March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




April 28, 2006  
 
 

ييلاق و قشلاق حجاب
تاملی در فصلی بودن اخلاق و ايستار ايرانی!

باید بالاخره معنایی برای بازی های بین جامعه و حکومت ایران پیدا کرد.

در هفته اخیر دوباره بازی های 27 ساله از سر گرفته شد و باز آه از نهاد همه بر آمد که باز تابستان شد و بازی های همیشگی شروع شد! دستور مقابله با بدحجابی از یک سو و دستور جمع آوری ماهواره، آنهم بعد از سالها سکوت که باعث شده تا ماهواره برای اغلب مردم مثل شام شبشان واجب شود، از سوی دیگر در کنار البته هزاران مسئله هسته ای و غیر هسته ای باعث شد تا مردم باور کنند که واقعا زندگی ما بر حسب رئیس جمهور و بر حسب فصل قرار است که زمین تا آسمان تغییر کند و نهایتا هر بار به ییلاق و قشلاق برویم.

برای مثال رئیس جمهور محترم در چشم زدنی سیاست های خود را به کلی عوض کرد و در عرض یک هفته به راحتی آب خوردن سه گاف بزرگ کرد (سرمقاله محمد جواد روح را در شرق دریابید). یکی از جالب ترین شان سیاست چماق و هویجی است که آقای احمدی نژاد به وسیله آن می خواهند سر خانمهای کوچولو را شیره بمالند! یعنی می گویند "ببینین اگر دختر خوبی باشین و حجابتون رو رعایت کنین در عوض منهم می ذارم برین استادیوم فوتبال تماشا کنین!" البته پیغام بهشون دادند که آقا قول بی خودی به بچه ها ندهید چون نمی شه ! اصرار هم نفرمایین!


حالا برگردیم به این که آیا می توان معنایی برای این سیاست های متزلزل و متغیر (و در عین حال کاملا پایدار) چه از سوی مردم و چه از سوی حکومت پیدا کرد یا خير.

ناپايداری عشايری بخشی از هويت ما
 یکی از جوابهای (نه خیلی جدی) من به این مسئله این است که شاید معنا را باید در طبیعت ساختار اجتماعی خودمان و حافظه تاریخی مان پیدا کنیم. برای مثال چند وقت پیش می خواندم که تا زمان رضا شاه که نظام عشایری در حکومت ایران بسیار عمده بود 40% جمعیت ایران را عشایر تشکیل می دادند. علی رغم تلاش های رضا شاه و شاه و حتی جمهوری اسلامی جهت اسکان عشایر، انگار که طبیعت کوچ و زندگی موقتی و ناپایدار در وجود همه ما ریشه پیدا کرده و به این سادگی از سرمان نمی رود!

 زندگی ما با ناپایداری و در عین حال عادت به این نوع خاص ناپایداری عجین شده. ناپایداری که درآن محل و مکان و زمان از پیش مشخص است. به عبارت دیگر در زمان کوچ هر ایلی می داند که تابستان به کدام ییلاق می رود و زمستان به کدام قشلاق ، می داند که کی سفر آغاز می شود و کی پایان می پذیرد. آن طور نیست که هر روز و هروقت و بی وقت به یک محل تازه بروند.

تابستانها بنيان دين سست می شود
وقتی وضعیت تعامل حکومت و مردم را در این 27 سال نگاه می کنی، می بینی که همین ییلاق و قشلاق کردنها در مورد سیاستهای مختلف هم صدق می کند. برای مثال در مورد کوتاه آمدن های دو طرفه و تعامل و چانه زنی های 27 ساله در مورد حجاب نشان می دهد که چطور هر تابستان و با نزدیک شدن به فصل گرما و گرما زدگی زنان، حجاب ها لاجرم سبکتر و بنیان شرع و دین در نظر برخی لاجرم سست تر می شود و در نتیجه حکومت سیاست ییلاق را پیش می گیرد و از زنان می خواهد که خود را خوب بپوشانند که در معرض ویروس های مذکر قرار نگیرند و عفت آنها بر باد نرود! اما با نزدیک شدن زمستان وسرد شدن هوا الحمدالله رقع خطر می شود و زنان خود به خود و با کمال میل خود را بیشتر می پوشانند و بنابراین مسئله حجاب به قشلاق می رود و فراموش می شود. در این روند کوچ مسلما هر بار خواسته زنان برای آزاد شدن از گرما و قید و بند حجاب سیاه و تماما بسته بیشتر و متقابلن اصرار آقایان بر برپا داشتن دیوارهای بلند اندرونی های منقول افزون می شود.

27 سال گذشت و نشد! ملت آخرش امت نشد و نهایتا لباس ملی هم مردانه اش مطابق با مد روز و جهانی شد و هم زنانه اش. حجاب امروز تنها آینه ایران در جهان امروز است و کاریش هم نمی شود کرد. از هر طرفش فشار وارد کنی از یک طرف دیگر می زند بیرون. باید بالاخره پس از 27 سال این مسئله را فهمید.

سياست ييلاق قشلاق جمهوری
به هر حال از آن زمان نامرئی بودن امت بیش از دو دهه می گذرد. بچه های امروزه با سیاست ییلاق / قشلاق جمهوری اسلامی بزرگ شده اند؛ بزرگترها هم یاد گرفته اند که چه طور بدون بحث اضافی ییلاق و قشلاق را رعایت کنند. بنابراین تابستان که می شود همه به ییلاق می رویم حالا گیریم به اصرار و زور. اما نهایتا برای کسی مهم نیست چون در این مملکت همه چیز گذراست و این نیز می گذرد. همه می دانند که اعمال قدرت و زور دراز مدت در خیابان های تهران با این جوانان و این زنان کار عبث و خسته کننده ای است بنابراین باز همه مدتی صبر می کنند تا سرو صدای مسائل هسته ای کمی جا بیفتد و بعد در آستانه فصل سرد همه خوش و خرم به قشلاق بر می گردند. اصل این است که "ناپایداری و نافرمانی و به غیر از دیگران بودن" در خصلت و ذات ماست؛ در ذات تمام کوچ نشینان و اهالی غیرساکن زمین است. هیچ چیزی در ایران و در ذهنیت ما پایدار نشده الا نفس ناپایداری و تطبیق خود با هر شرایطی که خود هنر بسیار بزرگی است.

-------------
  مثل هميشه خواندنی از مادام ميم عزيز. لطف نوشته های او اين است که بر اساس دريافت ملی و درونی تحليل می کند نه بر اساس کتابهای جامعه شناسی فرانسوی و آلمانی و آمريکايی. ترجمه ای فکر نمی کند. کارش تاليف است

 
 
April 25, 2006  
 
 

وبلاگ نمايش يک نفره است

وبلاگ را من يک صحنه تئاتر فردى مى‌بينم که هر آن آدم خودش در حال بازى کردن نقشى در آن است براى رضايت خود و اصولاً دوست داشتن کار بازيگری. اين ويژگى مهم وبلاگ است. به دليل توانايى‌هاى زبان وبلاگى شخصيت‌هايى از درون ما هر بار بيشتر متبلور مى‌شود.

البته کم نيستند وبلاگ‌نويس‌هاى درون‌گرايى که خودشان
را به سختى کنترل مى‌کنند تا تنها يکى دو نقش بازى کنند و در همان چارچوب با توجه به تعريفى که از وبلاگ براى خود دارند به فعاليت بپردازند. مثلاً آنها بيشتر به جنبه‌هاى ديگر وبلاگ مانند محلى براى گپ و بحث‌هاى مختلف مى‌نگرند. اما جنبه‌هاى هنرى وبلاگ هم مهم هستند.

ما در هنگام وبلاگ‌نويسى در وبلاگ خودمان بازى مى‌کنيم و
تحت تاثير بازى خودمان هم قرار مى‌گيريم. مثلاً وقتى داريم براى کسى جوابيه تند مى‌نويسيم معمولاً در آخر نوشته تندتر مى‌رويم، چون در هنگام نوشتن و رسيدن به آخر کار، چند بار نوشته خود را مى‌خوانيم و در ذهن خود آن نقش را اجرا مى‌کنيم و بعد از خود تاثير مى‌پذيريم و تندتر مى‌شويم!

