March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




August 21, 2006  
 
 

ما کراوات نمی زنيم

حرف اول:
پلوراليسم و ضبط خانگی

زمانی بود که همه کت و شلوار می پوشيدند و کراوات می زدند. هنوز از خاطره نسل ما دور نيست آن زمانی که همه کلاه شاپو می گذاشتند. فيلم های سياه و سفيد ثبت کننده آن دنيا هستند. در آن فيلمها حتی تبهکاران هم کت و شلوار و کراوات و کفش براق دارند و يقه سفيد. دنيای آن روز که چندان دور از ما هم نيست روزگار کنفورميسم بود.

در دوران کنفورميستی تصور بر اين بود که وقتی همه يک شکل باشند (يا متحد الشکل) يعنی نظم بهتری وجود دارد. آرزوی نظم بود که همه را مثل هم می کرد. از دوره مائو در چين و استالين در شوروی تا يقه سفيدهای اروپايی همه به نوعی کنفورميسم را تجربه می کردند و می خواستند.

جهان عوض شد. امروز همه دنبال پلوراليسم اند و بر تفاوت ها تکيه می کنند. از وحدت مکانيکی می گريزند. تنوع تا بی نهايت ستوده می شود. کثرت اسم رمز جهان جديد است. اسم رمز جهان جديد تا چهل سال پيش وحدت بود.

شايد حقيقت همان کثرت در وحدت يا وحدت در کثرت باشد اما هر چه هست امروزه غلبه با کثرت است. راديو زمانه نمی تواند به اين اصل ارتباطی بی اعتنا باشد. اين راديويی است که در زيباشناسی صوتی و موسيقايی و وبستانی خود به کثرت پايبند است. قصد زيرپاگذاشتن اصول کار حرفه ای روزنامه نگاری را ندارد اما آن اصول را به صورت مینیماليستی -حداقلی- محدود می کند تا حداکثر فضا را برای تنوع و خلاقيت باز بگذارد.

دوستانی از ما می خواهند خط مشی خود را هر چه سريعتر مشخص کنيم. با آنکه می دانم نيت خير دارند اما بهتر است از اين زاويه در توصيه خود بنگرند که شايد انتظار دارند ما هم جايی در رديف ديگر رسانه ها پيدا کنيم و با همگن شدن، وضعيت زمانه را «روشن» کنيم. زمانه البته اصول کار خود را در طی کارگاه ماه جولای روشن ساخته و به تصويب رسانده است اما تعيين خط مشی به معنای «عادی شدن» را نمی پذيرد. زمانه می کوشد عادت های تازه ای ايجاد کند نه اينکه بخواهد از عادت های شنوندگان که محصول کار ديگر رسانه هاست تبعيت کند.

اين حتما کار ما و کار شنيدن ما را سخت تر خواهد کرد. يک دوره برای شنونده و همکاران ما حتی موجب سر-در-گمی خواهد بود. اما فکرمی کنيم به دردسرش بيارزد. شکستن عادت ها و تشکيل عادت جديد آسان نيست. باز کردن استوديو به روی همگان و راه انداختن نهضت «ضبط خانگی» آسان نيست. می دانم. ولی ما نخستين رسانه ای هستيم که در کار خود آزمون را اصل می دانيم. می خواهيم سقف آگاهی و توانايی ممکن را در عرصه رسانه ايرانی اندازه بگيريم. ببينيم واقعا عرصه ای آزموده نشده و استعدادهای تازه و کشف نشده ای وجود دارد؟ تخمين ما اين است که وجود دارد. آزاده در يادداشت پيشين پرسيده بود حرف تازه ای داريم؟ می گويم اين همان حرف تازه ماست.

حرف دوم:
حمايت مالی طرح

می خواستم اين روزها به يکی دو نکته پر گفتگو هم اشاره کنم اما آنقدر حرفهای نظری جدی ترند و جلوتر بايد مطرح شوند که هميشه رسيدگی به اين نوع بحث ها در سايه می ماند. اما کوتاه بگويم در باره اينکه چرا بايد زمانه از حمايت يک سازمان غيردولتی هلندی و يا پارلمان هلند برخوردار باشد. از من انتظار می رود شفاف به اين بحث بپردازم. حرفی نيست. اما سوال اصلی اين است که اگر حرکتی و اقدامی و طرح و برنامه ای از حمايت دولت جمهوری اسلامی برخوردار نشود چه کسی بايد از آن حمايت کند؟ بخش خصوصی ايران؟ بخش خصوصی ايرانی در خارج از ايران؟ اپوزيسيون ايرانی؟ نهادهای بين المللی؟ نهادهای مردمی ايرانی و غيرايرانی؟ دولتهای خارجی؟

