March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




May 31, 2006  
 
 

روی جلد شماره تازه فارين پاليسی


Petro-politics and Iran


When I heard the president of Iran, Mahmoud Ahmadinejad, declare that the Holocaust was a “myth,” I couldn’t help asking myself: “I wonder if the president of Iran would be talking this way if the price of oil were $20 a barrel today rather than $60 a barrel.” When I heard Venezuela’s President Hugo Chávez telling British Prime Minister Tony Blair to “go right to hell” and telling his supporters that the U.S.sponsored Free Trade Area of the Americas “can go to hell,” too, I couldn’t help saying to myself, “I wonder if the president of Venezuela would be saying all these things if the price of oil today were $20 a barrel rather than $60 a barrel, and his country had to make a living by empowering its own entrepreneurs, not just drilling wells.”

As I followed events in the Persian Gulf during the past few years, I noticed that the first Arab Gulf state to hold a free and fair election, in which women could run and vote, and the first Arab Gulf state to undertake a total overhaul of its labor laws to make its own people more employable and less dependent on imported labor, was Bahrain. Bahrain happened to be the first Arab Gulf state expected to run out of oil. It was also the first in the region to sign a free trade agreement with the United States. I couldn’t help asking myself: “Could that all just be a coincidence? Finally, when I looked across the Arab world, and watched the popular democracy activists in Lebanon pushing Syrian troops out of their country, I couldn’t help saying to myself: “Is it an accident that the Arab world’s first and only real democracy happens not to have a drop of oil?”

By Thomas L. Friedman, Foreign Policy, May/June 2006

 
 
May 29, 2006  
 
 

توکا نيستانی: قلم را کنار می گذارم

امروز دوشنبه‌ است‌، روزي‌ كه‌ طبق‌ تعهدم‌ بايد طرحي‌ براي‌ ستون‌ كاريكاتور «اعتماد ملي‌» مي‌كشيدم‌ و هشتم‌ خرداد است‌ روز تولد برادرم‌ مانا نيستاني‌ ...

مانا يكي‌ از حرفه‌اي‌ترين‌ كاريكاتوريست‌هاي‌ ايران‌ است‌. اين‌ را نه‌ از سر تعارف‌ يا تكليف‌ برادري‌ مي‌گويم‌. كم‌ هستند كاريكاتوريست‌هايي‌ كه‌ براي‌ امرار معاش‌ به‌ شغل‌ دوم‌ و سوم‌ نياز نداشته‌ باشند و مانا يكي‌ از همين‌ جماعت‌ انگشت‌شمار است‌.

هر هفته‌ قبل‌ از ديدن‌ آخرين‌ كارش‌ دچار هيجان‌ و دلهره‌ مي‌شدم‌ مثل‌ وقتي‌ كه‌ راه‌ رفتن‌ «بندبازي‌» را روي‌ طناب‌ مي‌بينيد و در تمامي‌ لحظات‌ هراس‌ افتادنش‌ را داريد تا به‌ مقصد برسد و نفسي‌ به‌ راحتي‌ بكشيد كه‌ اين‌ بار هم‌ موفق‌ شد.

هميشه‌ از خودم‌ مي‌پرسيدم‌ كه‌ تا كي‌ مي‌تواند هفته‌اي‌ چند داستان‌ بنويسد و مصور كند، مي‌ديدم‌ كه‌ چطور تمام‌ طول‌ هفته‌ را به‌ كاري‌ سخت‌ و طاقت‌فرسا مي‌گذراند و مي‌دانستم‌ كه‌ وقتي‌ چنين‌ فشاري‌ مداوم‌ شد بالاخره‌ روزي‌ «اشتباه» خواهد كرد. هفته‌ پيش‌ مانا از «بند» افتاد و حالا در «بند» است‌.

روزنامه‌نگاري‌ كار سختي‌ است‌، سال‌ها با سرافرازي‌ كار و زندگي‌ مي‌كنيد و به‌ جز «نام‌ نيك» هيچ‌ اندوخته‌اي‌ نداريد و با اولين‌ غفلت‌ سرنگون‌ مي‌شويد و تنها سرمايه‌تان‌ - نام‌ نيك‌تان‌ - را از شما مي‌گيرند.

مانا غفلت‌ كرد، اشتباهي‌ مهلك‌ از او سر زد و بخشي‌ از هموطنانمان‌ - با اينكه‌ شايد برخي‌ كار او را نديده‌اند - به‌ شدت‌ از او و توصيف‌ اغراق‌شده‌اي‌ كه‌ از طرحش‌ شنيده‌اند خشمگين‌ هستند. كساني‌ كه‌ مانا را از نزديك‌ مي‌شناسند يا در اين‌ سال‌ها كارهاي‌ او را دنبال‌ كرده‌اند مي‌دانند كه‌ او كسي‌ نيست‌ كه‌ بخواهد به‌ كسي‌ يا از آن‌ بالاتر به‌ قومي‌ يا فرهنگي‌ توهين‌ كند.