ما در وبلاگ‌نويسى دنبال تصويرسازى هستيم و
در وبلاگ‌خوانى دنبال ساختن تصويرى که خودمان دوست داريم. حال ما با خواندن هر نوشته در وبلاگ‌هاى مختلف عوض مى‌شود. اين پديده در خواندن روزنامه به آدم دست نمى‌دهد. در حاليکه در وبلاگ‌خوانى، شوقى آدم را مى‌گيرد براى نوشتن، تصويرى گرفته‌ايم از آنچه که خوانده‌ايم و مى‌خواهيم ما هم يک نقشى در آن بازى کنيم يا به کل بازى را عوض کنيم.

شايد نظرى اين باشد که اصولاً زندگى همين‌طور است و ما مرتب
با شخصيت‌هاى درون خودمان در حال نقش بازى کردن هستيم اما بايد قبول داشت که وبلاگ اين رفتار را خيلى برجسته و تقويت مى‌کند. لحظه‌اى متهم هستيم و در حال دفاع، زمانى نقش قاضى را بازى مى‌کنيم، زمانى خودمان را آدمى خونسرد نشان مى دهيم، زمانى عصبى و خيلى بيش از آنچه که عصبى هستيم خودمان را عصبى‌تر در وبلاگ مى‌نمايانيم. گاهى ژست روشنفکرى و فيلسوفانه و عبوس مى‌گيريم، زمانى شکلک در مى‌آوريم، زمانى در نقش يک آبزرور علمى دانشمندانه به يک پديده نگاه مى‌کنيم.

اين رفتارها تنها به توانايى‌هاى
قلمى با به اصطلاح چند قلم وبلاگى داشتن برنمى‌گردد به نظر من اين نقش‌ها را عملاً داريم بازى مى‌کنيم و لذت هم مى‌بريم. اينها به معنى اين نيست که پس وبلاگ‌نويسى مذموم است. ويژگى کار وبلاگ است و اتفاقاً ويژگى جالبى هم هست. البته شايد بخش اعظم سوتفاهم‌ها و دعواهاى وبلاگى به خاطر همين ويژگى هنرى وبلاگ در عين وجود محدوديت‌هاى زبان است. مثلاً يکى داشته نقش شيخ حسن جورى سربداران را در وبلاگ خود بازى مى‌کرده، ديگرى گمان مى‌کرده او دارد نقش عباس آقا سوپر گوشتى فيلم اجاره‌نشين‌ها را بازى مى‌کند.

به هر حال زبان وبلاگى در عين توانا و منعطف بودن
بشدت سوتفاهم زا است.

ويژگى مهم ديگر وبلاگ را در شباهت کار آن با برنامه‌سازى تلويزيونى و سرگرم‌سازى مخاطب بايد ديد که کار سختى هم هست زيرا مخاطب وبلاگ، خود برنامه‌ساز شبکه تلويزيون خود است و مرتب دنبال سوژه و ايده‌هاى جديد مى‌گردد و حواسش هست که کدام برنامه خوب و کدام بزن دررو است. بايد او را راضى نگه داشت. خود آدم هم که بايد به رضايت درون برسد. چارچوب‌هايى را هم بايد رعايت کند که حالا اين خودش بحثى جدا است. براى همين است که وبلاگ‌نويسى اگر جدى به آن نگاه شود، کار خيلى سخت و وقت‌گيرى است. شايد براى همين است که وبلاگ‌نويسى آدم دچار قبض و بسط مى‌شود و اين عشق و نفرت‌هاى موسمى هر فرد نسبت به وبلاگ و اين تغيير احوالات همچنان ادامه خواهد داشت.

*از: گفتگوی اسد با پارسا صائبی
 

 

 
 
April 23, 2006  
 
 

آسيب شناسی تفاهم

 1. پلوراليزم خوش‌بينانه

طبيعی است اگر انديشمندان ايرانی برای درمان تماميت‌خواهی (totalitarianism) موجود در فرهنگ و وضعيت فعلی سياسی، پادزهر نسبيت‌گرايی و پلوراليزم (pluralism) را به کار بگيرند. اما به گمان من تنها يک نوع پلوراليزم وجود ندارد.

سرچشمه‌ی پلوراليزم بدبينانه، نااميدی از رسيدن به توافق و تفاهم است. در اين ديدگاه انسان‌ها در جزيره‌های مجزای عقايد خود تصوير می‌شوند که راهی به هم ندارند و تنها راه حل يک انسان متمدن در چنين وضعيتی، مدارا (
tolerance) است؛ و «مدارا» که بار معنايی «تحمل» را در خود دارد معمولاً يک تکليف شاق اخلاقی است که برای همه آسان نيست. فرد نياز به حداقلی از فرهنگ و تمدن و فضيلت اخلاقی دارد تا بتواند مداراگر باشد.

اما پلوراليزم می‌تواند خوش‌بينانه هم باشد. اگر هر منظومه‌ای از عقايد که سازگاری درونی (
consistency) دارد را «درست» بدانيم، در اين صورت تنها يک منظومه از عقايد درست موجود نيست. هر منظومه از اصول موضوع سازگار، می‌توانند يک دستگاه معرفتی بدون اشکال به ما بدهند.

پلوراليزم بدبينانه در نهايت چون عملاً اعتباری برای هيچ نظريه‌ی اخلاقی هم باقی نمی‌گذارد، می‌تواند به اصالت دادن به قدرت منجر شود (نقد سيبستان بر رورتی را از اين منظر بدبينانه بخوانيد).

انکار امکان مفاهمه از آن رو خطرناک است که پس از مفاهمه، چيزی به جز قدرت، آن هم اغلب به به عريان‌ترين شکل، يعنی خشونت نيست. طبيعی است که هر انسان تا جايی که مخاطب‌اش را مانند خودش انسان می‌داند که بتواند او را درک کند. نااميد شدن از مفاهمه معمولاً انکار انسانيت طرف مقابل را در خود نهفته دارد و سلب انسانيت از حريف ما را برای کُشتن او آماده می‌کند.

پلوراليزم خوش‌بينانه اما، می‌تواند سازوکاری اخلاقی برای تفاهم داشته باشد: اگر سياسی بنگريم دموکراسی، يا اگر انديشه‌ها را کالا بدانيم و ديدی اقتصادی داشته باشيم، بازار آزاد انديشه‌ها. اين سازوکار را هر چه بناميم، تنها بر مبنای خوش‌بينی نسبت به انتخاب انسان‌ها و احترام متقابل بين آن‌ها امکان‌پذير می‌شود. در پلوراليزم خوش‌بينانه اغلب راجع به اين که چه چيزی «حقيقت دارد» سوآل نمی‌شود، بلکه معمولاً افراد توضيح می‌دهند چرا «حق دارند» چنان عقيده‌ای داشته باشند.

2. جامعه‌ی چهل‌تکه و وبلاگستان

معمولاً می‌توان نظريات درباره‌ی ماهيت وبلاگ را به دو دسته تقسيم کرد: نظرياتی که بر «شخصی بودن» و «فرديت‌محوری» وبلاگ تأکيد می‌کنند، و نظرياتی که به «رسانه بودن» و «اجتماعی بودن» وبلاگ بها می‌دهند. از سنتز اين دو وجه به ظاهر ناسازگار، چيزی جديد ساخته می‌شود که کاملاً رسانه نيست، چون آن سلطه‌ی اقناع‌گرانه‌ی رسانه‌ای در آن وجود ندارد و خواننده به راحتی می‌تواند نويسنده را به چالش بگيرد؛ کاملاً فرديت‌محور هم نيست: می‌بينيم به سرعت حلقه‌های وبلاگی درست می‌شوند و يک «ديد و بازديد» مدام در درون اين حلقه‌ها وجود دارد، و در دعواهای وبلاگی هم دسته‌بندی‌ها و جريان‌های فکری آشکار می‌شوند.

3. تمرين مفاهمه

وبلاگستان مکانی است برای تمرين مفاهمه به زبان فارسی. از تکثر و شکاف‌های هويتی در جامعه‌ی ايرانی گريزی نيست اما اين شکاف‌ها بدون مفاهمه تنها زمين شخم‌خورده‌ای است آماده‌ی بذر خشونت و مرگ: تجربه‌ی دهه‌ی شصت هنوز برای ما زنده‌است. پلوراليزم بدبينانه هم به ما کمکی نمی‌کند جز اين که وضعيت مجمع‌الجزاير زندان‌گونه‌ی فعلی را توجيه کنيم و بگوييم چون حقيقتی وجود ندارد پس حق با اوست که غلبه کرده‌است.

