March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




November 26, 2005  
 
 

افتادن درختی تناور

روی جلد ويژه نامه فرهنگ و پژوهش کار مرتضی مميز
تاريخ هنر معاصر ايران و بخصوص تاريخ هنر کتاب و کتاب آرايی را بايد به دو دوران پيش از مميز و بعد از مميز تقسيم کرد. اهميت مرتضی مميز تنها در آثاری نيست که از او به جا مانده. هر کس که نيم ساعتی در تهران بگذراند دست کم چند اثر مميز را اينجا و آنجا خواهد ديد. از تابلوی بانک تا جلد کتاب. چيزی که در نگاهی دقيقتر ديده خواهد شد، اين است که مميز سبک و رسم راهی از خود به جا گذاشت که نشانه ی اهميت دادن و جدی گرفتن هنری است که به آن عشق می ورزيد و زندگی اش را وقف آن کرده بود.

مهمتر از آن، تربيت چند نسل از هنرمندان گرافيست و نگارگر است. و از آن مهمتر، اهميت و رسميت بخشيدن به اين رشته ی هنری است به طوری که حالا هيچ رئيس اداره ای جرات آن را به خود نمی دهد که بدون مشورت با يک يا چند هنرمند گرافيست حتی يک برگ کاغذ منتشر کند.

کوشش يک عمر مرتضی مميز به غنی تر شدن مجموعه ی ميراث فرهنگی ما انجاميده است. همه ی ما، بخصوص همه ی ما که در کار کتاب و نوشتن ايم، به نوعی وامدار مميز و شاگردان اوهستيم. 

ساعاتی پس از درگذشت او، مميز را در شمايل مردی نسبتا جوان به خاطر می آورم در سالهای آغازين دهه ی پنجاه شمسی. در خيابان تخت جمشيد. چند قدم به سمت غرب از کنار دوسينما ما را به ساختمان جشنواره ی فيلم تهران می رساند. از پله ها که بالا می رفتی، در اتاقی که دراز بود و سقف کوتاه داشت و پنجره ای قدی رو به خيابان، جمال اميد و بهرام ری پور مجله ی جشنواره را منتشر می کردند. آن سر اتاق، محمد رضا ابوالحسنی کارهای گرافيک مجله را می کرد که طراحی اش را مميز مدتها پيش انجام داده بود.

حضور پذيرا و روحيه ی مردمدارانه ی اميد و ری پور که در کنار هژير داريوش و هوشنگ شفتی جاذبه های توريستی آن قسمت از خيابان تخت جمشيد را تشکيل می دادند بسياری از ما را در روزهای مختلف به آن اتاق می کشاند. يکی از اين جمع، مرتضی مميز بود که با يک کيف چرمی که به شانه اش حمايل کرده بود از راه می رسيد. وقتی او از راه می رسيد و دوستان از پنجره او را می ديدند، اميد و ری پور مراسم استقبال از او را آغاز می کردند. استقبالی که کم و بيش از همه به عمل می آمد و آنقدر به حضار خوش می گذشت که به سختی حاضر می شدند محل را ترک کنند.

حالا آن منظره ها را با کولاژی از تصاوير دوستان و آشنايان دور و نزديک می بينم. همه نسبتا جوان، شاداب و عاشق سينما: ابوالحسن علوی طباطبايی، حسن سراج زاهدی، پرويز صياد، جمشيد ارميان، بيوک کاظم پور، و... دهها تن از نويسندگان و مترجمان و فيلمسازان که از بيشترشان ديگر مدتهاست که خبری نيست.

آخرين بار استاد مرتضی مميز را در انتشارات سروش ديدم ، هفت هشت سال پيش، که به همراه ابراهيم حقيقی و خانم مريم زندی به ديدن بروبچه های گروه گرافيک سروش آمده بودند و مرا هم دعوت کردند و در رستوران زيرزمينی آن طرف خيابان تخت طاووس ناهار خورديم و دو ساعتی بخصوص از بذله گويی مميز و علی اصغر محتاج و علی خسروی حسابی خنديديم.

دلم می خواهد دوستانم را هميشه در اين حالهای خوش به خاطر داشته باشم. اين جمله را - البته خيلی قشنگتر از اين - آيدين آغداشلو در سوگ دوست ديگری نوشته بود که "صدای افتادن درختها" را در اطرافش می شنود. صدای افتادن اين درخت تناور، حتی از اين فاصله، آدم را تکان می دهد.

