تحلیل عضلات، شکاف و بخیه، فراگشت پوستی، حفره‌های غدد، اندودهای منخرین و منافذ به دیده نمی‌آید.
بدن پسرک نگون‌بخت را برهنه کرده و سپس پوستش را رنگ‌مالی کرده‌اند. سپس چند ورق حلبی همراه با خط‌خطی‌هایی بی‌معنا و ناخوانا را بر سینه و شرمگاهش گذاشته‌اند. با چند تکه کاموا برای بدن بدون موی پسرک، سبیل چخماقی و ریش انبوه شاخدار درست کرده‌اند و یک نیم‌تاج پلاستیکی که در جشن تولدها بر سر بچه‌ها می‌گذارند و فیلم می‌گیرند، بر سرش نهاده‌اند و فیلم گرفته‌اند. مقداری تیله‌ و منجوق پلاستیکی هم در دوروبرش چسبانده‌ و ریخته‌اند تا گنجینه همراه پادشاه تکمیل‌تر و پرارزش‌تر شود. البته جای شکرش باقیست که به پسرک معصوم اجازه داده‌اند لااقل تُنُکه‌اش را از پایش در نیاورد.
سی- چهل سال پیش در باغ وحش تهران دعوایی شده بود میان دو نفر از کسانی که با ورق‌های بازی شگردی را اجرا می‌کردند و پولی از شرط‌بندی به دست می‌آوردند. دعوا بر سر این بود که یکی از آن دو نفر، تازه‌کار و ناشی بود و مهارت کافی برای پنهان‌کردن اسرار و شگردها نداشت. ناشیگری او، خشم و خروش طرف حرفه‌ای‌تر را به همراه داشت که ادعا می‌کرد دستش لو رفته و بازارش کساد شده است.

در اینجا نیز جاعلان حرفه‌ای آثار باستانی که پیش از این نمونه‌هایی بسیار حرفه‌ای و شگفت‌انگیز (همچون مومیایی «رودوگونه» دختر خشیارشا) را همراه با کتیبه‌ای از طلای واقعی ساخته بوده‌اند، حق دارند به دعوا با سازندگان چنین تابوت و پادشاه مسخره و ناشیانه‌ای بپردازند که بازارشان را کساد خواهد کرد.

ما امروزه اگر از خیلی جهات عقب‌افتاده باشیم، دستکم از نظر جعل و تاریخ‌سازی یکی از پیشرفته‌ترین‌ها هستیم. اشیای جعلی باستانی که ما می‌سازیم- الحق و الاتصاف- هیچ کمبودی در قیاس با نمونه‌های خارجی ندارند. حیف است که به این سادگی اعتبار و سابقه درخشان صنف محترم جاعلان و تاریخ‌سازان در میان همکاران عزیزشان از بین برود.

د
ر زمینه تاریخ‌سازی و مناسبت‌سازی، نه تنها کمبودی نداریم که پیشتاز جهانیان هستیم. از این جهت می‌توانیم به خود ببالیم. چرا که هیچ ملتی تاکنون نتوانسته است تاریخ پیامبرش را حتی یک روز به عقب ببرد، ما توانسته‌ایم تاریخ زرتشت را نه یک روز، که چند هزار سال به عقب ببریم. هیچ ملتی نتوانسته است کتیبه بزرگترین و مشهورترین پادشاهش را جعل کند، ما توانسته‌ایم منشور کوروش بزرگ را جعل کنیم و آنرا در خیال عوام بر سردر سازمان ملل هم بچسبانیم. هیچ ملتی نتوانسته است تاریخ هیچیک از پادشاهانش را تبدیل به روزی جهانی کند، ما توانسته‌ایم روز جهانی کوروش را به نمایندگی از یونسکو و تمام مردم جهان جعل کنیم و خود را مسخره نهادهای بین‌المللی و تاریخ‌دانان و ایران‌شناسان کنیم؛ چنانکه همین کار را با دانشنامهٔ دانشگاهی زنده و معتبر هم کردیم. هیچ ملتی نتوانسته است اشیای جعلی خود را به موزه‌های معتبر منسوب کند، ما توانسته‌ایم ده‌ها اثر مجعول همچون وصیت‌نامه‌های کوروش و داریوش و نامه‌های یزدگرد و عمر را برای مخاطبان ساده‌دل و ناآگاه خود در قفسه‌های خیالی موزه‌های مشهور جهان قرار دهیم و جوانِ جستجوگر هویت ملی را به نام میهن‌پرستی و به نام حقوق بشر فریب دهیم و گمراه سازیم. از این نمونه‌ها چه فراوان.

