March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




October 30, 2005  
 
 

Farewell My Concubine
پوستر نسخه چينی فيلم
نام فيلم را نمی دانم در فارسی چگونه ترجمه کرده اند اما "خداحافظ رفيق" به آن نزديکتر است. اصل داستان در واقع بازی پسری است در نقش کنيزک در يک اپرای کلاسيک چينی به همين نام که اگر نقش کنيزک/ زن را بگيريم بايد رفيقه/ محبوبه شايد هم نازنين ترجمه شود ولی اگر آميختگی داستان را با سرنوشت دوستی دو هنرپيشه نقش شاه و کنيزک (هر دو مرد) در نظر بگيريم به خداحافظ رفيق نزديک تر است.

فيلم را يکبار گذرا ديده بودم. اما امشب فرصتی شد که دقيق ببينم. شاهکار است (البته اگر به کسی نگوييد اصلا به پای مخملباف نمی رسد!). با  خود فکر کردم اگر اين سينماست پس سينمای پرادعا و کم محتوای بعضی ها چيست؟ به هر حال مرا به ياد "آخرين امپراتور" (1987) انداخت که بی گمان اين فيلم (توليد 1993) گوشه چشمی به آن داشته است. و از جهتی هم به ياد سالهای انقلاب فرهنگی در ايران خودمان. از 100 فيلم برگزيده منتقدان در مجله تايم است. گرچه علت انتخابش برای من چيز ديگری بود. فعلا هر چه مربوط به عشق و فلسفه ( نام بهداشتی تر سکس و فلسفه) باشد برای من موضوع تماشا و پيگيری است! بخصوص فيلمهای شرقی. راستی از سينمای چين چقدر می دانيم؟  

 
 
October 27, 2005  
 
 

رنجهای جان بازی
عکس از ايسنا
مردی که پا ندارد.


مردی که شادی ندارد.

عکس از ايسنا
مردی که جوانی ندارد.

... من جان بازی را از شهادت برتر می دانم.  

* عکس ها از ايسنا

 
 
October 26, 2005  
 
 

اگر هنوز مونا را نخوانده ايد

بس 

تمام غريبه‌ها به چشم‌ام آشنا شدند
از بس تو نبودند.

پوشيده 
عشق تو رازی است
به بال هر کبوتر ببندم، در خون می‌تپد.  

گذشته‌ی آينده
ديگران را مادر به زادگاه می‌پيوندد
مرا تو
که آينده‌ی نوستالژيکِ منی

فراموش می‌کنی
مثل سنگِ گور
که با آواز باد و باران، حتا نامِ مرده را هم فراموش می‌کند.

تازه 
زياد يادت نمی‌کنم
می‌ترسم خاطره‌ات کهنه شود.

نام‌ 
حيف!
اگر فکر نمی‌کردند جادوی زبان عربی شده‌ام،

 اسم‌ات را می‌گذاشتم «خيال» يا «مِی»؛
دو نامی که دختران عرب را زيبا می‌کند.

نوزاد 
هر روز تو را می‌زايم؛ مرد و مردانه
ای عشقِ نوزادِ من

همراهِ هميشه
هميشه با منی
مگر به وقتِ بيداری.

عاشق 
می‌دانی عاشقِ تو کيست؟
آن‌کس که هر دم در دل آرزو می‌کند دوست‌اش داشته باشی.

*از: دلتنگی های مهدی خلجی برای دخترش مونا  

 
 
October 24, 2005  
 
 