* از: فانوس خيال ما

 
 
November 23, 2005  
 
 

اشغال

من مدتهاست که اين آمادگی ذهنی را دارم که منتظر چنين چيزی باشم. اين هم بخشی از زندگی برای من/ما شده است که هرروز منتظر باشيم به جرمی دستگير شويم.

به قول دوستی، من وقتی در اين کشور با مأموران انتظامی يا اين بچه‌های بسيجی که شبها خيابانها را می‌بندند و ماشينها را بازرسی می‌کنند، رو به رو می‌شوم احساس می‌کنم در کشوری اشغال‌شده زندگی می‌کنم. در تمام اين سالهای بعد از انقلاب من تنها احساسی که داشته‌ام اين بوده است: «اين کشور اشغال شده است. ما در اين سرزمين صاحب هيچ حقی نيستيم! اشغالگران هرروز ما را می ترسانند».

زندگی در «جمهوری اسلامی ايران» يعنی زندگی در موقعيتی کافکايی. تو هميشه متهمی و هميشه چيزی هست که تو از آن بترسی. چيزی يا کسی که تو نمی‌شناسی برای تو اتهامهايی ساخته است و تو هيچ راه فراری نداری. تو هيچ کس نيستی. 

* از فل سفه


مرگ ايدئولوژی

ما در دنیایی زندگی می کنیم که حاشیه هایش از متن اش مهم ترشده. حاشیه ها (با محتوای متفاوت البته) دارند انقدر ضخیم می شوند که به زودی متن را از بین خواهند برد.

آنچه مانوئل کاستلز با عنوان مرگ پدرسالاری در جامعه اطلاعاتی کنونی مطرح می کند نیز به نوعی همین مهم شدن حاشیه ها است. آنچه در دنیای کنونی می گذرد بیشتر شبیه به یک آتش بازی است که هزاران نور و جرقه در جهات مختلف ساطع می شود که هیچ کدام نیز عمری ندارند و به شدت موقتی است.

به نظر من از بین رفتن لذت "ثبات" و "همیشه" و "پایداری" و شکل گیری عشق و یا نیاز و یا حتی شیوه زندگی مبتنی بر نوجویی و تغییرهای لحظه ای بعد دیگری از علل مرگ ایدئولوژی و بسیاری از مسائل دیگر اجتماعی را توضیح می دهد.

* از مادام ميم


ريشه ها

گاهي ‏احساس مي‌كنم ما در اين ‌وبلاگستان شده‌ايم مثل همان ‌فلونه و ‌فرانس بچه‌هاي خانواده دكتر ارنست كه هر روز مي‌رفتند ‌كنار ‏‏‌دريا مي‌نشستند ‌بلكه هنگام عبور يك كشتي بالا و ‌پايين بپرند تا ‌ديده شوند و نجات ‌پيدا ‏کنند. ما هم ‌داريم ‌اينجا در ‌بلاگستان بالا و ‌پايين مي‌پريم و ‌آتشي روشن مي‌كنيم و دودش را ‏به هوا مي‌فرستيم تا ‌دنيا ‌ببيندمان كه ‌هستيم، كه مي‌خواهيم ‌باشيم، كه مي‌خواهيم يك ‌تكه از ‏بي‌كرانه ‌دنيا ‌باشيم ‌ولي نه يك ‌تكه جدا و جزيره‌وار كه يك ‌تكه زنده موثر و ‌تاثيرپذير.‏

اين روز‌ها ‌بيشتر از ‌هميشه به اين ‌فكر مي‌كنم كه بالاخره ‌قايقي خواهم ساخت، خواهم ‏انداخت به آب ‌ولي مطمئنم ‌كابوس و ‌روياي درهم اين ‌جزيره ‌رهايم نمي‌كند تا ابد. آدمي كه اين‌قدر عميق ريشه‌هايش به ريشه‌هاي جزيره گره خورده باشد حتي اگر شهروند جهان شود در مورد اهليتش مدام در ترديد به سر مي‌برد.

