March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




March 25, 2007  
 
 

وبلاگهای محبوب عصيان

نظرسنجی برترين رسانه‌های سال ۸۵ تا پانزدهم فروردين در جريان است. ابتدا توصيه می‌کنم که کمتر از يک دقيقه وقت بگذاريد و در اين نظرسنجی يک دقيقه‌ای شرکت کنيد. دوم اين که مهدی جامی عزيز پيشنهاد داده که وبلاگ‌هايی که به عنوان برگزيده، در برترين‌های رسانه‌ای سال به انتخاب هفت‌سنگ انتخاب شده‌اند، وبلاگ‌های ديگری را که شايسته می‌دانند، معرفی کنند. من هم البته با کمی تأخير و به نوبه خودم وبلاگ‌های زير را شايسته می‌دانم و فکر می‌کنم که نوشته‌هايشان بسيار خواندنی است. از جمله وبلاگ‌هايی که دائماً می‌خوانم و البته از خواندنشان لذت می‌برم. مسلماً وبلاگ‌های ديگری هم هستند که هميشه دوست دارم بخوانم و جايشان در اين فهرست خالی است. وبلاگ‌هايی که در زير آورده‌ام البته به اندازه کافی شناخته‌شده هستند و نيازی به معرفی ندارند اما به نظرم آن قدر ارزشمند هستند که به عنوان يک خواننده از نويسندگانش سپاسگزاری کنم و خواندنشان را به ديگران هم توصيه کنم:

۱- پسر فهميده: يک وبلاگ واقعاً مفيد. نوشته‌ای در اين وبلاگ نيست که آموزنده نباشد. به شخصه از تک‌تک نوشته‌هايش ياد می‌گيرم و از تفکری که در پشت هر کدامش هست، لذت می‌برم.
۲- روزانه‌های باستيل: بلند فکر کردن از ويژگی‌های روزانه‌های باستيل است. دانتون و گيوتين فکرهايشان را بلند می‌نويسند. از شيطنت‌های پس‌زمينه نوشته‌ها خوشم می‌آید و با نويسنده‌هايش احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. فقط ای کاش بيشتر بنويسند و گاهی هم کوتاه‌تر!
۳- ستاره قطبی: عاشقان سفر می‌دانند که در اين وبلاگ چه خبر است. ديده‌های يک روزنامه‌نگار در قطب شمال و نوشته‌هايی که تصاوير را به درستی به تو انتقال می‌دهند. اکرم ديداری به جای تو می‌بيند و برای همين است که ستاره قطبی وبلاگ جذابی از آب در آمده است.
۴- Made in Bedroom: يک فتوبلاگ ايده‌آل با عکس‌هايی که تو را وادار به مکث می‌کند. محمد صديقی نابغه و المپيادی سال‌های نه چندان دور فيزيک و ساکن آمريکا است که عکاسی را شديداً دوست دارد. عکس‌هايش واقعاً معرکه هستند.
۵- ايران پاپاراتزی: وبلاگ يک روزنامه‌نگار که در عرصه سياست مجازی کوتاه اما دقيق می‌نويسد. نگاه آرش غفوری به اطرافش بسيار منطقی و به دور از سياست‌زدگی است. گرچه در تمام نوشته‌هايش رگه‌های تمايلات سياسی‌اش را به وضوح می‌بينيم.
۶- شهد شيرين شکر: مدت زيادی از نوشته‌های اين وبلاگ نمی‌گذرد اما هر پستش تو را با يک پديده جالب آشنا می‌کند. يک وبلاگ به معنای تمام کلمه علمی.
۷- کيبرد آزاد: وبلاگی با تمرکز روی آزادی بيان. همين يک دليل کافی است تا مطالب اين وبلاگ را دنبال کنيم.

---------------------------------------------
برگرفته از: عصيان نيما اکبرپور که از برگزيدگان وبلاگها در نظرسنجی هفت سنگ است؛ شادی ضابط نويسنده وبلاگوار ديگر برگزيده هفت سنگ نيز وبلاگهای کمترشناخته و محبوب خود را معرفی کرده است: وبلاگهای پنهان پارينه سال 

 
 
March 14, 2007  
 
 

persia.jpg

 

 

 

 

 

 

ما ایرونی ها تا وقتی که بر خلاف آباء و اجدادمون صرفا مصرف کننده فرهنگیم، نه تولید کننده، چاره ای نداریم جز این که سر فیلم سیصد توسری خور باشیم و واسه درخواست لوگوی نوروزی گوگل یا نوبل ادبیات، دریوزه.

یکی از محصولات فرهنگی اجدادمون شطرنجه و همه اولین درس شو از بریم: بهترین دفاع، حمله است.

