March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




December 31, 2005  
 
 

 آخرالزمان عقل 

يا: مهدی گرايی همچون شورش در برابر عقلانيت 

دفاع از عقل هميشه غايب

عقل با تمام شكوه، عظمت و جايگاه برجسته‏اى كه در حيات انسان دارد، موهبتى است از جانب خداوند و حقيقتى است‏با دو چهره: چهره اقبال به حق و چهره ادبار به حق. 

چهره ادبار او به حق، با وقوع در زمان (عصر) و زيان (خسر) ترسيم شده و با اغواى شيطان استمرار يافته است. اين عقل ادبار كه - جايگاه نفوذ شيطان است، با زمان گره خورده و تاريخ بشرى را رقم زده - اكنون پس از پشت‏سرنهادن فراز و نشيبهاى بسيار، در آستانه پايان خود قرار دارد و چون عقل به پايان رسد، زمان فانى به پايان مى‏رسد و آخرالزمان يعنى آخرالعقل.

تعارض درونى عقل ادبار امروزه بيش از هميشه آشكارا و برملا شده است. نشان هويدايى اين تعارض، نوانديشى و نوآورى پرشتاب عقل است. چاره‏انديشى بى‏وقفه عقل واقع در بحران، حكايت از سرگشتگى و اضطراب درونى او مى‏كند. اين بحران سخن از پايان عقلانيت و سقوط نهايى او دارد.

نوآوری عقل نشانه بحران است

 امروز عقل قرن بيستم پس از عبور از آخرين دوره تحول دوران‏وضع و جعل، در ميانه بحرانى همه‏جانبه و فراگير گرفتار آمده است. نوانديشى و نوآورى مدام و لحظه به لحظه او نه حكايت ازشادابى و خرمى كه نشان از ويرانى و آشفتگى دارد.

 او بايد مدام پاسخگوى پرسشها، تقاضاها و توقعات فزاينده باشد و از اين رو همواره بايد امر جديدى ارائه كند و براى اين تجدد دائم، به كشفيات علمى و اطلاعات تجربى تازه نيازمند است و همين علم و اطلاع روزافزون - و محصولات آن - بر شتاب زمان افزوده است. 

آخرالزمان يعنى آخرالعقل. آنجا كه عقل ادبار - پس از هزاران سال تلاش و جد و جهد براى معمارى بناى استقلال انسان و انفكاك او از حق - به بن‏بست مى‏رسد، زمان فانى نيز بى‏وجه مى‏شود و ضرورت وجودى خود را از دست مى‏دهد. 

تاريخ عقل همچون تاريخ ناکامی 

تاريخ عقل ادبار، سراسر جهل مضاعف و مشدد در باب حقايق هستى بوده است. پافشارى او بر اين جهل زمخت، بر امتداد تاريخ و بر حجابهاى او افزوده است. اكنون اين عقل پس از طى دوره تجدد، در زائده‏اى پس از تجدد قرار گرفته، بناى ايمان به عقل متزلزل شده و پايه‏هاى عمارت و امارت عقلانيت در حال فروريختن است. غايت و نهايت عقلانيت كه اعتراف به جهل و اقرار به نادانى يعنى خروج از ظلمت جهل مركب است، امروز در حال تحقق است.

در
اين نقطه پايانى كه تمام استعدادهاى عقل فعليت‏يافته و همه بذرهاى نهفته در ذاتش شكفته شده و به برگ و بار نشسته و عقل نتوانسته آرمانشهر موعود را در زمين بيافريند، و بت عقل در دل آدميان شكسته، و آنان رفته‏رفته به وادى جهل بسيط قدم نهاده‏اند و دو راه در برابر آنان گشوده است و جملات پايانى، و سرنوشت دو كتاب را رقم مى‏زند: كتاب ادبار، غفلت، خسران، زمان، شيطان، جبر و اضطرار؛ و صحيفه عشق، ايمان، تفكر، آزادى، عمل صالح و انتظار.

راه شرق راه نور و عشق و ايمان

اين دوره، دوره فراگيرى است كه تمام راههاى موجود، در ذيل يكى ازآن دو حل و هضم مى‏شود و مندرج است اين دو راه عبارتند از: راه شرق و راه غرب. مرادم شرق و غرب جغرافيايى نيست. راه شرق و حكمت مشرقى و ايمان يعنى راه اقبال و به شمس حقيقت، رويكرد به نور، توجه به حق، شستشوى خويش در كوثر عشق و ايمان، زدودن و ستردن غبار جهل و ملال با زلال وصال، و گشودن روزنه‏هاى دنياى انسان به ساحت غيب. و راه غرب و تعقل مغربى يعنى راه افول و غروب خورشيد حقيقت، ادبار به نور، نيست‏انگارى و رويكرد به عدم، و گام‏زدن در راهى كه به سوى اضطرار مطلق - كه تجسد نهايى جبر خشن تاريخ است - منتهى مى‏شود.

عقل بدون اسلام وجود ندارد

فرهنگ و اخلاق مسلط قرن بيستمى، فرهنگ گسست تام و تمام از حق، و در واقع فرهنگ بى‏فرهنگى است؛ فرهنگ و اخلاقى است كه يك حقيقت ره‏آموز و سرنوشت‏ساز (=ظهور اسلام) را در تاريخ، مسكوت نهاده و بدين ترتيب هويت تاريخى خود را گم كرده است.

راه غرب، راه جبر تاريخ و اضطرار و درماندگى ذاتى عقل ادبار است. در اين راه  آدمى محكوم قدرت اهريمنى است كه هيچ اراده و اختيارى از خود ندارد. براى كسى كه در راه اعراض از حق گام مى‏زند، هيچ افقى جز هيچستان لم‏يزرع انحطاط و فسق وجود ندارد. براى راهيان راه غرب، عالم با همه وسعت مسدود است و زمين با تمام گستردگى، تنگ و تاريك و مظلم. در چنين وضعيتى عقل تنزل مى‏كند و نشانه‏هاى اين تنزل را مى‏توان در رويكرد عقل به واقعيتهاى حقير و پست مشاهده كرد.

زمان آلوده گناه و فساد شده است

ديگر هيچ قدرت بشرى نمى‏تواند در برابر سيل سدشكسته انحطاط مقاومت كند. آلودگى و فساد با شتابى روزافزون سراسر كره زمين را تهديد مى‏كند و در خشكى و دريا پيش مى‏رود و محيط زيست جسمانى و روحانى بشر را به زير سلطه خود مى‏كشد و هيچ نقطه‏اى در امان نيست. زمان و مكان آلوده گناه و فسق آدميزاده شده، همه چيز محكوم آن گرديده و غايت‏سياه تاريخ نزديك به تحقق است.

