March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




December 29, 2006  
 
 

فردی ترين حرکت جمعی وبلاگستان

خيلی ها عبور کردند ... خيلی ها نوشتند: معروفی، ابطحی، پاسداران، بابای فردا، مامان تینا و سینا ... خيلی ها در حال نوشتنند ... خيلی ها هم منتظر نوشتن بودند اما دعوتی نيامد ...

اين بازی يلدا کی به پايان می رسد؟ بازی می بايد از جايی آغاز می شد، اما مبصر و متولی برای دستور ادامه يا خاتمه ندارد. تو را "دوستی" دعوت کرد و سلمان را "ايده ای از جايی ديگر". همگی دعوتی دريافت کرديم، از خود نوشتيم و پنج نفر را هم ميهمان کرديم. و البته تا زمانی که دوستی در حال نوشتن است مشتاقانه خواننده اش هستيم. اين ادب همه بازيهاست ... همچنين، به عنوان يک شرکت کننده، از دوستانی که منتظر دعوت بودند و برايشان دعوتی نيامد عذرخواهی می کنم: عدد پنج، خود را به توان هر عددی که رساند، در برابر بزرگی وبلاگستان ما هنوز کوچک بود ...

گسترش سريع بازی برای همه ما تعجب آور و البته نيکو بود. با دهها وبلاگی که تا به حال نديده بوديم آشنا شديم، ناگفتتيهای خود را گفتيم و ناگفتتيهای ديگران را شنيديم. (بعد از ديدن گسترش سريع اين بازی بهتر می فهميم که چرا You شخصيت برگزيده سال، YouTube شرکت برگزيده سال و Long Tail کتاب برگزيده سال بودند.) امير عزيز دسته ای از مطالب را در وبلاگی گرد آورد. کلاغ نکته سنج حتی پيش از نوشتن از خود، نکته سنجيهايش را آغاز کرده بود، جامی عزيز و خانم مرانلو تحليل کردند. جادی عزيز نمودار بازی را آماده کرد و صدها نوشته يلدايی ما داده های خامی شد برای تحليلگران و جامعه شناسان تا سالهايی طولانی ...

اما آيا اين گسترش بازی طبيعی بود؟ آيا می توانيم از اين پتانسيل برای حرکتهای ديگری استفاده کنيم؟ چرا دوستانی (از جمله سلمان) که در هيچ حرکت جمعی وبلاگی شرکت نمی کنند در بازی يلدا شرکت کردند؟ ... آيا آنطور که روزنامه اعتماد ملی نوشت، ما "همبستگي و اتحاد و يكپارچگي وبلاگ‌نويسان" را به رخ كشيديم و " قدرت خود را در محيط مجازي اينترنت" نشان داديم و از اين به بعد "امكان انجام فعاليت‌هاي گروهي و تشكيل گروه‌هاي كاري" فراهم می شود؟

متاسفانه پاسخ به اين پرسشها منفی است... ماجرا فقط گسترش هرمی و حرکت دسته جمعی نبود. مشخصات اصلی بازی يلدا را مرور کن: ايده شخص خاصی نبود. مرکز و مبصر نداشت. زمين بازی وبلاگ خود ما بود نه جايی بيرون از احاطه ما، امکان خلاقيت شخصی سلب نشده بود، به يک آيين سنتی مرتبط بود، از مشخصه های فرهنگ ايرانی بهره می برد (ما ايرانيان معمولا درخواست کسی را بدون جواب نمی گذاريم)، به يک نياز مهم مربوط بود (علاقه به نوشتن از خود و علاقه به دانستن در مورد ديگران) و اين خصوصيات، متاسفانه، در کمتر حرکت جمعی قابل جمع است. بازی يلدا شايد در يک کلام "فردی ترين حرکت جمعی وبلاگستان" بود ...

...

يلدای وبلاگستان دير يا زود به پايان می رسد. زمستان طولانی پس ازيلدا در انتظار ماست و نشانه ها و کلمات کليدی آن در فضا شناور است (تخت جمشيد، شورای امنيت، تاريخ، آينده، مهاجرت، غربت، ...). با پايان يلدای وبلاگستان به نوشته هايمان بر می گرديم، به روش شخصی خود با اين واقعيات روبرو می شويم، به اميد بهاری زودهنگام می نشينيم و از ياد نمی بريم گرمای يلدای سال 85 وبلاگستان عزيزمان را ...
----------------------------
برگرفته از: وبلاگ سلمان

 
 
December 22, 2006  
 
 

از بين خيلی چيزها که از رفقای وبلاگی خواندم به مناسبت بازی يلدا خيلی هاشان به گرد پای سبيل طلا هم نمی رسند.  من از اين دو نکته اش خيلی لذت بردم. دوست داشتم فقط جشن تنهايی اش را بياورم اما قسمت مربوط به پدرش هم بسيار تازگی داشت. اگر در مکتب کانادا چيزهای مثبتی وجود داشته باشد در همين نوع نوشته هاست که ديده می شود:

جشن تنهايی سعيد کاشانی

بزرگترين تفريح ام در زندگی مسخره کردن خانواده پدرم- يک مشت پر مدعای از دماغ فيل افتاده- بوده و هست. مقام و منزلت اجتماعی برای خانواده ما خيلی مهم است و من هميشه مايه آبروريزی آنها و تفريحات خودم بوده ام. مدرسه مهدوی که می رفتم در تمام مدرسه شايعه کرده بودم که پدرم "پتو فروش" است. يک سال بعد پدر ثروتمند يکی از بچه ها که دلش به حال خانوادهِ محروم ما سوخته بود ما را به هتل اوين دعوت کرد. از قضا آن آقا يک آدم مهمی بود در وزارت صنايع که کلی هم نشان سازندگی از رفسنجانی گرفته بود و پدر من هم که آن روز ها کارخانه فيلتر صافی ایران را داشت گويا کارش مستقيماً به این طرف ربط داشت و گند شايعه "دختر پتو فروش محروم" من در آمد. پدرم از دستم به قدری عصبانی بود که مدام در ماشين سئوال می کرد: "چرا پتو فروش؟"

آخرين اعتراف ام مربوط به وبلاگستان است. با اینکه ممکن است کسی باور نکند ولی من در کل این وبلاگستان عاشق سينه چاک سعيد حنايی کاشانی هستم. بيشتر اوقات که وبلاگش را می خوانم، زير لب قربان صدقه اش می روم که "آی قربون اون نگرانيت برای گران شدن گوشت بشم، آخی صدات تغيير کرده،..." واقعاً سعيد حنايی کاشانی يک جشن تنهايی به تمام معنی است. این آدم عملاً تنهايی اش را با تنهايی جشن می گيرد بدون اینکه شلوغش کند(حالا اگر يک زن تنها بود همه ما را سرويس کرده بود اینقدر چس ناله تحويل وبلاگستان می داد)، برای سعيد حنايی کاشانی باران معنی ديگر دارد؛ معنی ای که فقط در فاصله خطوط اش حس می شود. و البته و صد البته سليقه موسيقی اش که افتضاح است. من هربار که آهنگی را که در سوگ عمران صلاحی پيشنهاد کرده بود گوش می دهم، به قدری می خندم که از حال بی حال می شوم.

