March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




January 28, 2007  
 
 


نيروهای امنيتی ما هنوز کاری مهمتر از مهار ايدئولوژيک مردم خود نمی شناسند. ايران در معرض تهديد جنگ و تحريم است و آنها درست مثل رئيس دولت شان اصلا نگران نيستند. نتيجه اش اين است که فکر می کنند اوضاع مثل سال گذشته است که هنوز تهديد نبود و مذاکره بود و قطعنامه تحريم نبود. آنها دارند کار عادی خود را که مهمترين اش مهار دگرانديشان و دگرباشان است ادامه می دهند. اما فراموش می کنند که يک کار ظاهرا عادی در يک شرايط غيرعادی می تواند نقش يک جرقه را بازی کند و زنجيره ای پيش بينی ناپذير از حوادث را به دنبال بياورد: 

کی بايد به اين آقايان بگويد ساکت باشيد؟

فکر می کنم وظیفه همه روشن است نباید ساکت نشست. سرو صدای بلاگر ها تا به حال بسیار تاثیر گذار بوده است. دوستی در نوشته قبلی گفت باید از جیرجیرک ها یاد گرفت و لاینقطع صدا کرد و مطمئن باشیم که حتی اگر چند نفری مجبور به سکوت شوند آواز جیرجیرکها باید سکوت را بشکند و مداوم ادامه داشته باشد.

نه تنها سکوت را برای خاطر فرناز و طلعت و منصوره و احتمالا تمام دوستانی که از این به بعد تحت فشار قرار خواهند گرفت باید شکست؛ بلکه اصولا باید دهانمان را باز کنیم و بگوییم بسه. تا کی باید نشست و دست روی دست گذاشت و هر روز شاهد از بین رفتن آزادی هایی باشیم که قطره قطره در طی 27 سال به زور به دست آوردیم تا ایران را به اینجا برسانیم؟

مگر می شود دوباره به دهه شصت برگشت؟ البته اگر جنگ شود مطمئن باشید که در یک چشم زدن برمی گردیم. اگر یادتان نیست بروید کمی کتابها و روزنامه ها و فیلم های آن دهه را ببینید تا یادتان بیاید از کجا به کجا رسیدیم. اما این جنگ از آن جنگها نیست. باور کنید. خط و نشان هم نکشید مسلما ما هم مقابله به مثل می کنیم اما مگر می توانیم با دنیا مقابله کنیم؟ چرا انقدر به همه دنیا منجمله به خودمان دروغ می گوییم؟

آیا باید بگذاریم تا امریکا بیاید و خاک ایران را توبره کند تا بفهمیم که دنیا شوخی ندارد؛ جنگ روانی چیست؟ کی باید به این آقایان بگوید ساکت باشید. قدرتتان اندازه دارد. امریکائی ها اقلا این یارو را تحت فشار داده اند؛ هر چند که زیاد فایده ای ندارد اما به هر حال از امروز تظاهرات بزرگ ضد جنگ در امریکا راه خواهد افتاد. ماقرار است چه بکنیم؟ شاید به ما مربوط نیست؟ چه کسی جنگ می خواهد؟ چه کسی ویرانی ایران را می خواهد؟ مگر این خاک و این مردم سر راه افتاده اند؟ کی از این خواب بیدار می شویم؟

برگرفته از: مادام ميم 
 
 
January 9, 2007  
 
 

چيزهايی که زندگی مان را پر می کند

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.


بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله " .

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.


در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگريزه ها ديگر چيزهای قابل اهميت هستند و ماسه ها مسائل ساده و پيش پا افتاده زندگی. "

  

پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "

 

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست.

------------------------------------

از: حکمتهای ايميلی رايج در اينترنت

 
 
January 3, 2007  
 
 

چاره ای نيست جز تکيه بر نظر آنها که وارد بازی می شوند

بازی-گوشی

اگر بگويند بهترين بازی زندگی چيست می گويم: نظربازی! هم در معنای قاموسی اش هم در معنای وسيع اش که ما در زمانه از آن برای نظرخواهی استفاده کرده ايم - با احتياط البته و با گذاشتن خط فاصله ای ميان نظر و بازی تا فاصله اين معنا را از آن معنای رايج حفظ کرده باشيم. نظرخواهی زمانه هم نظر است و هم بازی است. و اين آن را از حالت خشک و جدی معمول به در می آورد. اين کاری است و گامی است در جهت زمانه. بازی-گوشی در جان زمانه است. زيرا که زمانه همه سرمايه خود را بر سر اين بازی گذاشته است. تا ببيند تا کجا می شود قواعد «بازی» رايج را تغيير داد. به من بود متن سوالها را هم بازيگوشانه تدوين می کردم. کمی هم آميخته با طنز و شوخی و مطايبه. اما هميشه دست و دلمان می لرزد وقتی می خواهيم مرزی را عبور کنيم. از خود می پرسيم تا کجا ما را خواهند پذيرفت؟ چگونه می شود هم يک رسانه جدی بود و هم خودمانی. هم بازی کرد و هم بازی را جدی بازی کرد. همين جا هم دعوت کنم از کسانی که می توانند برای همين نظرخواهی ورسيون های بازيگوشانه تدوين کنند. اين هم نوعی بازی است. برای وبلاگنويسان. برای آنها که قلمی دارند که می تواند بازيگر باشد. قول می دهم خود من اولين کسی باشم که در نظر-بازی شما شرکت کنم!