به عبارت ديگر، اگر زمانه طرح خوبی است اما دولت ايران به آن علاقه مند نيست و نمی خواهد در آن سرمايه گذاری کند چه پشتوانه های مالی ديگری هست که بتوان از آن استفاده کرد؟ منتقدان نخست بايد اين نکته را روشن کنند و سپس به اين نکته برسند که آيا منبع پشتوانه مالی مهم است يا نحوه هزينه کردن امکانات مالی؟ و اگر منبع هم مهم است چرا شيوه هزينه کردن در سايه قرار می گيرد؟ فرض کنيم پول يک ايستگاه راديويی يا اقدام رسانه ای اصلا از مراجع مذهبی و سهم امام بيايد و شبهه ای هم در آن نباشد. درست است اگر حساب و کتاب فراموش شود؟ به نظر من منتقدان معمولا چون به حساب کشی دقيق اين نوع طرحها از سوی پشتوانه های مالی توجه ندارند فکر می کنند پول فراوانی در دامن ما ريخته شده است و حساب و کتاب هم در کار نيست.

خلاصه اينکه کسانی که منتقد حمايت مالی خارجی هستند ناخواسته معتقدند که همه طرحها بايد از حمايت جمهوری اسلامی برخوردار شود وگرنه اشکال دارد. اما جالب است که وقتی جمهوری اسلامی هم پشت طرحی باشد دست اندرکاران اش به عنوان مامور جمهوری اسلامی برچسب می خورند. آيا به اين ترتيب اين دوستان راه بی عملی را توصيه می کنند؟ بهتر نيست به جای انگ زدن و ايجاد شبهه، نظارت را تقويت کنيم که رسانه ای راه کژ و مژ نرود. من لازم باشد باز هم به اين موضوع در روزهای آينده برمی گردم.

حرف سوم:
زمانه و روز آنلاين

نکته پايانی هم در ارتباط زمانه و روز آنلاين است. روشن و صريح بگويم که اين دو رسانه هيچ ارتباطی با هم ندارند. من ضمن احترام به شماری از دوستان فعال در روز آنلاين، از کسانی هستم که انتقادهای جدی به مديريت محتوای آن دارم و اين را پنهان هم نکرده ام. زمانه دنباله-رو روز آنلاين نيست و به تمام معنا يک رسانه مستقل است و تصميمات اش در درون سازمان کوچک خود و با همفکری گرفته می شود. حسن و عيب روز آنلاين نبايد به پای زمانه نوشته شود يا آينده زمانه نبايد از وضع و موضع امروز روز آنلاين گمانه زنی شود.

از: وبلاگ زمانه

 
 
August 19, 2006  
 
 

بحث ساز-و-ناساز دين و مدرنيته ديگر حرفی برای گفتن ندارد
زمان برخاستن از مبل راحتی فلسفه است

مدت مديدی بود که حسينيه ارشاد چنين جمعيت عظيمی بخود نديده بود. مهمترين دليل آمدن اکثر آمدگان هم يک چيز بود: عبدالکريم سروش. جمعيت آمده بود تا فيلسوف خويش را بعد از سالها دوری از وطن در آغوش بگيرد و مشتاقانه در انتظار سوغاتی هايي بود که جيبهای ذهن هر متفکری پس از دورانی از غارنشينی و عزلت معمولاً مملو از آنان است. فيلسوف اما نيامد که نيامد.

داستان، داستان تلخ هميشگی بود. اسلام راديکال اينک سالهاست که تمام گلوله های خود را بسمت يک سيبل نشانه رفته است: امنيت. در منهتن، در مادريد، در متروی لندن، در بغداد، در افغانستان، در بالی و . . . بله چه فرقی می کند: در تهران. اين بار حتی نيازی به شليک هم نبود. تهديد و ارعاب کار خود را کرد و سروش نيامد.