وبلاگستان جايی است که پلوراليزم خوش‌بينانه می‌تواند در آن رشد کند و ببالد: جايی که هر فرد می‌تواند عقيده‌اش را به بهترين شکل توضيح دهد و نقد بنيادين از آن را انتظار داشته باشد؛ در اين صورت است که می‌توان فهميد که چرا بسياری مثل ما فکر نمی‌کنند و چرا حق دارند مثل ما فکر نکنند.

4. آسيب‌شناسی مفاهمه

همه‌ی اين‌ها را نوشتم تا بگويم، مدتی است با اين مقدمات دارم به آسيب‌شناسی مفاهمه در وبلاگستان فکر می‌کنم. نه از آن رو که وبلاگستان را مؤثر و خيلی جدی می‌دانم؛ از آن رو که شايد شناختن آسيب‌های مفاهمه در اين زمين تمرين به مشکلات اساسی مفاهمه در فضای واقعی کمک کند.

بعد از نوشتن پل‌های خراب‌شده به نظرم رسيد که ناتوانی در مفاهمه شايد تنها در جهت گفت‌وگو با بنيادگرايان و حزب‌اللهی‌ها نباشد. سوء‌تفاهم‌های مدام و زخم‌های احساسی که در اين فضا افراد با کلمات به يک‌ديگر می‌زنند، نشان می‌دهد هنوز در سرآغاز رودخانه‌ايم.

فهرست‌وار چند نمونه از اين آسيب‌ها را می‌آورم که درباره‌ی بعضی قبلاً نوشته‌ام:

  • گسترش دوقطبی‌ها: تقليل دادن همه‌ی منازعات به دو قطب خير و شر.

  • بی‌صبری در آموزش دادن و توضيح مبانی انديشه‌ی خود و پرهيز از نقد حرف ديگری به دليل آن که «بسيار بی‌پايه» و يا «خارج از گفتمان»، و خلاصه «بی‌سوادانه» است.

  • بی‌اهميت شمردن مخاطب: بسيار هوش‌مند فرض کردن خود و احمق فرض کردن ديگران و يا نوشتن برای مخاطبان خاص. اين نوع سبک نوشتن مرا به ياد فيس و افاده‌ی «عاقلان دانند» می‌اندازد، حتی اگر نويسنده خود «حضرت» نيچه باشد. من سبک فيلسوفان انگليسی مثل راسل را می‌پسندم که اغلب تواضعِ لازمه‌ی روشن‌نويسی را داشته‌اند.

  • تحليل شخصيت و روانکاوی: اين هم از موانع رايج گفت‌وگو است. اگر انصاف بدهيم، حسين درخشان بيشتر از همه‌ی وبلاگ‌نويسان روی تخت روان‌کاوی هم‌کاران خودش رفته‌است؛ اگر چه تمام روان‌کاوان برخلاف ادعای او «مسلمان» نبوده‌اند!

  • مفاهيم اوليه‌ی ناسازگار: وقتی اختلافی در بنيان وجود دارد و مسأله به تضادهای احساسی فروکاسته می‌شود.  

  • توطئه‌انديشی و پارانويا: در اين نگاه وبلاگستان محل جنگ قدرت عوامل جمهوری اسلامی، عوامل امريکا، عوامل صهيونيست‌ها، و چه می‌دانم، لابد عوامل موجودات هوشمند فضايی است. در اين نوع تحليل هم جايی برای تحليل متن و مفاهمه باقی نمی‌ماند چون هر چقدر خوب نوشته شده باشد از آن دشمنی است که در نهايت می‌خواهد ما را بفريبد.

و سرانجام: مشکل هميشگی فحاشی. حاد بودن اين مسأله وقتی مشخص می‌شود که دوستانی با اعتقاد به آزادی «مطلق» بيان، وبلاگ‌شان را به خاطر فحاشی ناموسی ديگران ببندند.

--------------------
*فشرده نوشته بلند و تحليلی امين در عنکبوت

 
 
April 21, 2006  
 
 

خواننده متن-محور وبلاگ
خواننده مولف-محور وبلاگ

... وبلاگ خواه­ ناخواه در «عرصه­ی عمومی» واقع می­شود و از جنس «رسانه­های همگانی» است. حال اگر این مقایسه را قدری دنبال کنیم، مفهوم «ابتذال» را هم صورت ساده­تری خواهیم داد: خیلی ساده خواهیم دید که در هر مملکتی هزاران روزنامه و مجله ممکن است منتشر شود که طبعن سطح کیفی متفاوتی دارند، طبعن همه­ی ما همه­ی آن­ها را نمی­خوانیم، بعضی­ها را به­دردنخور و مبتذل می­دانیم و بعضی­ دیگر را انتخاب می­کنیم. پس این که بخواهیم همه­ی این نشریات از سطح مورد انتظار ما برخوردار باشند نه معقول است و نه مشروع. با این حال، اگر از هفته­نامه­های زرد انتقاد نمی­کنیم که چرا مطالب مبتذل می­نویسند، حتمن در مورد نشریات مورد علاقه­ی خود حساسیت داریم و به آن­ها پیشنهاد می­دهیم و از آن­ها انتقاد می­کنیم، تا مبادا مبتذل شوند.

همین­سان، این که بخواهیم همه­ی وبلاگ­نویسان بنا به تعریف ما از ابتذال به دور باشند نه در توان ما است نه در صلاحیت ما. ما فقط می­توانیم پیشنهادهایی بدهیم و به­وقت­اش از وبلاگ­های مورد علاقه­مان انتقاد کنیم.

این مقایسه را زیاده ادامه نمی­دهم. تعریف کمینه­گرایانه­یی که من مدافع آن ام بیش­تر هرمنوتیکی است تا پدیدارشناختی، متنی است نه ماهوی؛ پس پی­گیری آن مقایسه برای توجیه ادعای من تا همین حد کفایت می­کند – در مثل مناقشه نباشد، من «خوابگرد» را هرازگاهی می­خوانم به همان دلیل که «شرق» را هرازگاهی می­خوانم؛ «کتابچه» را با عطش می­خوانم به همان دلیل که «راه نو» را با عطش می­خواندم؛ «لولیان» را متفننانه می­خوانم به همان دلیل که «چلچراغ» را متفننانه می­خواندم؛ «سیبستان» را با حوصله می­خوانم به همان دلیل که «نگاه نو» را با حوصله می­خوانم؛ «هنوز» را همیشه می­خوانم به همان دلیل که «عصر آزادگان» را همیشه می­خواندم؛ «زن­نوشت» را با کنج­کاوی می­خوانم به همان دلیل که «زنان» را با کنج­کاوی می­خوانم؛ «الپر» و «نیک­آهنگ کوثر» را خیلی کم می­خوانم به همان دلیل که نشریات مشارکتی و دوم­خردادی را خیلی کم می­خوانم؛ «فرنگوپولیس» را فقط تیتروار می­خوانم به همان دلیل که «کیهان» را فقط تیتروار می­خوانم؛ و «دات» را هم دیگر نمی­خوانم به همان دلیل که «کتاب هفته» را دیگر نمی­خوانم ...

هزاران وبلاگ دیگر هم هستند که، مثل هزاران نشریه (رسانه) ­ی دیگر، من آن­ها را نمی­خوانم (من مخاطب آن­ها نیستم). نتیجه­یی که نهایتن می­گیرم این که، از دید من، هر وبلاگ، به­عنوان یک رسانه، یک متن رسانه­یی یا یک «متن متناوب» (متنی منقطع و با این حال مستمر) است. اگر در این مدعا محق باشم، بلافاصله باید این ادعای هرمنوتیکی را مطرح کنم که این متن متناوب هم مانند هر متنی برای خواننده­ یک «افق انتظار» می­سازد. یعنی که متون خوانندگان خود را تربیت می­کنند، توقعات آنان را تنظیم می­کنند، و چشم­داشت­های­شان را در یک بستر تاویلی پاسخ می­دهند. ساده­تر، هر متن این­چنینی به خواننده می­گوید که در چنین متنی چه می­تواند بیابد و چه نمی­تواند. باز هم ساده­تر، متن به مخاطب می­گوید که چه انتظاراتی از او می­تواند داشته باشد: «افق انتظار». اما در این تعبیر، «افق» هم به­هم­اندازه­ی «انتظار» اهمیت دارد: انتظار مورد نظر یک نقطه یا حتا یک سطح نیست، یک فضا است.