باب شهر علم ام خوانديد و از آن به درون نرفتيد

قطامه:
هراس تو از چيست پسر ملجم _ از شجاعتش؟ مگر او بنده پاك خدا نيست؟ و مگر چون پيشاني به خاك عبادت مي‌سايد بسيار نمي‌ماند؟ چه فرصتي نيكوتر؟ شمشير پنهان كن،‌ و به مسجد كوفه برو؛ به زاويه او! گوشه‌اي بخز، و جانوران طبعت را بيدار كن و بر او بگمار! در كمين باش؛ و چون سر بر زمين نهاد،‌ تنها تو حاكمي و شمشير! 
ابن ملجم: هاه؟
قطامه: مي‌گويند اهل تظاهر نيست. پس به خلوتي نماز مي‌كند دور از چشم. و مي‌گويند از اسراف در مال جماعت بيزار است. پس شمع خاموش مي‌كند. مي‌بيني؟ نيكي‌هاي وي به سود توست. نيكي‌هاي وي هميشه به سود دشمنانش بوده! خدا نيز البته جايي در همان نزديكي است. و اگر از كار تو ناخوشنود بود علامتي خواهي ديد. اگر شمشيرت چوبين شد، يا دستت سنگ؛ اگر او به وقت نيامد، يا در حصار جماعت سجود كرد، علامت نيكويي است. نه؟
...

نويسنده ] متن در دستش [ : من كجا هستم؟ حقيقت من كجاست؟ روزگاري ساكن شهري بودم؛ و اينك قرنهاست سرگشته بيابان خضر الياسم! _ شما مرا از من گرفتيد. خيالات خود را به من چسبانديد. خون از شمشيرم چكانديد و سرهاي دشمنان به تيغ ذوالفقارم بريديد! قلعه‌گير و خندق‌گذار و معجزه‌سازم كرديد! شاه مردان و شير خدا گفتيد! از زمينم به چهارم‌آسمان برديد! به خدايي رسانديد! پدر خاك و خون خدا خوانديد! در شهر علمم خوانديد و از آن به درون نرفتيد!

شما با من چه كرديد؟ ... واي بر آن‌كه برده كند، و آن‌كه بردگي خواهد! واي بر آن‌كه نام و خون كسي را نان و آب خود كند! شما با من چه كرديد؟ سوگند خورديد به فرق شكافته من براي رواج سكه‌هاي قلبتان! به ذوالفقار خون‌چكان براي كشتن روح زندگي! و اشك ريختيد بر مظلوميت من تا ساده‌دلان را كيسه تهي كنيد! ... صبر كردم صبر، چون كسي كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد _ به سالها! ... آنها كه خود را به من مي‌بندند، كاش آزادم كنند از اين بند! _ آنها كه سوار بر مركب روح ساده‌دلانند! آنها كه لاف جنگ مي‌زنند با دشمنان خيالي در ديارات خيال؛ و هرگز نجنگيدند با دشمن راستين كه در نهاد خويش مي‌پرورند براي جنگ با حقيقت! ...

شما با من چه‌ كرديد؟ بزرگم كرديد براي حذفم! راستي كه من انسان بودم پيش از آن‌كه به آسمان برين برانيدم! چنين است كه صحنه‌ها از ابن ملجم پر است و از علي خالي! _ شما دوستداران من با من چنين كنيد، دشمنانم چه بايد بكنند؟

از: مجلس ضربت زدن به قلم بهرام بيضايی - نقل از کهنه نقاب

 
 
October 23, 2005  
 
 

خودکشی، ملکوت، حسودی

خودکشی آخرينش بود از پيام ايرانيان:

روز به روز پژمرده‌تر و افسرده‌تر می‌شوم. دل‌مُرده و ساكت، گوشه‌ای كز می‌كنم و به یك نقطه خیره می‌شوم. بی‌‌آنكه معنی این نگاه را بدانم. كمتر می‌خندم. اصلاً خندیدن و تبسم را از یاد برده‌ام. جایی در همین نزدیكی، خود را جا گذاشته‌ام. منحنی زندگی روز به روز برای فرو افتادن شتاب می‌گیرد. مشكلات گوناگون دوره‌ام كرده‌اند. پرده‌ای آهنین مرا از فكر كردن باز می‌دارد انگار اجازه‌ی ورود به اندرون مغزم را ندارم. پرده‌ای دیگر، زمخت اما نامریی جلوی چشمانم كشیده شده است. اطراف را می‌بینم اما دركی از آنها ندارم. گویی مات و مبهوت به یك تابلوی سرد و خاموش نگاه می‌كنم. جهان چه سرد و یخ شده است. كتاب می‌خوانم. آنقدر می‌خوانم و می‌خوانم كه روی صفحات كتاب خوابم ببرد. باد می‌اید. باد پاییز. بوی عشق‌های ناكام. طعم تلخ جدایی. مزه‌ی فراموش‌نشدنی نم نم باران چشم. جهش برق پایان یك نگاه. و ... واگویه‌های پراكنده و آشفته‌ی یك ذهن، یك جسم، یك انسان.