واسه حمله (افزایش سهم ایران در فرهنگ معاصر جهان) نمی تونیم روی ایرونی های داخل حساب کنیم، چون چارچنگولی مشغول دفاع از چیزهای واجب ترند: آزادی بیان، حقوق زنان و سد سیوند.

پس می مونیم ما دو سه میلیون ایرونی “اون ور آب”. اگه از این جمع “وطن دوست و فرهنگ پرور”، صد هزار نفر روزی بیست و هفت سنت، آره فقط بیست و هفت سنت، بریزن توی قلک، آخر سال یه صندوق ده میلیون دلاری خواهیم داشت.

با این پول می تونیم یه کارهای موثری بکنیم: هزینه تحصیل ایرونی های بااستعداد رو بدیم، به هنرمندهای توانا سفارش کار بدیم، واسه شون نمایشگاه بذاریم، آثار تاریخی مونو از زیر چکش حراج نجات بدیم و…

فقط لازمه چهار پنج تا آدم فرهنگ دوست و معتمد مدیر صندوق بشن که می تونه کاملا انتفاعی و سودده باشه.

ما ایرونی های مقیم خارج اکثرا دو دسته ایم: یا خلاقیت داریم یا پول. دسته دوم می تونن با پولشون زیر پروبال آدمهای خلاق کشورمونو بگیرن.

وگرنه فقط دو راه داریم: یا عربده بکشیم و شیطنت اینترنتی بکنیم تا مردم دنیا از روی ترس و به پاس “امپراتوری فراموش شده” بهمون احترام بذارن، یا مثل دوستانمون از موزه لوور اعتبار فرهنگی ملل دیگه رو بخریم.

برگرفته از: حاجی کنزينگتون

 
 
March 8, 2007  
 
 

فرق اجتماع زنان با معلمان چيست؟

برام جالبه که با وجود پنج روز اعتراض معلمها جلوی مجلس، هنوز نه نیروی انتظامی گفته تجمع شون غیرقانونیه و نه سروکله گروه های فشار پیدا شده. حکومت می دونه اگه به راننده شرکت واحد برچسب بزنه، شاید مردم باور کنند، ولی هیچ وصله سیاسی به معلمها نمی چسبه.

واسه همین افتاده توی برزخ. اگه وا بده، فردا پرستارها و کارگرها و … دم مجلس بست می شینن. اگه وا نده، ممکنه معلمها جسورتر بشن و اگه معلمها سر کلاس نرفتن، مطمئن باشین اثرش از اعتصاب کارگرها بیشتره.

(تصادفا توی بریتانیا هم معلمها و پرستارها از بقیه کارمندها کمتر حقوق می گیرن، طوری که فوتبالیستها تصمیم گرفتن یه روز حقوق شونو به پرستارها بدند.) فعلا حکومت فرض رو بر این گذاشته که چند روز دیگه معلمهای معترض خسته می شن و می رن دنبال خونه تکونی و چیدن هفت سین.

ولی اگه این قمار نگرفت، تکلیف چیه؟ چمدونهای پر از پول سیا بین معلمها پیدا می شه؟

برگرفته از: حاجی کنزينگتون
سوال از من است. کسی جوابی برايش دارد؟ چرا زنها جمع می شوند بازداشت و سرکوب و زندانی می شوند اما معلمها نه؟
---------------------------------------
يک جواب رسيده:
در مورد این پست آخرتان در "سیبستانک" خواستم بگویم اینطور که جنابعالی و "حاجی کنزينگتون" می اندیشید نیست.

در اطراف مجلس، مثل مور و ملخ مامور امنیتی وجود داشت و یک حلقه ی خوفناکی به دور معلمان زده بودند. خواستم بگویم وضعیت بسیار بسیار بدتر از آن است که می پندارید. معلمان را هم اگر نمایندگان مجلس، مستقیما دخالت نمی کردند، شک نکنید بازداشت میکردند و بدتر از بازداشت زنان، با آنان رفتار می کردند.

 
 
March 4, 2007  
 
 

 وقتی می شود به زبانی آرامتر نوشت

هر مقامی ادبی دارد. نقدِ هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی می‌گويم نقد، ادب خود را دارد، مرادم اين نيست که نقد لزوماً بايد مؤدبانه باشد تا نقد باشد. نقد يعنی سنجش، يعنی ارزيابی کردن يعنی بر آفتاب افکندن نقصان و خلل يک انديشه يا يک متن. آن‌چه مقوّم يک نقدِ محکم است، وجود استدلال معتبر و قوی در آن است. نقد، زمانی که خالی از استدلال به جا و معتبر نباشد، چه در آن مؤدبانه چيز نوشته باشی و چه بی‌ادبانه (داوری درباره‌ی مؤدبانه يا بی‌ادبانه نوشتن، حوزه‌ی اخلاق است، نه نقد)، نقد کماکان نقد است. استدلال هنوز در آن هست.