با این پشتوانه یا دست­کم پس­زمینه، به انتقاد دوم و انگیزه­ی اصلی­ام از نوشتن «فارسی برای تمام ایرانیان» بر می­گردم. از میان هزاران وبلاگی که در اینترنت هست، من نهایتن چند ده وبلاگ را انتخاب کرده­ام، آن­ها را در صورت امکان به­طور دائم پی­گیری می­کنم، و همان اندازه که در قبال وبلاگ خود احساس مسئولیت می­کنم به وبلاگ­های آن­ها هم حساس ام. تا این­جا مشکلی نیست. مشکل آن­جا است که برخی از این وبلاگ­های مورد علاقه­ی من «افق انتظار» ی را که در خواننده ایجاد کرده­اند، به­زعم من، جدی نمی­گیرند. چه­طور؟

در میان وبلاگ­های مورد علاقه­­، یا دقیق­تر بگویم مورد مطالعه­ی من وبلاگ­هایی هستند که تکلیف من با آن­ها مشخص است، یعنی اگرچه نمی­دانم هربار که سراغ­شان می­روم با چه نوشته­یی مواجه خواهم شد، این را می­دانم که با چه نوع نوشته­یی مواجه خواهم شد. یعنی، آن­ها افق انتظار من خواننده را درست شکل داده و به­درستی هم رعایت می­کنند: «کتابچه»، «سیبستان»، و «خوابگرد» نمونه­های مثالی من در این دسته اند. مهم نیست که من چه­قدر با نوشته­هاشان موافق باشم یا نه (همچنان که سه مثال من یک طیف را نشان می­دهند: با اکثر نوشته­های «کتابچه» موافق ام، اغلب نوشته­های «سبیستان» را می­پسندم، و نوشته­های «خوابگرد» را بعضن منصفانه و بعضن متملقانه می­یابم) مهم این است که آن­ها به­عنوان نویسنده به قراری که با من به­عنوان خواننده گذاشته­اند مقید می­مانند: به زبان ساده، هرسه از دید من نویسندگانی مسئولیت­پذیر اند، مسئولیت شکل­دهی به افق انتظار خواننده و رعایت این افق را می­پذیرند. «راز»، «هنوز»، «زاویه دید»، و «نفس دوم» هم، در عین سیالیت و تنوع بیش­تر نوشته­هاشان، در نظر من نمونه­های کاملن موفقی از تلفیق دغدغه­های حرفه­یی با علائق شخصی خود اند، با این­گونه وبلاگ­ها هم مشکلی از این نظر ندارم.

مشکل من با دسته­ی سوم وبلاگ­ها است، وبلاگ­هایی که نمی­دانم چه نوع نوشته­هایی را می­شود آن­جا خواند و چه نوع نوشته­هایی را نه. به عبارت دیگر، نویسندگان این گروه از وبلاگ­ها یا قرار مشخصی با من خواننده ندارند یا به قرار خود وفادار نمی­مانند. به­شخصه، شفاهن و کتبن از نویسندگان وبلاگ­های «اگنس»، «روزمره»، و «از زندگی» این انتقاد را کرده­ام که تکلیف من با آن­ها روشن نیست، نمی­دانم قرارشان با من خواننده چیست: من به نوشته­های آن­ها علاقه­مند شده­ام، آن­چه برای­ام اهمیت دارد نوشته­های آن­ها است؛ این یعنی که، من متن­محور ام، من مولف­محور نیستم که هرچه یک نویسنده بنویسد بخوانم. بر این نکته­ی اخیر می­خواهم تاکید کنم، چون وبلاگ­نویسی پا گذاشتن به عرصه­ی عمومی است و عموم هم معمولن آدم­هایی نیستند که عاشق ما یا شیفته­ی شخصیت ما باشند که هرچه می­نویسیم برای­شان جالب باشد.

به­گمان­ام سه دوستی که نام بردم هیچ­کدام استدلال مرا قبول ندارند، که حق هم دارند؛ اما من هم به­عنوان یک خواننده حق دارم تصمیم­ام را این­طور بگیرم که هرازگاهی در این وبلاگ­ها نوشته­ی قابل­توجهی برای من به چشم می­خورد، اما من نمی­توانم خواننده­ی پی­گیر آن­ها باشم، دقیقن به این دلیل که تکلیف من با آن­ها روشن نیست.

----------
*برگرفته از نوشته بلند پيام يزدانجو در نقد زن نوشت
----------
فکر بلند: اين شادی ضابط بايد اين روزها خيلی خوش بحالش شده باشد که کلی مطلب دندانگير در باره وبلاگ از هر طرف نوشته می شود. فکری برای جمع آوری اين مطالب در نوعی لينکستان کرده است؟ 

 
 
April 20, 2006  
 
 

ما برای سر زدن به هم لباس نمی پوشيم

برای بچّه‌محلّم ـ یا نه، برای هم‌خانه‌ام: میثم

يک:
نوشته‌ات را خواندم و ناخودآگاه، آن‌گاه که در پایانِ نوشته‌ات از سوسیالیسمِ حاکم بر شهر اینترنت گفتی، یادِ «هنرمند به مثابه‌ی تولیدکننده»ی بنیامین افتادم. به‌خاطر بیاور؛ مسأله‌ی انقلابی‌گری هنری برای بنیامین از جنس انقلابِ در «رسانه» بود و نه الزاماً تحوّل در «پیام»: هنرمندِ انقلابی، باید شکل‌های هنری ـ یعنی، نیروهای تولید ـ را بازآفرینی کند. آن‌چه بنیامین در مقاله‌اش نشان‌مان می‌دهد، کاربستِ نظریه‌ی مارکس در حوزه‌ی هنر است. به‌نظر می‌آید سخن‌پراکنی هم مانند هر شکل تولیدی دیگری، بر فنون مشخّصی اتّکا دارد ـ که «نیروهای تولیدی»اند. از سوی دیگر، لاجَرَم دسته‌ای از «روابط» هم بین نویسنده‌ و مخاطبانش موجود است. مارکس یادمان داده وقتی نیروهای تولید در تضاد با روابط تولیدی قرار می‌گیرند، انقلابی پیشِ روست.

بنیامین شرح می‌کند که هنرمند باید نیروهای تولیدی در امر هنر را انقلابی سازد تا روابطِ جدیدی بین هنرمند و مخاطب برقرار شود: نباید سینما، عکس، رادیو و پخشِ صوت، دارایی‌های خصوصی عدّه‌ای قلیل باشند. باید در دسترس همگان قرار گیرند: گرامافون جای‌گزینِ شکلِ تولیدی سالن‌های موسیقی و کنسرت‌ها شود.
هنرمندِ انقلابی دست‌اندرکارِ بازآفرینی نیروهای تولید است و در این بازآفرینی‌ها، روابط تولید هم به شکلی نو در می‌آیند: روزنامه، اختلافاتِ بینِ ژانرهای ادبی، تفاوتِ میانِ شاعر و پژوهش‌گر و نویسنده و پاپیولارایزر [به برگردانِ آشوری: همه‌فهم‌گردان] و جدایی میانِ نویسنده و خواننده را از پا در می‌آوَرَد. حالا، خواننده، همیشه مهیّاست تا نویسنده شود و نویسنده، همواره می‌خوانَد: چه خوب نوشته‌ای که اینجا شهری‌ست که همه می‌خوانند و می‌نویسند.

وبلاگ‌نویسی، عملی انقلابی‌ست که خواننده را به همکارِ نویسنده مبدّل می‌سازد. وبلاگ‌نویسی، عملی انقلابی‌ست که هاله‌ی عملِ نویسندگی را زایل کرده و همه را به کارشناس مبدّل ساخته است: ما همه‌مان می‌نویسیم؛ نقد می‌کنیم؛ شعر می‌گوییم و نظر می‌دهیم.