قبل از آن يادداشت مستور را ديده بودم در باره تجربه ملکوت:

27 اردیبهشت سال 82 بود. اون روزها باز هم این حالت لعنتی که هنوز هم تقریبا ماهی یکی‌دو روز سراغم میاد، به سراغم اومده بود. از شانس ِ بد ِ مرتضا، این جریان در دوره‌ای بود، که مرتضا نزدیک‌ترین رفیق من شده بود. مرتضا خلق‌وخوی عجیب‌وغریبی داشت، هنوز هم داره. تاهرجا بگی پایه‌ی همه‌چیز هست، عرق‌خوردن، تریاک‌کشیدن، اکس، دکس، شیشه ، حتا تا اسید به‌سق‌چسباندن، تا هرجا که رفقاش پیش‌برن، اون هم هست.

اون روزها هم من و هم اون حالت عجیب‌وغریبی پیداکرده‌بودیم. از دیدن فیلم "آخرین‌وسوسه‌ی مسیح" شروع شد. فکر ملکوت سه‌چهار‌سالی می‌شد که از توی سرم بیرون نمی رفت.

... یه لحظه به سرمون زد که از همه‌ی تعلّقات‌مون ببُریم. ببینیم می‌تونیم؟ دراون حالی که توی بحث تیریپ روشنفکری داشتیم و اون‌جور حرفا می‌زدیم، رسیدن به یه همچین چیزی بعید بود. ولی شد دیگه. کم‌کم از روی نیمکت هم بلند شدیم و کمی اون‌ورتر روی زمین نشستیم. یادم نمی‌آد، کِی اون دایره رو تعیین کردیم. مثل عیسا که یه دایره برای خودش کشید که از توی اون بیرون نره، ماهم یه دایره کشیدیم، البته یه خرده بزرگتر از دایره‌ی عیسا. وسط این دایره یه ردیف از این درختچه‌هایی بود که معمولا کنار خیابونا هست.

نمی‌دونم به چه بهانه‌ای دوسه‌بار از روی این دایره پریدیم. آهان، یادم اومد، برای این‌که اگه شخصیّتی برای خودمون حس می‌کردیم، این‌جوری از بینش ببریم. گفتم: حتا اگه برای ازبین‌بردن شخصیّت لازم بشه با زیرشلوار بیام دانشکده، این کارو می‌کنم. گفت: واقعا. گفتم: نه بابا، حالا ما یه چیزی گفتیم. البته یه وقت‌ام دیدی خر شدم‌و این کارو کردم. چندتا دوستای مرتضا اومده بودند اون‌جا. محلشون نذاشت. چندوقت بعد دوستای منم اومده بودند و صدام می‌کردند. من هم هیچّی نگفتم. گفتند: ولش کن، باز دیوونه شده. ول کردندو رفتند.

مغرب که شد در حال فکر کردن و نگاه کردن به هم بودیم. کمی هوا سرد شده بود. بلندشدم و بی اینکه وضویی گرفته‌باشم، شروع کردم به نماز خوندن. مرتضا هم که اصلا نماز نمی‌خوند اون‌جا به شکل عجیبی بلند شدو به من اقتدا کرد. مثل سنّی‌ها نماز خوندم. توی اون لحظات به این فکر می‌کردم که آیا من به قدر و رتبه‌ی مرتضا، که همیشه یک سروگردن بالاتر از خودم می‌دیدم رسید‌ه‌م؟

... توی نماز برای اوّلین بار حس کردم که دیگه ضعیف‌تر از مرتضا نیستم. بعد از نماز روی زمین دراز کشیدیم. به آسمون نگاه می‌کردم. آسمون جلوی چشمام تیره‌وتار می‌شد. هرچی از شب می‌گذشت. سرما رو بیشتر حس می‌کردم. پیرهنم روی سبزه‌ها خیس شده بود. ...مدّتی گذشت. بالاخره خودم رو راضی کردم که من قادر به رسیدن به این ملکوت نیستم. ولی جرأت‌نمی‌کردم بلند شم و برم. مرتضا. اون در چه حالی بود؟ شاید اون داشت به جایی می‌رسید و من همه چیزشو با رفتنم به هم می‌ریختم. امّا هرکار کردم بالاخره سرما تابی برام نگذاشت.