اما در این میان یک پرسش بدون پاسخ می‌ماند. جاعلان تاریخ و مناسبت‌های قلابی و نیز سازندگان اشیای باستانی تقلبی- بنا به روحیهٔ حیله‌گرانه و سوداگرایانهٔ خود- می‌توانند به قیمت فریب مردم و به قیمت تباهی فرهنگ دیرین یک کشور بزرگ و کهنسال، برای خود کلاه و قبایی دست و پا کنند؛ اما چرا روحیه شکّ و پرسشگری تا این اندازه در میان ما افول کرده که هر عوام‌فریب شیاد و حتی ناشی و تازه‌کاری می‌تواند به سادگی و با انگشت نهادن بر روی احساسات مذهبی یا ملی مردم، ما را بفریبد؟ تا چه زمان ما باید آسیب‌های ناشی از جهل و روحیه احساساتی و تحریک پذیر خود را تحمل کنیم؟

شاید هم «شکّ نمی‌کنیم تا سنگ نشویم».
 
 
November 22, 2008  
 
 

سايه دايي يوسف بر فراز ايران

ثمينا رستگاري 

براي اين حقيقت که صدر تاريخ ما در ذيل تاريخ غرب است هر روز و هنوز مي توان مصداق هاي دردآوري پيدا کرد. چندي پيش که نشر اختران جلد سوم جريان هاي اصلي مارکسيسم را منتشر کرد عباس ميلاني در پي گفتار صفحات آخر از وقفه 15 ساله ميان ترجمه کتاب و انتشار آن نوشته بود و اينکه چندين صفحه از آن بعد از تحويل به انتشارات گم شد و او دوباره آن را ترجمه کرد.

خود کتاب درباره استالينيسم و نقد توتاليتاريسم و چگونگي به زانو درآمدن آن است و ظاهراً ترجمه فارسي اش هم تاوان اين موضوع را پس داده است. اما بعد از چند سال اين دعوا سال ها پيش در غرب خاتمه يافته است. خود مارکسيست ها هم فهميدند معماري فرهنگ دروغي است که در پي آن فقط جنايت خلق مي شود و هنر قرباني. اما تا ما بخواهيم اين درس تاريخي را که بهاي کمي هم براي آن داده نشده به کار ببنديم،سال ها وقت لازم است.

کولاکوفسکي مانند بسياري از منتقدان مارکسيسم در ابتدا خود يکي از دلدادگان به آرمان برابري بود اما او هم مانند پوپر فهميد جمع ميان سوسياليسم و آزادي فردي تنها يک روياي شيرين است و آزادي مهم تر از مساوات است. 

او در جواني به سوسياليسم و پس از چندي به حزب کمونيست پيوست چرا که زمانه، زمانه يي بود که «شجاع ترين و معتمدترين انسان ها» جملگي در صف جنبش چپ بودند. در دانشگاه فلسفه خواند و پس از چندي به تدريس در اين رشته پرداخت. تا سال 1950، يعني تا وقتي که به مسکو نرفته بود از متفکران مارکسيست اروپاي شرقي به شمار مي رفت اما آن هنگام که به سرزمين استالين آنجا که کتاب مارکس کتابي مقدس بود پا گذاشت براي نخستين بار به واقعيت ستروني استالينيسم پي برد.