دو:
گفته‌ای که اینترنت جایی خارج از خانه، جایی برای هواخوری و گشت و گذار و سرک کشیدن است. می‌گویم که اینترنت شهری‌ست که آدم‌ها را کلیک به کلیک به «پیاده‌روی‌های بی‌پایان» می‌خوانَد. در کوچه‌هایش ایده‌های متفاوت و هزار و یک فرهنگ، یکی پشتِ دیگری ایستاده‌اند. انگار باز هم‌نوای با بنیامینِ «پروژه‌ی پاساژها»، معبرهای وبلاگستان را برای ول‌گردی‌های پرسه‌زن (flaneur) ساخته‌اند: «هر کس می‌تواند تنهایی خود را در این شهر بازیابد، و بدان خو گیرد و خوشبخت شود.»

بنیامین ـ که به روابط فضایی بین درون و بیرون خانه، پس از کاربردِ فراوانِ شیشه علاقه‌مند بود ـ پایه‌ی «پروژه‌ی پاساژها» را بر انقلابِ معمارانه‌ی آهن و شیشه گذاشت: شیشه‌ها خیابان‌های شهر را به درونِ خانه‌ها می‌آورد و درون خانه، از طریقِ شیشه در معرض بیرون قرار می‌گیرد. وبلاگ‌نویسی ما، فاصله‌ی بین شهر و خانه را از میان برداشته. اینترنت، نه جایی خارج از خانه، که خانه‌ی اصلی ماست.

اگر بنیامینِ آلمانی در نخستین سفرش به پاریس در کمتر از یک سده‌ی پیش نوشت «خیابان‌های پاریس بارها بیش از خیابان‌های برلین خانه‌ی من‌اند»، اکنون منِ وبلاگ‌نویس ساکن تهران می‌توانم بگویم «خیابان‌های وبلاگستان بارها بیش از خیابان‌های تهران خانه‌ی من‌اند.» ما از خانه‌هامان به اینترنت مهاجرت نمی‌کنیم؛ حسّ ما حسّ مهاجر نیست: ما مقیم اینترنتیم. ما برای سر زدن به هم، لباس نمی‌پوشیم.

*از: راز پويان؛ پويان اين اواخر بحث قيصر را هم ادامه داده است که من نبودم پيگيری کنم و لينک بدهم. حتما بخوانيد. شايد من و پرويز هم چيزی نوشتيم! پرويز شنيدی برادر؟!

-------
مرتبط با اين لباس نپوشيدن، اين مطلب هم خواندنی است از وبلاگ نويس تازه نفس: جوجه اردک زشت

 
 
April 10, 2006  
 
 

از الفبا
من به اين می گويم عکس. عکسی که بايد دست عکاسش را بوسيد. عکسی که شخصيت را در پرده نمی گذارد زيبايی را می شناسد و از همه مهمتر نور را و سايه را. عکسی که کاش هر کدام از ما يکی داشتيم.

داستان اش حکايتی است.

 
 
 
 
 

فرق سروش و ملکيان

آقای مصطفی ملکیان از نویسندگان نو اندیش دینی است. به طور عمیقی باورهای متفاوتی از دین دارد. دیروز برای مادرش مجلس ختم گرفته بود. حضور طیف گسترده اصلاح طلبان در این مراسم، توجه مرا به این نکته جلب کرد که جریان اصلاح طلبی و نو اندیشی دینی به پشتوانه فکری و علمی نیاز دارد. ملکیان از معدود اندیشمندانی است که چنین ظرفیتی دارد تا نگاه جامعه به دین سنتی را متفاوت کند.

با آقای یوسفی اشکوری کنار هم نشسته بودیم. صحبت مقایسه ملکیان با سروش شد. به شوخی گفتم ملکیان فقط در حوزه خدا و پیامبر و قرآن و اینا حرف می زند. اینها متولی ندارند که بر علیه نظرات ملکیان بشورند ولی سروش علاوه بر اینها به متولیان خدا و پیامبر هم کار دارد، لذا به او حمله می برند و زیر فشار قرارش می دهند.

سعید حجاریان هم که آماده پدرزن شدن می شود، می گفت همچنان به کار فیزیوترابی می پردازد و خیلی کم حوصله شده است. از من پرسید: اکبر را دیده ای؟ آنجا نشسته. منظورش اکبر گنجی بود. گفتم بله. بعد از جلسه آقای دکتر ابراهیم یزدی به یوسفی اشکوری می گفت که کت و شلوار خیلی به او می آید. متلکی هم به من پراند که البته منظورش آقای خاتمی بود.

افرادی که به خاطر ملکیان آمده بودند، همه برای ادای احترام به اندیشه آمده بودند. این بهانه ای بود که بنویسم ملکیان به خاطر عمق عقایدش، اگر کمی محافظه کاری نکند، نیاز امروز جامعه ماست.

افراط در استفاده از عنصر دین در مسائل روزمره، جامعه را به صورت طبیعی به سوی بی دینی سوق می دهد. اگر برداشت متفاوت از برداشت سنتی از دین ارائه نشود، دین خدا آسیب جبران پذیری خواهد خورد.

برگرفته از: وب نوشت

 
 
April 6, 2006  
 
 

کودکی سنگ به ديوار دبستان می زد

این نوشته نقدی ست به مقاله "چون باد شديم..." علیرضا اشراقی، که 5 فروردین در روزنامه الکترونیکی روزآن لاین منتشر شد. در آن مقاله اشراقی نقدی عتاب آلود به جریان روشنفکری ایران امروز دارد که به عقیده او سیاست زده و سردرگم است.

مطلب اشراقی که به سبک و سیاق و ادبیات کم و بیش آشنایی نوشته شده چنان ملغمه ای از ادعاهای بزرگ و اتهامهای درشت، اما نامربوط، است که با خواندن آن این صحنه در ذهن مجسم می شود که کودکی با دیدن فیلم های جان وین و به تقلید از او، مشتی تیر و تفنگ اسباب بازی به دست گرفته و با اعتماد به نفس بالا وارد کتابخانه ای پر ابهت شده تا آدم بدها را به سزای اعمالشان برساند! شروع کرده به پرتاب تیر به هر سو و برایش مهم هم نیست که این تیرهای پلاستیکی و تفنگ های آبپاش به که نشانه رفته است. و این هم چند نمونه از آن:

" بر سر اين تابلو {سیاست} چه بيانيه‌ها كه امضا شد و چوب حراج‌ها كه بلند شد و فرود آمد. روشنفكران هم براي آن‌كه از هروله حاجيان باز نمانند و گذرگاه تنگ عافيت را جريده و گزيده نپيمايند ؛ لبيك‌گويان به سراي اين چارسوق آمدند. بير‌ق‌ها علم كردند و روضه‌ها خواندند. نام‌ها بسيارند. بگذريم از عبدالكريم سروش كه خود نيز نمي‌داند؛ حد وجودي‌اش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار. اما داريوش شايگان چرا؟ او را به چه وردي جادو كردند كه پس از اين همه سال زيستن زير آسمان‌هاي جهان، خود را به ديگ سياست انداخت. گيريم كه يوسف اباذري از صدقه سري همسايگي با حميد رضا جلايي پور در دانشكده علوم اجتماعي تهران سياست‌زده شده است. خوب؛ بابك احمدي و آيدين آغداشلو و مرحوم مرتضي مميز را چه بگوييم؟ و بسياري ديگر را؟ و محمود دولت‌آبادي را؟"

و اینجا: "روشنفكر ايراني مرام چريكي دارد. براي خودش پارتيزاني است. دوست دارد پرومته‌وار ستايش شود. يك پا تخريب‌چي است. چرا نباشد؟ دارد به الگوي لنيني‌اش تمسك مي‌جويد: بايد فرصت‌ها را بسنجد و از هر سوراخ فوري‌اي كه باز شد؛ براي كسب قدرت اقدام كند. بنابراين دغدغه و مساله‌اش مي‌شود سياست. مي شود خواب و خيالش، فكر و ذكرش، رويايش و دست از طلب نمي‌دارد تا كام دل برآرد."