بلندشدم و گفتم مرتضا من باید برم. گفت: خوب شد بالاخره بلندشدی. داشتم یخ‌می‌زدم. کمی صبرکردیم، ولی آخرش راضی‌شدیم که از دایره‌ی عهد خارج بشیم.

گند ِ قضیّه اون‌جا بود که وقت ِ رفتن، من رفتم توی چمن‌های پشت نیمکت چیزهایی رو که عصری به عنوان متعلّقات، دور ریخته بودم، بردارم. توی تاریکی نمی‌دونم چه‌قدر از چیزها رو پیدا کردم. فکرمی‌کنم چهارپنج‌هزار تومن پول رو پیداکردم. خودکار هم پیدا شد، امّا بیست‌پنج تومنی خرده‌هه موند و هرچی گشتیم پیدا نشد. مرتضا هم چیزهاشو پیداکرد و راه‌افتادیم، رفتیم طرف خوابگاه. ...

اول از همه هم اين يادداشت فروغ توجهم را جلب کرد؛ حسودی:

مطمئن نیستم که این نوشته را پست خواهم کرد یا نه؟ بیش از آنکه برای خوانده شدن توسط سایرین باشد برای خودم می‌نویسم تا شاید کشف کنم اشکال خلقیات این مدتم در کجاست.

حسود شده‌ام. به نحو دردناکی حسادت می‌کنم و انگار دو نفر در من هست که یکی حسادت می‌کند و آن دیگری به شماتت آدم حسود می پردازد. حسادت در همه هست. شاید بهانه‌ای باشد برای ارتقا و رشد. اما تا جایی که به خود طرف لطمه نزند و هم‌چنین سد راه دیگران هم نشود.

یادم هست بچه که بودم یک کتاب خواندم. در ردیف اولین کتاب‌های چاپ شده بعد از انقلاب برای کودکان بود که به جای پرداختن به تخیلات و قصه‌های جن و پری که خیلی دوست‌تر داشتم، از اخلاقیات می‌گفت. در همان بچگی هم آدم حسودی بودم. کسی را بهتر از خودم نمی‌توانستم ببینم. اما سد راه نبودم. تمام سعی‌ام را می‌کردم تا از او جلوتر باشم. داستان این کتاب درباره دختری بود که به خواهر کوچکش حسادت می‌کرد. هنوز آن حس بد عذاب وجدانی که با خواندنش به من دست داد، برایم تازه است. یک‌جوری انگار نویسنده می‌دانست دخترک حسودی مثل من قرار است خواننده‌اش باشد و با شدیدترین وجه ممکن تنبیه‌اش می‌کرد.

*به نظرم اين اعترافات از سنخ تازه ای است در وبلاگستانی که من می شناسم. قدمش مبارک!

 
 
October 19, 2005  
 
 



تجددی جوانه زده از عقبماندگی

ايران کشور تضادهای شگفت آور است. تازه ترين نمونه اش همين سايت آرشيو ديجيتال رسانه های ايران. کاری بسيار هوشمندانه و امروزی و صد در صد مدرن. تضاد واقعی را وقتی پيدا می کنيد که بدانيد اين کار از مرکزی صادر می شود که در ضديت با مدرنيسم پيشتاز است و در عقبماندگی اش همين بس که هنوز تصوير ساز را پخش نمی کند! - يکی از عجيب ترين کارهايی که هيچ تلويزيونی در دنيا انجام نمی دهد (به استثنای احتمالا تلويزيون عربستان سعودی که در باره آن هم شک دارم). 