آنچه شيعه مى‏گويد نه بدبينى است، نه خوشبينى و نه واقع‏بينى. چرا كه اين گونه نگريستنها همه در حيطه انفعال و خضوع در برابر خاك معنى دارد. قول شيعه بر اساس حق‏بينى است.

قرن بيستمی ها دجال اند

ساده‏ترين و هموارترين راه، راه غرب است. همه چيز مهياست، و  ما را بدانسو مى‏خواند و سوق مى‏دهد. گام‏زدن در اين راه، رفتن در جهت جريان آب است، هيچ نگرانى و انديشه‏اى نمى‏طلبد. راه غرب راه توغل در تكثير و فرورفتن مدام در كثرات است. پشت‏كردن به نور و دورشدن از آن، اقتدا به كثرت سايه‏هاست. كسى كه در اين راه قدم برمى‏دارد، از آنجا كه چشمى كثرت‏بين دارد، حل تمام مسائل و مشكلات را تنها در ميانه كثرات مى‏جويد و در واقع تمام كوشش او مصروف تكثير و تقطيع عالم و تكه‏تكه كردن حقيقت است.

 قرن بيستمى‏ها تبديل به انسانهاى يك‏چشمى شده‏اند. از نشانه‏هاى آخرالزمان ظهور دجال است. دجالى كه چشم راستش از ميان رفته و چشم چپ او بر پيشانى‏اش جاى دارد.

قرن بيستمی ها ما را واپسمانده می دانند

راه شرق اما راه قرن پانزدهم است. تقويم راستين مشرقيان كه سطر سطر صحيفه حيات، فرهنگ، تفكر، اخلاق، عشق و ايمان راهيان مشرق با آن رقم خورده، تقويم هجرى قمرى است. اين تقويم، تقويم كسانى است كه آگاهانه در شب تاريك و مظلم، و يلداى بلند حيات بشرى مى‏زيند و در غياب خورشيد حق، دل با اشراق و بازتاب آن، خوش مى‏دارند؛ با قمر. اين راه، راهى است ناهموار و پرسنگلاخ كه رهرو در هيچ قدمش از سنگ‏اندازى شياطين در امان نيست. همتى مردانه مى‏طلبد، سينه‏اى به پهناى آسمان، قلبى گشوده به آفاق هستى، شوقى پركشيده تاستيغ غيب، عزمى استوار، و عشق و صبورى و ايمانى كه بتوان هر بلايى را در اين راه تحمل كرد. قرن پانزدهمى‏ها مستضعفان زمين‏اند و وارثان لمعات آفتاب حق .

 آنان - گرچه در نظر قرن بيستمى‏ها بى‏فرهنگ، بى‏تاريخ، بى‏هويت، و اهل واپس‏ماندگى‏اند اما - در حقيقت پيشروان راه نجات انسان‏اند و اگر قدر و قيمت‏خود را بدانند، مرعوب يا مفتون شكوه و رعنايى مغربيان نشوند و به خويشتن بازگردند، براى امروز سرگشته و فرداى سردرگم راهيان راه غرب، بايد فرهنگ، ادب، اخلاق، تفكر، عشق و ايمان به ارمغان ببرند.

نفی همه آزادی هايی که ايمانی نيستند

راه شرق، راه آزادى تاريخ است. آزادى انسان تنها با پشتوانه ايمان به غيب تحقق مى‏يابد و آنجا كه متكاى ايمان به غيب نباشد و آدمى فقط در گستره علم و اطلاع خود زندگى كند، هر گونه سخن از آزادى فريب و سرابى بيش نيست. 

از اين رو حريت و آزادى حقيقى انسان تنها در راه شرق مى‏تواند متحقق شود و در آن راه است كه او از هر قيد و بندى رها مى‏گردد الا عبوديت‏حق.

گذشته را می توان دوباره زنده کرد

در حوزه عقل اقبال، گذشته‏اى مطلقا بسته و مسدود وجود ندارد. در دامنه‏هاى عقل اقبال، حتى گذشته‏هاى دور را مى‏توان آبيارى كرد تا جوانه زند، رشد كند و به برگ و بار نشيند. همين جا بحث‏سنت و تجدد قابل طرح است. 

در برخى از اذهان ممكن است چنين نشسته باشد كه سنت‏يعنى هر آنچه مشمول مرور زمان قرار گرفته است. چيزى كه در چرخه زمان و بر اثر تحول دوران پديد مى‏آيد، نبايد بر آن نام سنت نهاد هرچند قرنها از تولدش بگذرد. سنت چيزى است كه از جريان تجدد و تصرف بيرون است. آنچه در زمان پديد آمده و متعلق علم و ادراك بشرى بوده به مرور زمان، پير، كهنسال و فرتوت مى‏شود و هيچگاه قابل بازگشت نيست و نمى‏توان آن را تكرار كرد. سنت تحول و تبدل ندارد.

مبدا اين سنت - يعنى سنت قرن پانزدهمى - مبداالمبادى است؛ يعنى وقتى گل آدم را مى‏سرشتند، آب اين گل را از آن سرچشمه برداشتند. پيامبرى پيامبر خاتم پيش از آدميت آدم بود. بنابراين سنت قرن پانزدهم سنت وجودى انسان، يعنى استمرار سنتى است كه همه پيامبران، صالحان، متفكران، حكيمان و شاعران آزاده در طول تاريخ به آن سنت تعلق دارند.

بازگشت غريب تاريخ

اين خط غربت تاريخى از آغاز هبوط آدم تا امروز، يعنى تا قرن پانزدهم ادامه دارد. و تا زمان و زمانيات، و عقلانيت و تاريخيت‏بر سرنوشت‏بشر حكومت مى‏كند، غرباى تاريخ در غيبت‏اند.

اوج غربت‏حقيقت، امام زمان است كه نه تنها در ميان مامومان زمان و منكران، بل در ميانه معتقدان به او نيز غريب است.

امروز حقيقت در نهايت غربت و تنها به سر مى‏برد. آنگاه
كه امام زمان، يعنى كسى كه نه تابع و خادم زمان بل متبوع و مخدوم زمان است، ظهور كند، زمام زمان را در دست مى‏گيرد و اين بى‏پناه مهارگسيخته ملتهب را از شتاب و جنون نجات مى‏دهد، تا آرام و قرار يابد. وقتى زمان بيقرار، قرار يافت و دست در دستان امام خويش نهاد، تمام غرباى تاريخ - همه پيامبران، امامان، صالحان و ابرار - رجعت‏خواهند كرد و معناى نهفته و مستور تاريخ آشكار و عيان خواهد شد.

