March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




July 31, 2006  
 
 
  • مرگ سپيد کتابچه

چند ساعت پيش مهدی خلجی به گفته‌ی خود عمل کرد و «بلاگ - سايت»ش را فرستاد هوا. اکنون پرده سفيد است و هيچ سياهی بر آن به چشم نمی‌خورد. بجز نشانی بر بالای نوار هيچ باقی نيست. نه حتی کتيبه‌ای — که ديگر اينجا نيست. او چند روز قبل از آنکه اعلام «احتضار» کند از «اسفار اربعه»ی خود خبر داده بود و به خوانندگانش گفته بود که به سفری دور و دراز به چند شهر اروپايی می‌رود و بنابراين منتظر نباشند که تا مدتها چيزی منتشر کند.

البته او چندماهی بود که چيزی منتشر نکرده بود، جز يکی دو نوشته که به کار جاری‌اش در مؤسسه‌ی واشنگتن اختصاص داشت — در اين چند ماه حتی در سايت بی بی سی هم چيزی منتشر نکرده بود! فقط پيوندهايی که هراز گاهی به جايی می‌داد و حاشيه‌ای که گاهی می‌زد حضورش را اعلام می‌کرد. مهدی خلجی معمايی در پيش روی ما گذشته است — چگونه تأويلش کنيم؟ آيا او (۱) خانه‌اش را آتش زده است يا (۲) خودش را يا (۳) خرقه‌اش را؟ کار او را چگونه بايد تأويل کرد؟ آيا کار او شبيه «پی‌يرو خله» است که مغزش را با ديناميت منفجر کرد يا شبيه به نويسندگانی که آثارشان را قبل از مرگ می‌سوزانند يا وصيت می‌کنند (کافکا) بسوزانند؟ مهدی دست کم چنين وصيتی نکرد. اما تأويل من.

نابود کردن گذشته تنها سه وجه ممکن است داشته باشد:

(۱) يا از گذشته‌ی خو د شرمگينيم و به موقعيتی رسيده‌ايم که ديگر نمی‌خواهيم از گذشته‌ی ما کسی چيزی بداند و دستاويزی داشته باشد — آيا، مثلا، مهدی می‌خواهد «رئيس جمهور» شود يا «نوبل» بگيرد؟ — گمان نمی‌کنم چنين چيزی در خصوص مهدی صادق باشد، او آن قدر شجاع بود که از گذشته‌ی خود هراسی نداشته باشد و آن را همواره به دوش بگيرد.

(۲) يا چنان زندگی برای ما بی‌معنا شده است که ديگر حتی آفريده‌هايمان نيز موفقيتی برای زندگی‌مان محسوب نمی‌شود. گاهی ممکن است رويارويی با مرگ ما را به چنين يأسی بکشاند. مرگی قريب‌الوقوع همچون يک بيماری مرموز، سرطانی مرگبار.

(۳) يا چنان تحولی در زندگی فکری ما روی داده است که ديگر گذشته‌ی ما به «جاهليت» تعلق دارد. اين کار سالک «خرقه‌سوز» است. نمی‌دانم. اکنون فقط يک نشانه است و قراينی نيست. تا شب آبستن چه باشد. برای مهدی آرزوی شادکامی و سلامتی و موفقيت دارم در هر حالی که باشد.


از: فل سفه

 
 
July 30, 2006  
 
 

< با یک کلیک تاجیکی بخوانید 
- يک گام ارزشمند نرم افزاری

مدتی پیش در
این‌جا، پیشنهاد دادم به برنامه‌نویس‌ها که اگر می‌توانند برنامه‌ای بنویسند تبدیل خط سیریلیک (روسی) به فارسی و برعکس. درست است که آمار تاجیک‌هایی که وبلاگ می‌نویسند به نسبت ایرانی‌ها بسیار بسیار کم‌تر است، ولی گاهی که آدم به یک متن تاجیک با خطّ سیریلیک برخورد می‌کند، زورش می‌آید که می‌داند طرف فارسی نوشته، ولی به خاطر خطّش نمی‌تواند بخواندش. لابدّ  از آن طرف هم همین‌طور است.