!جدی بازی کنيد
در همين دو سه روزه دهها نفر در نظربازی ما شرکت کرده اند. جدی بازی کرده اند. و حرفهای شنيدنی زده اند در آن آخرين صفحه که مجالی هست برای گفتن چند کلمه حرف حساب و خودمونی. کمی بعد به گزيده آنها اشاره خواهم کرد. اما بگويم که ما طرحهايی در سر داريم که نتيجه نظربازی شما آنها را تقويت خواهد کرد يا کنار خواهد گذاشت. رگه هايی از آنها را در پرسش های ما می بينيد. اما بيشتر آنها موقوف است با داشتن اطلاعات بيشتری از شما و نظرهای شما. اينکه چقدر از زمانه کنونی را می پسنديد مهم است و اينکه می خواهيد زمانه چگونه رسانه ای باشد.

می دانم و اين آسان است دانستن اش که هر موضع و رفتاری که زمانه برگزيند گروهی با آن موافق خواهند بود و گروهی بدان انتقاد خواهند داشت. اما چاره ای نيست جز تکيه بر نظر آنها که وارد بازی می شوند اگر کسی می خواهد زمانه را شکل دهد الان وقت اش است. زمانه را جدی گرفتن ِ اين بازی خواهد ساخت (برای جلوگيری از بدخوانی: جدی گرفتن اين بازی، زمانه را خواهد ساخت) و کسانی که تغيير در زمانه آنقدر برايشان جدی است که وقت می گذارند و نظر می دهند. باشگاه زمانه پس از اين بازی به برنده بازی واگذار خواهد شد!

عليه سوگيری پنهان
از ميان بازی کنندگان نظرها طيفی از همدلانه و مثبت تا منتقدانه و سختگيرانه را می پوشاند. شنونده ای می نويسد می خواهد: «روز به روز به میزان تنوع برنامه ها و سرعت خبررسانی زمانه افزوده شود. کلاً دوست دارم که مرتبا ً شاهد پیشرفت و ارتقاء این رادیو باشم» و ديگری می گويد انتظار دارد: «علیرغم ادعای بیطرفی در عمل تریبون هیچ کدام از جناحهای رژیم بخصوص حقه بازترین آنها اصلاح طلبان نباشد و با اینهمه پشتوانه مالی که به نام مردم ایران برخوردار شده امانتدار صدای خفه شده ملت باشد. راه رفته و در واقع لو رفته بی بی سی و ... را نرود. در یک کلام سعی کنید وجهه یک رادیوی مردمی در نتیجه غیر رژیمی و غیر مبلغ منافع قدرتهای بزرگ را کسب کنید و الا که هیچ یک نوآوری باارزش فرهنگی شما نیز ارزشمند نخواهد بود.» و دوست ديگری می نويسد: زمانه بايد «دارای یک سیاست شفاف باشد و به دنبال ایجاد توازن خبری بدون سوگیریهای پنهان باشد».

حرفه ای-وبلاگی
دوستی می نويسد اميدوار است زمانه «از حالت غیر حرفه ای و آماتوری عبور کند و حرفه ای تر با مخاطبانش ارتباط برقرار کند» و ديگری می خواهد زمانه «بیشتر رادیوی وبلاگ ها باشد، صدای کسانی باشد که سخنگاهی ندارند؛ دنباله رو مد و نظر اغلب نباشد؛ خط شکن، نو، نوشونده و مبتکر باشد.  سلیقه های متفاوت سیاسی را در نظر بگیرد؛ چنان که در موسیقی چنین می کند. زمانه، شاید در حوزه ی فرهنگ پیش رو باشد؛ اما در حوزه ی سیاسی و حتا خبر مصرف کننده ی خبرگزاری های داخلی و خارجی رسمی است. حرف زیاد است؛ اما شما هم در اغاز راهید»

بعضی می خواهند خبر بيشتر شود و تحليل بيشتر و سرعت خبر رسانی بالاتر و زمان برنامه ها بيشتر و بعضی ما را به وبلاگی ماندن و رسمی نشدن و بازی را رها نکردن تشويق می کنند. دوستی می خواهد حالا که عرصه ای برای تمرين کاری تازه پديد آمده است ما از بادهای مخالف نااميد نشويم و عادی نشويم: «آزمون و خطا برای کسب تجربه است. ناامید و دلسرد نشوید، ادامه بدهید. یکی از بهترین ها خواهید شد.»

