March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




May 20, 2007  
 
 

"اثر نامه" یا التفکیر فی معرفه ارباب التاثیر ! *

 زندگی نسل من همه از نامهای آشنای پیش و پس از انقلاب متاثر است و چه کسی از ماست که بی نام خمینی، شریعتی، طالقانی، مطهری و بازرگان و سروش و ... سالهای گذشته را بسر آورده باشد، هر چند که در کم و کیف تاثیر این افراد سخن ها بیفتد.

برای من شاید هیچ نکته تاکنون تامل برانگیزتر و نتایج آن اثر گذارتر از دو پدیده توامان گسست گفتمانی و معرفت زمانی در طبقه ای از روحانیت شیعه نبوده است که "الیناسیون" ناشی از آن و آثار دیگرش امروزه بر حیات تک تک ایرانیان محسوس وهویداست. نسل ما و پس از ما به غایت از پدیده تکوین پر هزینه تاریخی و گویی مقدر روحانیت متاثر است و به باور من نکته ای از این موثرتر در حیات ملی و معاصر ما ایرانیان نیست.

پسینیان ما خواهند نوشت که میراث دوره ما مردن روح دین، تهی شدن جامعه از اخلاق و غلبه شریعت ظاهر بر گوهر دین و در نتیجه تباهی نسلی است که بزدلانه یا از سر تقیه بر تاراج ارزشهای اخلاقی نظاره کرده و برای کسب معاش و ارضای شهوات شخصی دم فرو بستند.

در همین ارتباط دو رویداد خاص بر زندگی شخصی من چندان اثر گذاشته که هنوز پس از سالها حیات و معاش من از آن متاثر است و جای شرح آن در این نامه نیست.

زمانی به نسبت دراز از جوانی من به گونه داوطلب و به تفاریق از آغاز جنگ تا پایان آن در جبهه ها گذشته است و شاید شیرین ترین، تلخ ترین و در عین حال نادرترین لحظات حیات من از آن این دوره است که بی گمان دیگر تکرار نخواهد شد.

در میان استادان چه در حوزه و چه در دانشگاه (که بسیار دیده ام) چهره، کلام و هیبت دو تن بر خاطر من سنگین است، آیه الله معظم آقا سید رضی شیرازی فیلسوف اعظم تهران (و به باور برخی ایران) و سرآمد معارف عقلی و نقلی حوزه که در میانه دهه شصت سحرگاه صیف و شتا و از راهی دراز به منزلش می شتافتم تا با نگاهی نافذ برایمان از حکمت اسلامی بگوید. او در چشم همه منزلتی عظیم و محترم داشت حتی برای آن استاد دانشگاه شریف و همدرس ما که بارها بر اثر غفلت مورد عتاب استاد واقع می شد. آقا رضی صراحت لهجه داشت و کسی را بی پرس و جو به محضر درس خصوصی خود راه نمی داد و کمال و منش بلند از هیئت اش هویدا بود.

دیگری که فرانسوی است و در همین وبلاگ از او یاد کرده ام پرفسور بورژوا استاد برجسته سوربن و رییس انجمن فلسفه فرانسه است که با دیدن او در همان روزهای آغازین سمینارهای سوربن یاد اقا رضی افتادم (بعدها آقای شیرازی فرمودند که در سوربن نیز چندی درس خوانده اند !). سیطره او بر فلسفه آلمانی خاصه متون هگلی شهره و مثال زدنی است و اقتدار علمی و مهابت او در سمینارهای سوربن همه از جمله اساتید دیگر را که به شوق استفاده در درس او حاضر می شدند به سکوت و ادب وا می داشت. هنوز هر زمان که مرا می بیند از ایران چنان می پرسد که گویی روزانه مسایل ایران را دنبال می کند!