- و به خصوص این بخش: (اگر شما چیزی از آن فهمیدید به من هم بگویید!)
" امثال فروغي و بديع‌الزمان فروزانفر مي‌شوند خارج از دايره روشنفكري اما خسروگلسرخي ها و... يك‌‌راست بر اين اريكه مي نشينند .آقاي بهمن فرمان‌آرا فيلم مي‌سازد و با يك بوس ناقابل كوچولو، ابراهيم گلستان را تخطئه مي‌كند، اما هوشنگ گلشيري مي‌شود نماد روشنفكر متعهد وطني. آدم‌ها به صرف مخالفتشان داعيه روشنفكري پيدا مي‌كنند. انگار هم نه انگار كه: نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست؛ كلاهداري و آيين سروري داند."

گمان می کنم نقل مقاله تا همین جا کافی باشد. تمام مقاله در لینک بالا هست و اگر کسی مایل باشد "بیشتر واصیل تر" در این باب بخواند، کافیست یکی کتاب های خاک خورده آل احمد را از کتابخانه ای یا کتابفروشی ای بگیرد و عقاید "ادبیاتی شده" فردید را بخواند تا خیلی بهتر و واضحتر بفهمد روشنفکران ایرانی چه موجوداتی هستند! گیریم آن یکی غربزده و شیر علمشان بخواند و این یکی (با همان ادبیات) سیاستزده و فرصت طلب.

ماجرای ورد و جادو!
حالا تا اینجای کار به من چه مربوط است؟ من مسوول دفاع از "روشنفکرانمان" هستم یا آنقدر همه چیز دان شده ام که برای این "جریان" و آدمهایش نسخه بپیچم؟ یا مسوول ردیابی ادبیات هوچی گرانه آل احمدی متاثر از فردید در نوشته دوستان جوان؟ خوشبختانه هیچکدام.

آنچه وادارم می کند پاسخی به این نوشته بدهم، دخالتی است که در ماجرای تنظیم حمایت نامه ای که نام بسیاری از روشنفکران در پای آن قرار گرفت، داشتم و از نزدیک آن چیزی را که به عقیده علیرضا "ورد و جادوست" را دیدم. و دیگر آنکه بنیان این مقاله بر چند بدفهمی است که حلاجی آنها شاید برای بسیاری دیگر که اشکالات مشابهی را طرح می کنند مفید باشد. اول اجازه دهید اصل ماجرا را صادقانه و خودمانی تعریف کنم.

... نام بعضی امضا کننده ها آنقدر حتی برای ما -که همگی در کار خبر و گزارش بودیم- عجیب بود که خودمان هم باور نمی کردیم. مثل همین داریوش شایگان و بابک احمدی. مثلا آقای احمدی به دوری از مطبوعه چی ها شهرت داشت (و دارد) و خود من به خاطر داشتم وقتی که از طرف گروه اندیشه روزنامه همشهری (جهان) و بعدا شرق با عده ای از اساتید و اندیشمندان حوزه فلسفه و کلام تماس می گرفتم، تنها کسی که حتی بدون دانستن موضوع سووال، جواب رد می داد، همین بابک احمدی بود. اما حقیقت داشت وامضا کرده بودند. حتی با بعضی ها دوبار تماس گرفتیم که مطمئن شویم. جز یکی دو نفر کسی نه نگفت.

بعضی از این تماس ها برای گرفتن امضا، باعث نوشتن حمایت نامه هایی با ادبیات و امضاهای دیگری هم شد. مثل عباس کیارستمی که وقتی یکی از بچه ها برای گرفتن امضایش در پای همان حمایت نامه باهاش تماس گرفته بود، گفته بود که متن جداگانه ای خواهد نوشت و به دفتر روزنامه می آورد. که نوشت و آورد...
و بعد روز واقعه رسید...بقیه ماجرا را هم همه می دانند.

حالا دعوا بر سر چیست؟
در حقیقت برای اکثر امضا کننده ها قبل از رای گیری دور دوم، نتیجه به ضرر آنها تمام شده بود! چرا که در صورت رای آوردن احمدی نژاد شکست مستقیم بود و در صورت انتخاب هاشمی تحریمی ها و خیلی های دیگر به سخره و حتی لعنشان می گرفتند که "ببین... ما که از اول گفتیم این بازی خود هاشمی و حکومت است برای بالا رفتن تعداد آرای عالیجناب سرخ پوش..." (و جالب آنکه عده ای هنوز هم بر همین عقیده اند!) و هیچ نفع مادی و معنوی ای هم از رییس جمهور شدن کسی مثل هاشمی برای آدمهایی مثل شایگان و احمدی و فرهادپور و آغداشلو و آتشی و فولادوند و قابل و جهانبگلو... متصور نبوده و نیست!

با اینهمه گاهی پای آن چیز فراموش شده ای به میان می آید که نامش "احساس مسوولیت" است و این علت وارد شدن به بازی ای بود که از نظر شخصی ( ونه اجتماعی و ملی)، در هر صورت نتیجه برای روشنفکران امضا کننده باخت بود.
ورد و جادویی در کار نبود. ادباری و پشیمانی ای هم از امضای آن "بيانيه آسانگير و شتابزده" نیست، که اگر هست کو چند نفر را نشان دهید.

مگر نه آنکه شایگان در دیداری که ماهها بعد با بچه های روزنامه شرق داشت از آن دفاع کرد و اظهار خوشحالی از آنکه روشنفکران ما در ماجرای دور دوم انتخابات اخیر، بیش از تمام این سالها احساس مسوولیت کردند و یکصدا شدند؟

سوء تفاهم و بد فهمی دیگری که در ذهن اشراقی و بسیاری دیگر ریشه دوانده و در همان مقاله در قالب جملاتی مثل "عبدالكريم سروش كه خود نيز نمي‌داند؛ حد وجودي‌اش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار" خود را نشان می دهد؛ معلوم می کند که در ذهن خیلی از دوستان، مرزهای "صفر و یک مانندی" میان سیاست و فلسفه و کلا دنیای روشنفکری وجود دارد که بر مبنای آن، دیگرانی مثل سروش را مواخذه می کنند که "نمی داند حد وجودي‌اشان كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار"؟

بی پایگی منطقی چنین ادعایی ("اگر فیلسوف و دانشمندی پس نباید در سیاست نظر بدهی") آنقدر روشن است که از آن باید گذشت ولی دست کم دوستان همه چیزدانی مثل علیرضا که چپ و راست از این و آن نویسنده و آن فیلسوف غربی شاهد مثال می آورند بد نیست به کسی مثل راسل هم نگاهی کنند؛ بله با این دیدگاه، راسل هم "نمی داند حد وجودی اش کجاست!": فیلسوف است یا منطق دان یا فعال اجتماعی یا نظریه پرداز جنسیتی یا ریاضی دان؟ و یا نزدیکتر، این همه امضا و سخنرانی روشنفکران غربی در باب جنگ الجزایر و بوسنی و افغانستان و عراق و حتی انتخابات ریاست جمهوری اخیر امریکا. مثلا نوآم چامسکی، زبان شناس مشهور. یا همان میشل فوکویی که اشراقی از او نقل قول می کند.

فرق بین روحانی و روشنفکر

در جای دیگری از آن مقاله آمده :" اگر آخوندي به مردمان بگويد که به کدام نامزد انتخاباتي راي دهند؛روشنفکر ما بر مي‌آشوبد و او را متهم مي‌کند و به باد پرسش مي‌گيرد که چرا از جايگاه روحاني‌اش چنين به نادرست بهره مي‌جويد. اما خودش هم به همين راه مي‌رود. سرمايه اندوخته اش را به ثمن بخس پاي سياست مي‌ريزد و علم و فلسفه و هنر و ادبياتي که آموخته را چوب حراج مي‌زند. پاي بيانيه را امضا مي‌کند و به ديگران مي‌گويد که چه بايد بکنند و به که بايد راي دهند و کدامين راه را بايد بروند... وظيفه روشنفکر اين نيست که به ديگران بگويد چه بايد بکنند. او به چه حقي مي‌خواهد اين کار را بکند؟"

این بخش حاوی چند اشتباه است، که تا به حال به طرق مختلف بارها و بارها عمدتا از طرف تحریمی ها مطرح شده. اول اینکه اعتراض ما به آخوندها، آنگاه که به دیگران اعلام می کند به فلان رای دهید و به بهمان رای ندهید، ناشی از این نیست که رایشان را اعلام می کنند بلکه به این خاطر است که متولیان رسمی دین (اعم از آخوند، کشیش، موبد...) شأن امر و نهی از طرف دین وامور الهی را برای خود ساخته اند و لاجرم وقتی به مقلیدینشان می گویند به این رای ده و به آن نده؛ حرفشان رنگ و بوی "امر و نهی قدسی" می گیرد ونوعی فرمان دینی واجب الاطاعه از جانب مومنین و مقلیدین محسوب می شود.