برگرفته از: سبيل طلا

 
 
December 21, 2006  
 
 

رسانه های مشارکتی
مخاطبين محترم بفرماييد تو!

وبلاگ علوم ارتباطات اجتماعی یادداشت جالبی نوشته و در آن درباره رسانه‌های مشارکتی مطالبی نوشته‌است. در رسانه‌های مشارکتی همانطور که از اسمشان پیداست، صحبت از مشارکت است. مشارکت کی؟ مشارکت مردم عادی. کسانی که تا به حال تنها مصرف کننده تولیدات رسانه‌ها بوده‌اند، حالا به تولید کننده تبدیل شده‌اند.

عرصه جولان دادن این تولید کننده‌ای آماتور در درجه اول اینترنت است. وبلاگ، فوتوبلاگ، ویدئو بلاگ، پادکست، سایت، ویکی پدیا، ‌oh my news یا معادل فرانسویش agoravox همه به نویسنده، هنرمند، روزنامه‌نگار آماتور اجازه ابراز وجود و تولید محتوی می‌دهند. اینترنت دارد به ادعای دمکراتیک بودنش جامهٔ عمل می‌پوشاند. رسانه‌های دیگر هم کم‌کم دارند به ارزش شهروندان در تولید اطلاعات پی می‌برند.

مثالی که از تلویزیون می‌توان زد تلویزیون Current است که توسط الگور (بله، معاون سابق رییس جمهور آمریکا!) و متحدش گوگل تاسیس شده است. یک چهارم برنامه‌های این تلویزیون از ویدئوهای مردم عادی تشکیل می‌شود. کاربران بهترین ویدئوها را روی اینترنتبرای پخش در تلویزیون انتخاب می‌کنند. مثال رادیوی مشارکتی هم رادیو زمانه است که از پادکستهای آماتورها در برنامه‌هایش استفاده می‌کند. از روزنامه هم اگر بخواهم مثال بزنم ترجیح می‌دهم باز ایرانی باشد: زمانی جایی خواندم که همشهری محله، صفحه‌ای را به آثار خوانندگان تخصیص می‌دهد. البته فعلا سایتشان کار نمی‌کند که صحت و سقمش را بررسی کنم.

چیزی که مهم است اینست که رسانه‌های به اصطلاح اصلی دارند متوجه می‌شوند که عصر " ما ارائه می‌کنیم شما دریافت کنید" دیگر تمام شده است.
------------------------
برگرفته از: شادی ضابط 

 
 
December 15, 2006  
 
 

در شب های اقامت کوتاه تهران چند دوست ناديده را به کوتاهی ديدم. اما کوتاهترين ديدار با صاحب راز اتفاق افتاد حال آنکه هميشه فکر می کردم بيشترين وقت را با او خواهم گذراند. اما درست وقتی آمد که من داشتم از خانه هنرمندان می رفتم و برادرم هم با اهل و عيال منتظر بود که به مجلسی برويم که يکی دو بار به خاطر فشردگی کارهای من عقب افتاده بود. هيچ راهی برای پا سست کردن نبود. خوش و بشی کرديم و عکسی انداختيم با جماعتی از رفقا که همانجا بودند. و ديدار رفت تا نمی دانم سفری ديگر. که يا من بروم يا او را راه اينسو بيفتد. اين دوخط را نوشتم تا هم تبريک تولد راز باشد که صاحبش را از پيشاتاريخ به در آورد و هم بداند که حسرت ديدار و گفتارش بدجوری بر دلم ماند. - سيب
---------------------------------------------

تولّد مترجمِ تمام‌وقت

۱- من، راوی‌ام؛ داستان‌گویم.
هویّت، مقوله‌ای‌ست مرتبط با تاریخ زندگی و زندگی‌نامه‌ی آدم‌ها. هویّت، روایتی‌ست از داستانِ خودم که خودم آفریده‌امش. آن‌چیزی‌ست که حالا، در روشنای گذشته و شرایطِ اکنونم گمان می‌کنم هستم و آن‌چیزی‌ست که دوست دارم در آینده باشم.
به‌این‌ترتیب نزدِ من، هویّت، مقوله‌ای مرتبط با زبان و واژه‌هاست. زبان، جهان را بازنمایی نمی‌کند؛ آن‌را می‌سازد. پس زبان ـ که البتّه آیینه‌ی بازنما نیست ـ هویّتم را می‌سازد؛ «راز»، جهانی‌ست که من آفریده‌ام و او در مقابل، هویّتم را ساخته. من، همین زبان‌ورزی‌ها و واژه‌چینی‌هایی هستم که اینجا می‌بینید؛ با تمامِ محدودیّت‌ها و بازی‌گوشی‌هایش؛ با شناوری‌اش و ناتوانی‌اش در قرارگرفتن در مقامی خداگونه؛ با تمام سقوط‌های معنایی.

۲- من، خالقم؛ آفریدگارم.
مورّخان، مبدأ تاریخ را ابداع خط و کتابت گذاشته‌اند. مبدأ تاریخ زندگی من هم روزی‌ست که نوشتم. پیش از ۲۵ آذر ۸۰ و «راز»، زیاد می‌نوشتم؛ ولی نه هیچ‌گاه این‌طور مدام و پیوسته. پس می‌توانید تولّد «راز» را تولّدِ «من» بدانید. منِ پیش از بیست و پنجم آذر هشتاد، منِ پیشاتاریخ بود؛ امروز، شمع پنج‌سالگیم را فوت می‌کنم و خوشحالم در دنیایی متولّد شده‌ام، که خودم ساخته‌امش. چنین دنیایی شایسته‌ی آن‌ست که هویّتم را پیش خودم و تصویرم را نزدِ شما بسازد. سعادتِ بزرگی‌ست به دنیا آمدن در دنیایی که خودم ساخته‌ام و زیستن در جهانی از واژه‌هایی که خودم دست‌چین کرده‌ام.