---------------------------------
 فشرده مطلبی با عنوان "عقل آخرالزمان"در سايت مذهبی زير که نتوانستم نام نويسنده اش را پيدا کنم:
http://www.al-shia.com/html/far/books/maqalat/aql.htm
تمام عنوانها و تاکيدها از سيبستان

ادامه‌ی مطلب
 
 
December 24, 2005  
 
 

When exactly is Christmas Day?

By Robert Verkaik

No one knows when Jesus was born. Early Christians tried to calculate the date of Christ's birth based on the Annunciation, 25 March, the Bible's first account of when Mary was told she was pregnant. If this is taken as the conception of Christ, nine months later it is 25 December.

But Jewish tradition has it that Jesus was born during Hanuk-kah, 25 Kislev into the beginning of Tevet. In the Julian calendar, 25 Kislev would be 25 November.

Others say Jesus and Mohammed shared the same birthday. Mohammed was born on the 12th of the Muslim month of Rabi-ul-awal in the 7th century which this year was celebrated in April. Muslims use a lunar calendar, so Mohammed's birthday will eventually fall in December. Most Eastern Orthodox churches celebrate Christmas on 7 January.

Christmas was first celebrated on 25 December in the 5th century in the time of the Constantine, the first Christian Roman emperor. This date was probably chosen because the winter solstice and the ancient pagan Roman midwinter festival called Saturnalia was in December. The winter solstice is the day with the shortest time between the sun rising and setting. It falls between 22 and 25 December.

 
 
December 23, 2005  
 
 

هر که اين عشرت نخواهد خوشدلی بر وی حرام

عکس از سايت همراهان خاتمی
بعد از روزها با خواندن گزارش های وبلاگی از ديدار جوانان با خاتمی احساس سبکی و انبساط کردم. راستش شاد شدم. به نظرم در اين سال بد خبرهای خوب مثل درمان افسردگی است. می بينی هنوز گرما و نشاطی هست. البته هميشه هست اما خبرش نيست. چقدر به خبر خوب نياز داريم. نه خبرهای ساختگی دل-خوش-کنکی بلکه خبرهايی واقعا خوب. خبرهايی که ما را از شر زبان بد و انديشه کژ و رفتار کوژ و بختک حوادث فاجعه بار نجات دهد آسوده کند. تا بدانيم که زندگی ادامه دارد. و روزهای خوب هم هست.

بهترين چيز جمع شدن است دور هم به صميميت و همدلی. خوشحالم که هنوز از همه سياستمردان مان نااميد نشده ايم. يلدا يعنی همين جمع شدن به نور اميد. تا خورشيدی زاده شود.

راستی حظ کردم از سليقه در انار چيدن و فکر انار دانه کرده به صحنه آوردن و صحنه را با انار آراستن. 

عکس برگرفته از: چراغها را خاموش نمی کنيم 

 
 
December 20, 2005  
 
 

وقاحت فرهنگی

امروز عصر که طبق معمول در کتاب‌فروشی‌های جلوی دانشگاه پرسه می‌زدم، یک‌دفعه چشمم افتاد به رمان "شالی به درازای جاده‌ی ابریشم" نوشته‌ی "مهستی شاهرخی". بسیار متعجب شدم؛ کتاب را برداشتم و وقتی دیدم که ناشرش همان نشر "ورجاوند" است، گمانی که لحظه‌ی اول در ذهنم شکل گرفته بود و این بود که شاید خود نویسنده آن‌را توسط ناشر دیگری دوباره منتشر کرده، باطل شد. تعجبم وقتی به مرز حیرت رسید که دیدم با کمال وقاحت روی جلد کتاب نوشته شده: منتخب ویژه‌ی سال 1384 منتقدین مطبوعات! شالی به درازای جاده ابریشم مدت‌ها بود که نایاب بود و حالا نشر "ورجاوند" چاپ دوم آن را منتشر کرده است.

برای دوستانی که شاید از ماجرای انتشار کتاب "شالی به درازای جاده‌ی ابریشم" بی‌اطلاع باشند، مختصری را شرح می‌دهم: خانم "مهستی شاهرخی" نویسنده‌ی این رمان، سال‌هاست که در فرانسه ساکن هستند و کتابشان را توسط ناشری در خارج از کشور، منتشر کرده‌اند. بعد از مدتی، نشر ورجاوند در ایران بدون کسب هیچ‌گونه اجازه از نویسنده، "شالی به درازای جاده‌ی ابریشم" را با تن دادن به اصلاحیه‌ی وزارت ارشاد و به‌صورت جرح و تعدیل‌شده منتشر می‌کند. مشخص است که مهستی شاهرخی به‌شدت به این امر معترض می‌شود و چند بار طی یادداشت‌هایی اعتراض خود را اعلام می‌کند و "آن‌چه البته به جایی نرسد فریاد است"...

خانم شاهرخی حتی از دست‌اندرکاران جوایز ادبی خواست که کتابش را از لیست نامزدهای احتمالی خود حذف کنند اما نویسندگان و منتقدان مطبوعات در یک اقدام پسندیده، جایزه‌ی خود را "به پاس‌داشت حقوق از دست رفته‌ی مولف" و در اعتراض به نقض حقوق بدیهی مهستی شاهرخی، به رمان "شالی به درازای جاده‌ی ابریشم" اهدا کردند. دقت کنید: "به پاس‌داشت حقوق از دست رفته‌ی مولف" و وقاحت از حد گذشته‌ی نشر ورجاوند را ببینید که روی جلد کتاب نوشته است: "منتخب ویژه‌ی سال 1384 منتقدین مطبوعات!"

واقعن چه‌قدر بی‌شرمی لازم است تا ناشری که کار او یک کار "فرهنگی" است، مثل کبک سر خود را در برف فرو کند و به ‌سودای چند صد هزار تومان سود، این‌چنین مصداق بارز "بی‌فرهنگی" شود.

به‌نظرم راه عملی اعتراض به این اقدام بی‌شرمانه‌ی نشر ورجاوند این است که دبیران ونویسندگان صفحات ادبی مطبوعات و نویسندگان سایت‌های ادبی، در یادداشت‌هایی هرچند کوتاه خیلی محترمانه به این اقدام غیرفرهنگی اعتراض کنند و غیرمستقیم نویسندگان و مترجمان را ترغیب کنند که از بستن قرارداد چاپ کتاب با این ناشر و ناشرانی که اقدامات مشابهی انجام می‌دهند تا عذرخواهی رسمی ناشر از نویسنده و احقاق حقوق او، خودداری کنند.