اما بر روشنفکر یا هر کس دیگر هیچ عیبی نمی توان گرفت که چرا اعلام می کنی که به فلانی رای می دهی و از دیگران می خواهی به او رای دهند. فرق در همان "جایگاه" است که اتفاقا اشراقی هم به آن اشاره کرده. "روحانی" اگر از "جایگاه" دینی اش سخن نگوید، اشکالی بر او نیست. (همانطور که به عکس، اگر یک پزشک رای سیاسی خودش را رنگ و بوی "پزشکی" بدهد و به بیمارانش از این دریچه نظر سیاسی اش را اعلام کند، نه فقط مستحق مواخذه است که جای محاکمه هم دارد.)

کدام سرمایه بر باد رفت؟
دوم اینکه، در ماجرای استثناییِ مرحله دوم انتخابات نه"سرمایه ی اندوخته" روشنفکرانی که بر پای آن حمایت نامه امضا زدند -به تعبیر اشراقی- "به ثمن بخس به پای سیاست" ریخت و نه به " علم و فلسفه و هنر و ادبياتي"شان چوب حراج خورد. سوتفاهم از اینجاست که اشراقی و بسیاری دیگر از تحریمی ها هنوز نمی خواهند قبول کنند که این ماجرا، دوراهی انتخاب بین "بحران" و دست کم "وضع موجود" بود.

هیچ جای سرزنشی برای هیچ گروه و جریان و فکری نیست که اگر هم باشد نه برای آن روشنفکرانی است که احساس مسوولیت می کنند و دستی بر آتش می گیرند بلکه برای آنانی است که با عملکرد خود ماجرا تا اینجا می رسانند و دست آخر طلبکار هم هستند.

و اصلا گیریم به فتوای تحریمی ها، شایگان و احمدی و ممیز و اباذری و دولت آبادی و آغداشلو و... همه آن نخبه ها که امضا کردند؛ ذنبشان لایغفر باشد؛ کدام سبک سری این جسارت دارد که ادعا کند سرمایه آنها برباد رفته و بر علم و فلسفه و هنر و ادبیاتشان چوب حراج خورده؟ کدام چوبی آنقدر ستبر است که از سر حراجی بر رمانهای دولت آبادی بخورد؟! یا آثار درخشان شایگان؟ یا طرح های ممیز و نقاشی های آغداشلو؟...

و در اینجا بحث بر سر دفاع از اینها نیست که آنقدر بزرگند که نه از تخطئه امثال اشراقی گزندی می بینند و نه احتیاجی به دفاع مثل منی دارند. بحث بر سر این نوع نگاه گستاخ فاشیستی است که چون فلان رای یا عمل کسی را نپسندیده، نه فقط خودش تمام آثار فرد را بی ارزش می خواند بلکه وکیل جامعه و تاریخ هم می شود و چوب حراج هم به آنها می زند! اینجا دیگر فرقی بین"دولت آبادی"ای که حمایت نامه را امضا می کند با "معروفی"ای که تحریمی است، نیست. نه از ارزش "کلیدر" کم می شود نه از "سمفونی مردگان".

واین نکته آخری را یک نفر که معتقد است "بدانيم که تا سيرت ناس همين باشد؛ برآمدن و فروافتادن ملوک بي‌فايده است" باید بیشتر از همه رعایت کند!

------------
* برگرفته و کوتاه شده از يادداشت محمود فرجامی در دبش؛ عنوان از سيبستان

 
 
April 3, 2006  
 
 

از محمد طاهريان
سال نو شد و سيزده هم بدر شد و خمار نوروزی ما تمام نشد. سالهای پيش فکر می کردم اين رخوت نوروزی اختصاصی است! اما امسال بخصوص دقت کردم و ديدم بسياری از دوستان وبستان در وبلاگهاشان عذر تقصير آورده اند که نتوانسته اند پيام تبريکی بفرستند يا حتی بدتر به ايميلهای تبريکانه جوابی بفرستند. خب خيالم راحت شد که تنها نيستم!

به اين وسيله از تمام دوستانی که با ايميل نوروز را تبريک گفته و جواب نگرفته اند حلال-بودی می طلبم. آنها که البته يک ايميل را به شصت نفر فرستاده اند و من هم يکی از آن شصت تا بودم خيلی دلگير نمی شوند چون احتمالا تا به حال 59 تا جواب گرفته اند و من توی آن جوابها گم ام. اما اگر کسی بوده که ايميل احتصاصی فرستاده و جواب نگرفته شرمسارم گرچه سعی کردم به همه آنها تک به تک جواب دهم. ولی خب ممکن است ايميلی از قلم افتاده باشد.

اين تابلو زيبا هم کار دوست نازنين ناديده و همسايه محمدطاهريان است که واحه را می نويسد و می نگارد. همين دو سه روز پيش ديدمش! اما از هوش شدم از اين ذوق و آن متن خوب که فرستاده بود. جوابکی روانه کردم و تابلو را هم اينجا می گذارم تا کارت نفرستاده ام را جبران کند برای شما.

ايامتان به کام! بادا که سال نو سال خوشی و خوشدلی و سعادت و سلامت باشد برايتان.

- سيبستان  

 
 
April 1, 2006  
 
 

صورت و بی-صورتی مميزه های شرقی و غربی

قرائتی هگلی از تثلیث مسیحی ِ «پدر- پسر- روح القدس»، حکایت از آن دارد که پدرِ آسمانی، یا همان «خداوند»، در پسر ِ زمینی، یعنی همان «مسیح»، حلول کرده و واسطه‌ی این حلول نیز «روح القدس» است. در «روح القدس» است که آسمان و زمین به هم می‌پیوندند و همه‌ی معانی (خداوند-آسمان) با همه‌ی صورت‌ها (آدمی-زمین) وصلت می‌کنند. «خداوند» نماینده‌ای است از همه‌ی آن چیزهایی که به جنس مفاهیم و معانی‌اند. به عبارتی «ذهنی»اند. ما جز در ذهن و درون‌مان، در جای دیگری سراغ نداریم‌شان. مسیح نیز نماد انسان است و انسان خود، نماد و نشانه‌‎ی موجودات زمینی.

«زمینی»ها چیزهایی‌اند که حواس پنجگانه به ایشان راه دارد و دستگاهِ نشانه‌خوانِ مادیِ ما، قادر است آن‌ها را رصد کند و درک نماید. مسیح انسانی بوده مانند همه‌ی ما، و در اندیشه‌ی مسیحی ِ متأخر، تلاش بسیاری صورت گرفته تا جنبه‌های جسمانی و مادیِ حیاتِ او بیشتر کاویده شود. از رنجی که مسیح برده تا خوشی‌هایی که در میان طرفداران‌اش چشیده، همگی به تصویر آمده. حتی در چندین مورد، کل زندگی‌اش در دورانی دیگر و با علامت و نشانه‌هایی متفاوت بازسازی شده است (شورانگیزترین و زیباترین نمونه‌اش به نظر من، «مسیح ِ بازمصلوب» نیکوس کازانتزاکیس است).

اما وضعیت برای «روح القدس» به گونه‌ای دیگر است. موجودیتی آنومالی (نه این، نه آن- هم این، هم آن) دارد. به همین سبب گاه دهشتناک و خوف‌انگیز است و گاه آرام‌بخش و دلنشین.