اشتباه‌ مانا ندانستن‌ حساسيت‌هايي‌ است‌ كه‌ در گوشه‌اي‌ از اين‌ مملكت‌ رشد كرده‌ بود. ايران‌ كشور بزرگي‌ است‌ با مردمي‌ گوناگون‌ و هيچ‌كدام‌ ما از همه‌ شادي‌ها و غم‌هاي‌ اين‌ مردم‌ خبر نداريم‌.

من‌ از مردم‌ مهربان‌ اين‌ سرزمين‌ بزرگ‌ استدعا مي‌كنم‌ با گذشت‌ بيشتري‌ به‌ مانا نيستاني‌ فكر كنند و اطمينان‌ داشته‌ باشند روزنامه‌نگاري‌ كه‌ در اين‌ آب‌ و خاك‌ رشد كرده‌ و از دسترنج‌ قلم‌ خود زندگي‌ مي‌گذراند و در كارنامه‌اش‌ جز همراهي‌ با مردم‌ و خواسته‌هاي‌ آنان‌ ديده‌ نمي‌شود نمي‌تواند از سر عمد آنان‌ را آزرده‌ كند.

مانا قبلا عذر تقصير خود خواسته‌ است‌ و من‌ هم‌ امروز از همه‌ شما عذرخواهي‌ مي‌كنم‌ چون‌ نتوانستم‌ به‌ عهدي‌ كه‌ با خود بسته‌ بودم‌ عمل‌ كنم‌. فهميدم‌ كه‌ طرح‌هاي‌ من‌ دل‌ها را به‌ هم‌ نزديك‌ نكرده‌ است‌. بعد از اين‌ در هيچ‌ روزنامه‌اي‌ كاري‌ چاپ‌ نخواهم‌ كرد مباد كه‌ ناخواسته‌ دلي‌ را برنجانم‌.

برادر مانا نيستاني‌

*برگرفته از روزنامه اعتماد ملی
نيز: يادداشت محمد جواد روح در صميمانه تر

------------------------------------------
من آزردگی شديدی در اين انتخاب (يا: قهر) توکا می بينم. آزردگی از اينکه چنين ساده يک خطا باعث می شود همه سابقه هنرمند ناديده گرفته شود. من هم با او همدلم. هر دو سو در اين ماجرا آزرده اند. هم ترک زبان ها هم روزنامه نگارها که واکنش مردم را بيش از اندازه می بينند و خود را قربانی وضعيتی که تنها بهانه اش بوده اند.

پس نوشت:
يادداشت الپر در نقد "بيانيه مهمل حزب اعتماد ملی" بسيار قابل تامل است

 
 
May 27, 2006  
 
 

مانا نيستانی: من حرمت شکن و هتاک نيستم

چند هفته‌اي است كه چندان حال و روز خوشي ندارم. افتخارت اين باشد كه كاريكاتوريست هستي و بعد، كاريكاتور اين‌طور مطرح شود و در صدر اخبار قرار گيرد: وسيله‌‌اي براي استهزاء، توهين به اعتقادات و بي‌حرمتي به باور ميليون‌ها انسان.

حركتي كه كاريكاتوريست‌هاي دانماركي ‌عليه پيامبر اسلام انجام دادند تمام همكاران من را – فارغ از گرايش‌هاي فكري متنوعشان – رنجانيد و به واكنش وا‌داشت، زيرا پيش از هر چيز، اصل مسلمي را كه هر كاريكاتوريست مسلمان و غيرمسلمان به آن پايبند است زيرپا گذاشته بود: اصل احترام به باورهاي مذهبي، چه اسلام چه مسيحيت و چه يهود.

با وجود تمام واكنش‌هاي مثبتي كه دوستان و همكارانم نشان دادند – نامه‌هايي كه نوشتند و امضا كردند و آثاري كه كشيدند – آن حس بد همچنان با من است. وقتي عضو خانواده‌اي باشي كه يكي از اعضاي آن – گيرم در آن سر دنيا – مرتكب اشتباه مي‌شود، انگار نام خانوادگي‌ات لكه‌دار شده و معذب مي‌شوي.

در كش‌و‌قوس اين احساسات آزاردهنده و اخبار بد، چيز ديگري شنيدم كه حالم را بدتر از بد كرد: روزنامه وزين همشهري، مسابقه‌اي برگزار كرده كه موضوع آن «هولوكاست» است و برنده آن جايزه‌اي – با معيار مسابقات جهاني كاريكاتور – كلان (12 هزار دلار) خواهد برد!

