March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




October 31, 2008  
 
 

می گویند احساساتی نشوید
در دفاع از احساسات

 

همه اش می گن احساساتی نشید. این دو گانه عقل و احساس شده یه پتکی توی سر همه. کاش یکی که سوادش از ما بیشتره بیاد یه خورده پنبه این عقلانیت و rationality رو بزنه که اینقدر شده ابزار سرکوب و سکوت. تاریخ رو نگاه کنین همیشه این بحث عقلانیت یه پتکی بوده جنبش های اجتماعی رو باهاش خفه کنن بگن اینا یه مشت آدم احساساتی بودن که شور گرفتتشون. اصلا احساساتی بودن چه اشکالی داره؟ چرا در مورد یه وضعیتی که دقیقا با احساس و روح و زندگی آدم سر و کار داره نباید احساساتی شد و احساساتی شدن بد شمرده می شه؟

من الان همه وجودم احساساتی است در مورد قضایایی که رخ داده. من برام اون پسر ۲۳ ساله ای که تمام قد نشسته زار زار گریه کرده و حاصل زحمت های شبانه روزی اش رو در خطر می بینه احساس دارم. برای آدم هایی که امید و آرزو داشتن تو یه کاری و حالا اون امیدها رو نقش بر آب می بینن احساسات دارم. برای همه آدم های دراز و کوتاهی که اعتراض داشتن و مخالفت کردن و احساساتی بودند اما قانون و قدرت نظر و احساسشون رو به هیچ جایی اش نگرفت احساسات دارم. برای همه ساعت ها و روزهایی که نشستم خط به خط مشکلات پیشنهاد گروه قدرت رو نقد کردم و ایراد ازش گرفتم و گروه قدرت هیچ توجهی نکرد و پاسخی نداد احساسات دارم. برای اینکه نظر یک گروه بزرگ از آدما نادیده گرفته شده و انتظار هست که همه گوسفندوار حرف گروهی رو که قانونی قدرت دستش هست بپذیریم احساسات تندی دارم. برای حفظ نهال جوانی که باغبونش رو خیلی راحت گذاشتن کنار هم البته احساسات دارم. هیچ دلم نمی خواد این نهال جوون که خیلی خیلی راه داشت تا یه درخت پر بار شه اما کلی هم بهش امید بود از بین بره. از ریشه کندن این نهال همه امون رو بی ریشه می کنه. ولی چیکار باید کرد؟ بشینیم عاقلانه دست روی دست بذاریم و هرچی بهمون گفتن گوسفندوار اطاعت کنیم؟ آیا این استقلال ما رو در آینده تضمین می کنه یا اینکه دقیقا نشون می ده که استقلالی که فکر می کردیم داشتیم یک افسانه است وقتی پای مسائل خیلی مهم پیش میاد؟ آیا با این سیستم قدرت و کنترل می شه امیدی به استقلال داشت؟ به نظر من نمی شه. به نظر من اگه همین الان به احساسمون گوش ندیم و جلوی کنترل رو نگیریم از استقلالمون چیزی نخواهد موند و اون نهال جوون هم بدون استقلال به اندازه چوب خشکی هم ارزش نخواهد داشت. من یکی احساساتی خواهم موند. شما رو نمی دونم.

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که یک وبلاگی دارم که برای نوشتن توش از هیچکس مجبور نیستم اجازه بگیرم و هیچکس هم حق نداره وکیل وصی وبلاگم شه.

برگرفته از: خورشید خانوم
 
 
October 23, 2008  
 
 

20 ماه نهم سال 85

برای ا.ف.الف متاسفم که کینه های شخصی و حقارت های ناشی از کهتری اش را اینگونه با داستانسرایی سراپا دروغ مثل لجن به طرف من پرتاب می کند. واقعا متاسفم که همین چند کلمه را هم می نویسم. برای همین چند کلمه هم یک سالی صبر کردم تا نامه ادعایی اش را منتشر کند تا وقتی دروغ اش را نشان می دهم زیرش نزند و نگوید اشتباه تایپی بوده است و این ماه نبوده و آن ماه بوده و 20 نبوده و 30 بوده.

آقا تو بی آبروترین دروغگویی هستی که می شناسم. اما در آن تاریخ که تو ادعا کرده ای من در تهران بوده ام نبوده ام و نامه ات هم یک تاریخ حدسی دارد. تو زمانی به اصرار می خواستی کیف کشی کنی و مخلص ام چاکرم می کردی و دروغهای شاخدار و رسوا تحویل من می دادی مثل قصه امیر آسمانی که وقتی درست می رسید به قصه خودکشی اش سخن را می پیچاندی که بله ظرف دو روز منتقل اش کردند به تهران. من این را می گذارم آنها که فریب شان دادی بگویند. ولی پسرجان وقتی می خواهی اسکناس جعل کنی هفت تومانی چاپ نکن چون همه می فهمند تفلبی است. فتوشاپ را هم کنار بگذار و راه های بهتری پیدا کن.