در ایران نیز حافظه سرشار و بیاد ماندنی دکترعلی خان اکبر را فراموش نمی کنم که یکه استادی مسلط بود و به ما اندیشه های سیاسی درس می داد و جوانی را پس از سالها ندیدن و با یک نگاه در پس ستون یک کلاس به اسم می شناخت. پیرمرد پنجاه سال بی هیچ فتوری اخبار انگلیسی بی بی سی را راس ساعت مقرر گوش می کرد و غالب ایام از چهارراه استانبول تا کوههای شمال تهران پیاده می رفت، بخانه بازمی گشت، دوش می گرفت و بر سر درس صبح دانشگاه حاضر می شد (این داستان حتی در ایام موشک باران تهران نیز ادامه داشت).

زحمات ریاست دانشگاه در ایران را فراموش نمی کنم و سلوک جانشین بزرگوار او که با همه فضل، همیشه و برای همه پیش سلام بود و دیده ام در ساعت چهار و پنج صبح جارو بدست گوشه ای از صحن دانشگاه را در سوسوی تاریک روشن سحرگاه می روبد و بسیاری چیزهای دیگر از او دیده ام که در این نوشته جا برای آن همه نیست. دکتر صدقی که با کوشش و تسلطی نمونه آنقدر به ما عربی آموخت تا ما را به گویش روان، فهم متون و سخنرانی واداشت، حیف که از آن همه معلوم نیست چه مانده است.

جز اینها که از بزرگان گفتم نشانه های پیرامونی از مردم نجیب کوچه و بازار تا طرفه رفتارهای لوطیان گاه در ذهن ما آن اندازه پایدارند و نکته اموز که رویدادهای بزرگ. چه بسیار بزرگانی را دیده ایم که برای نکته اموزی یا تنبیه نفس حتی با بد نامان نشسته و برخاسته اند، با آنها خفته و خورده اند. مردم عادی کوچه و بازار که از قضا بهترین بندگان خدایند و حسابشان نزد او اغلب از مدعیان علم و فضل و تقوا بسیار پاک تر است گاه نزد پاره ای بزرگان بیش از نخبگان و صاحبان نام حرمت داشته اند.

با آوردن چند نمونه از این لحظات ماندگار پیرامونی به میهمانی ملکوتی سوشیانت خاتمه می دهم:
فراموش نمی کنم ژنده پوشی را که سالها پیش با دیدن گروه طبل نواز و آوازه خوانی گوتیک از آلمان در میدان شهرداری پاریس، به آنان پیوست، در حالی که مکرر سر به آسمان بر می داشت و با خدای خویش نجوا می کرد با ساز آنان مستانه می رقصید و تا آخر رقص که بیشتر به سماع صوفیان شبیه بود رقت انگیز می گریست !

فراموش نمی کنم جوانی را در قطار که با نی نوازی خویش تمنای مساعدت مالی از مسافران داشت و پس از هنرنمایی تحسین آمیز جز اندکی کاسبی نکرد، اشک بر دیده اورد و در برابر همه نی لبک شکست و بر سر خود کوبید. جنتلمنی فرانسوی شصت ساله و بسیار شیک پوش برخاست، او را آرام کرد و به او امید داد. کلاه از سر خویش بر گرفت و با آن هیبت تا انتهای قطار رفت و برای جوانک درخواست پول کرد، کلاه اشرافی او پر از پول شد، همه را بدامن جوانک ریخت و بر جایش نشست !

فراموش نمی کنم هواپیمایی مرا و تعدادی بخت برگشته را از مشهد به تهران بر می گرداند، در آسمان تهران چرخ باز نکرد و چرخید و چرخید. همه عوامل اجرایی و فنی بجای تسکین مردم ناپدید شدند، پس از نیم ساعتی مردم به بخت نگون خود یقین کردند، قیامتی بود... خلایقی گریان و شیون کنان و هیچ کس را بر حال خویش وقوف نبود. من که بارها در جبهه از مرگ جسته بودم این بار با اراده آداب پیش از موت بجای اوردم و آرام در انتظار مرگ نشستم. مسافر کنار من چون بسیاری دیگر از مسافران ضجه زنان و گریان بر من آویخت که چه نشسته ای آرام ؟! گفتم چه کنم که تقدیر ماست و گریزی نیست، دست کم می توان دعایی خواند و مرگ آگاهی داشت و آرام تا لحظه موعود نشست. نمی شنید و من تکرار می کردم و او بی آنکه به من گوش کند لباس مرا می درید و با فریاد بر من می کوفت. لاجرم این پرنده مرگ نشست و اول از همه این کادر وظیفه شناس هواپیما بودند که به سالن گریختند ... هنگام خروج ظاهر همه مسافران دیدنی بود!