مطمئن هستم که دلايل کاملاً قانع کننده ای برای اين نيامدن وجود داشته است. اين حادثه تلخ اما بنظر من در نفس خودش بزرگترين ايده و بهترين پروپوزال ارائه شده در سمينار بود! اين نيامدن به من و شايد به ديگرانی نشان داد که چالش دين و مدرنيته در ايران ديگر اينک تقريباً تمام ظرفيتهای استدلالی، فلسفی و پيشينی خود را مصرف کرده است. استدلالهای مربوط به سازگاری يا ناسازگاری دين و مدرنيته باندازه کافی بيان شده اند و فيلسوفان باندازه کافی در اين باب فلسفيده اند. اين استدلالات و اين فلسفه ها بهمراه مدلولات و عواقب ژورناليستی و سياسی آنها در طول اين سالها به انواع و اقسام و اشکال در اختيار همگان بوده اند. در اين ميان آنکه می بايست تصميمی معقول و مستدل بگيرد، ديگر گرفته است. روزگار اينک روزگارِ رفتن بسمت عوامل فرا معرفتی است. زمانه، زمانه برخاستن از مبل راحتی فلسفی و گام گذاشتن در وادی داده های تجربی، سياسی و اقتصادی است.

چالش اسلام راديکال و ليبرال دموکراسی موجود بيش از آن که چالشی در حوزه انديشه باشد، جنگی در حوزه قدرت است. مسلمانان برخلاف تمام پيش بينی ها همچون سرخپوستان بومی امريکا در برخورد با مدرنيته حل نشدند و دژهای خود را در مقابل اين موج سهمگين تسليم نکردند. علت هر چه که باشد يک بُعد بسيار مهم خارج از ماهيت اسلام دارد: يک بعد اقتصادی-سياسی که تاکنون مغفول مانده است. سرخپوستان بومی امريکا هيچ ابزار مادی مهمی در اختيار نداشتند. مسلمانان نفت داشتند.

حادثه نو و شيرين همايش دين و مدرنيته ظهور مقاله ها و سخنرانيهايي بود که خارج از فضای سنگين و کهنه فلسفی حاکم بر اين مبحث در ايران، قدمی بسمت کنکاش پسينی و تجربی موضوع برداشتند. مقاله های فلسفی هم حتی جرقه هايي از حرکت بسمت اين درک نوين را بوضوح در خود نشان می دادند. تاکيد بسياری از سخنرانان بر پرهيز از رويکردهای ذات گرايانه نشانه ای است که آن را بايد بفال نيک گرفت.

همايش دين و مدرنيته بلحاظ فرم، زمانبندی و مديريت هم قدمی بجلو بود. نقاط ضعف اين سمينار (مثلاً پذيرايي از يک جمعيت چندهزارنفری روی يک ميز دو-سه متری! يا دعوت از يکی دوتا سخنران ضعيف) کاملاً تحت الشعاع نقاط قوت آن بودند. اوج اين نقاط قوت لحظه ای بود که مديران سمينار تصميم گرفتند تا فرزند سروش را برای قرائت مقاله پدر به پشت تريبون دعوت کنند. نتيجه فوق العاده بود. عبدالکريم سروش انديشه هايش را ارائه کرد، سوغاتی هايش را داد و با دوستدارانش سخن گفت: درست با همان لحن هميشگی و با همان تون صدا، فقط اندکی جوانتر!  

از: جوجه اردک زشت

 
 
August 4, 2006  
 
 

وبلاگ: جهان "ما"های کوچک

چند روز پيش با دوست گرامي خانم دكتر احمدنيا در باره وبلاگ صحبت مي‌كردم. مي‌گفت كه وبلاگ وقت زيادي از او مي‌گيرد تا جايي كه ساير كار‌هايش از جمله فعاليت‌هاي علمي تحت تأثير قرار گرفته است.

گرچه وبلاگ‌نويسي و وبلاگ‌خواني، وقتي را از او گرفته است كه مثلاً مي‌توانست براي نوشتن كتابي درسي در رشته تخصصي خود بگذارد ولي پشيمان نبود كه حتي بايد بگويم خشنود بود. با لحني پرشور به تجربيات شخصي جالب و يكتايي اشاره مي‌كرد كه فقط در دنياي وبلاگ و اينترنت ممكن است. از فرصت‌هاي بي‌‌بديلي كه در جريان وبلاگ‌نويسي برايش پيش آمده و از افق‌هاي تازه‌اي كه اين رسانه گشوده سخن مي‌گفت. شيفتگي بي‌حد خود را به دنياي وبلاگ و امکانات بي‌مانند پنهان نمي‌كرد و ابايي نداشت كه خود را معتاد به اينترنت" بداند.