خلاصه پیشنهادم را دوستان پندار جدی گرفتند و توانستند نیمی از ماجرا را حل کنند؛ یعنی مبدّل متن سیریلیک به فارسی را تهیه کردند. این مبدّل اشکالاتی دارد که برطرف کردن آن‌ها به‌خاطر تفاوت‌های آوایی در گویش و تأثیرشان در نگارش هم بسیار دشوار است، هم کاملاّ قابل اغماض (مثلاً با امکان ویرایش خودکار فارسی آفیس ۲۰۰۳ می‌شود این اشکالات را برطرف کرد). این برنامه‌ هم‌اکنون در این صفحه از سایت پندار در دسترس علاقه‌مندان است برای همیشه.

اما نیم دیگر آن که مبدّل متن فارسی به سیریلیک باشد، انجام نشد؛ تا این که دوستی خبر از صفحه‌‌ای داد که مکمّل ماجراست. اگر به پایین این صفحه مراجعه کنید، می‌بینید که امکان چنین کاری، یعنی دادن متن فارسی و تبدیل آن به خط سیریلیک، با یک کلیک فراهم است. البته کاش دیزاین این صفحه هم کمی شسته رفته‌تر بود، ولی این هم چشم‌پوشیدنی‌ست.

وقتی نیمی از کار انجام شده بود به رئیس یک مرکز فرهنگیِ دولتی که اوّل اسمش «مرکز» است (!) و قاعدتاً متصدّی حمایت از چنین اموری، مراجعه کردم و خواستم که از این برنامه حمایت کنند؛ ولی حاصل ِ درخواستم، سری بود که به نشان «عجب!» تکان داده شد و تمام! چه دل خوشی دارم من!

به هر حال من وظیفه داشتم حالا که به هر ضرب و زوری ماجرا شکل کامل گرفته و این امکان فراهم شده، خبرش را اعلام کنم و بخواهم که شما نیز در وبلاگ‌های‌تان این دو صفحه را معرفی کنید به هم‌زبانانی (ایرانی و تاجیک) که مایل‌اند از آن استفاده کنند و خبرش را ندارند (یا به همین مطلب معرفی لینک بدهید مثلاً). خودتان هم اگر تست کنید مطمئناّ برای‌تان هیجان‌انگیز خواهد بود. فقط کاش می‌شد این دو برنامه به ترفندی در یک صفحه قرار می‌گرفتند و یکی می‌شدند.

:: برنامه‌ی مبدّل خط سیریلیک (روسی) به خطّ فارسی
:: برنامه‌ی مبدّل خط فارسی به خط سیریلیک (روسی)

پی‌نوشت:
مبدّلی که دوستان پندار راه انداخته‌اند، آزمایشی‌ست و برای نظرسنجی، و از نظر آن‌ها هنوز کامل و قابل ارائه نیست. لطفاً در این‌جا یا با ایمیل نظرات‌تان را بدهید تا در آینده، این مبدّل با سر و شکلی کاکل‌تر و حرفه‌ای‌تر در سایت پندار شروع به کار کند.

از: خوابگرد

 
 
