March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




September 17, 2007  
 
 

در نقد رویگردانی سروش از انقلاب

اخیراً دکتر عبدالکریم سروش، برجسته‌ترین چهره روشنفکری دینی، در مقاله‌ای در مجله مدرسه این نظر را اعلام داشت که اگرچه فقه و عرفان هم واجد جنبه‌های غیرعقلی‌اند، ولی در واقع مهم‌ترین دشمن عقل پدیده‌ی انقلاب است. این نظر در زمانی اعلام می‌شود که اکثر چهره‌های سیاسی اصلاح‌طلب نیز به همین شکل علیه ریشه‌های تاریخی خود، یعنی رخداد دوم خرداد، قلم‌فرسایی می‌کنند و زیر نام دفاع از "اعتدال"، سیاست مردمی را به عنوان تندروی و دلیل اصلی شکست اصلاحات محکوم می‌کنند.

 حقیقت آن است که هر جامعه‌ای و همچنین هر جریان اجتماعی هنگامی که عمدتاً به دلایل بیرونی حرکتش متوقف شود و به بن بست برخورد، چاره‌ای نخواهد داشت مگر در جا زدن و نهایتاً بازگشت به عقب. برای نسل جوان رخداد انقلاب 57 صرفاً یک حکایت، یا خاطره‌ای مبهم است، و از این رو به راحتی می‌توان آن را تحریف کرد و مورد حمله قرار داد. شاید چهره‌هایی چون آل احمد و شریعتی که اعتبار نمادین و سیاسی خود را قبل و مستقل از رخداد انقلاب کسب کرده بودند، می‌توانستند این حق را به خود بدهند که با فاصله‌گیری از آن به نقدش بپردازند. اما ضدعقلانی شمردن انقلاب از سوی کسانی که تا پیش از آن در فرنگستان فیزیک  و شیمی می‌خواندند و فقط به لطف این رخداد، یک شبه به ایدئولوگ اصلی جریان حاکم بدل شدند (آن هم به لطف معرفی نصفه‌نیمه‌ی آرای کسانی چون پوپر  و هایدگر، و تکرار نظرات پوپر درباره‌ی غیرعلمی بودن مارکسیسم و روان‌کاوی که از قضا در فضای بحث‌های فلسفی امروزه دیگر هیچ خریداری ندارد) جای بسی تعجب دارد.

در حقیقت با نگاه به واقعیت تاریخی خود انقلاب 57 به خوبی می‌توان به بی‌پایه بودن چنین اتهامی پی برد، انقلابی مردمی که در نقطه‌ی اوج تثبیت دو بلوک سلطه با کمترین خشونت و ویرانی و بر اساس انسجام در تفکر و کنش سیاسی رادیکال به پیروزی رسید.

برای کسانی که این رخداد را تجربه کرده‌اند، ورای بحث‌های انتزاعی معرفت‌شناختی و اخلاقی که ریشه در هراس از سیاست دارند، این حقیقتی آشکار است که تقریباً همه‌ی حوادث و اعمالی که می‌توان ماهیتی ضدعقلانی را به آن‌ها نسبت داد از کند و متوقف شدن حرکت انقلاب ناشی شده‌اند و ریشه در فرایند بازسازی استبدادی دولت بورژوایی داشتند.

-------------------------
بخشی از نقد مراد فرهادپور در باره پسروی روشنفکری دینی؛ برگرفته از: رخداد

 
 
September 7, 2007  
 
 

وقتی خدا تابو شده باشد

دکتر کاشی در شناخت مسائلی که ما نادیده می گیریم استاد است. مساله خدا هم از همین شمار است. خدا تابو شده است برای اهل فرهنگ و روشنگری. اما خوب است گفتگو از خدا را آغاز کنیم. مثل همین مقدمه از دکتر کاشی - سیب:

نکند خدا نباشد.
گاه به شدت می‌خواهم که خداوند باشد،
با او کاری دارم. خواستی دارم که باید برآورده کند.
اگر در این میان بگویی که او نیست، و اطمینان مرا جلب کنی که او نیست، افسرده خواهم شد

نکند خدا باشد.
گاه به شدت می‌خواهم که او نباشد.
فرض وجودش انجام کاری را دشوار می‌کند. حس مزاحمت می‌کنم.

مطمئنم که خدا هست.
من نه چیزی می‌خواهم نه قصد انجام کاری را دارم.
اما از رخدادی خوب یا بد، چندان شگفت زده شده‌ام که حس وجود خداوند سراپای وجودم را در برگرفته است. اگر در چنین موقعیت‌هایی بیایی و در باب اثبات و نفی وجود خدا صحبت کنی، حس می‌کنم چرند می‌گویی.

ممکن است هدایت یک عملیات سرقت را به دست دارم. اما همه چیز خلاف پیش بینی‌های من رخ می‌نماید. ممکن است به دلیل تربیت دینی از رخدادهای غیر قابل پیش‌بینی به یاد وجود خداوند بیافتم و مطمئن شوم که او هست و اینک اوست که مانع است. من اطمینان حاصل کرده‌ام که خدا هست، اما خوشحال نیستم. کاش نبود.

مطمئن نیستم که خدا باشد.
اگر هر چه از او بخواهم ندهد، نه یکبار و چند بار بلکه صد بار. وقتی در جدال زندگی بیش از حد احساس تنهایی و بی یاوری کنم، هنگامی که مقصود باطل دیگری را کامیاب بیابم، وقتی شرهای بزرگ چهره‌های مظلوم را در خاک می‌کشاند . .... مطمئن می‌شوم خدا نیست. البته این اطمینان توام با خواست اندوهبار وجود خداوند است.

معتقدم که خدا هست.
در این باب استدلال نیز می‌کنم. بی آنکه الزاماً مطمئن از وجود او باشم. شاید از اعتقاد به وجود او سخن می‌گویم، صرفاً از این جهت که دلم می‌خواهد باشد

معتقدم که خدا نیست.
اما در عین حال به وجودش اطمینان دارم. نمی‌توانم استدلال کنم، اما از اطمینان به وجود او نیز نمی‌توانم دست بکشم. در عین حال ممکن است چندان نیز دلم نخواهد که باشد.

گروه‌های تحصیل کرده، اغلب به تبع آموزش‌‌های مدرن، اعتقاد خود به وجود خداوند را از دست می‌دهند، اما اطمینان و خواست‌شان همواره با بود و نبود خداوند درگیر است. در باب وجود خداوند سکوت می‌کنند، اما گاه حس‌شان به شدت درگیر اطمینان به وجود خداست. احساس تنهایی می‌کنند، با شدت دلتنگی می‌پرسند واقعاً خدا هست و مقصودشان این است که خدا کند که باشد.

برگرفته از: زاویه دید