پس از بازگشت از شوروي به تدريج و به زباني سخت محتاط به نقد مارکسيسم لنينيسم رايج پرداخت و با گذشت زمان به خصوص پس از سرکوب جنبش کارگري لهستان در سال 1956، اختلافات کولاکوفسکي با حزب هر روز بيشتر و ژرف تر شد. در سال 1966 از حزب و در سال 1968 از دانشگاه و کشور اخراجش کردند. در آن زمان بود که فهميد ايدئولوژي کمونيستي در سکرات موت افتاده است و نظام هايي که از آن کماکان استفاده مي کند چنان مشمئزکننده اند که احياي اين ايدئولوژي را قاعدتاً يکسره ناميسر کرده اند. 

اما او که مخالف هرگونه کلي گويي و پيش بيني تاريخي است با احتياط مي گويد کسي چه مي داند، چه بسا روزي شرايط اجتماعي که مولد اين ايدئولوژي بود دوباره پديدار شود. بعيد نيست اين ايدئولوژي بسان ويروسي که در حال سکون است صرفاً در انتظار فرصتي تازه باشد. او هنگام نوشتن اين جمله نمي دانست همين ويروس خفته 15 سال ترجمه فارسي کتابش را ممنوع الانتشار مي کند. او نمي دانست حتي برخي روشنفکران آزاديخواهي را ويروسي مي دانند که بايد مهارش کرد .

البته در فرانسه (چهار دهه پيش) هم فقط جلد اول و دوم آن چاپ شد و ناشر هيچ گاه به کولاکوفسکي توضيح نداد چرا جلد سوم را منتشر نکرد. خود کولاکوفسکي مي نويسد؛«دليلش را تنها مي توانم به حدس بگويم. جلد سوم قاعدتاً خشم فراوان محافل چپ را برمي انگيخت و ناشر هم به همين خاطر از چاپش مي هراسد.»

آيا اينجا و امروز هم ناشر از چاپ آن کتاب هراسيده است؟

آيا اين کتاب که سراسر نقد توتاليتاريسم است در ايران از وزارت ارشاد مجوز مي گيرد اما توسط نيروهايي که خود بايد از مخالفان سانسور باشند سال ها در گوشه يي بايگاني مي شود؟ 

آيا در هيچ کشوري اقليتي اپوزيسيون مي تواند از نقد توتاليتاريسم آشفته شود؟ 

تجربيات جهان را رها کنيم آيا ما در ايران نفهميده ايم آنگاه که سرچشمه مشروعيت و حقانيت کلامي، گوينده آن مي شود چه فجايعي به بار مي آيد؟ آيا آنها که با انتشار يک کتاب مخالفند نمي دانند توتاليتاريسم معناي حقيقت و دروغ را عوض مي کند؟ آيا هنوز در ايران کساني وجود دارند که اسرار خانه دايي يوسف را بخوانند اما در سر سوداي تطهير او را داشته باشند؟ 

خرد و آرزويمان پاسخش منفي است اما ظاهراً واقعيت چيز ديگري است. 

در هر صورت چه ادعاي ميلاني درست باشد، چه دفاعيات طرف مقابل يک نفر بايد پاسخگوي آن 15 سال وقفه باشد. 15 سالي که جامعه ايراني در حال سپري کردن بخشي از تاريخش بود که حتماً آموزه هاي کولاکوفسکي به دردش مي خورد.

اين 15 سال خود نشان مي دهد که هيچ چيز را نبايد بر آزادي مقدم دانست.

------------------------
برگرفته از: گزارش غیرمنتظره روزنامه اعتماد از جریان سانسور یک ناشر بر کتابی در باره مارکسیسم.
مصاحبه با ناصر زرافشان و حسین خانی مدیر آگاه را هم در همین صفحه از اعتماد بخوانید.