تا جايي كه من خبر دارم بر سر تعداد قربانيان هولوكاست بحث و مناقشه فراوان است. عده‌‌اي از مورخان، بر عدد شش ميليون توافق دارند و درمقابل، عده‌‌اي ديگر – از جمله روژه گارودي، مورخ و متفكر فرانسوي – اين رقم را ناممكن و زاييده دروغ‌هاي صهيونيسم بين‌المللي مي‌دانند كه براي پيشبرد اهداف خود در فلسطين چنين بهانه‌اي لازم داشت.

بحثي ندارم كه آيا شش ميليون يهودي در هولوكاست كشته شدند يا 600 نفر؛ چراكه اين، عرصه مجادله مورخين است كه هر كدام اسناد خود را رو كنند و براي ادعاهايشان مدرك بياورند. من مورخ نيستم، كاريكاتوريستم! اما چيزي كه به آن يقين دارم اين است كه «هولوكاست» وجود داشته، از آن فاجعه 60 سال گذشته نه 6 هزار سال، كوره‌ها هنوز هستند، تبديل به موزه شده‌اند و فرزندان قربانيان بعضاً در قيد حياتند. شايد بتوان تعداد قربانيان را تحريف كرد اما اصل قضيه را خير.

اصلاً فرض را بر اين مي‌گذارم كه تنها يك نفر آدم در جريان هولوكاست، قرباني شده باشد. چطور مي‌توانم به عنوان يك كاريكاتوريست، طرحي بكشم كه در آن براي گفتن يك حرف حق – ظلم اسرائيل- مرگ همان يك نفر پوچ شمرده يا بدتر از آن به سخره كشيده شده باشد؟ آيا بازماندگان همان يك قرباني با ديدن عنوان «هولوكاست» در كارم، بر خود نخواهند لرزيد؟

شايد طبق نحله فكري صهيونيسم، بالا بردن رقم قربانيان هولوكاست، ظلم امروزشان را موجه جلوه دهد (كه به نظر من نمي‌دهد) و يا توهين به مقدسات يك ميليارد مسلمان، سياستي لازم و مشروع باشد اما از نظر ما كه مسلمان هستيم جان يك نفر هم به اندازه تمام انسان‌ها ارزشمند است و مسلماً جواب استهزاي باورهايمان را با تمسخر خاطره تلخ قربانيان هولوكاست نخواهيم داد.

شايد يكي از اهداف برگزاركنندگان مسابقه، به چالش كشيدن دوگانگي دنياي غرب در برخورد با شعار آزادي بيان باشد؛ آنها به بهانه آزادي بيان مقدسات ما را به هجو مي‌كشند و خود، «هولوكاست» را تبديل به تابويي مي‌كنند كه حتي كمتر مورخي براي كار علمي، جرأت چرخيدن گرد آن را دارد. پس ما هم در عوض توهين آنها انگشت بر نقطه حساسشان گذاشته‌ايم!

سوال من اين است: اما با چه قيمتي؟!

بار ديگر به شعار برگزاركنندگان مسابقه برمي‌گردم كه مفهومي بسيار پسنديده دارد: هيچ‌ظلمي، ظلم ديگري را توجيه نمي‌كند. تاوان هولوكاست را فلسطينيان نبايد بپردازند همان‌طور كه تاوان ظلم صهيونيست‌ها را هم قربانيان هولوكاست! آنها در اين بازي گناهي نداشتند.

چرا روزنامه همشهري، «صهيونيسم» يا «دوگانگي برخورد غرب با آزادي بيان» را موضوع مسابقه نكرده تا ما با وجداني آسوده، تناقض‌ها و بي‌عدالتي‌ها را به نقد بكشيم؛ چراكه كار ما اين است و باور كنيد نيازي به جايزه كلان 12 هزار دلاري هم نخواهد بود.

اصلاً حال خوشي ندارم. اين جمله‌ها را با خودم مي‌گويم تا كمي بهتر شوم: من استهزاگر نيستم، حرمت‌‌شكن و هتاك نيستم، ابزار دست كساني هم نيستم كه مي‌خواهند با نيتي پاك، عملي بد را جوابي بد دهند. من يك كاريكاتوريستم!

----------------
نوشته مانا نيستانی به مناسبت جنجال بر سر هولوکاست اين روزها سخت خواندنی شده است. من بی گمان ام که مانا نظرش در کشيدن کارتونی که توهين به هموطنان آذری تلقی شد نظر سوء نداشته است. خطا کرده است اما قصد خطا نداشته است. ولی نمی توانم با قاطعيت بگويم همه آنچه اين روزها در مناطق ترک زبان ايران اتفاق می افتد بدون قصد و نيت سياسی است و صرفا واکنش است به روزنامه ايران و کاريکاتور مانا. کاريکاتور بهانه است. - سيبستان 

 
 
May 25, 2006  
 
 
عليه کاريکاتور نديده 

شب قبل در محفلي مهمان بودم كه همگي آذري زبان و اهل اردبيل بودند. وقتي صحبت كاريكاتور مانا شد، ديدم هيچ يك اصلا كاريكاتور را نديده اند كه آنقدر ناسزا نثار كاريكاتوريست و سردبير روزنامه ايران مي‌كنند. از آنان پريسيدم كه ببينم شما هميشه درباره مسايل بي‌مطالعه و بي‌اطلاع قضاوت مي‌كنيد؟! شما اصلا كاريكاتور را نديده‌ايد و مضمونش را هم اشتباه مي‌كنيد كه اين‌طور نيست.