به هر حال از طريق اين سايت که آرشيوی برای همه برنامه های تلويزيونی است موفق شدم بخشی از يک فيلم سينمايی ايران را ببينم و امشب هم بخش هايی از سريال موسوم به "شب های برره" ( از موقعی که ابطحی در باره اش نوشت به ديدنش علاقه مند شده بودم!) استفاده از اين سايت شديدا توصيه می شود بويژه به ايرانيان خارج ازايران.

يک ملاحظه هم در باره اين خواب برره ای. موضوع اين برنامه که من ديدم در باره عشق بود. به ياد آوردم که زمانی عشق در ايران ممنوع بود. خب حالا البته سياست فرهنگی رسمی عوض شده است و عشق عشق می کند. سينما پر شده از عشق. تلويزيون و ترانه ها هم. و خيلی چيزهای ديگر. اما چرا هميشه دير؟

زمانی که بايد عشق روايی می داشت نداشت. تا نوبت عاشقی رسيد. حالا که جامعه از عشق گذشته و به سکس فارغ از عشق گراييده سياست گذاران که ديده اند قافيه را باخته اند به عشق رو کرده اند. اما دير است. امروز رسما بحث سکس و فلسفه است. فردا سکس بدون فلسفه خواهد آمد. شايد هم آمده است. روزگاری عشق را محاکمه می کردند و می بايددر پستو نهانش می کردی. حالا عشق آزاد است و سکس را در پستو نهان می کنند. جمهوری ما با سکس چه خواهد کرد؟ جمهوری ما قدم به قدم تمام صحنه های معنويت را واگذار کرده است. سرنوشتی ندارد جز ماديت تمام در همه ابعاد. اما ماديت بدون معنويت چگونه چيزی خواهد بود. اگر هنوز کسی آنجا هست بهتر است به اين فکر کند. فردا دير خواهد بود. اما اگر کسی هميشه دير بوده است چگونه اين بار دير نخواهد ماند؟

* لينک آرشيو ديجيتال و خبر اعتراض به ادامه خودداری از پخش تصوير ساز از راه دو در دو و هفتان - سپاس از اين دو سايت که دارند به ابزار خوبی برای مطالعه و جستجو در فرهنگ ايرانی تبديل می شوند.

 
 
October 17, 2005  
 
 

تجدد کالايی

هفته پیش با یکی از اندیشمندان برجسته ایرانی مقیم خارجه که پس از 22 سال برای چند روزی به وطن برگشته بود، تلفنی حرف می زدم، می گفت که حتی یک نفر از بستگان که بعد از مدت ها مرا می دیدند از آزادی و دموکراسی در آن جا نپرسیدند. همه از قیمت کالا ها و در آمد و این که چه داریم و چه نداریم و چگونه می شود آن جا رفت و زندگی کرد می پرسیدند. حسابی حال این استاد فرهیخته گرفته شده بود.

از وبلاگ هنوز

به نظرم اين يک ويژگی مهم تجدد ايرانی است. کالامحور است. از اول هم همينجوری بوده است. دنبال نوسازی ارتش بوده است و نصب تير چراغ برق و تلگراف. و می توان رابطه ای ديد بين اين تجدد کالايی با اين تخصص-گريزی:

"دیروز یک آقای محترمی می گفت اگر دولت احمدی نژاد موفق بشود من می روم و مطب باز می کنم و جراحی پلاستیک می کنم. گفتیم شما که پزشک نیستی. گفت خوب نکته همین جاست دیگر ! اگر این دولت موفق بشود تخصص یعنی کشک!"

باز هم از هنوز

فرقش اين است که در تجدد کالايی ما می دانيم که داريم مصرف می کنيم و دوستدار کالاهای غربی هستيم. در اداره دولت و ملت برعکس فکر می کنيم استقلال داريم و از روی فکر و فرهنگ خود مديريت می کنيم. حال آنکه داريم ظاهرپرستی مان در تجدد را پنهان می کنيم. توجيهی برای تنبلی و لجبازی مان دست و پا می کنيم. فکر می کنيم تا ابد می شود مصرف کننده کالا بود و به انديشه و دانش مديريت و سياست بی اعتنا ماند.