پس چی‌ست که باعث می‌شود نقد آزاردهنده باشد؟ آن‌که نقد می‌شود آيا از خدشه وارد شدن به استدلال‌اش خشمگين می‌شود يا از سخنان درشتی که خطاب به او می‌رود؟ مهم نوعِ رابطه‌ای است که انسان‌ها با هم دارند و توقعی که از يکديگر دارند. حال، خود حسابِ اين را بکنيد که چيزی به نام نقد نوشته شده باشد که در آن نه نشانی از استدلالِ محکم و متين باشد و نه ادب و مروت رعايت شده باشد. اين ديگر نام‌اش نقد نيست، هتاکی است. گندم‌نمايی و جوفروشی است. با اين‌حال، اين پرسش هنوز پرسشی معتبر است که آيا فلان نقد منصفانه، اخلاقی يا مؤدبانه بود يا نه؟ البته که اين پرسش عمقی دارد و دغدغه‌ای. نقد، بی‌رحمانه می‌تواند باشد و همدلانه هم می‌تواند باشد. می‌شود سنگين‌ترين نقدها را هم با زبانی نوشت که بوی هتاکی ندهد. هيچ فضيلت و هنری در اين نيست که زيور و زينتِ نقدمان را ادبيات خشن و زمخت و بی‌ادبانه کنيم. وقتی می‌شود به زبانی آرام‌تر نوشت، آيا گمان می‌کنيم با درشت نوشتن چيزی به وزن نقدمان افزوده می‌شود؟ آری، نقد هنوز نقد باقی می‌ماند. اگر استدلالی موجه در آن باشد، وزن‌اش به قوت خود باقی است. تنها اين نکته می‌ماند که آيندگان خواهند گفت فلانی خلل‌های يک استدلال را خوب می‌ديد، ولی سخت تلخ‌زبان بود و درشت‌گو و بی‌بهره از خلقِ نيکو.

مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها يک نکته است که در روزگار مدرن، خاصه در عصر غلبه‌ی وبلاگ‌ها در رسانه‌ها، ديگر نمی‌توان در برج عاج نشست و نقد کرد و نقدها را هم تنها از موضع بالا قبول کرد. نمی‌شود گفت که من نقد را تنها زمانی می‌پذيرم و می‌پسندم که حضرت استاد (آن هم آن استادی که خودم دوست دارم استادش بنامم)‌ بر من نوشته باشد. و من فقط همين استاد را لايق نقد شدن می‌دانم و نه فروتر از او را! اين فرومايگان که هستند که من با آن‌ها دست و پنجه نرم کنم؟ اين‌خودبزرگ‌بينی‌های متبخترانه اگر در روزگار ماقبل جهانی‌شدن خريداری داشت، امروز ديگر خريداری ندارد. در عصر جهانی‌شدن، هر چه شما در اين نقطه‌ی عالم گفتی و نوشتی، در کسری از ثانيه در آن سوی عالم قابل خواندن و شنيدن و تجربه کردن است. ديگر نمی‌توانيم چيزی بگوييم و توقع داشته باشيم فقط خودمان و دو سه نفر که خودمان می‌پسنديم آن را بخوانند. اين يکی از تناقض‌های ذهن‌های جهان سومی ماست که پا به روزگار جهانی شدن می‌نهيم، می‌خواهيم مدرن و جهانی باشيم ولی آدابِ آن را رعايت نکنيم و حصاری از تفکرِ خويش دور خود بکشيم.

پس نقد از هر کسی که صادر شده باشد، تا زمانی که اصول نقد را – و اصول نقد توجه کردن به اصلِ سخن و سنجش استدلال نقد شونده است – رعايت‌ کرده باشد، نقدش وزنِ خود را دارد. حال من می‌توانم اين نقد را خوش بدارم يا ناخوش. اما اگرمن نقدی را نپسنديدم و بر ديگری نقدی نوشتم که همان عيوبی در من بود که بر ديگران گرفته‌ام، يعنی هنوز روحی خردسال دارم. عرصه‌ی نقد شدن، يعنی اين‌که هر چه گفتی از همان جنس خواهی شنيد. ضربتی زدی، ضربتی خواهی خورد. در اين ميدان بايد مرد بود و نبايد گفت آن‌جا که من ضربت زدم، حق داشتم و حال که ضربت خوردم به جفا خورده‌ام. اين مظلوم‌نمايی‌ها نشانه‌های کودکی و نابالغ بودن است. فضای نقد، بيابانی پر سنگلاخ است: «پای نگار کرده، اين راه را نشايد».