حتي ‏اگر ‌جايي در ‌دنياي متمدن، زندگي را طور ‌ديگري ‌بگذراني. ‌حتي اگر ‌جايي كه ‌شبيه اين ‏خانه ‌درختي ما ‌نيست شب ‌بخوابي اين ‌رويا در خوابت راه مي‌رود و روزها كه به خيابان‌ ‏مي‌زني ‌كابوسش در ‌خيابان با تو قدم مي‌زند.‏


* از کافه ناصری

 
 
November 22, 2005  
 
 

سقط جنین شبکه ماهواره ای فارسی هلند

وزارت امور خارجه، در نخستين گام از اجراي اين مصوبه، به اطلاع سازمان هاي غير دولتي فعال در زمينه هاي رسانه اي رساند که تا تاريخ ۱۵ سپتامبر، براي استفاده از بودجه تصويب شده در مجلس هلند طرح هاي پيشنهادي خود را بفرستند. فراخوان مزبور، در روزنامه رسمي دولت هلند نيز آگهي شد.

اين کار، طيف وسيعي از گروه هاي ايراني و غير ايراني ساکن در غرب را وا داشت تا به روزنامه نگاران مزبور و پروژه آنها، به چشم يک "رقيب" نگاه کنند. اين فرايند، طبيعتاً باعث مي شد تا پروژه گروه روزنامه نگاران ايراني مهاجر – که انگيزه اصلي مصوبه مجلس هلند بود - به گونه اي فزاينده تحت فشار قرار بگيرد.

نتیجه چه شد؟
در اوايل ماه نوامبر، وزارت امور خارجه هلند، طي نامه اي، نتايج بررسي طرح هاي پيشنهادي دريافت شده توسط اين وزارت خانه را براي استفاده از بودجه مصوب پارلمان اعلام کرد. در نامه وزارت امور خارجه، تصويب شده بود که ۷ پروژه آموزشي، ۲ پروژه وب سايت، ۱ پروژه در موضوع حقوق کودکان و مطبوعات و ۱ راديو، حائز شرايط لازم براي دريافت بودجه مزبور تشخيص داده شده اند. اگرچه اين نامه، اسامي سازمان هاي دريافت کننده بودجه را ذکر نکرده بود، اما مشخصاً روشن مي ساخت که وزارت امور خارجه، پروژه مورد پشتيباني مجلس هلند [شبکه ماهواره اي روزنامه نگاران مهاجر ايراني] را رد کرده است. بدين ترتيب، حتي يک يورو از بودجه مصوب مجلس نيز تحت هيچ عنوان به گروه روزنامه نگاران مهاجر، که مجلس قصد حمايت از آنان را داشت، اختصاص نيافت.

به نظر شما علت مخالفت دولت هلند و رد پروژه تلویزیونی روزنامه نگاران مهاجر چه بود؟
جالب بود که در نامه وزارت امور خارجه هلند - ظاهراً با علم به سوال برانگيز بودن مخالفت با تأسيس شبکه تلويزيوني مورد تأکيد در مصوبه نمايندگان پارلمان- قسمتي ويژه نيز به توضيح دلايل رد پروژه شبکه ماهواره اي اختصاص داده شده بود. دلايلي که اگرچه، طيفي متنوع از بهانه هاي اداري و اجرايي را شامل مي شوند، ولي براي من کاملاً روشن است که "بهانه" هايي بيش نيستند. دلايل اصلي رد پروژه، از نوع همان علل سياسي – تجاري شناخته شده اي هستند که از ابتدا، در جريان لابي هاي مخالفان پروژه تلويزيون ماهواره اي مطرح شده بودند!

آيا در نامه وزارت خارجه، اسامي سازمان ها يا موسساتي که پروژه هايشان مورد تصويب قرار گرفته هم ذکر شده است؟
نه. اما همين قدر مشخص است که اکنون بودجه مصوب مجلس، به ترتيبي که ذکر شد، از هدف اصلي خود که کمک به تاسيس يک شبکه تلويزيوني فارسي زبان بوده، باز مانده است. هرچند اميدواريم که پروژه هاي قبول شده نيز، بتوانند منشا تغييرات مثبت باشند. به هر حال، من و دوستانم در پارلمان هلند، مراتب اعتراض خود را به اين شيوه ناديده گرفتن مصوبه مجلس توسط وزارت امور خارجه اعلام خواهيم کرد.

تصميم دولت هلند، مجدداً نشان داد که به رغم تمام شعارهاي دولت هاي اروپايي در زمينه دموکراسي و حقوق بشر، وقتي پاي عمل به ميان مي آيد، اين دولت ها حاضر نيستند به الزامات سياسي و اقتصادي عملي کردن چنان شعارهايي تن بدهند.