با اين حال، نگران تنظيم وقت ميان حضور در عرصه‌ي وبلاگستان و ساير مسئوليت‌‌هايش بود. در مواردي هم از نحوه‌ي برخورد يا طرز تلقي‌ي برخي همکاران دانشگاهيش متعجب و حتي شاکي بود كه وبلاگ‌نويسي را كاري تفنني و بيشتر مناسب نوجوانان و جوانان مي‌دانند و ارزش چنداني براي آن قائل نيستند.

در ملاقاتي كه داشتيم، نظر مرا در باره وبلاگ پرسيد. گمانم نگران بود که من هم مانند برخي ديگر، وبلاگ نويسي را مورد انتقاد قرار دهم. گرچه خودم وبلاگي ندارم اما روزانه بخشي از وبگردي خود را به خواندن وبلاگ‌ها اختصاص مي‌دهم. برخي وبلاگ‌ها را روزانه مي‌بينم مثلاً وبلاگ «زاويه ديد»، «دات»، «سيبستان» و صد البته «از زندگي» و چند وبلاگ ديگر. برخي را نيز گاه‌گاهي مي‌بينم. قرار شد نظرم را خلاصه بنويسم و ايشان هم لطف كنند در وبلاگ خود قرار دهند. البته مثل هميشه طولاني‌تر از حدي است كه يك يادداشت وبلاگي بايد باشد. (تذكري كه هميشه دكتر كاشي وقتي يادداشت مرا در وبلاگش مي‌گذارد، به من مي‌دهد). با اين حال، فقط به چند نكته اشاره مي‌كنم و مي‌دانم كه دامنه بحث گسترده‌تر از آن است كه در يادداشتي بگنجد.

وبلاگ به منزله يك رسانه جديد مباحث بسياري را در باره ماهيت و كاركردهاي خود برانگيخته است. تصور مي‌كنم در باره نقش وبلاگ و ميزان نفوذ آن برداشت‌هاي اغراق‌آميزي از سوي موافق و مخالف ابراز مي‌شود. كساني تصور مي‌كنند اين رسانه مي‌تواند افكار عمومي را جهت بدهد و برخي نيز براي كنترل و هدايت وبلاگ‌ها درصددند با دادن جايزه و تشويق، اين نقش را از آن خود كنند.

به نظر من هر دو تلقي حاصل نشناختن سرشت اين رسانه و اغراق كردن بر نقش آن در شكل‌دهي به افكار عمومي است. وبلاگ رسانه‌اي است كه ويژگي مهم آن تكثير ساده و بي‌شمار آن است. تعداد وبلاگ‌ها و تكثر و تنوع آن جهاني را ساخته است كه نمي‌توان از يك يا چند ويژگي مشخص در باره آن سخن گفت. هر يك از وبلاگ‌ها جهاني كوچك و كم‌شمار از مخاطبان خود را ساخته و حداكثر تعدادي از آنها در خوشه‌هايي از وبلاگ‌ها تجمع يافته‌اند كه شمار مخاطبان آن معمولا چند ده نفر است و در مورد كمتر وبلاگي است كه اين عدد از صد يا هزار افزون‌تر شود.

به دليل اين ويژگي، وبلاگ‌ها به ندرت قادرند موضوعي را تبديل به امري عمومي نمايند و اگر گاه چنين پيش مي‌آيد (مثلاً در اعتراض به كاربرد واژه خليج عربي به جاي خليج فارس) اغلب با گره خوردن به «ما»ي بزرگ‌تر و به مدد رسانه‌هاي فراگير اين توانايي را يافته‌اند. در حالي كه تعداد وبلاگ‌ها به معناي ميدان دادن به «ما»هاي بسيار كوچك است. به ندرت ممكن است جهان «ما»هاي كوچك بتوانند بر سر موضوعات به «ما»هاي بزرگ پيوند بخورند.

از جانبي ديگر، وبلاگ رسانه‌اي است كه به هر كس موقعيت توليد فرهنگي مي‌دهد. اين موقعيت موجب حضور افرادي با هويت‌هاي متفاوت و برخاسته از پايگاه‌هاي گوناگون اجتماعي شده ‌است.

اين تنوع امكان اعمال يك تعريف واحد بر وبلاگ‌ها و تهيه دستورالعمل براي آن را ناممكن مي‌سازد. نه تنها از بيرون بلكه از درون خود وبلاگ‌ها نيز امكان ساختن وبلاگ معيار وجود ندارد. مثلاً گاهي در بين وبلاگ‌‌نويس‌ها از اين بحث مي‌شود كه بايد به اين يا آن نحو نوشت. اين تعاريف در عمل تحقق نمي‌يابند. چرا كه كنش متقابل بين مخاطب و نويسنده وبلاگ است كه بدان شكل مي‌دهد. اگر وبلاگي به كم‌ يا بي‌اهميت‌ترين موضوع مي‌پردازد و حتي يك مخاطب مي‌يابد، موجوديت واقعي‌اش به معناي آن است كه شيوه‌ مورد استفاده‌اش شيوه وبلاگي است.