واضح است که این اقدام نه فقط در حمایت از یک نویسنده‌ی خاص که دفاع از ابتدایی‌ترین حقوق پدیدآورنده‌ی یک اثر است؛ چه بسا با رواج این اقدام، روزی کتاب خود ما یا دوستان ما این‌چنین مورد سوء‌استفاده قرار گیرد .

* برگرفته از: کتابلاگ

 
 
December 15, 2005  
 
 

آتش بدون دود

ما سه تا دوست بوديم،
ما سه تا خيلي‌دوست بوديم،
ما سه تا آوانگارد بوديم،
حالا من تنهام،
آخرين ما پولدار بود،
اون نمايشگاه نقاشيش رو پارسال راه انداخت،
اونو گرفتن،
اون الان تو آسايشگاه رواني‌بستريه،
دومين ما پولدار نبود،
عمه پدرش شش ماه پيش مرد،
تنها وارثش اون بود،
پول كمي‌نبود،
بلافاصله نمايشش رو برد روي‌پرده،
اومده بودن كه بگيرينش و ببرنش پيش آخرين ما،
اون فرار كرد به پاناما،
شنيدم كه اونجا سمبوسه‌هاي‌چهارگوش ميفروشه،
من اولين ما بودم،
من پول كافي‌ندارم كه فيلمم رو بسازم،
به محض اينكه پول به دستم برسه ميسازمش،
اميدوارم كه بتونم به دوميمون يا لااقل آخرينمون ملحق بشم،
اين روزها افكار شومي‌به سراغم ميان،
صداي‌خودم رو ميشنوم كه ميپرسه آيا ما زيادي‌، آوانگارد نبوديم؟

*نوشته جانبازی که وبلاگ يادداشتهای امپراتور را می نوشت و به زخم جنگ درگذشت

 
 
December 12, 2005  
 
 

مردی به شکل مردم خود بود حاتمی

علی حاتمی- برگرفته از ويژه نامه شرق

به عکس علی حاتمی دقت کرده ايد؟ او همچنان که پخته تر می شد بيشتر شبيه مردم خود می شد. مردمی که هميشه از آنها گفت. او از يک نگاه مردمی ترين سينماگر ماست. و هنرمندی صادق بود. زيرا سرانجام به همان مردمی پيوست که فيلمهايش از آنها مايه گرفته بود. او ادا در نمی آورد. هر کس او را ببيند می داند که او شبيه يک روشنفکر فرانسوی - که سخت رايج است- يا ايتاليايی - که کمتر- نيست. در حالی که همه ابزار و بهانه هاش را هم داشت. اما او همه نشانهای مردم خود را دارد. پيدا کرده است. او در زندگيش هم چنين بود. علی حاتمی بهترين مثال دوره ای بود که هنرمندان در جستجوی بومی کردن انديشه و دستاوردهای جهانی بودند. علی حاتمی سلوکی داشت. سلوکی که مرحله به مرحله او را به مردم خود شبيه تر می ساخت و با ايشان آميخته تر و صميمی تر می کرد. و رازهای زندگی آنان بر او مکشوف می شد. او با مردم زيست و از مردم گفت و از ايشان به هيچ بهانه جدا نشد. من به اين می گويم روشنفکر. گرچه خود او حتی اين ادعا را هم نداشت. مرد بزرگ بود.

نيز:
ويژه نامه شرق برای علی حاتمی

 
 
December 10, 2005  
 
 

ادبيات اينترنتی؛ فعلا: ادبيات درجه دوم

خانم سودابه تندرو عزيز،
سعی کردم کوتاه و سريع و وبلاگی جواب بنويسم. اميدوارم به کارتان بيايد.

دوستار،
مهدی جامی


تعریف شما از این گونه ادبی ، چیستی و چرایی آن چیست؟

من هنوز ادبيات اينترنتی را به عنوان يک ژانر مستقل نمی شناسم. اين ادبيات انتشار-يافته-در-اينترنت است تا توليد- شده-برای-اينترنت. البته هستند معدود کسانی که برای اينترنت می نويسند اما هنوز اين نوع ادبی در حالت جنينی است و دارای خصلت های شاخصی متفاوت از ادبيات معمول و مجله ای و کتابی نشده است.

آیا این شیوه توانایی دارد جایگزین ادبیات چاپی و کتاب شود؟

به هيچوجه. تا کنون که نشده و بعيد می دانم بشود. اثر ادبی اگر شوخی – يا بشدت ممنوع و غيرمتعارف- نباشد حتما صورت چاپی خواهد داشت. ضمنا اين نکته ساده را هم بايد توجه داشت که گسترش اينترنت و ميزان دستيابی به آن هنوز و تا سالها به اندازه ای نيست که جای کتابخانه کوچک ما را پر کند. داشتن کتاب يعنی ساده ترين و قابل حمل ترين و ارزان ترين صورت از اثر ادبی.

بعلاوه اينترنت جای خواندن رمان و داستان نيست. آدم خواست آن را پرينت می گيرد و در فرصت مناسب می خواند – يعنی باز هم صورت چاپی ارجح است. اما از لحاظ در دسترس گذاشتن به طور عام و در دسترس گذاشتن ادبيات ممنوع /ممنوع شده به طور خاص اينترنت امکان بی نظيری است.

تاثیر سایت ها ، وبلاگ ها  و نشریه های اینترنتی ادبی را بر گسترش ادبیات چگونه ارزیابی می کنید؟

تا از گسترش چه تعريفی داشته باشيم. من فکر می کنم بجز سايت های معدودی که اداره کننده آنها آدمهای معتبری هستند که بيرون از اينترنت اعتبار خود را به دست آورده اند سايت قابل اعتنايی برای ادبيات نمی توانيم داشته باشيم و نداريم. اگر هم منظور پروردن آدمهای تازه در حوزه ادبيات است جواب من منفی است. اينترنت يک ابزار ارتباط است. موجد خلاقيت نيست. ارزيابی اوليه من از سايتهای ادبی می گويد اين سايتها به انتشار آثار متوسط بسيار کمک کرده اند که بخودی خود مفهوم مثبتی نيست. اما دست کم نامه های رسيده مجلات چاپی را کمتر می کند! و آنها می توانند بدون دردسر پاسخ به اين نامه ها و احيانا رودرواسی برای چاپ بعضی از آنها به کارهای اساسی تر بپردازند. اينترنت در ميان ايرانيان رسانه نخبگان نيست. در جهان هم به دليل مسائل مربوط به کپی رايت می بينيد که آثار اندکی از طريق اينترنت عرضه می شود.