July 19, 2006  
 
 
  • اسرائيل و ما
  • از: امين در عنکبوت
  • در برنامه‌ی this week امشب در بی‌بی‌سی، دو نفر شکايت می‌کنند که چرا اخبار حملات اسرائيل در صفحه‌ی اول روزنامه‌ها نوشته می‌شود ولی جنايات تروريست‌ها در صفحه‌ی بيست و هفتم. يک نفر مخالفت می‌کند، می‌گويد گويا در رسانه‌های ما جان فلسطينی و اسرائيلی با هم برابر نيست که اسرائيلی‌ها پنجاه نفرغيرنظامی را در روستای لبنانی می‌کشند و آن وقت ما بايد به حال دو نفر نظامی گروگان گرفته شده دل بسوزانيم. همه با جديت مخالفت می‌کنند، و در قيافه‌ی يکی، با آن که هم انگليسی است و هم بازيگر، آشکارا وقتی کلمه‌ی «اسلاميست» را به زبان می‌آورد نفرت ديده می‌شود. استدلال‌اش جالب است: می‌گويد کسانی که از بمب‌گذاران انتحاری حمايت می‌کنند، خود به خود اعلام می‌کنند که جان‌شان ارزشی ندارد. و طبيعتاً، با اين استدلال همه‌ی فلسطينی‌ها و اغلب لبنانی‌ها جان بی‌ارزشی دارند (اتفاقاً الجزيره هم گزارشی درباره‌ی بی‌ارزش بودن جان فلسطينی‌ها در رسانه‌های غربی منتشر کرده، و پايين گزارش کسی در پاسخ مشابه همين استدلال را نوشته‌است) بالاخره وقتی صحبت به بچه‌ها و بی‌گناهی آن‌ها می‌کشد، طرف راضی می‌شود که کشتن آن‌ها درست نيست.
  • اسرائيل تهديد کرده که لبنان را به بيست سال قبل برمی‌گرداند، و لابد کسانی که در لبنان بيست سال پيش يادشان نرفته می‌فهمند اين تهديد چه معنايی دارد. قبلاً، نخست‌وزير اسرائيل در جريان گروگان گرفته (اسير) شدن سرباز اسرائيلی، از کابينه‌اش خواسته بود نگذارند آن شب در نوار غزه کسی بخوابد. تلويزيون‌ها سخنان يک نظامی بلندپايه‌ی اسرائيلی را پخش می‌کنند که می‌گويد اگر حزب‌الله امنيت شهرهای شمال اسرائيل را به خطر بيندازد، هيچ‌جای لبنان امن نخواهد بود، «به همين سادگی» (as simple as that) اين ساده بودن از همه‌ی حرف‌هايش وحشت‌ناک‌تر است.
  • ظاهراً تجويز دوز رسانه‌ای «يک خبر از فلسطين اشغالی در روز» باعث شده در ايران همه‌ی مردم وضعيت کشت و کشتار را عادی بدانند. حتی حمله به فرودگاه بيروت چندان مهم تلقی نمی‌شود. با دوستی صحبت می‌کنم، می‌گويد «راستی مگر بيروت دست خود اسرائيلی‌ها نبود؟» سيستم خبررسانی شعاری وضعيت منطقه را در بيست سال پيش منجمد نشان داده، سال‌ها خبر اول خارجی را از تصاوير آرشيوی مادران در حال شيون و مردان خونين فلسطين پر کرده و با موسيقی انقلابی و پاپ از اين تصاوير کليپ ساخته است. اشباع رسانه‌ای باعث شده مرز خبر و مظلوم‌نمايی از بين برود و وضعيت واقعاً خطرناک، دنباله‌ی يک وضعيت هميشگی جلوه داده شود. تحريک مدام حساسيت را از بين می‌برد، پس ديگر بی‌معناست سوآلی که بعضی‌ها می‌پرسند: «راستی ما را چه می‌شود؟»