من اين نکته را می‌پذيرم که خامان ناآزموده هم از اين فضای باز جهانی شده استفاده می‌کنند و چنان می‌نمايند که گويی دانشمندند. اما اين فضا تنها بازيچه‌ی دست کودکان نيست. گاهی اوقات بزرگ‌سالانی که پيش‌تر هرگز قدر و ميزان تحمل‌شان سنجيده نشده است و تا به حال در خلوت و جلوت زبان به درشتی می‌گشوده‌اند، پا به اين وادی می‌نهند و خويشتن را چنان‌که هست می‌نمايند. اين تيغ، تيغی است که گلوی همه را يکسان می‌برد. ظلمی است علی‌السويه. عارف و عامی و عالم و جاهل نمی‌شناسد. يقين بدانيد که اگر مارکس و هگل، فوکو و راسل، پوپر و هايدگر هم در زمانه‌ی ما بودند و دسترسی به اينترنت و وبلاگ داشتند، پس از مدتی زبان‌شان و لحن‌شان دستخوش تغيير می‌شد. نقد، ادب خاص خود را دارد. دشوارتر از آن نقدی که در فضای وب‌ نوشته شود،‌ مقتضی آدابی تازه‌تر هم هست.

در اين فضا، اگر اهل جدل باشی و جدلی‌نويس (يادمان نرود که در مجادله هم می‌توان استدلال کرد و جدل هم خود حاوی يک نوع نقد است)، می‌توانی فقط متکلم وحده باشی و برای خودت بنويسی بدون اين‌که از کسی چيز بشنوی. اما اگر بابِ گفت‌وگو و مراوده را بازتر کردی و پنجره‌ی نقد شدنِ مستقيم را گشودی، ديگر نخواهی توانست همانی بمانی که قبلاً بوده‌ای. دير يا زود، آهسته آهسته‌ تغيیر می‌کنی، مگر اين‌که آن عُجبِ دانش سخت در دل‌ات محکم شده باشد. و اين‌جا همان گذرگاه دشوار است:‌ آدمِ وبلاگ‌نويس بخش نظرهای وبلاگ‌اش را باز می‌گذارد يا می‌بندد؟ بر آن نظارت می‌کند و موکول به تأييد نويسنده می‌کندش يا مستقيم و بی‌واسطه پنجره‌ی خانه‌اش را باز می‌کند؟ اين‌ها همه بسته به نگرش و تلقی صاحب آن وبلاگ خاص است. اما بدون هيچ شکی، آن‌که دريچه‌های گفت‌وگو را در خانه‌اش- علی الاطلاق - می‌بندد و فقط برای ديگران حرف می‌زند، يعنی خانه‌اش محل تاخت و تاز خودش است و بس. پس آن‌چه نادانیِ ما را زايل می‌کند، چی‌ست؟ بيشتر کتاب خواندن و انبانی از دانش شدن – آن هم دانشی نسنجيده و تکبر آور؟ يا بيشتر گفت‌وگو کردن و بيشتر شنيدن و انديشه را به چوبِ نقد آشنا کردن؟ گاهی اوقات سنجيده‌تر آن است که چيزی بنويسم و منتظر بمانيم ببينيم ديگران درباره‌ی آن چه می‌گويند. توضيح اضافه دادن در مقام ايضاح خوب است، در مقام توجيه و شانه‌خالی کردن از بار مسئوليت نه. تضارب آرا چه بسا که ارج و ارزش واقعی يک نوشته را بيشتر آشکار کند، تا توضيحاتِ مکررِ ما. از آن مهم‌تر، زمان و خوانندگان خود داورانی سخت‌گير و نکته‌سنج‌اند. اگر حافظ هنوز باقی مانده است، يعنی از آزمونِ نقدِ زمانه و مردم سر بلند بيرون آمده است. چه بسا شاعران هم‌زمان او بودند و اکنون نيستند و اعتبار و شهرت‌شان به نيم قرن هم نکشيد.
هنوز بسيار فاصله داريم با آن‌که می‌گفت:
عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظ
بيا که نوبت بغداد و وقتِ تبريز است

برگرفته از: ملکوت

 
 
March 3, 2007  
 
 
وبلاگهای 150 سال پيش

در راستای مطالعاتم راجع به "از خود نوشتن" ، کتابی* خواندم که به تحلیل دفتر خاطرات دختران جوان فرانسوی  سالهای ١۸۸۰-١٨۵۰ پرداخته بود. نویسنده با چاپ آگهی در روزنامه از خانواده‌هایی که چنین دفتر خاطراتی را از اجدادشان دارند خواسته بود آنرا برایش بفرستند. تعداد زیادی به این درخواست پاسخ مثبت داده بودند.

