March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




August 29, 2007  
 
 

استاد با اخراج از استادی نمی افتد 

اخبار پراکنده و هنوز تایید نشده‌ای از صدور حکم اخراج برای دکتر حسین بشیریه شنیده‌ام.
هنوز به ایشان دسترسی پیدا نکرده‌ام تا حالی از استاد بپرسم.
اما اطمینان دارم که مثل همیشه آرام است، لبخند می‌زند و شاید در پاسخ به من بگوید، من هم از گوشه و کنار این خبر را شنیده‌ام. چطور مگر؟

حکم اخراج برای ایشان خبر چندان مهمی نیست.

برای من اما این خبر بسیار تکان دهنده بود. اول از این حیث که صدور حکم اخراج برای دکتر بشیریه را یک هتک حرمت آشکار به ایشان می‌دانم. چه می‌گویم، هتک حرمت آشکار به دانشگاه به منزله یک نهاد علمی. بعید می‌دانم هیچ یک از دانشجویان و اساتید رشته علوم سیاسی در این نکته تردید داشته باشد که دکتر بشیریه در حال حاضر نماد برجسته علوم سیاسی در ایران است. خدمات گسترده علمی ایشان به علوم سیاسی در ایران پس از انقلاب، بی نظیر است.

به عبارتی می‌توان ورود دکتر بشیریه به دانشگاه تهران را سرمنشاء فصلی نو در علوم سیاسی ایران خواند. تا قبل از ایشان این رشته بیشتر سرشتی اقتصادی، حقوقی و یا تاریخی داشت. دکتر بشیریه، با طرح مباحث علم سیاست در پرتو مفاهیم بنیادی جامعه شناختی، فصلی نو در علم سیاست در ایران گشود. نمی‌دانم صدور حکم اخراج برای چهره برجسته‌ای که تا این حد در یک شاخه علمی موقعیت برجسته دارد، به چه معناست؟ چه چیز برای دانشگاه و علم و تلاش علمی باقی خواهد گذارد؟

با خود می‌اندیشم اگر در دوره دانشجویی خود، شاگردی دکتر بشیریه را تجربه نکرده بودم، چه تصوری از مطالعه و تحقیق دانشگاهی داشتم. دکتر بشیریه از آنهاست که صرف حضور و رفت و آمد ساده‌اش در محیط دانشگاه، الگویی از اخلاق علمی، تلاش، تواضع، سخت کوشی و جدیت را آموزش می‌دهد.

دکتر به تنهایی از آن نمره‌های اثرگذار است که فقدانش، معدل علوم سیاسی در ایران را تا حد قابل توجهی پائین خواهد آورد.

از این سخن‌ها بگذریم، تصور می‌کنم گفتگو از کرامت استاد و نهاد علم و دانشگاه بیشتر به یک شوخی شبیه است و به نحو کسالت‌باری احساس شعارگونه به مخاطب می‌دهد. طی دهه‌های گذشته هنر سترگی در بدل کردن آرمان‌ها و ارزش‌های انسانی به شعارهای کسالت بار داشته‌ایم. اما از شنیدن صدور حکم اخراج برای دکتر بشیریه برانگیخته می‌شوم، به این جهت که بیش از حد ایشان را دوست داشتنی یافته‌ام.

همیشه تئوری می‌گوید. گاهی که فضا چپ بود، تئوری‌های راست را بیان می‌کرد، گاهی که فضا راست بود، تئوری‌های چپ را تدریس می‌کرد. او اما خود نه این و نه آن است. بیشتر به جهانی بیرون از جهان تاریک نظریه‌ها تعلق دارد. دغدغه‌های عمیق وجودشناختی‌اش، فراتر از اینهمه است. یادداشتی که در صفحه اول کتاب لویاتان هابز نگاشته پیش رویم گشوده است:

وای به حال زندگان
خوشا به حال مردگان
خوشا به حال آن کس که
نه زنده شد و نه مرد

اندوه عمیقی در چشمان همیشه خندانش موج می‌زند و من به نحوی ماندگار از این اندوه عمیق تاثیر پذیرفته‌ام. او به جد با کلیشه‌هایی که ماشین دانشگاه تولید می‌کند متفاوت است: او هیچ‌گاه یک بوروکرات دانشگاهی نبود. باور کنیم که دانشگاه یک محیط تربیتی نیز هست، اگر این محیط از چنین چهره‌هایی خالی باشد، چه چیز از دانشگاه باقی خواهد ماند.

صادقانه می‌گویم، از شنیدن خبر صدور حکم اخراج برای این استاد بزرگ احساس خجالت می‌کنم. از حد انحطاطی که در آن دچار آمده‌ایم، احساس سرافکندگی می‌کنم. از ابتذالی که سیاست به آن دچار آمده است، احساس وحشت می‌کنم.

خدا کند که خبر راست نباشد
و الا خوشا به حال مردگان

برگرفته از:زاویه دید

 
 
August 28, 2007  
 
 

iranian.com 12.0

You may have noticed changes in Iranian.com in recent days. Well now it's official: iranian.com 12.0 has gone live!

The site has gone through many changes in its look and feel since its launch in 1995. This time, however, the transformation is more fundamental. For the first time visitors have the power to self-publish. You can leave comments immediately on the site, have your own blog and submit articles more efficiently. Basically, you are no longer at my mercy to have your voice heard around here (do I hear "thank god"?!)

Finally, iranian.com is catching up with the rest of the internet and will offer you the kinds of services you have long been expecting.