دروغگو جان تو حوالی آن تاریخ را از حرفهایی که با من زده ای یادت مانده ولی نمی دانی کی بود دقیقا. یک سال نتوانسته ای از آن شبکه اطلاعاتی که لاف اش را می زنی دربیاوری که من کی تهران بوده ام تا از این گاف های بچگانه ندهی.

من در تاریخی که تو ادعایش را می کنی و نامه وزارت ارشادش را رو می کنی و تاریخهای مراجعه مرا به ارشاد افشا می کنی در آمستردام بوده ام. برو یکبار دیگر اسنادت را بررسی کن و دربیاور که من بالاخره قبل از این تاریخ تهران بوده ام یا بعدش. دفعه بعد خواستی دروغ بگویی دروغ هفت تومنی نگو. هر وقت تاریخ سفر مرا پیدا کردی اول توضیح بده چطور نامه ارشاد تاریخ غلط دارد و با تاریخ سفر من همخوان نیست و بعد بیا ببینم ادعاهای بعدی ات چیست. نوشته ای که اسناد ادعایی ات را به کسانی در اینجا و آنجا در هلند داده ای. خدا کند راست بگویی. چون دست کم به آنها می شود نشان داد که من در امستردام بوده ام. دفتر من و فهرست ملاقاتهای آن روزهای من هست. خداکند مراجعه کنند تا جماعتی را از دست لجن پراکنی های تو نجات دهم تا دوباره فریب هو و جنجال تو را نخورند. 

خداوند شفایت دهد و گرنه در لجنی که به دیگران پرتاب می کنی دیر یا زود غرق خواهی شد. یادت باشد چاهکن همیشه ته چاه است.

--------------------------------------

پس نوشت (یکشنبه 26 اکتبر): این آقا دوباره در مطلبی که نوشته بر ادعای خودش پافشاری کرده است. باید به ایشان عرض کنم که وقتی می گویم در هلند بوده ام و دفتر من شاهد است به معنای آن است که ملاقاتهایی که من در آن تاریخ داشته ام روشن است و یعنی شاهد من دم ام نیست یک عده آدم اند که در آن تاریخ در آمستردام با هم دیدار داشته ایم و فعالیتهایی که تاریخ دارند و از اتفاق یکی اش هم به پارلمان اروپا بر می گردد و همه آنها مثل کارهای هر مدیر دیگری ثبت می شود. بدجوری به کاهدان زده است بعد می گوید حالا تاریخ را رها کنیم بگو جواب سوالهای من چیست! من می گویم برادر دروغگو اگر من نشان داده باشم که ادعای تو سندیت ندارد یعنی حرفهات هم ارزش جواب ندارد و من درآوردی است. من تو را قابل شکایت هم نمی دانم اما اگر لازم باشد و تنها راه بازداری سرکار از مزخرف گویی و قصه بافی و شایعه سر هم کردن باشد البته از آن فروگذار هم نخواهم کرد. یادآوری کنم که دادگاهی در آلمان محل اقامت این آقا این اواخر یک ایرانی را که مقیم آنجاست به جرم افترا و سندسازی به 250 هزار یورو جریمه محکوم کرده است. بهتر است مراقب حرف های بی سندش باشد. دروغگویی را تا حد معینی می توان تحمل کرد. بهتر است کار را بر خودش سخت نکند. اینجا اروپا ست و من هم آدمی نیستم که از حقوق ام بی خبر باشم. بهتر است حد خودش را بداند و از تجاوز به حقوق افراد و تلاش برای بی حیثیت کردن دست بردارد. همین حالا هم یکی از دوستان سابق اش در تلاش برای تشکیل پرونده برای کلاهبرداری های او ست. هنوز فرصت دارد از تشکیل پرونده تازه ای جلوگیری کند. بهتر است از این شانس که به او می دهم استفاده کند. اگر هم ادعای خودش را مستند می داند بسیار علاقه مندم هر جا که خواست از گستاخی من (؟!) شکایت کند. تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.  
 

 
 
October 11, 2008  
 
 

خیال نکن چیزی در این عالم بی حساب است

و ان ادخلتني النار اعلمت اهلها اني احبک ...