به نظر شما، اینترنت تا چه اندازه می تواند میان ادبیات داخل و خارج پیوند ایجاد کند؟

اينترنت آگاهی ما را از تنوع– و چه بسا عدم تنوع - شکل ها و موضوعات داستانی و شعری بيشتر و سريعتر می کند؛ افسانه های مربوط به ادبيات خارج از کشور را برای جوانترهای داخلی از بين می برد؛ درک بهتر و مجموع تری از آنچه در "صحنه ادبی" می گذرد به دست می دهد. اما گفتم محدوديت های خاص خود را دارد. يعنی اين صحنه ادبی مثلا بيشتر صحنه آثار درجه دو و سه است تا درجه يک. صحنه عمومی و تصوير عمومی اما هست. همان که زمانی با خواندن صفحه جوانان مجلات ادبی بدست می آمد. هنوز بايد منتظر پديد آمدن يک سايت با اوتوريته در اين زمينه بود که انتشار اثر در آن اسباب افتخار مولف باشد. تا چنين سايتی پديد نيامده آثار فقط عرضه می شوند. نقدی در بين نيست.

* برای خواندن گزارش سودابه تندرو با نظرات ديگران در همين موضوع، قابيل را ببينيد.

 
 
December 9, 2005  
 
 

روزنامه نگاری/وب نويسی عينی 
روزنامه نگاری/وب نويسی حزبی


عینی گرائی، بیطرفی، انصاف (fairness)و استقلال مدلول های پارادایمی و جهانی روزنامه نگاری هستند؛ محورهای مرکزی مکتب روزنامه نگاری آمریکائی یعنی تئوری مسئولیت اجتماعی هم هستند (Social Responsibility Theory).
 
عينی گرايی: شنيدن حرف همه است

 طبق پژوهش های ارتباطی؛ عینی گرایان در چنین شرایطی سه نوع برخورد دارندو سه گروه می شوند:

1- گروه اول گروهی که مواضع کاملا خنثی و انفعالی می گیرند. از دید این گروه عینی گرائی یعنی همان خنثی بودن و بیطرف ماندن (neutrality) و تعظیم به حقیقت و نه شکل دادن به آن. از دید گروه اول انها ناظران منفعل (passive observer) هستند؛

2- گروه دوم بر این باورند که با عینی گرائی می توانند تحریک منطقی برای کنش های بعدی ایجاد کنند؛

3- و بالاخره گروه سوم می گویند در جنگ، عینی گرا نمی مانیم و برای ما قاتل و قربانی یکسان نیستند. این گروه که در شرایطی از این دست؛ جانبدارانه حرکت می کنند، عینی گرائی را جور دیگری تفسیر می کنند؛ آنها می گویند عینی گرائی این نیست که با همه یکسان برخورد کنیم بلکه باید این باشد که حرف های همه شنیده شود.

رسانه عامل تغيير نيست
حالا بعد از این حرفها بیائیم و از یک زاویه دیگر یعنی از زاویه اقتصاد سیاسی به موضوع کنیم؛ در این صورت همه این بحث ها ناگهان در این تلقی رنگ می بازد . چرا؟ چون از دیدگاه تئوری اقتصاد سیاسی؛ رسانه ها عامل تغییرات نیستند؛ بلکه ناقل تغییرات هستند. به دیگر زبان از دیدگاه تئوری اقتصاد سیاسی، عوامل تغییر؛ کانون های قدرت و ثروت هستند نه رسانه ها.

عينی نويس داور است نه بازيکن
در این ادبیات تا ینجا که دیدید اصلا بحث سیاست در کار نبود؛ چرا که همه مفاهیم و نگاه های فوق در مورد مقولات اجتماعی؛ اقتصادی؛ فرهنگی؛ سیاسی و نظامی و ..... کاربرد دارند و اصلا این حرف که بگوئیم روزنامه نگاری عینی یا بیطرفانه یک نوع روزنامه نگاری غیر سیاسی و محافظه کارانه است؛ از بنیاد اشتباه است چون چنین چیزی در عمل وجود ندارد و روزنامه نگاری عینی گرا همه عرصه ها را پوشش می دهد.

برخلاف آنچه که عده ای وانمود می کنند، روزنامه نگاری عینی گرا نه تنها روزنامه نگاری سیاسی (political journalism) را در تقابل با خود نمی داند و از آن تبری نمی جوید؛ بلکه انرا هم بخشی از وظایف مهم حرفه ای خود می داند؛ آنچه در نقطه مقابل روزنامه نگاری عینی گرا قرارمی گیرد روزنامه نگاری حزبی است(partisan journalism).

حرف روزنامه نگاری عینی گرا این است که من پارتیزان (
partisan) نیستم و آنچه گزارش می دهم برداشت های خود من است نه یک حزب (non-partisan reporting)؛ من روزنامه نگارم و ناظر بر قدرت؛ حزب نیستم که شریک قدرت است یا در آستانه پیوستن به باشگاه قدرت. داور هستم نه بازیکن.

حزبی نوشتن زير نقاب
اما به نظر من
، روزنامه نگاری حزبی هم نوعی روزنامه نگاری است؛ اما اشکال وقتی بروز می کند که روزنامه نگاری حزبی را با نقاب روزنامه نگاری عمومی و حتی سیاسی انجام دهیم و به مخاطب هم نگوئیم که قرارست عضو ما شوی. روزنامه نگاری حزبی وقتی با اعلام نام حزب در ارگان حزب همراه باشد؛ هیچ اشکالی ندارد.

چالش با "من می نويسم تو می پذيری"
کاش مباحث سواد رسانه ای (
Media literacy) هم روزی روزگاری از تاریکی بیرون آورده شوند و تبدیل به واحدهای درسی شوند و تبدیل به کتاب ها و تبدیل به بحث های همگانی؛ تا به جای فرستنده ها؛ کمی هم چشم ها به سوی دیگری باز شود؛ به سوی کسانی که اگر چه ظاهرا انتهای خط نشسته اند؛ اما بازی فقط و فقط به خاطر انها آغاز شده است؛ به سوی همان ها که جایشان را در روزنامه ها در حد ستون های معروف به الو... یا نامه به سردبیر محدود کرده اند؛ به سوی همان ها که هنوز ناشناخته ترین جنبه پر راز ارتباطات هستند: مخاطبان؛ آنانکه دارند رویای کلاسیک روزنامه نگاری چاپی مبتنی بر "من می نویسم تو می پذیری" را به کمک ابزارهای مدرن ارتباطی به کابوس تبدیل می کنند و خودشان رسانه می شوند. 