نتیجه: سانسور در ایران فقط ناشی از سیاست های ارشاد و دولت نیست. رفقای دایی یوسف هم در آن شریک اند.

 
 
November 11, 2008  
 
 

نسلی که نسل جدید را تربیت می کند

نسل جوان اعضای هیأت علمی دانشگاه ، نسلی است با ویژگی های زیر:

آراسته و کت و شلواری اند، خوش اخلاق و مؤدب اند،  طبعی سازگار با همه چیز و همه کس  دارند، همت هایشان چروکیده، با خطرپذیری صفر یا بسیار اندک، اندازۀ یک گنجشک هم دل ندارند.  آرزوهای کوچک دارند، مثلا دنبال معاون دانشکده، رئیس دانشکده، رئیس دانشگاه، وزیر یا رئیس جمهور شدن اند  و  همین .... ( یعنی می خواهند  حداکثر مثل خاتمی "کارپرداز" شوند ). دنیای کوچکشان همین جاها تمام می شود. کاملا رشنال ( rational) عمل می کنند. حساب دقیق "داده" و "ستانده" را کرده اند، حتی "برای طرح های زود بازده شان".

 مطلقا کاری نمی کنند، حرفی نمی زنند، حرکتی نمی کنند، قیافه ای نمی گیرند، لبخندی نمی زنند که بعدش و بعدهاش ضرر داشته باشد. حتی تو جلسات پهلوی کسانی می نشینند که جزء طبقۀ "ساکتین" و  "میوه خواران" باشند، نه آنهایی که به احتمال یک اپسیلن حرفی می زنند که باب طبع "مقامات" نباشد . طوری از وضع حوزۀ  تحت مسئولیت شان گزارش می کنند که انگار همه چیز عین بهشت است (و من تحت الانهار!) و یا اگر نیست و یک ذره ای اشکال دارد، مال کمبود بودجه است. همه چیز ماشاالله ماشاالله در امن و امان است.  از Mc Education  ( تولید انبوه و همبرگری فوق لیسانس و دکتری) در آمده اند و طرفدار Mc Education  هم هستند. شاهدان عینی اما ساکت بسیاری حق های پایمال شده اند. اغلبشان، قریب به اتفاق، سال ها غذای کافوری خوابگاه خورده اند! رأی مستقل قاطع ندارند. همیشه وامدار کسی یا کسانی هستند، یا استاد یا مدیر گروه، یا مأمور هیآت ممیز، یا رئیس و یا معاون دانشکده.

اهل اینترنت و کامپیوتر و ترجمه اند، اهل قلم و نوشتن و مقاله و کتاب اند. در عالم ترجمه ای و هپروتی جامعه شناسی و جامعه شناسان خارجی سیر می کنند. کلاس و کلاس داریشان اغلب خوب است. اهل توصیه به آرامش اند و گریزان از شورش. دور تا دور اتاق بزرگ شورای دانشکده می نشینند و جمعیت بزرگی دارند اما انگار هیشکی نیستند. هنوز جرأت نکرده اند یک ساعت مثل شیر زندگی کنند، می خواهند صد سال عمر کنند. تکلیف شان با خودشان روشن روشن است. می خوان کله باشن، اما کلۀ موش! نمی خوان دم باشن، حتی دم شیر. نهایت آرزویشان ارتقاء است البته با امتیازای شش تا شش تای مدیریتی. هیچ کدومشون هیچ آیکون مشخص و منحصری ندارند. غایت آمال شان این است که ماکس وبر یا امیل دورکیم یا حتی آنتونی گیدنز و اگر نشد حداقل جرج ریتزر ایران بشن. اصلا نمی خوان خود ایران بشن.