  • در گزارش‌ها از لبنان، به خصوص قسمت‌های شيعه‌نشين، تأکيد روی تصاوِِير بزرگ آقايان خمينی و خامنه ای است و حزب الله را Iranian-backed hizbollah می نامند. اسرائيلی‌ها اظهار نگرانی می‌کنند که سربازان‌شان به ايران انتقال داده شده باشند. وزير خارجه‌ی امريکا می‌گويد «اين جور کارها بدون اطلاع ايران انجام نمی‌شود». ايرانی‌هايی که حساسيت‌شان را به اين gory violent horror movie ی کسل‌کننده و تکراری از دست داده‌اند، خبر ندارند که خواه ناخواه پای‌شان گير است.
  • واکنش وبلاگ‌های فارسی در اين ماجرا حيرت‌انگيز است: بعضی وبلاگ‌های شهادت‌طلب و فلسطينی هنوز چيزی ننوشته‌اند، کورش عليانی ننوشته، سه نفر ايرانی-اسرائيلی شناخته شده در وبلاگستان (آهو خانم، آقای فرهاد مراديان و کامران آن سوی ديوار) ننوشته‌اند اما سيبيل‌طلا بعد از مدت‌ها سکوت و ننوشتن، در همين مدت دو نوشته راجع به اين وضعيت پست کرده‌است. شايد طبيعی باشد اگر خانم کاموری با مطالعات جدی در مورد اسرائيل به اين موضوع علاقه نشان بدهد، علاقه‌ی کلنگ به تشويش افکار عمومی هم دليل کاملاً موجهی است برای فراخوانی که در محکوميت آپارتايد نوشته، اما اعتراف می‌کنم که علاقه‌ی وبلاگ سراسر صفا و عشق و حال «صفا در ال. ای.» به اين موضوع، از حد تصور من فراتر است (و البته انکار نمی‌کنم تصورات من کوته‌بينانه بوده‌اند اما) کامنت‌ها نشان می‌دهند که خوانندگان هميشگی هم جا خورده‌اند، چون معمولاً جای اين تصويرها در تلويزيون جمهوری اسلامی است و دل‌سوزی برای فلسطينی‌ها از گفتمان عشق و حال خارج می‌شود.
  • نوشته‌های «رفيق صهيونيست» و حاشيه‌ی ناخدا کجوری هم جالب‌اند.
  • علاقه‌ی رسانه‌ها به ماجرای اسرائيل هميشه به نظرم افراطی آمده‌است. هنوز نفهميده‌ام دليل اين افراط چيست، طولانی شدن ماجراست يا صرفاً يک عادت است؟ چند ماه پيش در يک وبلاگ يکی از دوستان ضديهود کامنت‌هايی در اين باره گذاشته بودم که توضيح می‌داد که چرا اين توجه را افراطی می‌دانم. بايگانی وبلاگ آن دوست از بين رفت اما آن کامنت‌ها را جايی ذخيره کرده بودم.
    کامنت‌ها قديمی‌اند؛ و در ضمن سيبيل‌طلا که آن موقع آن‌ها را خواند گفت اطلاعاتی که من دارم ناقص و به نفع اسرائيل مخدوش است. سوآل من هم کمی بلاموضوع شده: در حال حاضر تمرکز رسانه‌ها روی اين موضوع کاملاً توجيه‌پذير است؛ چون اوضاع واقعاً جنگی و خطرناک شده‌است. اما اين کامنت‌ها را بدون ويرايش اينجا می‌گذارم تا نظر دوستان ديگر را هم در اين مورد بدانم: آيا به نظر شما در مجموع به مسأله‌ی اسرائيل و فلسطين بيش از ارزش خبری آن بها داده نمی‌شود؟ اگر موافق‌ايد در مورد دليل و علت آن چه حدس می‌زنيد؟
 