* از گفتگوی روز با فرح کريمی نماينده ايرانی تبار پارلمان هلند در باره شکست بلندپروازترين طرح اروپایی برای تاثيرگذاری رسانه ای بر ايران خارج از مدل لوس آنجلس. نتيجه يک: به همان لوس آنجلس بسازيد! نتيجه دو: حمايت دولتی از چنين طرحهايی را تنها از آمريکا بجوييد!

 
 
November 20, 2005  
 
 

نامه ای از ايران

سلام،
... خیلی چیزهایی که اینجا هست مردم ساده از کنارش میگذرند چون عینک هاشون و گذاشتند تو پستو. گاهی حس می کنم چقدر به نیروی نقد نیاز داریم. دل آدم می سوزه از نبود اینهمه جماعتی که به هر دلیلی رفتند و انرژی اونها صرف نیاز ما و مردمی که بهشون نیاز دارند نمی شه. یا اونهایی که موندن و انرژی اونها داره بی دلیل هدر می ره از ترس نان.

دانشگاه ما یکی از دانشگاههای معتبر دنیاست. من سالها دانشجو بودم و الان هم مثلا عضو هیئت علمی اما می دونم این دانشگاههای پر سر و صدا اگر هم ارتقاء علمی داشته باشند بندرت انسانهای عمیق می تونید ببینید. ما درجا می زنیم باور کنید. گاهی تو جلسات دانشگاه حسی بهت دست میده که بیزارت می کنه از صندلیی که روش نشستی و اسمی که داری یدک می کشی. سطح اساتید تا مرز حقوق ماهانه و حق التدریس ترم پایینه و تصمیم گیری ها گاهی آنقدر سطحی صورت می گیره که داغ می کنه آدم و آدم ها آنقدر ملون شدند که نمی فهمی با کی داری حرف می زنی! اعترافاتشون جالبه: من اینجا دکتر... هستم بیرون ... هستم تو خونه... هستم تو شرکت... هستم.....

میدونی دلت می خواد بالا بیاری تمام آدم هایی که تو خیالت جا گرفتند و بریزی تو چاه. تاسفم بیشتر اینه که دانشجوها مقابل کی می نشینند و درس می گیرند. درسهای ادبیات و معارف و اخلاق و.... چه و چه که فقط واسه کسری معدل گرفته میشه. بچه ها رغبتی به رفتن سر این کلاسها ندارند و اساتید هم به طرز وحشتناکی سطحی هستند. وقت ندارند، گرفتار در آوردن  نان و از سر باز کردن کلاسند، چه می شود کرد؟

پذیرش استاد تهوع آوره تنها روابط دخیل میشه. وقتی یک تقاضا می رسه واسه بررسی، اگه بخوان و زورکی مجبور به  گرفتن بشن قبل از توجه به رزومه متقاضی به جناح سیاسی و اینکه توسط چه کسی معرفی شده نظر دارند. می دونم که تا بوده این بوده اما یقین دارم به این فضاحت هرگز نبوده که علنآ حرف بزنند. متقاضی با رزومه قوی و کلی مقاله و کتاب ... میاد و تو جلسه خیلی راحت می شنوی: بابا اگه اینو بیاریم اوضاعش خوبه میشه موی دماغ همه ما!  بعضی افراد بدون هیچ بنیه علمی با زد و بند های حیرت آوری استخدام میشن! مثلا استخدام رسمی یکی از دوستان، در یکی از معتبر ترین دانشگاهها فقط به دلیل آشنایی. کسی که خدا میداند و ما که چه جور فوق لیسانس و دکتری گرفت.

باورت نمی شه از جایی که نشستم چقدر بیزار می شم. دلخوشی من هم شده رو به بچه ها ایستادن و حرف زدن و حرف زدن. میدونم آخرش به هزار جرم داشته و نداشته کنار گذاشته میشم! گاهی میگم جلو زبونت و بگیر تا بتونی بمونی. گاهی میشه اما بعضی وقتا دیگه جوش میارم. چقدر پوچ و مسخره و بی فکر وابسته به یه گروه سیاسی میشن بچه ها از بی هویتی و سردرگمی. معدودند افرادی که عمیق فکر کنند. چقدر گنگ و تو خالی سرگرم عاشقانه های پوچ میشن و فراموش میکنند که عشق چه جایگاهی داره. گاهی بعضی وبلاگ ها رو بهشون معرفی میکنم که بخونن میدونی چی میگن؟ این خارج نشینها دلشون خوشه و راحتند می شینن واسه ما نسخه می پیچند. اینها تازه اونهایی هستند که پیگیر میشن.