 
 
October 16, 2005  
 
 


فاضلاب مديريت به سبک ايرانی

با انگشت شست و سبابه دست راست دماغم را محكم چسبيده ام. با احتياط باتلاق متعفن را دور مى زنم و وارد مدرسه مى شوم. اينجا دبيرستان پسرانه سوم شعبان منطقه ۱۵ است با بيش از ۵۰۰ دانش آموز. كمى آن طرف تر تابلو هنرستان شهيد رجايى بر سردر ساختمانى نصب شده است.

مگس های مست از فاضلاب در مدرسه
شهرك كيانشهر در جنوب شرقى تهران حالا ديگر يك شهر شده است با چندين شهرك: شهرك   هاى آزادى، شهيد مطهرى، جمهورى اسلامى و... «شما نمى توانيد تصور كنيد. تصوير اين درياچه متعفن لحظه اى از ذهن كنار نمى رود. شب ها كه سر سفره افطار مى نشينم، اين بو اشتهايم را كور مى كند. فقط آب و چاى مى خورم، گمان مى كنم اين بو هيچ گاه مرا ترك نمى كند.» قاسمى دبير دبيرستان پسرانه سوم شعبان سعى مى كند با گفتن اين جملات، احساس واقعى خودش را به من منتقل كند.

وقتی زندگی فاضلاب می شود
صارمى مدير مدرسه دنباله كلام او را مى گيرد: «لباس هايمان بوى لجن مى دهد. انبوه مگس هاى مست از فاضلاب همه جا موج مى زند، من نمى دانم جواب بچه هاى مردم را چه بدهم. از اداره آموزش و پرورش براى بازديد آمدند، بوى فاضلاب آنها را كلافه كرده بود. گفتم اجازه بدهيد برويم طبقه دوم تا به شما بگويم بچه هاى كيانشهر در چه شرايطى درس مى خوانند.»

صارمى كه خودش دبير زيست شناسى بوده و بچه ها و همكاران او را دكتر صدا مى زنند، مى گويد: «فاضلاب بخشى از زندگى ساكنين شهرك جمهورى اسلامى است. فاضلاب سلامتى و زندگى مردم اين شهرك را تهديد مى كند. امكان بروز اپيدمى بيمارى هاى عفونى وجود دارد.»

مديريت فاضلابی
از او مى خواهم دقيق تر توضيح دهد: «۱۰ روز پيش فاضلاب شهرك از دريچه جلو مدرسه بالا زد، آن زمان كه اين شهرك را ساختند، سال هاى ۵۶- ،۵۵ اطراف آن بيابان بود، براى دفع فاضلاب به جاى حفر چاه كانال هايى ساخته اند كه در فاصله ۲۵ تا ۳۰ مترى يك دريچه چدنى دارند. اين يك سيستم اكوى محدود بود. يك تصفيه خانه فاضلاب هم ساخته بودند كه حالا از كار افتاده. فاضلاب شهرك به خارج از محدوده اين شهرك انتقال مى يافت. بعدها بيابان هاى اطراف صاحب پيدا كرد و همه اطراف شهرك ساخت وساز شد. تصفيه خانه هم كه خراب بود. خروجى كانال ها مسدود شد و فاضلاب شهرك راه در رو ندارد، به همين دليل هرازچندگاهى فاضلاب از يكى از دريچه ها بالا مى زند، سه سال پيش فاضلاب در حياط مدرسه ما آمد بالا و نيم متر ارتفاع آن بود.»