فاصله ما و "شما" تنها يک کليک است
من نمی توانم شادی خود را از اينکه پيام زمانه شنيده شده است پنهان کنم. شنيده شدن اين پيام است که برای ما زمينه لازم برای ماندن و ادامه دادن و آزمون کردن و يافتن و پيش رفتن را فراهم می کند. رسانه در خلا وجود ندارد. پيام های شما و حمايت شما ست که ما را به کار سخت خويش اميدوار می کند.

«زمانه مثل هیچکس نیست، من همین را دوست دارم، دلم می خواهد بیشتر از تابوها حرف بزنید، نمی دانم چطور ولی حرف زدن از رازهای مگوی همیشه جنجالی بوده اما روشنگر هم هست. من هنوز شجاعت راه اندازی یک وبلاگ شخصی را نداشته ام چون مطمئن نیستم که توانایی روبرویی با نظرات مختلف دیگران را داشته باشم، ولی زمانه به عنوان یک مجموعه قدرتمندتر است و کمتر از یک فرد آسیب پذیر است. آرزو داشتم که در اروپا بودم و به زمانه نزدیکتر».

مخاطب زمانه هر جا باشد به زمانه نزديک است. فاصله ما تنها يک کليک است. نظر-بازی شما از دور و از نزديک ما را به شما نزديک می کند. توپ در زمين شماست.
-------------------------
انتشار نخست در: وبلاگ زمانه

 
 
January 1, 2007  
 
 

درمان آسان با سيبستان

اول اين حرفهای سعيد جان فل سفه را بخوانيد:

مدتهاست که دوستان از من می‌پرسند چرا چيزی منتشر نمی‌کنم؟ و مقصودشان کتاب است. من از جهاتی سالها پرکار بوده‌ام. با اينکه نشر تنها کارم نبوده است. و حالا مدتهاست که دست کم کتابی نداشته‌ام. آيا کاری نداشته‌ام يا کاری نکرده‌ام؟ در اين چهارسال دست کم
۱۲ کتاب می‌بايد منتشر می‌کردم، طبق برنامه‌ای که داشتم. و هميشه ناشری داشته‌ام که بخواهد با من قرارداد ببندد. در اين چندسال چقدر زيان مالی به خودم زدم. يا بهتر است بگويم در اين ۸ سال. يا حتی در اين ۱۵ سال. حال خودم را نمی‌فهمم. دوسال است که کتابی را به دست ناشرم داده‌ام و با اينکه طرح جلد آن آماده بود تا در اوايل پاييز ۸۳ منتشر شود، به بهانه‌ی بازبينی آن را نگه داشتم و اجازه‌ی چاپش را ندادم و ناشرم (دوست گرامی آقای ناصر ايجادی، قصيده‌سرا) با بردباری احترام‌برانگيزی با من کنار آمد و رعايت حالم را کرد.

کتابهای ناتمام ديگرم نيز بسيار است. هريک با يکی دو هفته کار جدی تمام است. آيا افسرده شده‌ام؟ هرجا که مطلبی درباره‌ی «افسردگی» بوده است خوانده‌ام تا ببينم چه علائمی دارد و با خودم بسنجم. نمی‌دانم، شايد «افسردگی» من هم از نوع خودم باشد. به هر حال، کارم به دوا و دکتر نکشيده است. اما آيا همين چيزهايی که اينجا می‌نويسم حاکی از حالی خراب نيست يا فقط «بازی» است؟ «بازی» برای خراب کردن خود. نمی‌دانم. نمی‌دانم چرا برای کارهای طولانی حوصله ندارم و کارهای زياد اما ناتمام گردم را گرفته، تا حدی که گاهی گيج و ناتوان می‌شوم. و بعد همه چيز را رها می‌کنم. چطور می‌توانم فراموش کنم. اين قدر درد برای چه؟

حالا درمان سيبستانی:
سعيد جان راه درمان اين نوع افسردگی مسافرت و جهانگردی است. در واقع تو خسته ای. آدم نمی تواند مدام توليد کند. داشتن انديشه ها و طرحهای خوب کافی نيست. بايد به خودت فرصت دهی آن انديشه ها و طرحها با نشاط جاری شوند. به زور و ضرب نمی شود وقتی خسته ای اصلا کار پيش نمی رود. من قبلا هم گفته ام و بار دگر می گويم: پاشو يک سر بيا اروپاگردی. سری هم به آمستردام بزن. چند هفته ای بمان. تو هر چه داری می دهی به اجاره خانه. يکبار هم خرج سفر کن. زندگی در خانه شيک تو در فرمانيه وقتی بانشاط تر و شادتر است که ذهن ات هم تفرج صنعی کرده باشد. جهان ديدن ذهن تو را دوباره مساله دار  و باردار می کند و انگيزه ای می دهد برای نوشتن. جاری می شوی مثل آب. جهانی بنشسته در گوشه ای نباش. زندگی سيب است گاز بايد زد با پوست. حتی اگر اهل فلسفه باشی!