نیاز ما به حضور کسانی مثل شما اونقدر زیاده که من حس می کنم بیخود جای یکی و گرفتم. یه وقت دوره دانشجویی بین 100 نفر از بچه های ادبیات سوالاتی و پخش کردم که ببینم چند نفر با علاقه اومدن تو این رشته. جالبه بدونی تنها 5 نفر! اون هم در یک دانشگاه معتبر و تازه این مربوط به سالها پیش تو بشمار بیا جلو و ببین تو این سالها چقدر اوضاع بدتر شده. 3 تا دانشجوی کارشناسی ارشد بودند که تنها دلیل ادامه تحصیل تو رشته ادبیات و پیدا کردن شغل آبرومند می دونستند و یکی دیگه که میگفت : نخونم چه کار کنم!؟ حتی آموزش و پرورش هم ادبیات نمی خواد! و جالبه بدونی این آدم و سال قبل تو یک سفر دیدمش پرسیدم مشغول چه کاری ؟ گفت: دارم می خونم هنوز، و تدریس هم می کنم. داشت دکتری میگرفت! و بورس یه دانشگاه هم شده بود!

دلم واسه اونهایی که زیر دست این آدما درس می خونن عجیب می سوزه. چون سالها باهاش بودم و می دونستم چقدر عمیق و با تجربه است!

انتخاب دانشجوی دکتری واقعا بر اساس میزان علم و فهم نیست. بدون آزمون بدون مصاحبه علمی درست. اون هم روابطی شده و می بینی دانشجویی با سطح علمی وحشتناک پایین به راحتی واسه دوره دکتری پذیرفته میشه. و جالبه که مثل سطوح قبلی که گذرانده تو این مقطع هم به راحتی فارغ التحصیل میشه و بعد هم مدرس دانشگاه! اینجوری سطح کلاسها رو اساتید مجبورند هر سال پایین تر بیارن.

می بینی؟ کلافه میشم وقتی می بینم همه چیز اینقدر بهم ریخته.  

* نامه يکی از دوستان ناديده. با اندک ويرايش و اختصار

 
 
November 19, 2005  
 
 

هويت ملی و سکولاريسم غربی

آقای خاتمی در جريان سفر خود به آلمان، در کالج علمی آلمان واقع در برلين تحت عنوان سکولاريسم از ديدگاه ايران اسلامی سخنرانی مفصلی ايراد کرد و ضمن بررسی اوضاع جهان امروز تلاش برای ادامه گفت و گوی فرهنگی بويژه ميان اديان بزرگ را يک امر ضروری خواند و از دانشمندان جهان خواست تا در اين زمينه کوشش های نوينی را آغاز کنند.

محمد خاتمی در سخنرانی خود به مسئله اخلاق در جامعه اشاره کرد و گفت اين امر بايد همواره زير بنای انديشه انسانی و امور اقتصاد و سياست باشد.

وی همچنين به اهميت مليت و نقش اول آن در زندگی سده های اخير در زندگی مردم اشاره کرد و چنين گفت: "در سه قرن اخير و مخصوصا در دوره جديد، مردم در غرب خود را در وهله اول آلمانی، فرانسوی، انگليسی و يا هلندی می دانند و بعد کاتوليک و يا پروتستان. آنچه هويت شخص را معين می کند در اصل مليت است. بعد ساير خصوصيات و اوصاف."

آقای خاتمی افزود: "اما حوادث جديد توجه اهل نظر را به بخش مغفول هويت جلب کرده است. امروز توجه به دين و تاثير سرنوشت ساز آن در تشکيل هويت و خود آگاهی جمعی مردم، امری غير قابل چشم پوشی است." ‍

آقای خاتمی در ادامه سخنان خود به موضوع سکولاريسم پرداخت و گفت: "البته می توان برای سکولاريسم معنايی متعدد، عام و غير تاريخی فرض کرد و آن معنا را به همه جا وهمه وقت تسری داد، ولی غيرتاريخی کردن امری که با تمام وجود تاريخی است، اشتباهی واضح است. زيرا اين سخن به معنای نابود کردن موضع و تفکر است."

او توضيح داد: "سکولاريسم، تجربه فرهنگ و تفکرغربی است. اصرار بر تسری سکولاريسم به نقاطی که فاقد زمينه های فکری پيدايش آن و فاقد علل سياسی و اجتماعی سکولاریسم هستند، قبل از اينکه امری مطلوب و يا نا مطلوب باشد آشکارا غلط است."