*فشرده ای از نوشته دکتر يونس شکرخواه در دات (عنوانها از سيبستان)

**من گرچه در اصول با نظرات دکتر شکرخواه موافق ام اما در برخی فروع نظر ديگری دارم. از جمله در باره رسانه و تغيير. هر چند عموما می پذيرم که برای داشتن انتظار معقول از رسانه از جمله رسانه وبلاگ بهتر است نوشتار را جانشين عمل سياسی نکنيم. اما در مورد رسانه های ملی/فراگير فکر می کنم به مساله قدرت و تغيير بايد طور ديگری نگاه کرد. رسانه و مخاطب و فعالان سياسی در يکديگر تاثير می گذارند و نمی توان رسانه را صرفا ناقل تغيير دانست. اما از ميان نکات ارزشمند اين حرفها فکر می کنم بد نباشد ايشان کمی بيشتر در باره روزنامه نگاری حزبی زير نقاب سخن بگويد و مثلا از نشانه شناسی يا دال ومدلول های داشتن دستور کار پنهان در رسانه. به زبان ديگر و از اين زاويه که از دوگانه ديدن تقابلی بيرون آمده باشيم، مساله اين است که مخاطب عمومی رسانه معمولا فکر می کند حتی رسانه اگر عينی هم بنويسد حزبی است!

 
 
December 8, 2005  
 
 

ما مهاجران و ايران


1) We can't live in Iran
2) We can't live without Iran
3) We can help Iran
4) Iran can help us

(1) ما قادر به زندگی در ايران نيستيم
ما با کسی تعارف نداريم: ما نمی توانيم در ايران زندگی کنيم .... اصلا بحث اين حکومت و اون حکومت نيست ... اصلا بحث عدم وجود امکانات و حقوق اوليه پيشرفت و زندگی نيست ... شايد فقط از اينکه در يک صف کسی با زرنگی از ما جلو بزنه آزرده می شيم ... شايد فقط از رانندگی با آرامش در بين خطوط و زدن راهنما لذت می بريم ... شايد اصلا بحث اين هم نيست ... شايد فقط و فقط همون جور که علی های دايی و کريمی حق دارند از پيشرفت خودشون در يک باشگاه سطح جهانی استفاده کنند و لذت ببرند، ما هم برای پيشرفت و لذت احتياج به فضای بزرگتری داريم ... به هر حال و با هر دليلی، ما با کسی تعارف نداريم: ما نمی توانيم در ايران زندگی کنيم ...

اما با خودمون هم تعارف نداريم: ما ديگر هيچ گاه قادر به زندگی در ايران نخواهيم بود. بله ... درسته ... عوض شدن شرايط واقتضائات خانوادگی و بيزنسی بعضی از ما را به ايران بر می گردونه، اما حتی در صورت برگشت هم ديگر در "ايران" "زندگی" نخواهيم کرد: .... يا "ايران" ايران نخواهد بود (همون جور که بنگلوری که اون هندی بهش برگشت اون بنگلور نبود) ... يا "زندگی" ، زندگی... ما اين حقيقت را می دونيم و با خودمون تعارف نداريم.

(2) ما قادر به زندگی بدون ايران نيستيم
ايران با ماست ... ما ديوانه ايرانيم ... صد ها بار news.gooya.com را چک می کنيم ... از مردم درون ايران بيشتر روزنامه ايرانی می خوانيم ... موقع انتخابات از مردم درون ايران بيشتر حرص و جوش می خوريم ... دعای ربنای رمضان در وبلاگها ما را ديوانه می کنه ... بارها خاطرات ايران را مرور می کنيم ... برامون مهمه الان ايران سرده يا گرم؟ ... پاييزه يا بهار؟ .... مردم خوشحالند يا ناراحت؟ ... عاشق دوربينهای کنترل ترافيک تهران هستيم ... هر چند وقت يک بار به ايران سفر می کنيم و در تمام روزها و ماههای بعدش با سرخوشی اون به کارهامون ادامه می ديم ... هرچند به روی خودمون نمیاريم، اما يک چيز را خوب می دونيم: ... ما ديوانه ايرانيم ...

(3) ما می توانيم به ايران کمک کنيم
ما بهترين گزينه برای کمک به ايران هستيم .... ما تنها با جمع کردن 1 سنت از هر دلار درآمدمون که 90 برابر پول ملی ما ارزش داره می تونيم هزاران کار انجام بديم ... (ما با چشم به هم زدن انسانی را آزاد کرديم) ... ما با منتقل کردن ديده هامون از تجربيات کشورهای ديگه می تونيم تاثيرگذار باشيم (سرنوشت خواهر و برادر و خواهرزاده و برادرزاده من و تو در خطره اگر در همين وبلاگهای شخصی مون واقعيتهای اجتماعی دنيا را براشون نگيم ... دختر خطرناکه يا الکل؟ الکل خطرناکه يا اکس؟ ميلياردها نفر از مردم دنيا چه کرده اند؟) .... ما اگه حتی فقط و فقط به فکر پيشرفت خودمون باشيم باز برای ايران مفيديم ... دهها تحقيق و paper نشون داده رسيدن مهاجر به هدفهای خودش و سمبلی که به عنوان موفقيت به وجود مياره باعث رشد و تکاپوی مفيد در کشور مبدا می شه ... ما بهترين گزينه برای کمک به ايران هستيم ....

(4) ما می توانيم از ايران انرژی بگيريم
می دونی ... اگه قرار بود قدرت انتخاب داشته باشم، دوست داشتم "روزها" را در غرب زندگی کنم و "شبها" را در شرق ... "هيجانم" در غرب باشه و "سکوتم" در شرق ... "بيرونم" در غرب باشه و "درونم" در شرق ... ايران يعنی شرق ... يعنی شب و سکوت و درون ... ما به اينها احتياج داريم ... البته غرب هم از اينها داره، کوئيلو و بودا بار داره ... اما اگه غرب بايد کوئيلو داشته باشه تا حرفهايی از جنس مولانای ما را تکرار کنه، تک تک ما يک مولانا هستيم ... اگه غرب بايد بودا بار داشته باشه تا با موزيک شرقيش به آرامش برسه تک تک ما در بودا بار بزرگ شده ايم .... البته فرهنگ خودمون را خوب می شناسيم و از بابت 90 درصد اون شرمساريم. اما قدرت تفکيک بخشهای خوب و بد اون را داريم و لازم نيست به دليل حوادث روزگار با همه اون خداحافظی کنيم ... از آرامش Starbucks و شيطنتهای nightlife محل زندگيمون لذت می بريم، اما گاه و بيگاه هم با ربنای شجريان به آسمان می ريم، با خوندن حافظ ديوانه می شيم، و برای بچه هامون با افتخار از سرزمين مولوی ها تعريف می کنيم ...