اساساً تكثر بي‌مانند جهان وبلاگي امكان ارائه تعريف معيار در باره وبلاگ را ناممكن مي‌سازد. نمي‌توان قالبي را ساخت كه همه اين موجوديت‌هاي متفاوت را در برگيرد. وبلاگي كه مثلا يك راننده تاكسي مي‌نويسد با وبلاگ يك استاد دانشگاه، متفاوت است. همانطور كه شيوه وبلاگ‌نويسي يك نوجوان مثلاً 10 ساله با يك آدم 50 ساله متفاوت است. وبلاگ‌ها مي‌آيند، مدتي دوام دارند و حتي بعد از مدتي از ميان مي‌روند. جهان متغير، نامتعين و سيال كه از قالب‌هاي همسان‌ساز مي‌گريزد.

اهميت وبلاگ‌ها در اين است كه جهان متكثر ما را بازتاب مي‌كنند. هيچ رسانه‌اي نيست كه حتي افراد عادي بتوانند در مقام توليد كننده وارد آن شوند و جهان خود را گزارش كنند. از اين منظر، وبلاگ به مثابه حافظه جمعي ما عمل مي‌كند. در دو دهه گذشته زندگي‌اي سرشار از تغيير را از سر گذرانده‌ايم كه كمتر ثبت شده‌ است و متاسفانه با فاصله گرفتن زماني، آن تجربيات به تدريج فراموش شده‌اند. اما در همين چند سالي كه اين رسانه شناخته شده است، تنوع تجربيات ثبت شده‌اند. امروزه وبلاگ‌نويس‌ها گزارشي از امور به ظاهر پيش پا افتاده از جهان خود به دست مي‌دهند كه با گذشت زمان و انباشت گزارش‌ها منبع ارزشمندي از داده‌هاي اجتماعي مهيا مي‌شود. وبلاگ‌نويسي حتي اگر براي هيچ كس ارزشي نداشته باشد، براي جامعه‌شناسان و علاقمندان مطالعات فرهنگي منبع مهمي از داده‌هاي اجتماعي است.

وبلاگ‌نويسي رفته رفته به شيوه‌اي از زندگي تبديل شده است. ذهن را به محيط اطراف حساس مي‌كند. من در تجربه آشنايي با نويسندگان وبلاگ‌ها ديده‌ام كه چگونه به محيط پيرامون و جزييات به ظاهر بي‌اهميت به منزله سوژه نگاه مي‌كنند. براي جامعه‌شناسان اين نگاه مي‌تواند جوانب نامكشوفي از زندگي اجتماعي را برملا نمايد.

از سوي ديگر، رابطه اجتماعي ما محدود شده است. ما درون جهاني محدود رفت و آمد داريم، با گروه‌هاي اجتماعي معيني ارتباط داريم و حتي در شهري مثل تهران ممكن است تا سال‌ها گذرمان به برخي مناطق شهري نيافتد. رسانه‌ها به عنوان اصلي‌ترين منبع شناخت ما عمل مي‌كنند و توجه داشته باشيد كه اين رسانه‌ها را عملاً گروهي از خود ما با همين محدوديت‌ها تهيه مي‌كنند. وبلاگ راهي است به جهان‌هاي ديگري كه ما بدان راهي نداريم. ما از طريق وبلاگ‌ ارتباط خود را مي‌گسترانيم.

چنين است كه معتقدم وبلاگ‌ كمتر قادر است افكار عمومي فراگير ايجاد كند و يا به كنش جمعي در عرصه سياست دامن بزند ولي مي‌تواند به نوعي از نگاه كردن و انباشت تجربيات اجتماعي و در مراحل بعدي به بازانديشي اجتماعي كمك كند.
مي‌دانم كه همه ماجراي وبلاگ اين نيست و اين نوشته به دليل اختصار ابهاماتي را دامن خواهد زد. اميدوارم بعداً فرصت بيشتري براي بحث پيش آيد.

نوشته: محسن گودرزی
برگرفته از: وبلاگ شيرين احمدنيا