۳- من مخلوقم؛ عاشقم.
«راز» ـ دنیای من ـ رویدادهای شخصی زندگی‌ام را آن‌طور که نقش و عاملیّت خودم در آن پررنگ بوده، ساخته. تولّد من و «راز»، مقارنِ روزهایی بود که یکی از بزرگ‌ترین تصمیم‌های زندگی‌ام را گرفتم و جهت‌گیری تحصیلی‌ام را فراوان تغییر دادم. دنیای جدیدی برای خودم ساختم؛ دنیایی که در آن، هم‌زمان با کلنجار رفتنِ با ساختار، نقشِ خودم را به عنوان عاملِ فعّال تثبیت کردم. دنیایم را خودم ساختم؛ پس شایستگی‌اش را دارد که مرا بسازد. دنیای راز را دوست دارم. چراکه بزرگ‌ترین رخداد زندگی پنج‌ساله‌ام هم، کم‌تر و بیشتر سه سال پیش همین‌جا ـ در دنیای خودم ـ رقم خورد. خوشبختم؛ چراکه در دنیایی که خودم ساخته‌ام، با کسی آشنا شدم که دوستش دارم و در همین دنیا با کسی که دوستش دارم، زندگی می‌کنم... کسی که ـ خود ـ دنیای من است. راز را دوست دارم؛ راز این دنیا را دوست دارم. دنیا را دوست دارم. تو را دوست دارم.

۴- من پیامبرم؛ مترجمم؛ بازیگرم.
راست گفتی، من پیامبرم یا چه فرق می‌کند؟ مترجمم. نه مترجم در معنای خاص آن ـ یا مترجمِ بین زبانی. من مترجمِ درون‌زبانی‌ام. نشانه‌هایی از زبان را به جای نشانه‌های دیگری از همان زبان می‌نشانم. من با نشانه‌های زبانی بازی می‌کنم. ترجمه کردم، خواندی؛ باز، بخوان که «تو» و «راز» و «دنیا» پیشِ من هم‌ارزید ـ مترادفید. پس هرجا که می‌خواهی به جای «تو» بگذار «دنیا»، به جای «دنیا»، «راز» و به جای «راز»، باز «تو»... واژه تویی و من مترجمم؛ مترجمِ تمام‌وقت. و زیباترین متن‌ها را ـ شایسته‌ترینِ واژه‌ها را ـ به زبانی ـ که می‌فهمم ـ برمی‌گردانم و باز می‌شوم واژه، که حالا تو مرا ترجمه کنی ـ به زبانی که می‌فهمی. ما بازی می‌کنیم. من، مترجمی هستم که متن‌هایم را خودم برمی‌گزینم و شایسته‌ترین‌هایشان را ترجمه می‌کنم. من واژه‌ای هستم که مترجمم را خودم انتخاب می‌کنم. من آفریننده‌ی دنیایی‌ام که می‌سزد مرا بیافریند ـ تنها چنین جهانی، سزاوار آفرینش من است. ما با هم بازی می‌کنیم. یکی‌مان می‌شود واژه و دیگری، مترجم و بعد، برعکس. بازی ما قایم‌باشک است: من قایم شده‌ام لابه‌لای واژه‌ها و تو چشم باز کرده‌ای و پیدایم کرده‌ای و بعد، من چشم گذاشته‌ام و تو را لابه‌لای خط‌ها و واژه‌ها پیدا کرده‌ام. ما، کودکانه بازی می‌کنیم. بازی زبانی ما، بازی خودمان است؛ بی‌هوده تن به بازی‌های ناخواستنی دیگران نمی‌دهیم.

۵- من خدا هستم؛ کودکم.
من بازی‌گرم. من خالقم؛ می‌آفرینم. واژه‌واژه آجر می‌چینم دنیایم را. بغل‌بغل واژه می‌آورم این بالا و می‌سازم و برمی‌گردم. برمی‌گردم و از بلندبالای کوهِ اسطوره‌ای‌ام به دنیایی نگاه می‌کنم که ساخته‌ام. از این‌جا... من درست از این‌جا «راز» را می‌سازم؛ من تنها خدایی هستم که باز، آفریده می‌شوم. من تنها یک لحظه در مقام خداگونه‌ام قرار می‌گیرم و دودفعه سقوط می‌کنم. من بازی می‌کنم. مثل خدا-کودکی پنج‌ساله، درست از همین‌جا بازی می‌کنم. از همین‌جا که دارید مرا و همه را می‌خوانید. درست از همین‌جا!
-----------------------
برگرفته از: راز

 
 
December 10, 2006  
 
 

حقوق بشر در زمانه ما
رفع تبعيض نقطه مشترک حقوق بشر و دموکراسی

نگاه به جهان از منظر حقوق بشر می تواند بسيار نااميد کننده باشد. از زمان تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر تا کنون دهها جنگ بزرگ در جهان اتفاق افتاده است، صدها هزار نفر در معرض کوچ اجباری قرار گرفته اند، امنيت ميليونها انسان به خطر افتاده است، زندانيان بسياری در معرض تحقير و توهين و شکنجه های روانی و جسمی قرارداشته اند، محاکمه های ناعادلانه بی شماری در کشورهای مختلف جهان برپا شده است، زنان بسياری به زور شوهر داده شده اند يا در معرض قاچاق و بردگی جنسی بوده اند، ميليونها نفر از حق تحصيل محروم مانده اند، و نيمی از جمعيت جهان از حق حداقل زندگی و بهداشت هم برخوردار نبوده اند. شمار پناهجويان از سالهای تصويب حقوق بشر کمتر نشده است و سطح مهاجرت غيرقانونی به دنبال زندگی بهتر و يا حتی برای گريز از گرسنگی و بيکاری بالاتر رفته است.

با اينهمه، جهان پس از تصويب حقوق بشر جهانی روادارتر و انسانی تر شده است. بسياری از اين اصول يا اصولی ملهم از آن در قوانين اساسی کشورها راه يافته است. تبعيض نژادی به صورت عريان و گسترده خود فاقد مشروعيت شده و محدوده آپارتايد بسيار تنگ شده است. شناخت حقوق مردم در کار و تعطيلات و بازنشستگی و تامين اجتماعی پايه نظام اداری را ساخته است و نظام قاهری که حق مالکيت را از آدمی سلب کرده بود به تاريخ پيوسته است. در زمان تصويب اين اعلاميه هنوز در شماری از کشورهای اروپايی هم زنان حق رای نداشتند اما امروز کشورهايی که زنان شان از چنين حقی برخوردار نباشند در سراسر جهان معدودند.

در طول نيم قرن گذشته بسياری از دول تصويب کننده اعلاميه، خود در مقام ناقضان آن عمل کرده و برای نمونه از رژيم های خودکامه حمايت کرده اند و يا در مورد زياده روی های دوستان خود در نقض حقوق بشر سکوت و مماشات اختيار کرده اند. با اينهمه حقوق بشر امروزه عليرغم همه ناقضان و دشمنان خود گسترش يافته است و به نشانه ای برای توسعه يافتگی و مدنيت تبديل شده است. گرچه با وجود استقرار مساله حق فردی و اجتماعی در جوامع رشديافته هنوز حتی همين جوامع نيز دچار تقسيم بندی های درجه يک و درجه دو بين شهروندان خود هستند و يا دولتهای آنها می توانند برای حفظ حقوق خود حقوق مردمان ديگر را زير پا بگذارند.