مديريت ايرانی و ادعای خدمت به فقرا
يكى از دبيران كه ساكن همين شهرك است مى گويد: «شهرك جمهورى اسلامى از حدود ۳۰۰ بلوك آپارتمانى تشكيل شده، هر بلوك چهار طبقه و هر طبقه دو واحد ۶۰-۵۰ مترى دارد. ۹۰ درصد ساكنين كارگرند و درآمدشان زير خط فقر است. فاضلاب جارى در كوچه ها و خانه ها بخش جدانشدنى زندگى مردم است.» از مدير مدرسه مى پرسم چرا به شهردارى و شركت آب و فاضلاب مراجعه نمى كنيد. «ما همه جا مراجعه كرده ايم و نامه نوشته ايم. به دليل نبودن مديريت واحد شهرى هيچ كس مسئوليت نمى پذيرد. شهردارى مى گويد به ما مربوط نيست، به شركت آب و فاضلاب مراجعه كنيد. آنها هم مى گويند سيستم اكوى اينجا ناقص است و زير پوشش آب و فاضلاب نيست. اهالى بايد هزينه اشتراك بپردازند، مترى دو هزار تومان. منطقه كارگرنشين است و مردم هم پولى در بساط ندارند. شهرك قديمى است و هيات مديره و سرپرست ندارد. ما گرفتار يك دور باطل شده ايم.»

هيچ کس مسئوليت نمی پذيرد
پيشنهاد مى دهم كه مدرسه با حفر يك چاه مشكل فاضلاب را حل كند، مى گويد: «اين فاضلاب مربوط به مدرسه نيست. همه فاضلاب شهرك در اين كانال ها جارى است و كانال ها به صورت شبكه به هم متصلند. ما كه نمى توانيم براى ۲۵۰۰ خانوار ساكن در شهرك چاه بزنيم.» مسئله گوياتر از آن است كه من چيزى بر آن بيفزايم. همه مسئولان در جريان هستند و با هم نامه نگارى مى كنند. هيچ كس مسئوليت نمى پذيرد هر كس در حوزه كارى خود جواب هاى از پيش آماده دارد. شايد مشكل همان چيزى است كه مدير مدرسه مى گويد: «فقدان مديريت جامع شهرى».

از: گزارش شيرزاد عبداللهی در شرق (عنوانها به متن افزوده شده است) 

 
 
October 15, 2005  
 
 


Iranian identity: a double burden

Martin Woollacott
Thursday October 13, 2005
The Guardian 

How ancient history relates to modern problems is the question to be examined at a public forum on Iran
organised jointly by the British Museum and the Guardian. It is certainly a difficult legacy. Italians shrugged off Mussolini's fantasies of a new Roman empire and derive their identity mainly from the Renaissance, while the Greeks are both proud of their ancient prowess and irritated by some of its consequences, like having to learn ancient Greek. India and China, emerging as substantial powers in the 21st century, have a relatively comfortable relationship with former greatness.

But Iran labours under a double burden. First, its ancient past, not least because the role of another universal religion, Zoroastrianism, clashes with its Islamic identity. The analogous contradictions of Christianity with paganism, or modern Chinese secularism with Chinese religious tradition, are not of the same severity. Second, Iranians have a profound sense that the importance of their civilisation has never been as wholeheartedly acknowledged as that of others. Not by Arabs, who gloss over the contribution of Iranians during the Golden Age of Islam, not by Indians, who minimise Iranian influence in the subcontinent, and not by westerners, even though western scholars led in reconstructing the Iranian past.

Iranians reacted against the Shah's attempt to appropriate the pre-Islamic era, but they have also reacted against the Islamic Republic's attempts to suppress what remains of its traditions. Norouz, the old Iranian new year, is still enthusiastically celebrated, as is the fire festival of Charshanbeh suri. Iranians still call their children Cyrus, Darius, and Roxana after emperors and their consorts, even though the regime at one stage said such children would not get birth certificates. And, as Nasrin Alavi notes in her fascinating book We Are Iran, an anthology of Iranian blogs, even the regime seems to forget sometimes, for instance permitting IranAir planes to carry an image of Homa, the pagan Persian guardian of travellers.

The Iranian authorities have recently taken a different line. Under Khatami, western archaeologists returned to Iran to work on excavations with Iranian colleagues, there are new departments of pre-Islamic studies at some Iranian universities, and ancient Iranian history is back in the school curriculum. A surge of interest in the period brings new titles into the bookshops every year, although most are translations of western works.