نویسنده در مقدمه کتابش این سوال را مطرح میکند که آیا از نظر اخلاقی درست است که این دفترهای خاطرات علنی شود؟ و خودش پاسخ میدهد بله. چون یکی از همین دخترها در دفترش نوشته که تمام دوستهایش تمایل دارند که در پیری یا بعد از مرگشان دفترشان خوانده شود و همهٔ این مادموازلها دفترهایشان را با دقت در کنار کاغذهای مهم نگهداری کرده اند.

دخترهای صاحب دفتر خاطرات همگی از خانواده‌های اشراف یا نجیب‌زادهٔ‌ فرانسوی بودند و مربیانی داشتند که با تربیت مسیحی پرورششان می‌دادند و به آنها می‌آموختند که برای آینده سه راه در پیش دارند: ازدواج،‌ تجرد برای همیشه و راهبه شدن. به همین دلیل نویسنده کتاب معتقد است که این دفترها را نمی‌توان آیینه‌ایی دانست که خصوصیات روحی حقیقی نویسنده را منعکس می‌کند، چرا که این دخترها همه برای خود الگویی داشتند که باید دنبال می‌کردند و در حقیقت "من" آنها از پیش نقاشی شده بود.

برای من خیلی جالب است که صد و پنجاه سال پیش که زندگی فرانسویها مملو از حجب و حیا وتابو بود، دخترها مایل بودند کسی روایت زندگیشان را بخواند.نویسنده می‌گوید که این دخترها خیلی کم از قیافه‌شان حرف می‌زدند و تقریبا هیچ‌وقت از بدنشان حرف نمی‌زدند. فقط در این بین یک نفر پیدا شده که به وضوح از بدن و تجربیات بدنیش می‌نویسد.(این من را یاد وبلاگهای خودمان می‌اندازد، البته وبلاگهایی که با نام واقعی نویسندگانشان نوشته می‌شوند).
 
دو تا از این یادداشتها را اینجا می‌نویسم.
کلر: دفترخاطره‌ام را مثل یک موجود زنده و مهربان دوست دارم. اطرافیانم درد و رنجهای روزانه‌ من را خوب درک نمی‌کنند. این برگه های سفید حرفهایم را خوب گوش می‌کنند، هیچ چیز را فراموش نمی‌کنند و با من مخالفت نمی‌کنند. سکوت می‌کنند و در دردهایم شریک می‌شوند و اینها نشان می‌دهد که حرفهایم را می‌فهمند و با من همدردی می‌کنند. هر وقت بخواهم هستند. این دفتر خاطرات یک دوست واقعی است. شاید فقط یک اشکال داشته باشد و آن اینست که به من فرصت خودپرستی می‌دهد، چرا که من در اینجا فقط خودم را به نمایش می‌گذارم.

لوسی
: الیزابت می‌خواست پرتره‌ای را که از او کشیده بودم ببیند و چون من دفترم را به او ندادم،‌ به من گفت که بالاخره روزی دفترم را خواهد دزدید. اگر من خاطراتم را می‌نویسم فقط برای خودم مینویسم. هر چیزی که دوست دارم در آن می‌نویسم. حتی مامان هم نمی‌داند که من یک دفتر خاطره دارم. چون در آن صورت می‌خواست آن را بخواند. و دفتر خاطره من تبدیل به یک تکلیف می‌شد نه محرم اسرار. نه، هیچ کس دفتر من را نخواهد خواند،‌من اینها را می‌نویسم تا وقتی که ییر شدم بخوانم و لذت ببرم.

این دخترها از یک طرف دفتر را برای "فقط" خودشان می‌نوشتند و از طرف دیگر آنها را از بین نبرده‌اند و امکان مراجعه به آن را به نسلهای بعدی داده‌اند. همین نشان می‌دهد که میل به خوانده شدن داشتند. زندگی هر کس برای خود او منحصر به فرد است و ارزش خوانده شدن دارد. این میل دیده شدن،‌خوانده شدن و شنیده شدن گویا میلی بشری است و مختص هیچ زمان و مکانی نیست.
* Philippe LEJEUNE, Le moi des demoiselles, enquête sur le journal de jeune fille, Seuil, 1993

برگرفته از: خانم وبلاگ پژوه شادی ضابط