About a year and a half ago the cost of maintaining iranian.com rose by $500 per month. That was enough to make me realize that I cannot go on as usual, which I would have, forever, publishing material manually on my own, unconcerned about the site's gross technical deficiencies and financial mess.

Unable to pay the bills, I spoke to a good friend of mine and declared my unconditional surrender! I told him I am now ready to listen to his repeated advice and bring iranian.com into the 21st century.

Within a few months, he attracted a group of Iranian and American investors in the San Francisco Bay Area and "Iranian, LLC" was formed. What you see today is in large part the result of their faith in the site's mission and potential.

The total investment so far has been less than $100,000. So we are a very small company. But that's the beauty of the internet. You can be small and do very big things. I remember when I wanted to start iranian.com in my Manhattan studio, I spent only around $7,000 to buy a computer, scanner and modem with my mother's credit card and I was all set.

Twelve years and more than 30,000 pages later, the site became way too large to manage and maintain on my own. I'll give you a simple example that you can relate to: Readers would comment about something and it would take me weeks to include it in the Letters section. That, in this day and age, is totally unacceptable. Those who have put time, thought and energy into reacting to a piece don't want to wait practically forever to see it published.

Now when you register, you can see your comments online immediately. You can start a blog and publish with a click of a button. How beautiful is that?

By Jahanshah Javid

 
 
August 19, 2007  
 
 

فرصتی برای نشانه شناسی

آلبوم عکس همیشه بامعنا ست. خاصه عکسهایی که چند دهه از آنها گذشته باشد. همیشه نشانه ها آشکار و آسان یاب نیستند. اما وقتی فرصت مقایسه پبدا شود خود را عربان تر می نمایانند. مجموعه ای از عکسها و گاه کارت پستالهای دوره شوروی چنین فرصتی را فراهم می کند. اهل اش بشتابند!

 
 
August 13, 2007  
 
 

می خواهم یک آدم معمولی باشم

اتفاقی افتاد.
 
فهمیدم یعنی یادم آمد که باید معمولی بود و معمولی زیست، باید معمولی معمولی بود، اساسا در این دنیا آدمهای معمولی راحت ترند، نفس راحت بیشتر می کشند، تکلیف زندگی خودشان را بهتر و بیشتر می دانند، خیلی هم راجع به چیزی نمی اندیشند. اگر کتاب هم می خوانند کتابهای معمولی می خوانند یا کتاب را معمولی می خوانند.
 
همه ی ما خواسته یا ناخواسته آدمهای معمولی را بیشتر دوست داریم. آدمهای غیر معمولی را دوست داریم اما تا زمانی که فاصله ی قابل توجهی با ما دارند. نمی توانیم بپذیریم که این آدم غیر معمولی پدر یا مادر یا برادر یا خواهرمان باشند.
 
شریعتی از محبوبترین شخصیتهای دوره ی انقلاب است، اما کدامیک از مادران و پدران ما می توانند فرزندشان را دز لباس او ببینند. شاید برای لحظه ای گذرا یا چند صباحی، اما با امید اینکه در نهایت فرزند به یک آدم معمولی تبدیل شود.
 
هر چیز که ما را از معمولی بودن در بیاورد مذموم است، هر چیز.
 
 این معمولی بودن خیلی به دیندار بودن با نبودن هم حتی ربطی ندارد، یک آدم معمولی باید همیشه سر و وضع مرتب و عامه پسندی داشته باشد، اهل دود و دم نباشد، درس بخواند، هرچه بیشتر بهتر، دنبال کسب و کاری آبرومند باشد، به موقع ازدواج کند، به موقع بچه دار شود، به موقع بخوابد و بیدار شود، خیلی راجع به اصول حاکم به اجتماعش چون و چرا نکند، خیلی حرف نزند، خیلی فکر نکند و ...
 
این آدمهای معمولی بین ما زیادند، همه ی ما هم حتی شده در ناخود آگاهمان این آدمهای معمولی را به غیر معمولی ها ترجیح می دهیم، حتی اگر همه ی قهرمانهای زندگی مان عضو گروه غیر معمولی ها باشند.
 
این فقط مختص جامعه ما نیست، جوامع دیگر هم معمولی را راحت تر از غیر معمولی می پذیرند، با این تفاوت که در جوامع غربی آنقدر تعداد این غیر معمولی ها زیاد است که به راحتی خودشان را به جامعه تحمیل می کنند.
 
از این می ترسم که خدا هم حتی بنده های معمولی اش را بیشتر دوست داشته باشد.
 
شاید حتی خود من هم در ناخود آگاهم همیشه حسرت زندگی  بی درد سر و ساکت و بی هیاهوی یک آدم معمولی را می خورم، اینطور تو موفقیت خارق العاده ای در هیچ زمینه ای کسب نخواهی کرد، اما می توانی روی حد اقلی از موفقیت حساب کنی.
 
به هر حال می خواهم سعی کنم به یک آدم معمولی تبدیل شوم تا هم ظاهرا خدا هم بندگان خدا را خوش بیاید ، خودم هم لابد راضی خواهم شد.
----------------------------------
برگرفته از: اشارت؛ حرف جالبی است. در ایران همه می خواهند غیرمعمولی باشند. زیاده روی می کنند در این. ولی معمولی بودن است که فلسفه امروز جوانهاست.برخلاف آنچه گفته است در غرب غلبه با معمولی بودن است. جزاینکه معنای معمولی چیز دیگری است. یادم باشد یک روز برگردم این موضوع را حلاجی کنم. ولی یک آدم معمولی طبیعی بهتر است از یک آدم غیرمعمولی غیرطبیعی. - سیب