* اين دو سه نکته اساسی را از خاتمی داشته باشيد که در اين گزارش آمده است تا بعد متن کامل حرفهای او را پيدا کنم. سخنانش بسيار قابل تامل است.

 
 
November 16, 2005  
 
 

Women are dangerous

Finally, the state juridical authorities in Iran acknowledge the singular ‘woman’ and the plural ‘women’ as important words and added it to their dictionary of dangerous words.


Thanks to this, now any web page that contains the word woman in its address, including the results of search engines, would not naturally load according to “the order of juridical authorities”.

I guess the next action of this new team would be to delete the 4th Sura of Quran, which is entitled ‘Women’ as well as the Sura of ‘Joseph’ which recounts the story of Joseph and Zuleika.

From: Mahzood

 
 
November 14, 2005  
 
 

علامه طباطبايی - عکس از ويژه نامه روزنامه شرق
مردی مردستان که در هياهوی اشباه الرجال و لاالرجال گم شد. مردی که نمونه عالی و متعالی فرهنگ دينی ما بود. مردی که در روزگار ماقبل بن لادن اسلام می ورزيد و در روزگار ماقبل مردان انقلاب از دين می گفت. مردی که آخرين علامه بود. سبک راه می رفت. با همه دانشی که داشت. وارستگی اش بی مثال بود.

 
 
November 11, 2005  
 
 

روی جلد ترجمه شازده احتجاب
دوست نازنين من جيمز باکن نويسنده، پژوهشگر و مترجم ايراندوست و دقيق و پرکار بريتانيايی سرانجام پس از يکی دو سالی کار کردن بر سر اين متن دشوار ترجمه آن را منتشر کرد. ترجمه شازده احتجاب گلشيری به انگليسی بی هيچ تعارف حادثه ای است در معرفی ادب معاصر ايران به دنيای انگليسی زبان. مشخصات کتاب را می نويسم تا اهل فن راحتتر آن را پيدا کنند. در باره ارزش های کار خوشتر آن است که ديگران بگويند. اما بگويم که جيمز باکن يکی از بهترين و پاکيزه ترين نثرهای ادبی انگليسی را می نويسد. آخرين رمان خود او جای خوبی برای مردن يا در آمريکا: عروس ايرانی  تنها رمان انگليسی زبان در سی ساله اخير است که داستانش يکسره در ايران می گذرد. 

The Prince
Hushang Golshiri
Translated by James Buchan
Harvill Secker
London 2005

عکس روی جلد هم از عکس های قديمی ايران است و کار آنتوان سوروگين

 
 
November 7, 2005  
 
 

افسردگی فعال زندگی است

امروز‏ ‏دانشجویی‏ ‏نزد‏ ‏من‏ ‏درد‏ ‏دل‏ ‏می‏‌‏کرد‏.‏‏ ‏برای‏ ‏توصیف‏ ‏حد‏ ‏افسردگی‏ ‏خود‏ ‏می‏‌‏گفت‏:‏‏ ‏مدت‏ ‏زمانی‏ ‏بود‏ ‏که‏ ‏می‏‌‏خواستم‏ ‏خودکشی‏ ‏کنم‏.‏‏ ‏تصمیم‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏عوض‏ ‏کردم،‏ ‏تصمیم‏ ‏گرفتم‏ ‏چنان‏ ‏ایده‏‌‏ای‏ ‏بپرورم‏ ‏که‏ ‏مردم‏ ‏همه‏ ‏دست‏ ‏به‏ ‏خودکشی‏ ‏جمعی‏ ‏بزنند‏.

‏‏ ‏بی‏ ‏اختیار‏ ‏خنده‏‌‏ام‏ ‏گرفت‏.‏‏ ‏به‏ ‏او‏ ‏گفتم‏ ‏این‏ ‏حد‏ ‏نهایی‏ ‏اشتیاق‏ ‏تو‏ ‏به‏ ‏زندگی‏ ‏است‏.‏‏ ‏چرا‏ ‏که‏ ‏زندگی‏ ‏معنایی‏ ‏جز‏ ‏آن‏ ‏ندارد‏ ‏که‏ ‏طرح‏‌‏های‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏بر‏ ‏جهان‏ ‏بیافکنیم‏.‏