... قادر به زندگی در ايران و بدون ايران نيستيم اما تا عمر داريم ازش انرژی می گيريم و بهش کمک می کنيم ...

*برگرفته از وبلاگ سلمان از طريق الپر که اين روزها يکی از خواندنی ترين وبلاگ هاست

 
 
December 5, 2005  
 
 

وقتی شرق از ادونيس می نويسد 


اين يکی دو روز در مطالبی که در روزنامه‌ها و خبرگزاريها و سايتهای اينترنتی ايرانی درباره‌ی شاعر عرب «ادونيس» منتشر می‌شد چيزهايی وجود داشت که واقعاً مايه‌ی تمسخر بود و شاهدی بود بر اينکه وقتی پای نوشتن مطالب تخصصی و مصاحبه با شخصيتهای فرهنگی و ادبی در ميان باشد «روزنامه‌نگاری» در اين ديار تا چه اندازه فقير و نازل و حقير است.

روزنامه‌نگاران ما در حيطه‌ی سياست و اجتماع گاهی خوب قلم می‌زنند، اما وقتی کار به نوشتن درباره‌ی ادبيات و هنر و فرهنگ و فلسفه و اين قبيل چيزها می‌شود سطح نوشته‌های آنان قدر نازل است که آدم بی‌اختيار به اين فکر می‌افتد که چرا گاهی در محافل علمی با لفظ تحقيرآميز «ژورناليستی» از نوشته‌ای به ظاهر علمی ياد می‌کنند. در «ژورناليسم» يا «روزنامه‌نگاری» چه چيزی وجود دارد که آن را حقير و مبتذل و بی‌مايه می‌کند؟

گمان می‌کنم اين بحثی باشد که بيارزد به آنکه وقتی ميان ارباب قلم در مطبوعات و استادان «روزنامه‌نگاری» در دانشگاهها و ارباب قلم در رشته‌های تخصصی علوم انسانی و ديگر علوم و نيز اصحاب فرهنگ و هنر و ادب به طور عام مطرح شود. و اما يکی دو نکته‌ در باب «ادونيس».

ديروز وقتی نيمی از صفحه‌ی اول روزنامه‌ی «شرق» به «ادونيس» اختصاص يافت، مانند ديگر مواردی در اين سالها که اين روزنامه صفحه‌ی اول خود را به واقعه‌ای فرهنگی اختصاص می‌داد، همچون روز قبل از آن در خصوص شجريان، حس ناخوشايندی به آدم دست می‌داد از تظاهر و تفاخر فرهنگی و در عين حال عامه‌پسندسازی شخصيتهای فرهنگی با بت‌پرستيها و بت‌سازی های متداول در کارهای تبليغاتی. ستون وسط روزنامه که در آن تصويری از چهره‌ی ادونيس، با سيگار برگ و دود غليظ حاصل از آن، قرار گرفته بود نوشته‌ای داشت از سام فرزانه، شاعر بزرگ عرب در ايران. البته عنوان بالاتری هم برای اين عنوان وجود دارد و آن اينکه ادونيس ديروز «مهمان شرق بود». نوشته با پذيرش و ارائه‌ی قالبهای رايج و عوامانه از شاعر آغاز می‌شود:

لازم به معرفى نبود. از همان شال گردن مشكى، موهاى پريشان و سيگار برگى كه در دست داشت، معلوم بود كه شاعر است: آدونيس.

در کشور ما که مردمش، چه متدين و چه نامتدين، چه روشنفکر و چه متحجر و چه عالم و چه عامی، بيشتر با لباس و ادا و اطوار مشخص می‌شوند، با توصيفی بهتر از اين نمی‌شد «شاعری بزرگ» را معرفی کرد! بلی، شاعری به يک شال گردن و يک سيگار و موهای پريشان پيداست، اما آيا کسی تی اس اليوت يا پابلو نرودا يا اکتاويو پاز را به اين وضع ديده است؟ شايد داشتن يک «بغلی» و کمی خماری، و استعمال مواد افيونی هم، لازم باشد تا برای عوام شاعری کاملاً محرز شود. آيا از اين عوامانه‌تر تصور شاعری و رواج آن ممکن است؟ متن ادامه می‌يابد:

«على احمد سعيد» مشهور به آدونيس شاعر برجسته جهان عرب روز جمعه به ايران آمده بود و روز گذشته مهمان ما در شرق بود. او را نمى توان شاعرى سورى دانست. هرچند كه در روستايى در اين كشور به دنيا آمده است. شاعرى لبنانى نيز نيست. گرچه تابعيت آن كشور را دارد. به عربى مى سرايد پس شاعر فرانسوى هم نيست، هرچند مقيم آن كشور است. يونانى هم نيست هرچند در اساطير يونان جوانى به اين نام خواهان آفروديت (الهه عشق يونانيان) بوده است. او شاعرى متعلق به همه جهان عرب و همه مردمى است كه شعر را دوست دارند، مى خوانند و مى پرستند.

لازم نيست در اين مقدمه‌چينی‌ها برای فهم «جهانی بودن» شاعر درنگ کنيم، چيزی که گويی امروز برای برخی به حسرتی بزرگ تبديل شده است، اين را می‌توانيد از پرسشهای حاضران در مجلس، در ادامه‌ی همان متن به خوبی دريابيد، اما اگر دست کم خواهان کمی هم اطلاعات از اين نوشته باشيد، بهتر است اين جمله را از ذهن‌تان به کلی بيرون کنيد که «در اساطير يونان جوانى به اين نام [ادونيس] خواهان آفروديت (الهه عشق يونانيان) بوده است». شايد نخستين پرسشی که برای هر خواننده‌ی ناآشنا با اين نام بيگانه پيش آيد همين باشد که چگونه عربهايی که در تمامی قرن بيستم به داشتن ايدئولوژيهای ملی‌گرايانه مشهور بوده‌اند راضی شده‌اند چنين نامی را برای «علی احمد سعيد» انتخاب کنند، يا خود علی احمد سعيد برای خود چنين نامی را انتخاب کند؟ «ادونيس» نام پسر جوان خوش‌قيافه‌ای در اساطير يونانی است که آفروديت (الهه‌ی عشق جنسی) و نيز پرسفونه (الهه‌ی رويش گياهان در جهان زيرين) عاشق او می‌شوند (و نه اينکه «ادونيس» عاشق آفروديت باشد). «ادونيس» را گرازی می‌‌درد و او پس از مرگ به جهان زيرين می‌رود، اما زيوس (خدای خدايان) به او فرمان می‌دهد که مدتی را در جهان زيرين با پرسفونه همآغوش باشد و تابستانها به روی زمين آيد و با آفروديت همآغوش باشد. اين نام بدين طريق، صرف نظر از دلالت اساطيری‌اش، معنای «پسر زيبا» را می‌يابد. اما اينها با «علی احمد سعيد» و «سوريه» چه ربطی دارد؟