 از تمام آن نوشته ها عبور مي کنم و اين بار بي هيچ قصدي و بي هيچ ترديدي مي نويسم . بي انتظار هيچ نتيجه اي . بي اميد به حصول هيچ حاصلي . و مگر جز اين آموخته ايم ، جز اين  که در آنچه مي کنيم در پي چيزي نگرديم که به چشم بيايد ... به چشم ... مگر ياد نگرفته ام آن حکايت قديمي را با آن ترجمه قديمي را که در آن ميهماني کوچک در آن شهر کوچک در تنهايي خويش آواز مي خواند ... آنچه اصل است از ديده  پنهان است و مگر يک عمر سر در هر چاه اين جمله را تکرار نکرده ام ... اين جمله را مگر نشنيده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام ... که  :  تمام اعجاز کوير در آن است که جايي در دلش چشمه اي پنهان دارد .... و تو چه مي داني کوير چيست ... اگر تشنگي را نزيسته باشي و زندگي نکرده باشي اش  و نه ، نپرس که من هم نمي دانم ... من هم نمي دانستم تا اين همه داستان نشنيده بودم و اين همه روايت را نديده بودم  . نپرس که  هر قصه اي  در هر روايتي به پاياني مي رسد و من هزار قصه ديدم بي پايان . که انتهايي نداشت ... که ابتدايي نداشت ...

صبر .

  مي گفتم  امروز که خيال نکن ... خيال نکن چيزي در اين عالم بي حساب است .. خيال نکن که آن چشم ها را هيچ کس نمي بيند .. اين اشکها را مي شود از روي صورت عالم پاک کرد ... خيال نکن ... گفتم آن حکايت را خواندي ... آن حکايت " به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته که اين طور از قيس عامر توانسته بگويد " من مي دانم ... من ايمان دارم که روزي پسر بچه اي در ميان در ني ني چشمان پيرزن قصه گويي داستاني را خواهد شنيد ... داستاني را ... داستاني را و مي داني همين است که ايمان دارم  هيچ خلوصي از بين نخواهد رفت ... همين است که به جاودانگي تمام چيزهاي کوچک و پاک ايمان دارم ... همين است ... و  مي داني ؟ من مي دانم که روزي آن پسرک  ، تمام اين داستانها را جمع مي کند ... هر چند  سال هم که گذشته باشد ... تمام اين ها را قصه مي کنيم و  مي سپاريم به چشمهاي قصه گويي که قصه ليلي مي گويند براي پسرکاني که بايد مجنون باشند ... بايد مجنون باشند ... بايد .

باشد که اين خاک ،  روزي دوباره  ... طنين گامهاي عاشقانه اي  را  بر خود حس کند . باشد ... باشد که اين خاک روزي عاشقانه در انتظار نگاه مردي باشد . مرداني ...

همين است ... همين است که فکر مي کنم هنوز بايد قصه گفت . هنوز بايد قصه عاشقانه گفت ... بايد قصه گفت ... تا آن روز که زنده ايم بايد قصه گفت ... آن قدر قصه گفت که هيچ کس نتواند فراموش کند خيلي چيزها را ... هنوز ...  براي تمام بچه هاي اين سرزمين ...براي تمام بچه هايي که هنوز به دنيا نيامده اند ... براي تمام  بچه هايي که بچگي شان را فراموش کرده اند ...

هميشه خوشحال بوده ام که هنوز مي شود که چشمهايم بدرخشد ... هنوز داستانهايي را يادم مي آيد ... هنوز مي توانم  از چيزهايي بگويم  .  فهميدم آن قدر ها هم راحت نيست ... اين روزها که وقت نوشتن ندارم ... قدرت نوشتن ندارم ... اين روزها که نوشتن هم يادم رفته ... دارم مي فهمم که بايد خيلي مواظب بود ... بايد خيلي مواظب بود براي چشمهايي که برق مي زنند ... ما هنوز خيلي کار داريم با اين چشمها ... ما هنوز خيلي داستان داريم براي گفتن ... خيلي . خيلي .

---------------------------------------
*نوشته های دلانه ای است که حس اصیل خوبی دارد. و همیشه از خواندن آن لذت برده ام. باید اعتراف کنم که این روزها همدلی دیگری با این دست متن ها دارم. کویزی که معجزه اش این است که در دل خود چشمه ای را پنهان کرده است و باقی و باقی بقیه متن. و موسیقی زیبایش چقدر عمیق است و با آدم حرف می زند. این متن ها مرا تازه می کند مرا به یاد خودم می اندازد و به من یادآوری می کند که چقدر از ایران و فرهنگ و جغرافیای خود می توان آموخت و باز و باز خود را بازشناخت ...