در نقشه تاريخی و امروزين حقوق بشر ايران نيز موقعيت خاص خود را دارد. توجه به حقوق بشر در ايران جوان است زيرا تا زمان انقلاب کمتر کسی از اين منظر به منافع و حقوق اجتماعی می انديشيد. اما در سالهای اخير گروهها و نهادهای بسياری به وجود آمده است که به اين يا آن صورت مستقيم و غيرمستقيم به گسترش حقوق بشر می انديشند. ولی جای آن است که موضوع فعاليتهای حقوق بشری از سر تا پا بار ديگر مورد بررسی و بازنگری قرار گيرد. روشهای کهنه شده تجديدنظر شود و روشهای نو و کارآمد به کار گرفته شود.

محدود کردن حقوق بشر به حقوق سياسی نيز محدود کردن گستره عام حقوق بشر است. حقوق بشر بايد حقوق همه بشر باشد و نه نخبگان سياسی. و تا زمانی که همه افراد و خاصه عامه مردم زير چتر حقوق بشر خود را نيابند کمتر می توان اميد داشت که مفاهيم حقوق بشری عموميت پيدا کند و اين عموميت و آگاهی به نوبه خود دست ناقضان را برای زير پا گذاشتن حق مردم ببندد.

در بازنگری روشهای آموزش و حمايت از حقوق بشر بايد نقش بيشتری نيز برای رسانه های آزاد و مستقل قائل شد و نيز انديشمندانی که بدون آنکه فعال حقوق بشر شناخته شوند قادر بوده اند به مردم کمک کنند درک بهتری از مقوله حق و حقوق خود پيدا کنند. چنانکه دکتر عبدالکريم سروش با بحث حق و تکليف خود نقش مهمی در تغيير اذهان ايرانيان مذهبی داشته و زمينه فکری مهمی را در مطالبه حقوق فردی بنيان گذاشته است. گروههای چپ نيز تحول فکری خود به سمت دفاع از حقوق بشری را وامدار تجديدنظرطلبان خود هستند که اين گام بزرگ را در جدا شدن از گفتمان های انقلابی گذشته برداشته اند.

در عين حال به دليل جوانی انديشه دفاع از حقوق بشر در ايران و هم-زمانی آن با انديشه های بازمانده از انقلاب يا اصولا به دليل آنکه گروه بزرگی از مدافعان امروز همان انقلابيون ديروزند، دفاع از حقوق بشر در ايران نياز به خانه تکانی از روشهای انقلابی دارد تا هر چه بيشتر به يک جنبش اجتماعی تبديل شود.

رسانه ها و انديشمندان مستقل در کنار فعالان و نهادهای حقوق بشری می توانند به نتيجه بهتر و فراگيرتری برسند. اما خطا خواهد بود که استقلال رسانه ای و فردی را با دنباله رو خواستن رسانه و فرد از فعاليت های حقوق بشری گروههای معينی مخدوش کنيم. حقوق بشر تنها از راه کمپين يا بسيجگری سياسی تامين نمی شود. کافی است نگاه کنيم که عرف های اجتماعی حتی اگر دولتها موافق تغيير آن به سوی حقوق بشر باشند به اين آسانی تن به تغيير نمی دهد - مثلا قتلهای ناموسی يا ازدواجهای اجباری و ختنه دختران که حتی در اروپا هم با وجود قوانين سخت حمايتی اتفاق می افتد. مساله دولت و همسويی آن در حمايت از حقوق بشر البته بسيار مهم است اما مثلا در خشونت خانوادگی عليه زنان چه بسا زنان بزرگتر فاميل نقش مهمتری داشته باشند تا فلان دستور و بخشنامه دولتی يا قانونی که روی کاغذ مانده است.

هر نوع تلاش برای گسترش حوزه آگاهی عمومی از حقوق اجتماعی در قالب حق های عام بشری نيازمند نوعی تجديدنظر در استراتژی و تاکتيک است. اگر حقوق بشر حقوق همه بشر باشد درست تر آن است که موضوعاتی از اين حقوق که به بيشترين افراد جامعه مربوط می شود در اولويت قرار گيرد و بهبود شرايط در آن زمينه ها به هدف اصلی تبديل شود. از همين منظر است که مبارزه با فقر به عنوان عام ترين مساله جهانی به دستور کار حقوق بشری سازمان ملل متحد تبديل شده است. مبارزه ای که نشان می دهد تبعيض، به عنوان ريشه فقر، هنوز مهمترين مساله حقوق بشری است – امری که تنها يک بخش از آن تقريبا حل شده است: تبعيض نژادی.

رفع تبعيض نقطه مشترک حقوق بشر و دموکراسی است. جايی که رسانه می تواند از راههای مختلف به آن نزديک شود بدون آنکه کار رسانه ای را با اکتيويسم سياسی آميخته باشد.
-----------------------------
برگرفته از: وبلاگ زمانه

 
 
December 9, 2006  
 
 

می خواستم در باره انتخابات شوراها چيزی بنويسم مثلا در اين زمينه که مهم نيست به چه کسی رای داده می شود ولی مهم اين است که رای به اداره شهر است و انتخاب بعدی يک شهردار. اين نقش يافتن در اداره شهر مهم است. تن زدن از هيچ انتخاباتی به نفع حرکتهای مدنی در ايران نيست بويژه در انتخاباتی که اصل مدينه و شهر مطرح است. در شرايط حاضر شايد تنها انتخابات خبرگان است که بی معنا شده است. اما برای انتخاباتی از اين دست که واقعا رای به حساب می آيد بايد حساب را داشت دقيق. مدنيت در ايران بدون مدنيت سياسی ناتمام است ابتر است. يادداشت سيد هنوز هم درست به قلب مساله نشانه رفته است. در تعارفات سياسی ماندن و تعلل. نکته ای که او می گويد از نظر رفتارشناسی سياسی در ايران ارزش فکر کردن دارد. من در ايران بودم حتما رای می دادم- سيبستان:

روشنفکر حکومتی

دوست من!
شجاعت دفاع از دیدگاهت را داشته باش!
من فکر می کنم تو با همه فحش و ناسزایی که نثار حکومت می کنی، یکی از حکومتی ترین روشنفکرانی هستی که من می شناسم. نه سوء تفاهم نشود، اصلا منظورم این نیست که مثل بعضی ها هم نان ات وابسته به حکومت است و هم مخالف سر سخت حکومتی. از این نظر قبولت دارم و می دانم که بی نیاز و سربلندی.