‏ در‏ ‏دل‏ ‏به‏ ‏خود‏ ‏گفتم‏ ‏که‏ ‏طرحی‏ ‏که‏ ‏این‏ ‏افسرده‏ ‏حال‏ ‏در‏ ‏ذهن‏ ‏پرورده،‏ ‏برای‏ ‏ما‏ ‏چندان‏ ‏نا‏ ‏آشنا‏ ‏نیست‏.‏‏ ‏با‏ ‏این‏ ‏تفاوت‏ ‏که‏ ‏او‏ ‏هم‏ ‏با‏ ‏خود‏ ‏و‏ ‏هم‏ ‏با‏ ‏من‏ ‏صداقت‏ ‏می‏‌‏ورزد‏.‏‏ ‏او‏ ‏تنها‏ ‏به‏ ‏اندکی‏ ‏پیچیدگی‏ ‏و‏ ‏ابهام‏ ‏در‏ ‏فکر‏ ‏و‏ ‏کلام‏ ‏نیازمند‏ ‏است‏ ‏تا‏ ‏این‏ ‏طرح‏ ‏فردی‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏در‏ ‏گستره‏ ‏جمعی‏ ‏بپرورد‏.‏‏

‏بسیاری‏ ‏از‏ ‏آرمان‏‌‏های‏ ‏بزرگ،‏ ‏طرح‏‌‏های‏ ‏افسرده‏ ‏‏‌‏حالانی‏ ‏بوده ‏است‏ ‏که‏ ‏اشتیاق‏ ‏به‏ ‏زندگی‏ ‏فردی‏ ‏خود‏ ‏را‏ ‏در‏ ‏خلق‏ ‏آن‏‌‏ها‏ ‏جسته‏‌‏اند‏.‏‏ ‏بستر‏ ‏افسردگی‏ ‏ناشی‏ ‏از‏ ‏ناکامی‏ ‏در‏ ‏تحقق‏ ‏آن‏ ‏آرمان‏‌‏ها‏ ‏نیز‏ ‏البته،‏ ‏استعدادهای‏ ‏دیگر‏ ‏پروریده‏ ‏است‏ ‏که‏ ‏مستعد‏ ‏دور‏ ‏تازه‏‌‏ای‏ ‏از‏ ‏ماجراست‏.‏‏‏

*برگرفته از: زاويه ديد (عنوان از سيبستان)

نيز:
مرغ مرگ انديش گشتيم، ميرزا پيکوفسکی

 
 
November 6, 2005  
 
 
نيست شوقی  که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

پارسال بود که جمعی از دانشجويان رشته ادبيات از هرات در يک سفر تفريحی - پژوهشی به ايران آمده بودند و در جلسه در دری ميزبانشان بوديم. و در آن جلسه بود که يکی از اين دانشجويان با شعر و نظرهايی که درباره شعرها می‌داد، به خوبی روشن می‌کرد که دانش ادبی و قريحه ويژه‌ای دارد. و وقتی برای شعرخوانی دعوت شد، ديديم او همان ناديا انجمن است که شعرهايش را در نشريات داخل کشور خوانده بوديم و با نامش آشنا بوديم،‌ و همو بود که آقای عبدالکريم تمنا شاعر پيشکسوت هرات ساکن تهران با ديدن شعرهايش چنان به وجد آمده بود که غزلی در وصف او سروده بود.

بله. ناديا انجمن را می‌گويم که چندی پيش استاد رجايی از هرات کتاب «گل دودي» او را با خود آورد که تازه چاپ شده بود. و همو بود که از اميدهای شعر جوان افغانستان به حساب می رفت، به ويژه در هرات.

با اين مقدمه‌چينی شايد شما خود دريافته باشيد که چگونه خبری می‌خواهم بدهم. بهتر است هيچ نگويم و فقط شعری از او نقل کنم که خود گويای بسيار چيزهاست و شايد آن را نوعی الهام بتوان تصور کرد. البته پيش‌بينی اين تيره‌بختی‌ها در جامعه ما چندان نياز به الهام هم ندارد. شايد بسيار کسانی که در وضعيت ناديا انجمن هستند فردای خود را چنين پيش‌بينی می کنند.

نيست شوقی  که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم

برگرفته از: محمد کاظم کاظمی در مرگ شاعر جوان هرات که زير مشت و لگد شوهر جان باخت.

 
 
November 4, 2005  
 
 

< مثل این که نوبت به خانه‌ی هنرمندان رسید!

