March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




April 25, 2007  
 
 

زيبايی را در پستو نهان بايد کرد؟

اولین بار، دبیرستانی بود. برای کافه گلاسه کافه نادری دلش لک می زد. پیراشکی نصرت را گرفت و رفت داخل کافه. او برای همین هوس کوچک نوجوانی، بیست ضربه شلاق خورد.

.می گوید پاسدارها ریختند داخل کافه و همه را جمع کردند و بردند. مرا هم با کیف و مقنعه مدرسه بردند و مادرم را خواستند تا جلوی چشم او شلاقم بزنند دلیلش را هیچ وقت نفهمید. آن موقع 16سال داشت...

cover

چهار سال پیش هم خبر دادند در دادگستری رشت است. مادرش هم با او بود وقتی گرفتار شد. تعطیلات تابستان را می گذراندند. چند صد هزار تومان گرفتند تا آزادش کنند بعداز یک شب. صندل پوشیده بود با لاک سفید روی ناخن های پا.

سه سال پیش در تقاطع تجریش و شریعتی، زن چادری جلو آمد. روزهای افسردگی اش بود. همه زندگی اش را گذاشته بود برای رفتن از ایران. زن با خشم از چتری روی پیشانی اش گفت که هرزگی را به نمایش گذاشته. از شال آبی روی موهایش که مردها را جذب می کند و از رنگ مانتویی که اغواگرانه است.

وقتی خوب فکر می کنم می بینم او زیبا بود. خوش اندام و دلنشین. هر چه می پوشید به طنازی و ظرافتش اضافه می کرد. کافی بود رنگ ها را عوض کند؛ به جای قرمز، سبز بپوشد یا حتی سیاه... باز هم دلربا بود.

به او گفته بودم همه این مشکلات به خاطر زیبایی توست دختر ...برای همین است که بهترین طعمه برای حقیر شدن و امر به معروف آن پاترول سوارها و این مینی بوس ها هستی.

او رفت؛ از این کشور رفت، ولی می گوید هنوز صدای غرش ماشین، یادش می اندازد نباید و بایدی وجود دارد.

مانند او زیادند..زنانی که بزرگ ترین دلیل تذکر و تعهد گرفتن از آنها، زیبایی شان است....

می خواهید چه بکشید بر سرشان؟ می خواهید چه کنید تا این زیبایی را مخفی کنید؟

برگرفته از: آزاده عصاران

 
 
April 16, 2007  
 
 

با دروغ بافی برای سيوند سينه نزنيد

شکی نیست که من هم در جایگاه باستان نگار و باستان پردازی کوچک دربارۀ داستان سد سیوند نگرانی هایی دارم.

اما، آری اما، سوگند یادمی کنم که هنوز دربارۀ این داستان گزارشی بی شایبه و عاری از دغدغه آفرینی های کوچک و بزرگ ندیده ام. شاید اگر گفت و گوها این همه چاشنی نمی داشتند، تاکنون به پایه ای سودمند برای تکیه دادن رسیده بودم...

می خواهم دم فروبندم، اما با این گزارش امروز روزنامۀ گرامی اعتماد چه کنم که استادم پروفسور هینتس سد سیوند را برای چند هزار درخت پانصد سالۀ پیرامون سد زیانبار دانسته است...

حقیقت این است که حدود پانزده سال پیش خودم در خاکسپاری استادم حاضر بودم...

سوگند که زمان آن رسیده است که برای رویارویی هنجاری دیگر بیابیم. درخت های بی شمار و نا شناس پانصد ساله و آب گیری مکرر سدی ناتمام درد ما را درمان نخواهند کرد.

نهالی نو باید کاشت که سد سکندر باشد برای تکیه دادن!...

با فروتنی
پرويز رجبی