ایده‌ی هگلی ِ «روح» ناظر به همین مفهوم است. روح حدِ واسطِ عین (انسان- ماده) و ذهن (خداوند- معنا) است. بنابراین باید همواره میزانی از هر کدام را دارا باشد. «روح» یک «سنتز» است که از دیالکتیکِ ذهن (تز) و عین (آنتی‌تز) سر برآورده. به همین سبب، دائما در حال دگرگونی و تحول است. و گویا هیچ‌گاه از حرکت باز نمی‌ایستد، مگر آنکه دیگر جدالی بین خدا و انسان (و یا بین انسان و دنیای واقعی) وجود نداشته باشد؛ باید وصلتی صورت گیرد که این هر دو یکی شوند و قرار یابند. به عبارت دیگر، تا وصلتی میان خداوند و انسان صورت نگیرد، هیچ تغییری رخ نمی‌دهد و هیچ حرکتی آغاز نمی‌شود.

در چنین حالتی، خدا همانگونه که هست، راکد و دست‌نخورده، باقی می‌ماند و انسان نیز به سمتِ مفهومی مانند خدا متحول نمی‌شود. باز به بیانی هگلی، همواره میان این دو (انسان و خدا) بیگانگی وجود دارد. آدمی هرگز قادر به درک خدا نخواهد بود. خداوند همیشه در موضعی برتر و دست‌نیافتنی قرار دارد که انسان هرگز نمی‌تواند آن را درک کند و به آن نائل شود. خداوند در چنین موضعی، از آمیختن با انسان شرم دارد. قدسیتِ او با درآمیختگی‌اش با ناسوت لکه‌دار می‌شود، بنابراین ما هرگز شاهد تولد ترکیبِ «خدا-انسان» نخواهیم بود. آنچه همواره به چشم ما خواهد خورد، غالبا انسانی است که از-خویش-بیگانه باقی مانده (خواه به شکلی خنثی؛ انسانی وامانده و مهجور، خواه در اتحاد با بیگانه‌ای همچون شیطان) و یا اینکه در اندک مواردی به خودِ خدا تبدیل شده است. و به هر ترتیب (چه خدا باشد، چه نباشد)، دیگر وجود ندارد. دیگر انسان نیست، چیزی دیگر است. انسان با قربانی کردنِ خود تبدیل به چیز دیگری غیر از خودش می‌شود. «فنا» می‌شود و دیگر اثری از آن «من» در وجودش باقی نمی‌ماند، و اساسا چیزی به نام «من-او»، تقلب و نیرنگ محسوب می‌شود. یا باید تمام «او» باشی (که دیگر «من» نیستی)، و یا اینکه در «منیت»ات پوک و ناپدید گردی.

به تاریخ اندیشه‌ی اسلامی که نگاه می‌کنم، خدایی خودنمایی می‌کند که اصلا و ابدا با صورت‌ها (با انسان‌ها) در نیامیخته و به شیوه‌های مختلف این درآمیزی را تحریم کرده است. آغاز اسلام همراه با نفی ِ صورت‌ها بود. عصایی بود که از گردنِ بت‌ها می‌آویخت و به زمین‌شان می‌زد، محو و نابودشان می‌کرد. نزد همه‌ی خدایان قانون اول این است: «خدا صورت ندارد.»[1] پس هرآنچه خداست، با پاک‌کنی در دست به زائل کردنِ صورتِ خویش مشغول است. شعبده‌ی بی‌صورتی با ابراهیم به رستگاری می‌رسد؛ او که سالار ِ بت‌شکنان است، همو که همه را شکست و آنکه باقی گذاشت را در ذهن‌ها فروریخت[2]. بتی گذاشت خوار و دست و پا بسته، مفهوم خدا از شانه‌اش رخت بربسته بود.

در اندیشه‌ی مذهبی ِ یهود و اسلام، خدایان (خدا و جنودِ گوش به فرمانش) همه جا هستند. آن‌ها همه چیز را احاطه کرده‌اند. به هر سو که بنگری سوی آنهاست (فاینما تولوا فثم وجه الله). هیچ چیز از ایشان تهی نیست. هیچ‌گاه غایب نبوده‌اند که حاضر شوند. هستی ِ اصیل ِ عالم‌اند که در آن زیر، در لایه‌ای خاموش در جریان‌اند. هستی‌شان عین ِ هستی است، نیستی را بر نمی‌تابد. اگر بخواهی این موجودِ کلی را، این هستی ِ ناب را در عالم ببینی، باید همه‌ی عالم را ببینی. نباید خلاصه کنی. هیچ چیز نباید از قلم بیافتد. خدا همه چیز است، در عین آنکه هیچ یک نیست (وحدتِ وجودی یکتاپرستانه؛ خدا-تو-است، اما، تو-خدا-نیستی).

اگر روزی تیشه‌ای برداری و به جان عالم بیافتی و همه چیز را ذره به ذره نیست و نابود و پراکنده کنی، شاید دستِ آخر به خدا رسیدی. خدا همان است که دست آخر خواهد ماند. این است که از وجود تو، آنگاه که صورتی باقی نماند، خدا مانده است. تو با نفی صورت‌هایت خدا می‌شوی؛ معنی ِ اصیل هستی. «انسان، خدای بالقوه است. کافی است صورت از کف بدهد.» او خداست. صورتی ندارد. عکس ندارد. تصویر ندارد. به تصور در نمی‌آید. به تخیل راه نمی‌یابد. در تخیل تکثیر نمی‌شود. رام نمی‌شود. قالب‌ها را گردن نمی‌نهد. روسپی‌گریِ سایر هستی‌ها بر او روا نمی‌شود. چشم‌ها تن ِ او را نوازش نمی‌کنند. او می‌بیند بی‌آنکه دیده شود. چشم بر بندید و بیایید تصور کنیم این‌ها را همه‌ی انسان‌ها به قریحه و تجربه می‌دانند. برای همین است که در عرفان ادیانِ سامی نهایتِ معراج، خدا شدن است. آن هم با ترکِ قالب و کالبد جسمانی، با مُردن، فنا، محو.

شیعیان نیز هوشمندانه، با مقدسات خود همین کار را کرده‌اند. در نزد آنان، هر که بیشتر صورت ندارد، بیشتر شبیه خداست.

امامان شیعه، مقامی حتی بالاتر از پیامبر یافته‌اند[3] و امام در مقام انسانِ کامل، واجد همه‌‎ی صفاتی است که خداوند آن صفات را به صورت ذاتی داراست. این جرگه‌ی خدا شده (پیامبران و امامان)، صورت‌سازی نمی‌شوند و هرگونه شکل و نمادی برایشان غیرممکن است. آمیختگی با صورتِ مادی، از قدسیت می‌کاهد و مسیری همگانی را به روی جامعه می‌گشاید؛ و دیده‌ایم که قدسی‌سازی یکی از شیوه‌های کنترل اجتماعی است. به این ترتیب، همواره یکی از تناقض‌های بنیادین ِ مسلمانان این است که پیامبر و امامی که برایشان الگو و مثال است، بسیار دست‌نیافتنی و نرسیدنی است. مثل اینکه بگویی «باید شبیه فلانی باشی»، ولی از قبل تمام راه‌ها را برای شبیه شدن به «فلانی» بسته باشی.

به نظر من، در ماجرای کاریکاتورهایی که از پیامبر اسلام کشیده شد، هم، ذاتِ غربی برای صورت‌مند کردنِ امور عریانی ِ وحشیانه یافت، و هم، گریز مسلمانان از صورت‌سازی برای خدایان‌شان به شدت برملا شد.

-------------------
از: يادداشتهای يک معترض؛ عنوان از سيبستان. اين يادداشت يکی از عميق ترين و دلچسب ترين يادداشتهايی بود که در وبلاگستان خوانده ام. درود بر قلم نويسنده ميثم صدر. درود بر وبلاگستان! ميثم در ادامه اين بحث وارد تحليل دعوای کاريکاتورها می شود که همچنان خواندنی است (برای ديدن کل متن به وبلاگ خود او سر بزنيد). اما گسترش بحث او به وبلاگ نويسی يک يادداشت عميق ديگر فراهم آورده است: وبلاگ نويسی به شيوه امپرسيونيستی.  

در باره عنوان: شرق را اينجا معادل اسلام گرفته ام و غرب را معادل مسيحيت. چرا؟ چون فعلا دعوا دعوای شرقی های مسلمان است با غربی های مسيحی (بخصوص آمريکايی-هانتينگتونی).