اما من فکر می کنم که بدون فکر کردن به جکومت نمی توانی تصمیم بگیری. حکومت همیشه در ذهن توست و برذهن تو فرمان می راند. تصمیم های تو متاثر از تصمیم های حکومتی است. چه بسا جایی به تصمیمی می رسی، اما از ترس این که به دیدگاه های حکومتی نزدیک نشود، از تصمیم ات دفاع نمی کنی. تو از خود تصمیمی نداری.

البته فقط حکومت نیست که بر تصمیم تو تاثیر دارد، مخالفان حکومت هم هستند. گاهی می ترسی دیدگاهت را بیان کنی، چون به حکومتی بودن متهم ات می کنند، گاهی از اقدامی حمایت می کنی که قبولش نداری، اما به صرف این که با حکومت مخالف است، به نظرت باید از آن حمایت کرد. یادت می آید در دفاع از کسی مطلبی نوشته بودی که روز بعد از او انتقاد می کردی؟

من مثل تو فکر نمی کنم. من فکر می کنم باید خودم باشم. معیار من برای خودم، خودم هستم و دیدگاهی که به آن رسیده ام، می خواهد به دیدگاه های حکومتی نزدیک باشد، می خواهد دور باشد.

همین قضیه انتخابات را ببین! می دانم که می خواهی رای بدهی و حتی گفته ای که به چه کسانی، اما می ترسی درباره شان بنویسی، مبادا که متهم شوی به حمایت از حکومت. جسارتا یک سوال کوچک: فکر می کنی با این روش کی می توانی خودت باشی؟ و آیا در این کشور روزی خواهی توانست خودت باشی؟
--------------------------
برگرفته از هنوز

 
 
December 8, 2006  
 
 

خواهر سبيل طلا در مطلبی به زمانه و آق مهدی سيبستان حال داده است. شايد هم ضدحال. بسته به اينکه چطوری متن اش را بخوانيد. ولی خب خودش صدر و ذيل مطلب اش را با هم در تناقض قرار داده است. تقصير کسی نيست. خوبی اش اين است که اين خواهر ما صداقت دارد. فقط به اين نازنين-خواهر بگويم که آنچه من می گويم توصيه اين و آن برادر نازنين و غيرنازنين نيست. من حرف خود خودم را می زنم. اينکه از ملاقات با برادران هم ننوشته ام فقط برای اين بوده است که اصل ديدار و دريافتهای من از ايران بسيار مهمتر و جدی تر از ملاقات با برادران بوده است. به هر چيزی به اندازه اهميت اش بايد بها داد نه به اندازه ای که مخاطبان آشنا و ناآشنا می پسندند. وگرنه برای آنها که همين ملاقات مهم بوده است به اندازه کفايت توضيحات داده ام. وقت اش برسد برای خوانندگان سيبستان هم می نويسم. اما فعلا حرفهای اساسی تر دارم. بعد هم اينکه نمی خواهم مشاهدات خود را در سايه اوهام برادران قرار دهم. فقط اين را از آن ملاقات عرض کنم که به ايشان گفتم شما سخت بگيريد يا مدارا کنيد من راهم را عوض نمی کنم. چنانکه در 10 سالی که برای بی بی سی می نوشتم راه دوست-داشته خودم را می رفتم و به اين بی اعتنا بودم که بر سر من در ايران چه آورده بودند يا برای سياست بی بی سی و مديرانش چه چيز بهتر است. بهترين موضع موضعی است که منطق و استدلال داشته باشد نه بر اساس حب و بغض و يا بفرموده شکل گرفته باشد. من همين ام که نمودم دگر ايشان دانند و خواهر نازنين ما و ساير ناقدان کوبنده گرا. يک نکته ديگر هم اينکه رپ فحاش در زمانه از همان روز اول از سوی دوستان وبلاگی انتقاد شد و کنار گذاشته شد ربطی به برادران ندارد - آدرسهاش را بدهم؟ برچسب هدف وسيله را توجيه می کند هم ارزانی ناقدان محترم و محترمه ای که چون ايشان فکر می کنند. ما تابع سلوک و دريافت ايم و باکی نداريم که از آنچه فکر می کنيم و به آن رسيده ايم بگوييم چه ايشان را خوش آيد چه بد. درست مثل شخص خود ايشان که مشهورند به واگفتن آنچه دوست تر می دارند:

سفر اخير آق مهدی سيبستان به ایران

این آق مهدی سيبستان خودمان که الان چپ و راست مورد حملات و انتقادات کوبنده هست، راديو زمانه اش را با این فلسفه شروع کرد که وبلاگستان می تواند يک مدل باشد برای به وجود آمدن يک رسانه جديد که از شهروند خبرنگار استفاده می کند.

همان روز من گفتم: "بعله اما به شرط اینکه رسانه جديد برای شهروند خبرنگار صدتا چهار چوب محدود کننده سازمانی نگذارد که شهروند خبر نگار بشود کارمند و برده اهداف سازمانی رسانه که خوب خودش با سياست های بقای رسانه عجين است." همان روز های اول هم که راديو زمانه شروع کرده بود به کار آزمايشی من کلی ذوق کردم و در این وبلاگ نوشتم که "آق مهدی سيبستان يک راديو زده توش می گن کس خوارت." خوب به حمد الّله ديری نپاييد که راديو دارای آيين نامه شد و سه کاف محترم هم از زبان راديو حذف شدند.

بدون اینکه بخواهم الکی این کانسپت وبلاگ را بستايم و با وجودی اینکه به تمام محدوديت های فردی افراد در يک همچين فضايی کاملاً واقفم و می دانم که نهايتاً وبلاگ ها هيچ تاثير قابل توجه ای روی اذهان عمومی ندارد و البته دوباره باز آفرينی رژيم های قدرت در جامعه اند، باز هم ترجيح می دهم فضايی را که در آن می توانم بنویسم هرچه را که دل تنگ ام می خواهد.حالا می خواهد در حاشيه باشد هم باشد. اگر معنای جريان اصلی شدن تن دادن به هر چيز است که بنده هميشه حاشيه خواهم ماند.