 
July 5, 2006  
 
 

Lust for life

The west portrays the people of Iran as prisoners of an oppressive state. But Anoek Steketee's photographs reveal their everyday lives to be not so different from our own, says Azar Nafisi


Saturday July 1, 2006
The Guardian


What images come to our mind these days when we think of Iran? The Iranian president, Dr Mahmoud Ahmadinejad, wearing his usual smirk, looking like a naughty kid who has just got away with breaking the neighbours' windows, clerics making furious speeches, women dressed in their mandatory veils, public meetings, protests, interviews with citizens forced to make the appropriate statements about the topic of the day - WMDs, for example.

Such images signify the distance between the private and public spaces, grown to such an extent that almost every public gesture implies a political declaration: women's clothing, turbaned men in their clerical garbs, unmarried men and women consorting in public, all these become political statements rather than indications of private lifestyles.

It does not matter whether the statements are for or against the state; what matters is that none can gain significance independent of the state. Judging by such images, life in Iran is a series of urgent and extraordinary occurrences, shaped and controlled by political decision-makers.

ادامه مقاله آذر نفيسی را در اينجا بخوانيد - لينک به راهنمايی جوجه اردک زشت. ارزش مقاله در چالشی است که با کليشه ای شدن نگاه غرب به ايران دارد؛ کاری که فقط از ايرانيان بر می آيد بويژه مهاجران تا تصوير ايران در غرب را به واقعيت خود نزديک کنند

 
 
July 2, 2006  
 
 


ايده های يک رهبر هفتادساله:
مهم تجربه مشترک است و تماس انسانی

گفتگوی رامين جهانبگلو با دالايی لاما رهبر تبعيدی بوداييان تبت

من‌ خود را هواخواه‌ يا شاگرد مهاتما گاندي‌ مي‌دانم‌ و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت‌ ميان‌ من‌ و مهاتما گاندي‌ در اين‌ است‌ كه‌ گاندي‌ پيشگام‌ بود و راه‌ را نشان‌ داد و من‌ او را سرمشق‌ قرار دادم‌ و راه‌ او را دنبال‌ مي‌كنم‌. مهاتما گاندي‌ يك‌ قديس‌ بود و من‌ انسان‌ كوچكي‌ هستم‌. با اين‌ همه‌ راهبرد من‌ از عدم‌ خشونت‌ متكي‌ بر آموزش‌ها نيست‌، برعقل‌ سليم‌ تكيه‌ دارد. هرگاه‌ درباره‌ عدم‌ خشونت‌ صحبت‌ كنم‌ به‌ بودا يا سنت‌ ديني‌ ديگري‌ ارجاع‌ نمي‌دهم‌، فقط‌ از تجربه‌هاي‌ مشترك‌ مي‌گويم‌.

خشونت‌ يعني‌ آزار. صلح‌ و آرامش‌ تنها به‌ معناي‌ نبود درد نيست‌، بلكه‌ راهي‌ است‌ براي‌ حمايت‌ و حفاظت‌ از شادي‌. هدف‌ حفظ‌ خويش‌ است‌ از رنج‌ و ترفيع‌ به‌ سرچشمه‌ شادي‌ دروني‌. اين‌ آرامش‌ است‌، خواه‌ از طريق‌ دستاوردهاي‌ علمي‌ به‌ دست‌ آيد خواه‌ با تجارب‌ و دريافت‌هاي‌ مشترك‌.

من‌ درباره‌ زندگي‌ پس‌ از مرگ‌ يا خدا حرف‌ نمي‌زنم‌. بگذريم‌ كه‌ در آيين‌ بودايي‌ ايده‌ روشني‌ از خدا نيست‌. از نظر يك‌ مسيحي‌ يا يك‌ يهودي‌ من‌ بي‌دين‌ به‌ حساب‌ مي‌آيم‌. در مقابل‌ كمونيست‌ها مرا ديندار مي‌شناسند. چه‌ مي‌دانم‌، شايد ميان‌ اين‌ دو باشم‌! بنابراين‌، آيين‌ بودايي‌ را گاه‌ چون‌ پلي‌ توصيف‌ مي‌كنم‌. اين‌ آيين‌ ارزش‌هاي‌ والا چون‌ مراقبه‌ و مكاشفه‌ و نيايش‌ و دعا خواندن‌ را اينجا و آنجا پذيرفته‌ است‌. با دينداران‌ نيز روابطي‌ داريم‌. درست‌ است‌ كه‌ تصور كلي‌ از خدا نداريم‌، اما دريافتي‌ از وجود اعلي‌ داريم‌ كه‌ به‌ درگاهش‌ نيايش‌ كنيم‌ و طالب‌ رحمتش‌ باشيم‌. راديكال‌ها آيين‌ بودايي‌ را اصلا به‌ عنوان‌ دين‌ نمي‌شناسند. مي‌گويند نوعي‌ دانش‌ و معرفت‌ ذهن‌ است‌. پس‌ آيين‌ بودايي‌ پيوندي‌ هم‌ با علم‌ دارد.
  