همیشه می ترسن یه اتفاقی بیفته. به شدت از این که چار تا پنش تا دانشجو یه چیزی بگن، دم اتاقشون یه داد و هواری بکنن، می ترسن. به شدت از این که یکی از این روزنامه ها و هفته نامه های دانشکده، دو خط انتقاد ازشون بنویسه، می ترسن. به شدت از این که حتی در گروه آموزشی دیگری که عضوش نیستن بین دو تا استاد درگیری لفظی پیش یباد می ترسن. به شدت فضای دانشکده را با مجالس ترحیم عوضی گرفتن. تو مجالس ترحیم، باید همه لباس مرتب ( ترجیحا مشکی ) پوشیده باشن، خیلی خیلی شیش در چار و ساکت و ملاحظه کار باشن. اگه هم حرفی می زنن در گوشی باشه که نکنه مداح بهشون تیکه بندازه. آب میوه و شیرینی و خرماشونم ، حتما می خورن. جوری ام میرن و میان که صاب عزا حتما اونارو سه چار بار ببینه . همۀ وزارتخونه ها و استانداری ها و شهرداری ها و پژوهشکده ها و ....کده های دیگر را می شناسند و احتمالا با هر کدومشون ( توی دورۀ تحصیلی شون یا پس از اون ) یکی یا چند تا کار تحقیقی! انجام دادن . اغلب شون تو جهاد یا انجمن اسلامی دانشکده، سابقۀ کار و فعالیت دارن، اما:
می ترسن قرار دادشون تمدید نشه. می ترسن رسمی آزمایشی نشن. می ترسن مقاله شون چاپ نشه. می ترسن چاپ کتابی که ترجمه کردن به اشکال بخوره. می ترسن به این همایش یا اون نمایش دیر برسن و مقاله شون ارائه نشه. می ترسن وقتی معاون ( یا رئیس ) دانشگاه میاد دانشکده بازدید، نباشن که دنبالش راه بیفتن. می ترسن مدیر گروه براشون درسی رو که می خوان نذاره. می ترسن رئیس دانشکده اونارو به عنوان نمایندۀ دانشکده در شورای .... کشور، استان، شهرستان، شهر، بخش، روستا و غیره معرفی نکنه. می ترسن طرحشون تو وزارت چنین و چنان به خِنسی بخوره. می ترسن مأمور هیأت ممیز باهاشون راست نیفته و پرونده شونو دیر ببره و بیاره. می ترسن اقساط خونه شون دیر بشه. می ترسن یه دانشجویی رو ماشین شون خط بندازه. می ترسن سهام عدالت شون دیر برسه ( فقط من روی فرم سهام عدالتم نوشتم : من خود عدالت را می خواهم نه سهامش را). می ترسن همسرشون تو دورۀ فوق و دکتری قبول نشه یا اگه شد تو مصاحبه رد بشه. می ترسن یه استادی تو یه کلاسی یه متلکی بهشون بندازه. می ترسن نظرشون تو گروه رأی نیاره. می ترسن یه روز دیر برسن سر کلاس. می ترسن مأمور حضور و غیاب از تو سوراخ آموزش اونارو نبینه. می ترسن بعضی دانشجو ها به سؤال امتحانی شون اعتراض کنن. می ترسن که استحباب نماز ظهر و عصر سر وقت شون رو از دست بدن. می ترسن تو خوابم براشون یه اتفاقی بیفته. 