سفر اخير آق مهدی سيبستان به ایران و مطالبی که بعد از سفرش نوشت بسيار معنی دار بودند. آق مهدی سيبستانی که با هزار اميد و آرزو می خواست رابين هود بازی در بياورد-پول از هلندی های مدرن شده بگيرد و خرج جهان سومی های عقب افتاده بکند و راديو زمانه را تبديل کند به يک رسانه بی طرف که مثل راديو فردا ارگان تبليغاتی انقلاب مخملی آمريکايی نباشد، در اولين سفرش به ایران تازه دوزاری اش افتاد که اوضاع از چه قرار است. با اینکه درباره اش ننوشت، شک ندارم که در يکی از این روز های سفر ساعاتی چند را با برادران اطلاعات(فلان فلان شده های بی همه چيز) سپری کرده بوده که مثل هميشه مودب و مهربان به آق مهدی عزيز مان گوشزد کرده اند بايد ها و نبايد ها را. گفته اند برادر من می خواهی در ایران برنامه داشته باشی و ما فيلترت نکنيم خوب خودت می دانی که چه بايد بکنی. آق مهدی عزيز مان هم خوب از اهميت ارتباط با ایران نوشته است و من می دانم چه می گويد. اما کاش آق مهدی عزيز مان اینقدر مرام داشت که قبول می کرد اخيراً در تمام مطالب اش که در مدح مدرنيته و مدرن کردن ورژن پايتختی نوشته است هدف وسيله را توجيح می کرده. از فوايد مدرنيته این هست که رسانه ها می خواهند شخصی ترين افکار انسان را نيز شکل دهند. يعنی با تلوزيون و راديو هاشان می آيند آخر شب در اتاق خواب من و می گويد: "تهران تهران که می گن جای قشنگيه فقط مردومونش بدن!"

رسانه های جریان اصلی می شوند ارگان تبليغاتی سياست هایی که به بقاشان کمک می کند. در آمريکای شمالی ريتينگ شان را بالا می برند و احمق نگاه می دارند تماشاچيان و خوانندگان و شنوندگان عزيزی را که در نهايت بايد مارکت گوگولی را بگردانند و چرخ های کاپيتاليسم را بچرخانند و باور کنند که برترند چرا که گردن کلفت جهان اند و آزادند. در کشور های جهان سومی خاور ميانه هم رسانه های نيمچه آزاد در تبعيد-که پول شان را غربی های انسان دوست می دهند، می شوند پرچم دار اصلاحاتی که قرار نيست صدمه ای جدی به ساختار ديکتاتوری های موجود بزند اما شايد بلکه اگر خدا بخواهد باعث بشود این بربر های جهان سومی مدرن بشوند و آماده حضور چشمگير در مارکت جهانی برای استفاده از همان رسانه های جريان اصلی ای که هدفی جز توليد استفاده کننده ندارند.

این شده است هدف تمام رسانه های مدرن که نه تنها برای فضای عمومی تعيين و تکليف می کنند بلکه در خصوصی ترين فضاهای فيزيکی و ذهنی مثل بطن فکر انسان هم می خواهد حضور تبليغاتی داشته باشند. اینجاست که وبلاگ به عنوان يک رسانه چيز خوبی است. چون مفت است و از هيچ پارلمانی و دولتی و دفتری و دستکی پول و فرمان نمی گيرد، محدوديت اش می شود همان محدوديت های تک تک نويسنده ها، که خوب خود نيز صد البته محصول حمله های تبليغاتی ديسکورس های موجود در فضای عمومی اند که به لطف رسانه های پولدار تر وارد خصوصی ترين فضای ذهنی انسان و افکارش می شوند.

و البته اگر من روز هابرماس نمی خواندم نمی توانستم همين تحليل را هم بنويسم. پس زند باد هابرماس و زنده باد بهزاد بلور که حاضر نشده است به محدوديت های سازمانی رسانه بی بی سی در نوشتن وبلاگ روز هفتم تن دهد و در يک نافرمانی مدنی از این به بعد با شعار "کون لقتون" در وبلاگ شخصی خودش خواهد نوشت.

این شما و این بهزاد بلور آن کات:

دروووووووووود

پ.ن: این هرچه دل تنگم می خواهد بنويسم هم کس و شعری بيش نيست البته!! امروز داشتم با سيما حرف می زدم که به من گوشزد کر که اگر بروم و مطالب قبل از وبلاگ نويسی ام را که برای دانشگاه و اينور و آنور نوشته ام بخوانم متوجه می شودم که چقدر مخاطب در نحوه نوشتار نويسنده و چهارچوب فکری ای که برای بيان منظور انتخاب می کند تاثير دارد. به عبارتی این "آزادی ما هم شبحی بيش نيست" و خلاصه کلام این مخاطبين فارسی زبان انسان را وادار می کنند که هميشه در يک چهار چوب استراکچراليستی این و آن نتيجه اش می شود فلان بنويسد که ملت سر از کار آدم در بياورند.
---------------------------
*نقل از سيبل طلا بدون ويرايش اغلاط املايی (خودتان تصحيح کنيد!)

 
 
December 1, 2006  
 
 

از مشاهده‌ی خام تا تئوری‌پردازی خام‌تر: سهل و ممتنعِ صاحب سيبستان

آقا باور کنيد من نمی دانم مشاهده پخته کدام است و خام اش چه جور است. اما حجم مشاهدات من برای فرضياتی که پيش می نهم کافی به نظر می رسد. بعد هم در پيچيدن در معنای مهندس و معمار و آرشيتکت کمی دور از روح بحث است که در الفاظ نمی پيچد. راست اين است که من اينها را در يک حوزه معنايی به کار می برم و برای آنچه می خواهم بگويم کفايت می کند. ولی نکته هايی هست در اين يادداشت رفيق ما که سپس تر به آن می پردازم در يادداشتی جداگانه - سيب

نوشته‌ی ديروز
مهدی جامی
، که قاعدتاً بايد آن را ادامه‌ی منطقی چند مطلب اخيرش دانست، سرشار از تناقضات و آکنده از پريشانی‌های مفهومی است. مهدی، مطلبی مفصل نوشته است که به گمان من محتاج حک و اصلاح فراوان است. از اين مطلب هفده بندی، شايد بتوان دو پاراگراف روشن و بدون ابهام بيرون کشيد که حرفی در خور تأمل در آن باشد و نتوان در آن شک کرد.

به طور خلاصه، نوشته‌ی مهدی، سوای کلی‌گويی‌ها، بعضی نظرهای ناپخته و مشاهدات شخصی، بازگويی پاره‌ای «واقعيت‌»های آشکار جامعه‌ی آشفته و سرسام‌آور ايرانی است. از اين گذشته، می‌توان يک نکته را به وضوح در نوشته‌ی صاحب سيبستان ديد: مهدی گويی خود را از خودِ «معمار»ها بی نياز می‌داند و به خود حق می‌دهد از جانب‌ِ آن‌ها نظر بدهد و تئوری صادر کند. مهدی حتی چيزی به نام «خوشباشی ايرانی» را به خواننده‌اش معرفی می‌کند که درکِ شخصی مهدی است و انطباق آن هم با چيزی به نام «خوشباشی آمريکايی» محصول تجربه‌ و مشاهده‌ای است که او در چند سال اخير از آمريکا و ايران داشته است. در نفس منتقل کردن اين تجربه و مشاهده البته هيچ ايرادی نيست؛ تعميم‌ دادن آن و مفهوم سازی و تئوری ساختن‌های نادقيق و مبهم بر پايه‌ی آن‌هاست که محل اشکال است.