برگرفته و کوتاه شده از: رضا بهشتی معز؛ اين از نغزترين و کمياب ترين اثرنامه هايی بود که اين روزها خوانده ام

 
 
May 2, 2007  
 
 

جسارت وبلاگی استاد من دکتر ياحقی

در لينک به وبلاگ دکتر ياحقی هم نوشتم که اين کار او را بسيار جسورانه می دانم. حال می بينم عده ای او را سنتگرا خوانده اند. من سنتگرايی کسانی مانند ياحقی را از ادعاهای مدرن بودن منتقدان اش برتر می نهم. کاش همه سنتگرايان ما اينچنين بودند. ياحقی که استاد مسلم ادبيات است و مصحح نسخ خطی قرآنی و يک قلم از کارهايش واژه نامه عظيم قرآنی بر مبنای ترجمه های کهن قرآن است از نظر فکری بسيار نوجو و جوان است. نثر او از نثرهای استخواندار و فرهيخته فارسی است و محشور بودن اش با بيهقی و شناخت اش از جهان فارسی زبان و حضورش در دانشگاههای مختلف جهان همه و همه او را برای کلاس ها و مجلات و سمينارها و دانشجويان فوق ليسانس و دکترا نعمتی کرده است و اکنون حضورش در وبلاگستان بسيار ارزشمند است. اميدوارم که او از اين بی رسمی ها جا خالی نکند و می دانم که پس از مدتی وبلاگ او جای وزينی در وبلاگستان فارسی که حاليا شهرک دانشگاهی ما و باغ آتن ما و جمهوری دموکراتيک ما هم هست پيدا خواهد کرد. فقط يک خواهش از او دارم: برای وبلاگ اش وقت بگذارد:

از چراغ موشی تا وبلاگ
من از انتقاد و طرح اشکال استقبال می کنم دست آن دوستی را که از  سنت گرایی من انتقاد داشتند می فشارم و عرض می کنم که از ما ( نوع من ) انتظار نداشته باشید که مثل شما نسل  انفورماتیک  و فراپست مدرن با همه چیز راحت و خودمانی برخورد کنم. نسل من دورانی را تجربه کرده که برای شما تصورش هم ممکن نیست. نمی دانم کتاب آن سالها را خوانده اید؟ باور کنید من از شما با نسل پیش از خودم بیشتر اختلاف نظر داشتم اما راحت به او حق می دادم غیر از خود من بیندیشد. من از نسل چراغ موشی و تپاله هستم که حالا با شما از طریق وبلاگ حرف می زنم. فاصله چراغ موشی و وبلاگ را من تجربه کرده ام.

ياغی نسل خود
از همین نسل من هستند کسانی که هنوز با خودنویس می نویسند و کامپیوتر را آلتی متمدن می دانند که دست زدن به آن حرام است. درست مثل آن زمانی که من به یاد دارم برخی اتوموبیل را خر شیطان و برق را چراغ اجنه تصور و معرفی می کردند.

در عمل بايد دموکرات بود
ما به خودمان احتیاج داریم باز هم می گویم آدمی که از خودش و داشته های خودش بی نیاز باشد باید از صفر آغاز کند ما باید کار دیگران را دنبال کنیم تجربه های گذشته و دست آوردهای نوین هردو در کنار هم سودمندند در زندگی فکری و در مسیر پیشرفت هم تعامل و تساهل و تبادل حرف اول را می زند.  دموکراسی تنها حرف و سیاست نیست در عمل و پیشرفت هم باید دموکرات بود. 

از وبلاگ: ميان رفتن و ماندن (عنوانها از سيبستان)