بنده‌هاي خدا نشسته بودند دور هم و تصوير سازي خيالي مي‌كردند. يكي از جمع پرسيد كه ديده‌ايد كاريكاتور را؟ يك دسته سوسك دارند به تهران حمله مي‌كنند و كاريكاتوريسته هم نوشته حاليشون نيست و همشون هم ترك‌اند و نمنه گويان حمله مي‌كنند.

رو كردم و از اين بنده خدا پرسيدم شما مگر كاريكاتور را ديده‌ايد؟ جواب داد كه دوستانش برايش تعريف كرده‌اند و خلاصه كلي ماجرا را با آب و تاب تعريف كرد. هر چند دقيقه هم كه عصبانيتشان بيش از حد مي‌شد، با هم تركي صحبت مي‌كردند و من هم فقط آنها را نظاره مي‌كردم.

گذاشتم اين جمع آذري كه دلشان از ناسزا گفتن و تهديد خالي شد، به جمع گفتم كه اين طور كه شما براي هم تصويرسازي كرديد، نيست و تمام ماجرا و اصل كاريكاتور را برايشان بازگو كردم. جالب اينكه باور نكردند و مي‌گفتند كه كاريكاتور جور ديگري بوده و اين‌طور كه شما مي‌گوييد نيست. نهايتا حرف‌هايم موثر نيفتاد و من هم گذاشتم تا آنها آسوده  خاطر و فاتح از اينكه كاريكاتوريست اهانت كننده را آويزان كرده‌اند، شب بگذرانند اما به خانه كه رسيدم در دل از خود پرسيدم كه واقعا ظرفيت جامعه ما همين قدر است؟

به راستي درك ما از مسايل تا همين اندازه است و در واقع ما درباره همه مسائل اينچنين سطحي قضاوت مي‌كنيم؟ بعضي وقت‌ها[مخصوصا بعد از انتخاب احمدي‌نژاد] با خودم مي‌گويم كه به خدا لياقت ما همين دولت است و نه بيشتر. من كه تقريبا يك سالي ست كه به اين نتيجه رسيده‌ام. راستش را بخواهيد هشت سال با توهم اصلاحات زندگي كردم. خيال مي‌كردم مردمان درخوري هستيم اما به نظرم خيلي عقبيم؛ عقب‌تر از آنچه مي‌نمائيم.

*برگرفته از: وبلاگ فرهاد رجبعلی؛ 
حرفهای ميرزا پيکوفسکی هم خواندنی است: چرا به قوميت ها توهين می کنيم؟
اين نوشته کلاغ سياه رو هم از دست ندين: يه روز يه ترکه رفت رو مين!
 
 
May 22, 2006  
 
 

کاری از سپهری - چاپ شده در روزنامه شرق
نقاشی سپهری برگرفته از ويژه نامه ای برای نخواندن! - واقعا بجز يکی دو صفحه در باره موسيقی و نقاشی حرف تازه ای نديدم. حيف واقعا. اين است بنيه نقد ادبی در ايران امروز؟ يا قدرت روزنامه چی ما در تهيه يک ويژه نامه رو به تحليل رفته است؟ - نگاه کنيد به مثلا-ويژه نامه شرق (بخدا مجبور نيستيد برای هر مناسبتی ويژه نامه دربياوريد).

 
 
May 20, 2006  
 
 

چرا تا حال وبلاگ نويس نشده بودم؟
نخستين يادداشت عباس عبدی برای وبلاگ اش


وقتي كه داشتم با يكي از دوستان كه زحمت مقدمات اين سايت يا وبلاگ را متحمل شده بود صحبت مي‌كردم، كه خودش هم وبلاگ‌نويس بوده و در اين مسير نيز بلا ديده است، به همراهش يك وبلاگ‌نويس خبره بود كه اگرچه براي من احترام قايل بود، اما با همه جواني‌اش چنان مرا راهنمايي مي‌كرد كه گويي يك راننده تاكسي در حال راهنمايي كردن يك نفر تازه از ده آمده است، البته انصافاً هم نسبت من به او در موضوع وبلاگ چندان هم بهتر از نسبت دهاتي به شهر آمده به يك راننده تاكسي نيست.