 

خبر اين است: ليلی فرهاد پور سردبير سايت  خانه‌ی هنرمندان ایران از کار برکنار شد. روزی که به خانه‌ی هنرمندان رفته بودم برای مصاحبه‌ای که خانم فرهادپور می‌خواست برای سایت‌شان انجام دهد، از او پرسیدم با توجه به تغییر و تحولات اخیر آیا «غریب‌پور» مشکلی نخواهد داشت؟ فرهادپور گفت که نه احتمالا، چون خانه‌ی هنرمندان هیأت امنا دارد و رئیس را آن‌ها انتخاب می‌کنند. در گوشش گفتم که به هر حال خانه از دولت بودجه می‌گیرد و هنوز در ایران این نگرش مقتدرانه حاکم است که دولت به هر جا که پول بدهد، به آسانی ولش نمی‌کند. بعد صحبت از سابقه‌ی واقعا خوب غریب‌پور در مدیریت فرهنگی شد و امیدواری به هم دادن؛ کاری که این روزها بین ماها حساب رواج پیدا کرده در عین حال که به بی‌پایه‌بودن این امیدها روز به روز واقف‌تر می‌شویم.

القصه آن که سایت خانه‌ی هنرمندان در مدت زمان سردبیری خانم فرهادپور، هم اوج دوباره و دوچندانی گرفت در تولید محتوا و بالارفتن آمار بازدیدکنندگان و هم توانست منبع خوبی شود برای تغذیه‌ی سایت‌ها و روزنامه‌ها برای نشر گزارش‌ها و مطالب به‌دردبخوری که اختصاصی سایت خانه‌ی هنرمندان بود. اما انگار پاداش این تلاش حرفه‌ای و ارزشمند برای سردبیر سایت، برکناری او بود آن هم به شیوه‌ای کاملا غیرمتمدنانه و ضدفرهنگی. روایت تلخ خانم فرهادپور را درباره‌ی این ماجرا بخوانید و ببینید آیا «غریب‌پور» برای حفظ خانه‌ی هنرمندان چنین رفتاری را مرتکب شده یا برای حفظ خودش در رأس این خانه؟ گیرم که خواسته باشد خودش را حفظ کند تا خانه محفوظ بماند، اما آیا این ترکش کوچکی نیست که از دوردستی به نام وزارت ارشاد به تربیون خانه اصابت کرده؟ و دیر نخواهد بود که غریب‌پور برای حفظ خودش (برای مثلا حفظ خانه) ناچار شود از حضور هنرمندان پیش‌کسوت و مستقل هم در خانه جلوگیری کند و به فکر لیستی باشد که لابد جناب شمقدری ـ مشاور رئیس‌ کابینه در امور فرهنگی و هنری ـ برای او ارسال خواهد کرد؟

خانم فرهادپور رنج‌نامه‌ات را خواندم و یاد همان روز بعدازظهر در خانه‌ی هنرمندان افتادم که وقتی چند تا نکته‌ی فنی کوچک در مورد سایت خانه گفتم برق از چشم‌هایت پرید. باهم رفتیم داخل دفتر سایت و چنان ذوق‌زده آن نکات را برای همکارانت توضیح می‌دادی که خیال کردم داری به فرزندانت این خبر خوش را می‌دهی که سقف خانه دیگر چکه نخواهد کرد. احساس آن روزت را وقتی می‌گذارم کنار روح تلخ این رنج‌نامه‌ات، میل شدیدی پیدا می‌کنم به این که دست «غریب‌پور» را بگیرم، بکشانمش کنار تو، با دست دیگرم جلوی دهانش را بگیرم و به تو بگویم: من از طرف او عذرخواهی می‌کنم. مراقب قلبت باش، خانم سردبیر!

برگرفته از: خوابگرد

* بعد از دو روز که از طريق لپ تاپ ام موفق می شوم متن سيبستانک را ببينم متوجه می شوم که حروف نادرست است. دوباره روگرفت متن خوابگرد را اينجا می گذارم. اين روزها مجبورم با لپ تاپ ديگری که پاور بوک مک اينتاش است کار کنم چون آن يکی ناگهان دچار قطع برق می شود و بايد بفرستمش تعمير. تا به حال با مک وبلاگ ننوشته بودم. کلی دردسر دارد و دارم می فهمم که چقدر دنيای ويندوز از مک متفاوت است. گفتم توضيح دهم اگر اشکالی در شيوه خط و ربط سيبستان پديد آمد بدانيد از کجا آب می خورد!