March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




January 19, 2008  
 
 

کوچکترین مدرسه دنیا

اینجا کسی به این فکر نمی کند که سرلیست اصولگرایان تهران برای مجلس هشتم چه کسی می شود! کسی هم دلش نمی خواهد بداند حزب نوپای شیخ اصلاحات (کروبی) با سایر اصلاح طلبان به اجماع خواهند رسید یا نه! اینجا حمیده سخت مشغول حل مسئله امتحان ریاضی اش است، پریسا دارد امتحان بنویسم اش را می نویسد، حسین هم دارد کتاب فارسی اش را ورق می زند و خود را برای امتحان املاء آماده می کند و مهدی هم با خیالی آسوده نقاشی اش را می کشد و هی مداد رنگی هایش را با مداد تراش می جود! و برگ نقاشی اش مزه ته مداد جویده گرفته!

سه شنبه بود که با بچه ها یه شرط بندی کردیم. گفتم هر کدومتون اگه وضعیت جوی فردا رو درست پیش بینی کنه فردا ۱۰ دقیقه زودتر میره خونه! حسین و مهدی می گویند فردا باران می آید و پریسا و حمیده هم جواب می دهند نه فردا از باران خبری نیست! اینجا هم پسرها هوای همدیگه رو دارند و دخترها هم با هم ائتلاف دارند!

بعد از ظهر است اینجا (شهر) خبری از باران نیست! حسین زنگ می زند و می گوید اجازه اینجا (روستا) دارد باران می بارد و فردا باید زودتر بروم خونه! می گویم حسین قرار ما فردا بود و حسین آرام خداحافظی می کند ...

ساعت ۲۳شب است سیمای استانی زیر نویسی می کند «به علت سردی و برودت هوا فردا صبح تمامی مدارس ابتدایی و راهنمایی تعطیل می باشند

ساعت ۸ صبح  حسین زنگ می زند و می گوید اجازه چرا هنوز نیامده ای؟ می گویم حسین امروز همه مدارس به علت سردی هوا تعطیل اند ... (باران هم نیامد)

فردایش که به مدرسه می رویم بچه ها با هم کرکری می خوانند! حمیده و پریسا می گویند ما باید امروز ۱۰ دقیقه زودتر برویم خانه و حسین و مهدی مخالفت می کنند! من هم می گویم دیروز تعطیل بوده پس شرط بندی هم کنسل شده! اما حمیده می گوید اجازه اگه ما دیروز امتحان داشتیم شما امتحان رو امروز می گرفتید. حمیده مرا قانع می کند و ۱۰ دقیقه زودتر از زنگ آخر به خانه می روند ....

مهدی کلاس اولی وقتی می بیند آنها زودتر می روند خانه بغض می کند (حمیده خواهر مهدی است) و من مجبورم دلداری اش بدهم و بگویم چشم تلافی می کنم .............

 از وبلاگ معلم کوچکترین مدرسه دنیا