اصل بر وبلاگ داشتن است
فرمودند كه خوب! براي شروع بايد يك نوشته‌اي داشته باشي كه چرا وبلاگ‌نويس شده‌اي؟ و من ماندم كه راستي چرا؟ مگر وبلاگ‌نويسي هم چرا مي‌خواهد؟ تازه فهميدم كه طرف با همه خبرگي‌اش به دليل جوان بودن متوجه نشد كه بايد به من بگويد كه يك يادداشت بنويس كه چرا تا حالا وبلاگ‌نويس نشده‌اي؟ چرا كه در دنياي امروز براي امثال ما اصل بر وبلاگ‌نويسي يا سايت داشتن است و نبود يا تأخيرش دليل مي‌خواهد كه دليل من هم موجه بوده، سي ماه دوري از جامعه و يك سال هم وقت براي انطباق‌پذيري با جامعه! اگر اينها دليل كافي نيست پس چه دليلي بايد آورد؟ از داخل زندان آن هم به تنهايي زندان بودن كه نمي‌توان سايت و وبلاگ راه انداخت.

بدون ارتباط انسانی وجود ندارد
اما يك دليل خيلي موجه ديگر هم براي تشكيل اين سايت وجود دارد. انسان بدون ارتباط، موجودي ضعيف‌تر از هر حيواني خواهد بود. بنابراين ارتباطات در هر حوزه‌اي، زمينه اصلي اجتماعي شدن فرد است، و با توجه به كاهش ارتباطات به واسطه فقدان مطبوعات آزاد و تجمعات در جامعه فعلي ما، اينترنت مجراي مهمي براي تأمين و جبران اين ارتباطات است، و اگر قرار باشد كه شهروندي مسئول و آگاه نسبت به جامعه خود باشيم به ناچار مي‌بايست اين ارتباطات را با همه افراد گسترش داد.

جوان پنجاه ساله
نكته پاياني اين كه اينترنت و وبلاگ‌نويسي عموماً از طريق جوانان و آنچه كه معروف به نسل سومي‌هاست شروع شد و هنوز هم كمابيش ميدان در اختيار آنان است و لذا فرهنگ نوشتاري و ادبي خود را نيز بر اين فضاي مجازي بار كردند، اما دوستان خواننده انتظار نداشته باشند كه من هم كه امسال پنجاهمين سال زندگي‌ام است چون اين جوانان بنويسم، از هر كس متناسب خودش انتظار داشته باشند. به همين دليل از فقدان جذابيت‌هاي نوشتاري يا ادبياتي مشابه وبلاگ‌نويسان جوان در اين سايت پيشاپيش عذرخواهي مي‌كنم.

نقد سهل است فحش هم آزاد است
همچنين انتقادات خوانندگان از هر نوعش چه سازنده و چه تخريبي ـ‌به شرط پرهيز از ادبيات غيراخلاقي‌ـ موجب بهبودي اين ارتباطات خواهد بود، گرچه اين مجموعه متعلق به من است، اما در واقع براي بهره‌جويي ديگران عرضه مي‌شود و بايد درخواست‌هاي آنان را تا حدي كه نافي بخش اول اين تعلق نيست رعايت نمود و اميدوارم كه چنين شود.

------------------------
بهترين يادداشتی است که در اين اواخر در باره وبلاگ خوانده ام. برگرفته از: آينده

 
 
May 16, 2006  
 
 

امنيت به آتش بستن منطقه از زمين و هوا نيست

در هفته های گذشته حوادث نا امنی و گروگان گیری و کشتار هموطنان، از حوادث تلخ و سخت کشور بود که ضرورت دارد از چند جهت به آن توجه شود:

۱. گمان دنیا بر این بود که ایرانی ها – حتی اپوزسیون مسلح – از قواعد القاعده پیروی نمی کنند. جنایتکاران و به وجود آورندگان این حوادث، بخشی از ایرانیان را هم لا اقل در افکار عمومی دنیا جرئی از القاعده کردند.

۲. این حوادث از پایگاه مذهبی و بخش سنی آن شکل می گیرد. سنی های ایران از بهترین و مظلوم ترین های این مرز و بوم هستند که اگر چه اقلیتند، اما خوش نام بوده اند. رهبران دینی سنی اگر در این حوادث فعال شوند، به نفع اسلام و به نفع اهل سنت و مردم ایران خواهد بود.

۳. همه ی این اتفاقات تلخ، نشانه ی عدم امنیت است. تأمین امنیت از ضروری ترین وظایف هر حکومتی است. امنیت نیز تنها با به آتش بستن منطقه از زمین و هوا صورت نمی گیرد. تدبیر هم جزئی از عوامل ایجاد امنیت است. نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی و مدیران سیاستگزار باید در کمیته ی مشترکی با این نوع حوادث مقابله کنند. البته یکی از خوانندگان کامنت داده بود می شود از این همه گردان استشهادی که برای ضربه زدن به منافع آمریکا و اسرائیل ثبت نام کردند، در این موارد استفاده شود؛ تا معلوم شود صادق هستند یا خیر. امنیت مردم ایران که قاعدتاً باید در اولویت باشد.