اگر به‌ گفته‌ جنابعالي‌ عدم‌ خشونت‌ عقل‌ سليم‌ باشد، و چنانچه‌ بپذيريم‌ كه‌ دنياي‌ كنوني‌ دنياي‌ خشونت‌ است‌، يعني‌ دنياي‌ ما عقل‌ سليم‌اش‌ را از كف‌ داده‌ است‌؟
بله‌! به‌ اعتقاد من‌ دنياي‌ ما عقل‌ سليم‌ را از دست‌ داده‌ است‌. رها كردن‌ عقل‌ سليم‌ در دو سطح‌ مطرح‌ است‌. يك‌ وقت‌ عقل‌ سليم‌ را از دست‌ مي‌دهي‌ و ديوانه‌ مي‌شوي‌. زمان‌ ديگر 20 ساعت‌ رفتار طبيعي‌ داري‌، بعد چندساعتي‌ دچار نفرت‌ مي‌شوي‌. در آن‌ لحظات‌ نحوه‌ تفكر فرد فاقد عقل‌ سليم‌ است‌، چون‌ مبناي‌ عقل‌ سليم‌ بر تفكر عقلاني‌ است‌ و زماني‌ كه‌ ذهن‌ مقهور نفرت‌ است‌ قادر نيست‌ معقول‌ كار كند.

 اين‌ يكي‌ بدتر است‌ چون‌ مي‌تواند فجايع‌ عديده‌ به‌ بار آورد. مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ فردي‌ هميشه‌ دروغ‌ مي‌گويد، چون‌ همه‌ مي‌دانند كه‌ آدمي‌ دروغگوست‌ كسي‌ به‌ او اعتماد نمي‌كند و دروغ‌هايش‌ خطرناك‌ نيستند. اما اگر فرد راستگو و صادقي‌ دروغ‌ بگويد خيلي‌ خطرناك‌ است‌. به‌ همين‌ صورت‌ آدمي‌ كه‌ 24 ساعت‌ ديوانه‌ باشد، چندان‌ خطري‌ ندارد، اما غالبا آدم‌هاي‌ بسيار طبيعي‌ گاه‌ و بي‌گاه‌ دچار جنون‌ مي‌شوند - مانند بعضي‌ از رهبران‌ سياسي‌ ما در جهان‌ امروز. اين‌ آدم‌ها واقعا خطرناك‌اند.

فكر مي‌كنيد اديان‌ مختلف‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ صلح‌ در جهان‌ چگونه‌ و به‌ چه‌ نحوي‌ بايد با هم‌ كار كنند؟
در گام‌ اول‌ به‌ تماس‌ شخصي‌ نياز داريم‌ كه‌ بسيار اساسي‌ است‌. بايد كنار هم‌ بنشينيم‌ و يكديگر را بشناسيم‌ و به‌ تبادل‌ تجربه‌هاي‌ فردي‌ بپردازيم‌. سپس‌ مي‌توانيم‌ مشابهت‌ها را بيابيم‌. به‌عنوان‌ مثال‌ در عهد كودكي‌ من‌ در لهاسا در تبت‌، عده‌اي‌ مسلمان‌ آنجا زندگي‌ مي‌كردند. جامعه‌ كوچكي‌ از مسلمانان‌ هند كه‌ دست‌ كم‌ چهار قرن‌ بود كه‌ در تبت‌ بسر مي‌بردند، در پرونده‌ اين‌ مسلمانان‌ هيچ‌ مورد نزاعي‌ نبود. مردم‌ بسيار آرام‌ و بسيار مهرباني‌ بودند.

خب‌، اگر معيار ما اين‌ مسلمانان‌ باشند، مي‌توان‌ گفت‌ مسلمانان‌ هند مردمان‌ بسيار مهرباني‌ هستند. خود من‌ هم‌ به‌ سبب‌ تماس‌هاي‌ شخصي‌ دوستان‌ مسلماني‌ در هند دارم‌. سال‌ گذشته‌ فرصتي‌ پيش‌ آمد و براي‌ نخستين‌ بار به‌ كشور اردن‌ سفر كردم‌. با بعضي‌ از رهبران‌ مسلمانان‌ در آنجا آشنا شدم‌ - اعم‌ از دانشگاهيان‌ و دانش‌پژوهان‌ و دانشجويان‌ مسلمان‌. همگي‌ بسيار خوشرو بودند و رفتار بسيار دوستانه‌اي‌ داشتند. به‌ نظر من‌ در اداي‌ تكاليف‌ ديني‌ ارزش‌هاي‌ شفقت‌، عبادت‌، ايثار نزد مسلمانان‌ و بودايي‌ها يكسان‌ است‌. 