بدون اين‌که بيشتر به اين مقدمه‌ی کلی بپردازم وارد جزييات می‌شوم تا صورت نقدم روشن‌تر شود.

۱. از عنوان شروع می‌کنم. عنوان نوشته‌ی مهدی اين است: «آرشيتکت‌ها روشنفکرانی که ما را شهری می‌کنند». اين جمله پر است از کلی‌گويی و ادعاهای ثابت نشده. چه کسی گفته است «آرشيتکت‌ها» روشنفکر هستند؟ خودِ آرشيتکت‌های چنين ادعايی دارند؟ مراد مهدی از «روشنفکری» چی‌ست؟ از ديدِ او کسوت «روشنفکری» زيبنده چه کسانی است که حال او اين ردا را بر دوش «آرشيتکت‌ها» می‌اندازد؟ دقت کنيد. نمی‌گويم آرشيتکت نمی‌تواند روشنفکر باشد يا روشنفکر هرگز آرشيتکت نمی‌شود. نخير. حرف من اين است: اين همانی بر قرار کردن، برهان می‌طلبد و تقرير روشن و استدلال متقن. مهدی نه تنها نتوانسته است برهانی روشن ارايه کند، بلکه تا آخر نوشته‌اش اصل ماجرا را هم مبهم‌تر و مشوش‌تر از اول رها می‌کند و به حاشيه‌هايی می‌پردازد که ربط چندانی به موضوع‌اش ندارد.

۲. مهدی از «نشانه‌شناسی تهران و شهرهای بزرگ ايران» ياد می‌کند. اين «نشانه شناسی» کجاست؟ چه کسی اين «نشانه‌شناسی» را تقرير کرده است؟ فيلسوفان؟ روشنفکران؟ سياست‌مداران؟ اديبان؟ معماران؟ نمی‌شود من خودم از چيزی به اسم نشانه‌شناسی حرف بزنم که فقط نزدِ من موجود است و فقط من تعريف‌اش می‌کنم و مرجع‌اش هم خودم باشم. مرجع مهدی در سخن گفتن از چيزی به اسم «نشانه‌شناسی» چی‌ست و کی‌ست؟ من وقتی می‌گويم مثلاً علوم سياسی، مراجع علوم سياسی و چهره‌های برجسته و تئوريسين‌های طراز اول‌اش روشن هستند. اما مرجع «نشانه‌شناسی» چی‌ست و کی‌ست؟

۳. مهدی با بی‌پروايی از «روشنکفران فرهنگ‌ساز» و «پيغمبران لاکتاب» حرف می‌زند که از ديد او همان «مهندسان» و «برج‌سازان» و «پل‌سازان» و «جاده‌سازان» هستند! اين‌ها نمی‌توانند سخنان و نوشته‌های صاحب سيبستان يا حداقل آدمی انديشمند که دغدغه‌ی استحکام و سلامت مدعای عقلانی‌اش را دارد، باشند. چنين تعبيرات احساسی و عاطفی غليظ و سنگينی به درد تمجيد و ستايش می‌خورد يا تبليغات انتخاباتی رياست جمهوری برای کسب رأی. اين نسبت‌ها و دعوی‌های ثابت نشده که هزار و یک مدعی در هر کدام‌شان هست، واقعاً چطور مهدی را به اين‌جا رسانده است که «آن‌ها ما را شهری‌تر می‌کنند»؟ اصلاً شهری شدن يعنی چه؟

۴. مهدی چيزی را که در ايران (و شهرهای بزرگی مثل تهران) می‌بيند «گويای ديد مهندسان از جهان امروز» می‌‌داند که دارد از نظر او يک «نگرش ملی» می‌شود و خودِ او آن را «آمريکايی شدن جهان» می‌نامد. بگذاريد همين‌جا وارد يکی از خلل‌های بزرگ نوشته‌ی مهدی شوم. مهدی نتوانسته است (يا شايد هم نخواسته است) ميان «معمار» (همان «آرشيتکت» يعنی آدم‌هايی مثل چارلز جنکز، حسن فتحی، محمد کريم پيرنيا، داراب ديبا، نادر خليلی، نادر اردلان، فرشيد موسوی، تادو آندو، زها حديد، ريچارد ماير و آدم‌هايی از اين دست) و «مهندس» («مهندس راه و ساختمان»، «بساز بفروش»، «شرکت ساختمانی» و حتی «بنّا» - هر يک از اين‌ها با ديگری فرق‌های زيادی دارند البته. همه مثل هم نيستند.) و «روشنفکر» تمايز قايل شود. دست بر قضا اين در هم آميختگی و در هم راندن اين سه طبقه‌ی متفاوت که گاهی اوقات می‌توانند با هم اشتراک و قرابت داشته باشند، به مهدی کمک می‌کند تا ادعايی را بدون سندِ محکم و صرفاً با تکيه بر بلاغت نوشتاری و گفتار عاطفی در ذهن خواننده‌اش بنشاند.

مهدی تا نداند «معمار» کی‌ست و چه می‌کند، نخواهد فهميد چه نتايج مهيب و درشتی دارد از مدعيات‌اش می‌گيرد. کاش مهدی با چهار نفر معمارِ معماری خوانده در دانشگاه‌های ايران و خارج از ايران حرف می‌زد، کارهای‌شان را می‌ديد، دغدغه‌های آن‌ها را بررسی می‌کرد تا درمی‌يافت که تصويری که دارد ارايه می‌کند، تصويری است که فقط خودش می‌خواهد يا خودش دوست دارد ببيند. اين تصوير از معمار، مهندس، روشنفکر منطبق با واقعيت نيست. فرعی است بر تصور ذهنی صاحب سيبستان.

۵. مهدی به سادگی «روشنفکر معمار ايرانی» را مساوی و مترادف با کسی گرفته است که «ارزش افزوده‌ نتيجه و حاصل کار و زحمت‌اش هم بيشتر است و خواهان بيشتری دارد». اين يعنی چه؟ يعنی «روشنفکر معمار ايرانی» همان بساز بفروش يا پيمانکارانی که با شهرداری‌های ايران قرارداد دارند هستند و بس. کار با اين عنوان پر طمطراق و دهن پر کن ندارم. شما به جای آن «روشنفکر معمار ايرانی» هر چه که دوست داريد بگذاريد. اما آن کسی که در پی تحقق آرزوی مردم برای «زندگی کردن در يک آپارتمان زيبا و گران‌قيمت و تصاحب آن» باشد – که از ديد مهدی ناگهان شده است «حاصل روشنفکرانه» و «اثر روشنفکرانه» - واقعاً کدام‌يک از خصايص و صفات «روشنفکر» بودن و «معمار» بودن و «ايرانی» بودن را دارد؟ اين کارها را ممکن بود هر آدم «غير روشنفکر»، «غير معمار» و «غير ايرانی» هم انجام بدهد. پس چه نیازی به صادر کردن اين همه احکام کلی و يافت مصداق‌های متغير و ناثابت؟ حال بار معنايی اين کلمه‌ای را که مهدی به کار برده است ببينيد: «من در ايران کمتر کسی را می‌شناسم که قادر به رفض اين «اثر» روشنفکرانه باشد». دقت کرديد؟ هر کسی اين‌ها را نپذيرفت، «رافضی» شده است! مهدی هيچ کلمه‌ی ديگری را نمی‌توانست به کار ببرد که بار دينی و کلامی نداشته باشد و پيشينه‌ی مطالعات ادبی و تاريخی مهدی را - که توغلی در معماری و شهرسازی،‌ مدرن حداقل، نکرده است - نشان ندهد؟