ربطش اين است که «ادونيس» در اصل از کلمه‌ای فنيقی (ساکنان قديم سوريه) گرفته شده است، و اين اسطوره احتمالاً منشأ فنيقی دارد، يعنی «ادونی» که به معنای «سرور من» يا «پروردگار من» است، از «ادون» به معنای «سرور» يا «پروردگار». بنابراين، از نظر سوريها، اين کلمه می‌تواند «پلی» باشد ميان فرهنگ قديم «فنيقی»، که شايد امروز بيشتر از «فرهنگ اسلامی» برايشان مايه‌ی مباهات باشد، و «فرهنگ يونانی» که امروز برای «فرهنگ جهانی» مايه‌ی مباهات است.

سرمقاله‌ی شرق هم به «ادونيس» اختصاص دارد، و اين نوشته گرچه کمی بهتر از نوشته‌ی ميانی صفحه است، اما با جمله‌ای ختم می‌شود که آدم متحير می‌ماند، بعد از اين کشف، سرنوشت «نقد ادبی» چه خواهد شد؟ محسن آزرم در شهسوار کلمات شگفت، می‌نويسد:

سفر آدونيس را به تهران بايد به فال نيك گرفت، چرا كه فتح بابى است براى آشنايى بى واسطه با آدم هايى كه تابه حال آنها را از روى نوشته هايشان شناخته ايم و چه كسى هست كه نداند بين خواندن و ديدن تفاوتى از زمين تا آسمان است؟

من نمی‌دانم چگونه می‌شود با «ديدن شاعر» شعر او يا حتی خودش را شناخت؟ آيا اگر شعر کسی را بخوانيم و بعد «خودش» را ببينيم او را بهتر می‌شناسيم و «شعر»ش را بهتر می‌فهميم؟ اگر اين طور باشد تمامی فهم ما از شاعران ناديده، و تمامی هنرمندان و متفکران، بی‌بنياد است. نمی‌دانم اين سخن را بايد «شعر» خواند يا چيز ديگر.

*نوشته سعيد حنايی کاشانی در فل سفه

 
 
December 1, 2005  
 
 

نخبگان در راهبندان

جامعه ما اكنون پر از نخبگاني است كه هر كدام جمعيتي هر چند اندك را به دنبال خود دارند. جمع اين نخبگان مي‌تواند پايگاه به نسبت گسترده‌اي را فراهم آورد، اما جمع شدن نخبگان ايراني به دور هم، كاري سخت پرهزينه است. نظام سياسي ايران گويي تمام نيروي خود را به كار گرفته است كه چنين پديده‌اي شكل نگيرد، زيرا آن را آلترناتيو خود مي‌پندارد.

نخبگان ايراني هم از پس پرداخت اين هزينه برنمي‌آيند، اما اگر هم برآيند، پرداخت هزينه صرف، براي آنها تشكل فراگير فراهم نمي‌كند. بنابراين انعطاف حكومت براي شكل‌گيري اپوزيسيون ضروري است، اما چگونه مي‌توان حكومتي را كه در جلوگيري از كار جمعي استاد است، در اين باره به انعطاف واداشت و يا آن را متقاعد كرد كه وجود يك اپوزيسيون مسوول و معتبر در شرايط حاد براي حكومت هم مي‌تواند نعمت باشد؟ متاسفانه سطح آگاهي و بلوغ حكومت ايران از دريافت اين نكته فاصله بسيار دارد. پس چه بايد كرد؟

اين پرسش روح آدميزاد را مانند خوره تباه مي‌كند، زيرا پاسخ روشني ندارد. نبود همين پاسخ، فعالان سياسي در ايران را به شدت عصبي و كم‌ حوصله كرده است. كسي به حرف ديگري گوش نمي‌دهد، همه به هم مظنون و بدگمانند. هر كس مي‌خواهد حرف خود را به كرسي بنشاند و ديگران را ناديده ‌بگيرد. تحمل و مدارايي كه همواره مورد تاكيد و احترام است، عملا وجود ندارد. همه در جهت اثبات پيشگويي‌هاي خود و مقصر جلوه دادن دوستان ناهمفكر خود تلاش مي‌كنند. با اين حال همه از آينده نگرانند اما راهكاري براي مقابله با اين نگراني ندارند.

با اين حساب، ممكن است گفته شود كه اين اپوزيسيون بالقوه هم دست كمي از حكومت ندارد. فقط در ادعا با آن متفاوت است و در رفتار شبيه آن عمل مي‌كند. اين قضاوت به نوبه خود نشانه‌اي از همان افراطي كه از آن سخن رفت، با خود دارد. نخبگان مخالف در ايران، البته ضعف‌هاي رفتاري بسياري دارند كه كتمان آن علامت صداقت به شمار نمي‌رود، اما در قياس با حكومت، بسيار پيشرفته‌تر و بالغ‌ترند.

اما اين بلوغ را چگونه مي‌توان متبلور كرد و به صورت عمل اجتماعي مشخصي درآورد؟ اين پرسش صورت‌بندي ديگري از همان پرسشي است، كه در بالا طرح شد! به عبارت ديگر، بحث در اين زمينه پيش نمي‌رود و با دور زدن خود به نقطه نخست بازمي‌گردد. درست مثل فعاليت‌هاي ديگرمان!

به نظر مي‌رسد نخبگان اجتماعي ايران هر كدام مانند ماشين آخرين مدلي هستند كه در راه‌بندان مهيبي گرفتار شده‌اند. در راه بندان، ماشين آخرين مدل با پيكان قراضه و فرسوده تفاوتي نمي‌كند، زيرا هيچكدام نمي‌توانند حركت كنند و همسنگ هم تلقي مي‌شوند. اما آنها همسنگ نيستند. تفاوت آنها هنگامي آشكار مي‌شود كه راه باز شود.

راهبندان همه را عصبي و ناشكيبا مي‌كند بويژه سرنشينان ماشين‌هاي لوكس و پرسرعت را. ولي راهبندان ابدي نيست، سرانجام راه باز مي‌شود، چگونه؟ اي كاش مي‌دانستم!

*برگرفته از يادداشت احمد زيدآبادی در روز