در دنياي‌ كنوني‌ هركجا روش‌ زندگي‌ متفاوت‌ باشد، شيوه‌ تفكر هم‌ متفاوت‌ است‌. پس‌ تمايز ميان‌ مدرن‌ و غيرمدرن‌ است‌، نه‌ ميان‌ تمدن‌ غربي‌ و جهان‌ اسلام‌. تا جايي‌ كه‌ مساله‌ دين‌ مطرح‌ است‌، به‌ اعتقاد من‌ اسلام‌ همپاي‌ مسيحيت‌ و يهوديت‌ مهمترين‌ اديان‌ جهانند. هميشه‌ اين‌ را به‌ صراحت‌ گفته‌ام‌. حالا مفهوم‌ حقيقت‌ يگانه‌ و دين‌ يگانه‌ در سطح‌ فردي‌ اهميت‌ دارد. به‌عنوان‌ مثال‌، من‌ بودايي‌ام‌، پس‌ آيين‌ بودايي‌ يگانه‌ دين‌ و يگانه‌ حقيقت‌ است‌ و آيين‌ بوداني‌ نزد من‌ بهترين‌ است‌، اما نمي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ براي‌ دوست‌ مسيحي‌ من‌ نيز آيين‌ بودايي‌ حقيقت‌ و دين‌ يگانه‌ باشد.

بعضي‌ از مسيحيان‌ تلاش‌ كردند تا تمام‌ دنيا را به‌ مسيحيت‌ بگروانند - بعضي‌ از مسلمانان‌ نيز چنين‌ كردند، اما هر دو ناكام‌ ماندند. در اينجا نيز به‌ عقل‌ سليم‌ نياز است‌. درست‌ است‌ كه‌ حضرت‌ مسيح‌ گفته‌ بود كه‌ آموزش‌هاي‌ من‌ به‌ دورترين‌ نقاط‌ خواهد رسيد - يعني‌ گرويدن‌ بشريت‌ به‌ مسيحت‌، اما در عصر حضرت‌ مسيح‌ دنياي‌ شناخته‌شده‌ محدود به‌ مساحت‌ كوچكي‌ بود. آن‌ گفته‌ در آن‌ عصر واقع‌بينانه‌ بود. بايد عقل‌ سليم‌ را به‌كار گيريم‌.

پس‌ اگر بگوييم‌ به‌ جاي‌ يك‌ دين‌ و يك‌ حقيقت‌ چندين‌ دين‌ و چندين‌ حقيقت‌ وجود دارد، هيچ‌ تضادي‌ در اين‌ گفته‌ نيست‌. غالبا مثال‌ دارو را ارائه‌ مي‌دهم‌. نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ فقط‌ يك‌ دارو درمان‌ همه‌ دردهاست‌، اما اگر بيمار شديد، آن‌ دارو ممكن‌ است‌ خوب‌ يا بد باشد. براي‌ سردرد آن‌ دارو مناسب‌ است‌. براي‌ درد مفاصل‌ دارويي‌ ديگر، هر دارويي‌ متناسب‌ با بيمار و بيماري‌ خاص‌ تجويز مي‌شود.

يكي‌ از امور اصلي‌ كه‌ به‌ آن‌ توجه‌ كرده‌ايد و به‌ آن‌ اهميت‌ خاص‌ داده‌ايد «معنويت‌ عرفي» است‌ و بسيار جالب‌ است‌ كه‌ از سوي‌ شخصيتي‌ مذهبي‌ ادا شده‌ است‌. در يكي‌ از نوشته‌هاي‌  شما  خواندم‌ كه‌ ميان‌ معنويت‌ با ايمان و معنويت‌ بي‌ايمان تمايز قايل‌ شده‌ايد. چگونه‌ ممكن‌ است‌ فردي‌ معنوي‌ باشد، اما مذهبي‌ نباشد؟
 عرفي‌ نگري‌ در نظر من‌ به‌ معناي‌ بي‌دين‌ نيست‌. من‌ واژه‌  عرفي‌ نگري‌  را به‌ مثابه‌ آن‌ در قانون‌ اساسي‌ هند به‌كار مي‌برم‌. در قانون‌ اساسي‌ هند سكولار يعني‌ احترام‌ به‌ همه‌ اديان‌ و نه‌ رد اديان‌. پس‌ در اصول‌ اخلاقي‌ موردنظر من‌ سكولار يعني‌ محترم‌شمردن‌ همه‌ سنت‌ها، اما در واقع‌ اهميت‌ شفقت‌، بخشندگي‌ و عطوفت‌ در اتكاي‌ آن‌ بر عقل‌ سليم‌ است‌.