۴. عوامل تحریک سنی ها و ایجاد فضای مناسب برای عملیات تروریستی خود نشانه ی بی تدبیری است. وقتی مسئولان استانی که در منطقه به شیعیان غالی معروف بودند منصوب می شدند، خیلی ها این نگرانی ها را داشتند. مدیریت کلان این مناطق باید به دور از تعصبات منطقه ای باشد. 

از: وب نوشت

 
 
May 13, 2006  
 
 

گفتار آشوری در نقد حواشی بر فرهنگ علوم انسانی

پیشگامیِ دوستان‌ام، مهدیِ جامی و مهدیِ خلجی، در باز کردنِ صفحه‌ای برایِ طرحِ نکته‌هايي در بابِ درایند (مدخل)هایِ فرهنگِ علومِ انسانی، تألیفِ من، از چند جهت کارِ نیکو و ارزشمندي ست. نخست این که-- همچنان که من خود در دیباچه‌یِ کتاب طلبیده یودم-- زمینه‌یِ یک هم‌اندیشی را، بر اساسِ کاري انجام شده و زمینه‌ساز، میانِ ما فراهم می‌کند.


با توجه به این که هم‌اندیشي‌ و گوش دادن به سخنِ یکدیگر در میانِ ما تاکنون چندان پیشینه‌ای نداشته است، اگر دوام داشته باشد، رویدادِ خجسته‌ای ست.

دو دیگر این که، امکانِ بازاندیشی و اصلاح و تکمیلِ دست کم بخشي از این اثر را فراهم می‌کند و بر کارامدیِ آن می افزاید.

سه دیگر این که، با طرحِ پرسش‌ها و بیانِ ایرادها در باره‌ی واژه‌هایِ پیشنهادیِ من، هم مرا به اندیشیدنِ دو باره در باره‌یِ آن موارد وامی‌دارد، و هم فرصتی فراهم می‌کند که من بتوانم، آن جا  که لازم بدانم، از منطقِ کارِ خود دفاع کنم و دلایلِ آن را برشمارم، و هم، آن جا که نقد را بپذیرم، به اصلاح و تکمیلِ درآیند دست زنم. 

از آقای مهدی خلجی سپاس‌گزار ام که بابِ نقد و نظر را در باره‌یِ این فرهنگ گشوده است. امیدوار ام از این راه دیگران نیز به شرکت در این بحث‌ها برانگیخته شوند. اکنون می‌خواهم، با توجه به نکته‌هایي که گفتم، با ایشان در موردِ نقد و نظرهاشان واردِ گفت‌-‌و-‌گو شوم. از آن جا که گفته‌هایِ ایشان در همین صفحه در دسترس است، آن‌ها را تکرار نمی‌کنم.

*برای ادامه گفتار آشوری حاشيه نوشت ها را ببينيد

 
 
May 10, 2006  
 
 
< پیشنهاد به برنامه‌نویسان
چطور می‌شود با تاجیک‌ها دوباره همسایه شد؟

 
دوست برنامه نويس من نوید خادم،  بارها به من گفته که بعضی از برنامه‌هایی را که نوشته، ایده و ضرورت‌شان را از کاربرانی مثل من دریافت کرده. لزومی هم ندارد که یک برنامه‌نویس به ضرورت ساخت هر نرم‌افزاری آگاه باشد. کار برنامه‌نویس، برنامه‌نویسی‌ست نه لزوماً تسلط بر معضلات فرهنگی مثلاً؛ گرچه برخی از آن‌ها خودشان در برخی امور فرهنگی و هنری واقعا صاحب‌نظرند. از این برنامه‌نویسان معجزه‌گر نمی‌دانم چند نفر خواننده‌ی خوابگردند. اگر هستند، خواهش می‌کنم ایمیل یکی از خوانندگان من ـ ویشتاسب ـ را که در زیر آورده‌ام، بخوانند. پیشنهاد او چیزی‌ست شبیه نرم‌افزاری که پینگلیش را به فارسی تبدیل می‌کند، البته از برخی نظرها ساده‌تر. فقط این را بگویم که آن‌چه این خواننده‌ی عزیز گفته در مورد ضرورت و بزرگی و اهمیت این کار، کاملاً درست است. خود من بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که چنین نرم‌افزاری را ببینم، از آن استفاده کنم و خبرش را بدهم. لطفاً بخوانید این ایمیل را:

سلام
... دوست دارم مسئله‌ای را که چندی است ذهنم را به خود مشغول کرده با شما در میان بگذارم که اتفاقاً به یکی از نوشته‌های تازه‌ی شما هم مربوط می‌شود: سرزمین‌های زیادی هستند که از نظر فرهنگی در حوزه‌ی فرهنگ ایرانی قرار دارند. یکی از این کشورها تاجیکستان است که مردمانش گرچه با ما هم‌زبان‌اند، ولی به خاطر این که الفبای آن‌ها در دوران اشغال به سیریلیک تغییر یافته و پس از استقلال نیز به همان حال باقی مانده، ما را از برقراری ارتباط فرهنگی و زبانی با آن‌ها، آن‌طور که شایسته‌ی مردمانی هم‌زبان و هم‌فرهنگ است، محروم کرده؛ به طوری که اگرچه مطالب به زبان و الفبای فارسی در اینترنت زیاد پیدا می‌شود... به دلیل تفاوت الفبا، تاجیک‌ها از خواندن آن محروم‌اند و یا برعکس، ما از خواندن مطالبی که آن‌ها می‌نویسند، محروم‌ایم. گرچه هنوز نسبت به ما در آغاز راه هستند و وبلاگ‌نویسی در میان‌شان رایج نیست و شمار سایت‌های‌شان هم بسیار اندک است (مانند وبلاگ سمرقند در حلقه‌ی ملکوت).

ایده‌ای دارم که می‌خواهم با شما در میان بگذارم، شاید به کمک دوستان برنامه‌نویس‌تان عملی شود و پلی شود میان این دو جزیره‌ی جداافتاده، و آن نرم افزاری است که متن فارسی را به الفبای سیریلیک و متن سیریلیک را به الفبای فارسی برگرداند. با این کار مشکل ارتباط فرهنگی تا اندازه‌ی زیادی کم می‌شود و افزون بر کاربرد در دنیای اینترنت و ارتباطات، در زمینه‌ی کتاب و نشریات هم می‌توان از آن استفاده کرد.

------------------
برگرفته از: خوابگرد
 
 
May 6, 2006  
 
 

عزلت تراژيک عقل صالح
مرگ کاشف حقيقت و مجاز تاريخ اسلام


گرچه پرآوازه ترين اثر صالحى ، «شهيد جاويد» بود اما عقلگرايى صالحى به اين حوزه محدود نماند. او در سال هاى پيش از انقلاب «جمال انسانيت» را در تفسير سوره يوسف نوشت. تفسيرى كه با وجود اتكاى كامل بر نصوص قرآنى اما براى انسان عصر مدرنيته نيز داستانى جذاب، منطقى و قابل فهم و آموزنده روايت مى كند.

پس از انقلاب اسلامى كه جامعه در اوج شور انقلابى و جذبه و نشئه انقلابى و كاريزمايى امام خمينى بود . اما صالحى نجف آبادى در آنچنان فضايى كتاب «ولايت فقيه حكومت صالحان» را در سال ۱۳۶۳ انتشار داد.او در اين كتاب درباره مفهوم وكالت و نسبت آن با نظريه ولايت فقيه بحث و بررسى انجام داده است.

در اين كتاب آيه «وشاورهم فى الامر» را دستور مشورت براى رسول خدا و براى استفاده از تجربه و تخصص اشخاص دانست نه اينكه مردم مشورت كردن را بياموزند.

در نيمه سال ۱۳۶۴ درس تفسير قرآن را آغاز كرد. مباحث او نوعاً حاوى اجتهادها و نوآورى ها و حرف هاى تازه بود. پاره اى از تفاسير گرفتار حاشيه پردازى و اطناب اند اما او در متن بود و از حاشيه روى پرهيز داشت. دوام درس هاى تفسير قرآن او ديرى نپاييد و باز هم همان حساسيت هايى كه همواره چون بختك بر بخت او نشسته بود او را از مدرسه به خانه اش بازگرداند.

در سال ۱۳۶۴ كتاب مجموعه مقالات وى به زيور طبع آراسته شد. مقاله اى در باب وحدت مسلمين داشت و تبيين اين پرسش و پاسخ كه آيا اهل سنت به سبب تفاوت اعمالشان با شيعه نزد خداوند مأجورند؟ او بر اساس نصوص صريح قرآن نشان داد كه حتى يهود و صابئين و ستاره پرستان نيز اگر عمل صالح انجام دهند نزد خداوند مأجورند (بقره/۶۲) و آن را مبناى پاسخ هاى خويش قرار داد.

او مى خواست نشان دهد كه وحدت شيعه و سنى تاكتيكى و مصلحتى نيست بلكه همگان اگر عمل صالح انجام دهند نزد خداوند ماجور به شمار مى آيد و عملشان پاداش دارد. او نشان داد كه جواز هتك حرمت غيرشيعه به هتك حرمت مسلمان و حتى شيعه نيز مى انجامد. اين كتاب نيز با زمزمه هاى ابهام آفرين در دست انداز افتاد.

او مرد سياست ورزى نبود و يك محقق به معناى دقيق كلمه بود. استنادات و استدلال هاى آثارش چنان بود كه برخى حريفان ناتوان را برمى آشفت و چون در مصاف پژوهشى تهيدست بودند به حساسيت آفرينى و بايكوت و انزواى او مى پرداختند.