۶. مهدی می‌نويسد «معماران بر اساس سليقه و دريافت شخصی خود و يا شخص صاحبکار عمل نکرده‌اند بلکه در چارچوب نوعی منطق زيباشناختی شهری که از سوی شهرداری و دولت و عقل سليم عمومی حمايت و اعمال شده حرکت کرده‌اند و طرح زده‌اند و اجرا کرده‌اند». چه ايرادی به اين جمله وارد است؟ نخست، همان استفاده‌ی افسارگسيخته از لفظ «معمار» و خالی کردن آن از مفهوم و معنای واقعی و عملی و علمی آن در عرف «معماری» است. دوم اين‌که چه کسی گفته است شهرداری و دولت و عقل سليم عمومی اين سليقه‌ها را حمايت و اعمال کرده است؟ گاهی اوقات ده‌ها عامل سياسی و حماقت‌های مسئولين فضای معماری را نابود کرده است. مهدی در بند بعدی به خوبی به نابودی محيط زيست شهری و بی‌قاعده کردن ساخت و ساز اشاره کرده است، اما در آن‌جا هم مشخص است نيست خوبی‌ها و بدی‌های اين رخدادها به گردن «معمار» است، يا «مهندس» يا «شهرساز» يا «روشنفکر» يا «دولت» يا «شهرداری» يا «عقل سليم عمومی» يا شتر-گاو-پلنگی که هيچ کدام از اين‌ها نيست اما همه‌ی اين‌ها هست!

۷. جای خوشحالی است که دو بند پايانی نوشته‌ی مهدی به «سوال» ختم شده است و تئوری‌های کلان نپرداخته است! مهدی در پايان نوشته‌اش از «الگوی دموکراسی متناسب با اين نوسازی» حرف می‌زند؟ اين حرف يعنی چه؟ چه اندازه روی اين کار شده است؟ حرف مهدی تنها در حد اشاره است و بس. و گرنه بايد مشخص کرد که مقصودِ او از «دموکراسی» چی‌ست؟ چه نوع «دموکراسی»ای؟ «ليبرال دموکراسی»؟ دموکراسی مينيمال يا ماکزيمال؟ «جامعه‌ی مدنی» در دموکراسی مورد نظر مهدی چه نقشی دارد؟ «کثرت‌گرايی» کجای ماجرا واقع می‌شود و ربطِ اين‌ها به معماری و شهرسازی چی‌ست؟ کاش مهدی کتاب «پست مدرنيسم چی‌ست؟» چارلز جنکز را بخواند و بعد دوباره در نوشته‌اش تجديد نظر کند. بدون شک ديدش بعد از خواندن اين کتاب تغيير خواهد کرد. (اين کتاب به فارسی هم ترجمه شده است، با ترجمه‌ی فرهاد مرتضايی).

۸. اين نکته‌ی حاشيه‌ای هم بايد اول می‌آمد. مهدی می‌گويد به «مهندسی اجتماعی» ديگر اعتقادی ندارد، زمانی داشته است ولی حالا ندارد. مقصودش از «مهندسی اجتماعی» همان چيزی است که پوپر به آن اشاره می‌کند؟ مهدی اگر نقدی بر اين نظريه ارايه نمی‌کند، چه دلیلی دارد این جمله را اول نوشته‌اش آورده است؟ مهدی اين را تحت تأثير
نوشته‌ی دکتر کاشی نوشته است؟ آيا نوشته‌ی کاشی در راستای نوشته‌ی مهدی است؟ من جداً شک دارم نوشته‌ی دکتر کاشی ربط مستقيمی يا حتی غيرمستقيمی به اين شيوه‌ی تحليل مهدی داشته باشد.

۹. يک نکته‌ی نهايی را هم بايد بيفزايم که شايد ذکر بخشی از آن چندان لازم نباشد. پيش از انتشار اين مطلب، هم متن نوشته‌ی مهدی و هم نقد خودم را به دو معمار يکی در ژنو و يکی در لندن دادم تا روی هر دو نظر بدهند. هر دو نفر با نقد من همراه و متفق بودند. و از دوست معمار ژنونشين‌ام، فرخ درخشانی، هم نکات تازه‌ای را شنيدم که لازم است اين‌ها هم افزوده شوند به اين مطلب. عمده‌ی کسانی که اين وضعيت را می‌بينند، به قول فرخ، می‌روند تهران، لندن، آمستردام، پاريس و نيويورک و آن اندازه به ساير نقاط جهان سفر نمی‌کنند تا بدانند که اين جريان مختص ايران نيست. اين بزرگراه سازی، برج‌سازی، هتل‌سازی و مغازه‌سازی در قاهره‌ی مصر هم هست، در اندونزی هم هست. شکی در آمريکايی شدن و ميل مردم به آمريکايی شدن نيست. اما چه نتيجه‌ای از اين می‌شود گرفت؟ که معماری اين است؟ که معماران روشنفکران ما هستند؟ فرخ به درستی می‌گفت که بله، در کويت، در دوبی هم ساختمان‌سازی رشد وسيعی کرده است. اما چه کسانی اين ساختمان‌ها را می‌سازند؟ آيا اين‌ها نماينده‌ی ساختمان‌سازی آمريکايی هستند؟ عمده‌ی اين‌ها جوانانی هستند که در آمريکا تحصيل کرده‌اند آن‌هم در ميد وست، نه در هاروارد يا برکلی. معماری‌شان هم، معماری کويت و دوبی، معماری نيويورک نيست، معماری هيوستون است. حال سخن مهدی چی‌ست؟ چه طرفی از اين‌ها بسته می‌شود؟ جز چند مشاهده‌ی کلی و واقعيت آشکار چه نکته‌ی مهم و کشف شگفتی در اين مشاهدات هست؟ سخن مهدی در باب گرايش مردم به آمريکايی شدن درست است. مشاهده‌ای درست است. اما اين وسط جهانی شدن از ديد مهدی کجا رفته است؟

---------------------
برگرفته از:
ملکوت