می ترسن که نترسن. از بس می ترسن دیگه باورشون شده که باید بترسن. از بس می ترسن از مداد و خودکار و کاغذ و کاغذ کشی قرمز هم می ترسن چه برسه به خط قرمز !  انقد می ترسن که انگار همه دسته جمعی، از ترس مردن خودکشی کرده باشن. انگار می ترسن نفس بکشن. به قول غلامرضا تو فیلم "مادر" : از بس نفس نکشید، مرد!
یه استاد خارجی ام که به هردلیل میارنش دانشکده، مثل "پروانه" دور "شمع" وجود او  جمع می شن  و یارو داره به خرج دولت و ملت راجع به مقدمۀ جامعه شناسی توسعه یا جهانی شدن ترم اول دورۀ لیسانس حرف می زنه و اینا آب از لب و لوچشون راه میفته که آقای پروفسور فلان کس اومده و اینام گوش تا گوش و ریش تا ریش و مقنعه تا مقنعه نشستن و کیف می کنن و صداشونم در نمیاد. فکر می کنن هر کی خارجی باشه و انگلیسی یا فرانسه حرف بزنه، حتما هر چی میگه خیلی عالیه و کلا کارش درسته! دلشونم لک می زنه که همون جا تو سالن، نشد تو راهرو و اگه نشد تو حیاط دانشکده یه عکس یادگاری باهاش بندازن، حتی دسته جمعیم باشه قبوله. اگه  تو عکس بغل دستش وایساده باشن که نور علی نوره. ... ... ...

* از وبلاگ استاد جامعه شناسی رحمت الله صدیق سروستانی که امشب پیداش کردم: جامعه شناسی زمینی؛ با اندک ویرایش و حذف همه نشانه گذاری های عجیب!

پس نوشت:
ورسیون جدید وبلاگ آقای دکتر خیلی بهتر شده است. نشانه اینکه استادان می دانند که در ارتباط شکل و فرم هم به اندازه محتوا مهم است. دست آرش خان و سمیه خانوم - هر دو از آدمهای ماه و دوست داشتنی - درد نکند که به استاد کمک کرده اند برای این بهینه سازی. مطلب بالا را در وبلاگ تازه  اینجا ببینید: جامعه شناسی سوزن و جوالدوز

 

 
 
November 2, 2008  
 
 

رسانه، اتومبيل شخصی کسی نیست

صفحه‌ای در ملکوت بر پا کرده‌ام برای پوشش دادن مطالبی که در وبلاگ‌ها درباره‌ی ماجرای اخير زمانه نوشته می‌شود با عنوان «دفتر زمانه». سعی می‌کنم تمام مطالب موافق يا مخالف مهدی جامی رو پوشش داده و منعکس کنم.

نقطه‌ی عزيمت اصلی برای ايجاد این صفحه اين بوده است که هيأت مديره‌ی زمانه، چندان توضيحی به مخاطبان زمانه درباره‌ی تصميم‌اش نداده است و به معنایی، رفتاری غیر دموکراتیک داشته است. هر رسانه‌ی جدی و مهمی، در تغيير و تحولاتِ عمده‌اش، به ويژه در تحولاتی از اين دست، برای رأی مخاطبان‌اش نيز وزن و اهميتی قايل است. می‌توان از طريق ايجاد صفحه‌ای از اين دست این نظرها را پوشش داد. این کار را نه در زمانه می‌شود انجام داد و نه کارمندان زمانه می‌توانند مستقيماً وارد این بحث شوند. ولی وبلاگ‌نویسانی که قرارداد حقوقی و تعهدی صريح دال بر عدم ورود به اين مسايل ندارند (تو را به خدا ببينيد وبلاگ‌نويسان آن هم در کشورهای غربی باید به چه روزی بيفتند!) بدون شک می‌توانند ابراز نظر کنند. و هدف اصلی اين است که صدای کسانی که تا قبل از زمانه صدايی نداشتند به هیچ دليلی خاموش نشود.

زمانه متعلق به همه‌ی کسانی است که زمانه را از آن خود می‌دانند نه متعلق به کسانی که با دادنِ پول خود را صاحب‌اش می‌شمارند. رسانه، اتومبيل شخصی کسی نیست. رسانه، جز اموال عمومی است. هر کسی جايی مطلبی می‌بيند مرتبط به اين موضوع، به ويژه در وبلاگ‌ها، ممنون می‌شوم لينک‌اش را ارسال کند يا ذيل همين مطلب بنويسد تا مطلب را اضافه کنم.

برگرفته از: ملکوت