او عقلگرايى ديندار و اهل ورع بود و از سخن چينى و تهمت هاى غيابى پرهيز مى كرد. مرورى بر آثارش نشان مى دهد كه در سراسر عمر در كار پيكار با خرافه و خمود و جمود بود. همه چيز را از فيلتر عقل و پرسشگرى عبور مى داد. سخن گفتن در محضرش دشوار بود زيرا هر سخنى را به آسانى نمى پذيرفت و به سادگى بر زبان نمى آورد.

اگر قول متواترى را حجت مى گرفتى مثال ها مى زد از اقوال متواترى كه كذب بوده اند و حجيتى محكم تر مى طلبيد. او شك دكارتى اش را بر همه چيز مى افكند و اصل بنيادين باورش اين بود كه من مى انديشم پس هستم و با اين انديشه آغاز مى كرد. از پرسش هراس نداشت. 

نكته نغز اينكه در باب «نگاهى به حماسه حسينى» [يکبار به او] گفتم مرحوم مطهرى به دانسته هايى تاخته اند كه تاكنون براى بسيارى از مردم و اهل مسجد و منبر حكم حقيقت را داشت و شما نيز بخشى از آنچه را كه استاد حقيقت مى پنداشتند متزلزل ساخته ايد. خواننده هنگامى كه كتاب شما را به پايان مى برد در آسمان ترديد و پرسش به تعليق درمى آيد و هنگامى كه مشاهده مى كند آنچه را تاكنون تاريخ اسلام و حقيقت مى پنداشته تنها نقشى بر آب بوده است، يقين خويش را به همه چيز از كف مى دهد بدون اينكه يقينى جايگزين آن ساخته باشيد. او تنها يك جمله پاسخ گفت: «وظيفه شرعى اوست كه پس از گرفتار شدن در ترديد و پرسش، تحقيق كند.»

به زعم برخى، در فرآيند عقلانى شدن، ارزش هاى دينى ناتوان مى شوند و نيروى اجتماعى و نفوذ خويش را از كف مى دهند اما از نظر او دين قدرت خويش را بازمى يابد و حقيقت دين با نيروى عقل سنجيده و فهميده مى شود. شريعتى تنها راه نجات دين را پالايش و تصفيه منابع فرهنگى مى دانست و اين كار سترگى بود كه استاد نعمت الله صالحى نجف آبادى طى سال ها انجام مى داد. او با مركب عقل انسان ها را به دين و ايمان رهنمون مى شد .صالحى با همه علميت و ديانتى كه داشت گرچه هيچ گاه مرد سياست نبود اما بى جهت قربانى حساسيت ها شده بود.

-------------
* برگرفته و کوتاه شده از نوشته عمادالدين باقی در سرمقاله شرق يکشنبه 17 ارديبهشت. عنوان از سيبستان. مقاله خوبی است جز اينکه بيهوده تلاش می کند بگويد صالحی نجف آبادی بی جهتقربانی شده بود. باقی بايد بهتر بداند که حساسيت های ضد-صالحی ها در حوزه دينی ايران نهادينه است. جهت اش هم چندان ناروشن نيست. 

 
 
May 2, 2006  
 
 

فرهنگ ايرانی و استعاره

چند ماه آخر سال گذشته معتاد شده‌بودم به وبگردي . براي خودم توجيه داشتم كه مربوط به كار و موضوعات مورد علاقه و مطالعه‌ام هست. ديدم به اين اندك سواد رسانه‌اي هم بي‌توجهي كنم به چه مانم؟ به زنبور بي‌عسل. يك ماهي روزه گرفتم كه جز براي مقاله و ايميل در فضاي وب نباشم تا بتوانم رابطه‌ام با وب را متعادل كنم. اين روزها تمركزم روي نظريه معاصر استعاره و تئوري استعارات نظري است. روي روش‌شناسي رساله كار مي‌كنم. هسته اصلي كارم درباره فرهنگ ايراني، چيزي نزديك به اين خواهد بود(چكيده). در مجموع دغدغه اصلي در روش‌شناسي ام اين است كه از داده‌هاي علوم شناختي جديد براي تحليل پديده‌هاي اجتماعي بهره‌ببرم و از اين ميان روانشناسي شناختي و زبانشناسي شناختي را بسيار مفيد مي‌يابم. فكر مي‌كنم تحليل نظام‌يافته استعارات در مطالعه فرهنگ مي‌تواند نقشي شبيه ژنتيك در پزشكي ايفا كند.

-------------
* از:چاپار که حرفش مرا به ياد استاد نازنين سيروس شميسا انداخت يعنی تنها استادی که استعاره را بسيار خوب می فهميد و گويی رساله ای هم در باره آن در دست تدوين داشت. يادش بخير.