بارها به‌ اين‌ فكر افتاده‌ام‌ كه‌ اگر آدم‌هايي‌ مثل‌ هيتلر واستالين‌ در بدو تولد و دوران‌ كودكي‌ از زندگي‌ طبيعي‌ و بهنجاري‌ برخوردار مي‌بودند، در بزرگسالي‌ چنان‌ ظالم‌ و خشن‌ مي‌شدند؟ پس‌ مهر و محبت‌ مادر خيلي‌ مهم‌ است‌. چون‌ زندگي‌ ما با مهر مادري‌ آغاز مي‌شود، اين‌ تجربه‌ را بايد تا دم‌ مرگ‌ به‌ ياد بسپاريم‌. از اين‌ رو مهر و محبت‌ در خانواده‌ ما - در جامعه‌ ما موجودات‌ بشري‌ اهميت‌ بسزا دارد.

باورهاي‌ اساسي‌ من‌ بر پايه‌ واقعيت‌ زندگي‌ و مكانيسم‌هاي‌ زيستي‌ استوار است‌. افرادي‌ كه‌ در شرايط‌ طبيعي‌ زندگي‌ شاد و سرحال‌اند بي‌ترديد از سلامت‌ جسماني‌ بيشتري‌ نيز برخوردارند. 

عالي‌جناب‌ در تمام‌ رويدادها،حتي‌ به‌ هنگام‌ رنج‌ها، لطف‌ خود را از مردم‌ دريغ‌ نفرموده‌ايد. نمي‌دانم‌ آيا ممكن‌ است‌ روزي‌ به‌ ايران‌ بياييد؟
در جلسه‌اي‌ خانم‌ شيرين‌ عبادي‌ برنده‌ جايزه‌ نوبل‌ از ايران‌ را ملاقات‌ كردم‌ و اشتياق‌ خود را براي‌ ديدار از ايران‌ بيان‌ داشتم‌. در چشم‌ من‌ مسلمان‌، هندو، بودايي‌، حتي‌ كمونيست‌همه‌ موجودات‌ بشري‌ هستيم‌ و عملا باهم‌ روي‌ يك‌ سياره‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌. اين‌ انديشه‌ كه‌ آمريكا يا اروپا مراكز جهان‌ هستند البته‌ خطاي‌ بزرگي‌ است‌. مسلمانان‌ نيز معيار كل‌ جهان‌ نيستند. بايد جهان‌ را كشف‌ كرد و سنت‌هاي‌ متفاوت‌ را شناخت‌.

هميشه‌ مشتاق‌ بوده‌ام‌ كه‌ جوامع‌ گوناگون‌ و نقاط‌ مختلف‌ جهان‌ را بشناسم‌. واقعا بر اين‌ باورم‌ كه‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ تماس‌ بيشتر با دنياي‌ خارج‌ نياز دارد. انزوا نحوه‌ تفكر كهنه‌اي‌ است‌. كشورهاي‌ اسلامي‌ نيازمند ارتباط‌ با جهان‌ خارج‌اند تا كشف‌ و شناسانده‌ شوند. متاسفانه‌ به‌ سبب‌ شفاف‌ نبودن‌ در رسانه‌ها به‌ صورت‌ مثال‌هاي‌ ناپسند درآمده‌اند و نيكي‌هاي‌ آنها پنهان‌ مانده‌ است‌. بدون‌ شفافيت‌، همبستگي‌ و دوستي‌ ميان‌ ملت‌ها شكوفا نخواهند شد. اين‌ ديدگاه‌ من‌ است‌.

--------------
*کوتاه شده از مصاحبه چاپشده در سايت روزنامه اعتماد ملی - با شماری تصحيحات! (عنوان از سيبستان)