از يادداشتی در گاردين به مناسبت شروع تربيون آزاد بحث از ايران که اين روزنامه برگزار می کند. فقط در آن دو اشتباه آمده است. يکی که سهو است اين که آقای خاتمی را آيت الله معرفی کرده که از گاردين چنين خبطی بعيد است. ثانيا و مهمتر اينکه اظهار نظر ناشری را منعکس کرده که گفته است در 30 سال گذشته يک کتاب هم با استانداردهای آکادميک غرب در ايران در باره تاريخ اسلامی يا پيش اسلامی نوشته نشده است. اين حرف جاهلانه ای است. آثار احمد تفضلی، کتايون مزداپور، مهرداد بهار، شفيعی کدکنی، زرين کوب، پورنامداريان، دوستخواه، محمد محمدی ملايری، خالقی مطلق و گروهی ديگر همه ناقض اين ادعای بی سند است. به هر
حال قرار است نشست گاردين در باره ايران روز سه شنبه 18 اکتبر برگزار شود

· The unbroken arc: what ancient Persia tells us about modern Iran. This public forum, supported by the Guardian and chaired by Jon Snow, is at the British Museum on Tuesday October 18, from 7pm. Tickets are £10 ,available on 020-7323 8181 or at www.thebritishmuseum.ac.uk

 
 
October 12, 2005  
 
 

دفاع از دريدا به شيوه ضد-دريدايی

يکی دو روز پيش وقتی در «سيبستان» مهدی، در يادداشتی با عنوان «آسيب‌شناسی روشنفکران»، خواندم: «روشنفکر در يک معنا کسی است که از نقد کردن باز نمی ايستد، بت پرست و بت ساز نيست . به تعبير شريعتی و با الهام از سنت ابراهيمی بت شکن و به تعبير دريدايی شالوده شکن است»، ابتدا حيرت کردم و به خنده افتادم، اما بعد ناراحت شدم و با خودم گفتم اين چه اشتباههای احمقانه‌ای است که دوستم می‌کند.

آيا آنچه در سنت ابراهيمی «بت‌شکنی» گفته می‌شود با آنچه دريدا
“deconstruction” می‌گويد يکی است؟ «بت‌شکنی» واقعی پيامبری در هزاره‌ی سوم قبل از ميلاد را با نظريه‌ی فيلسوفی قرن بيستمی درباره‌ی «معنا» چه نسبت؟ اگر همه‌ی انبيا و روشنفکران از هزاره‌ی سوم ق م به بعد «شالوده‌شکن» (به ترجمه‌ی نادرست بابک احمدی) ‌بوده‌اند پس کدام روشنفکران‌اند که «شالوده‌شکن» نبوده‌اند؟ آيا بايد از اين سخن نتيجه بگيريم که پس کسی که «شالوده‌شکن» نيست «روشنفکر» نيست؟ اصلاً، چه نيازی ما را وا می‌دارد که «بت‌شکنی» ابراهيم در هزاره‌‌ی سوم قبل از ميلاد را با انديشه‌ی فيلسوفی اروپا‌يی در «نقد ادبی» مقايسه کنيم؟ حتی اگر «شالوده‌شکنی» به همان معنای «بت‌شکنی» باشد، که البته نيست.

نمی‌دانم در نوشته‌های برخی نويسندگان و روزنامه‌نگاران و روضه‌خوانان و واعظان و مجريان راديو و تلويزيون و وبلاگ‌نويسان چه اصراری است که از اصطلاحات فلسفی استفاده شود. آيا استفاده از چاشنی يا «سُس» فلسفه نوشته و گفته را مطبوعتر می‌کند يا زيوری است که به آن عظمت و شکوه می‌بخشد؟ برای ديگران هرچه باشد، برای من هيچ چيز تهوع‌آورتر از بحث فلسفی در روزنامه و راديو و تلويزيون و ... حتی با دوستان نيست. من مصاحبت با «شيرين‌دهنان» را به همه چيز ترجيح می‌دهم و از هرکس که بخواهد وقتم را با بحثهای فلسفی تباه کند می‌گريزم. اما حالا ناگزيرم بنويسم که چرا اين قدر نويسندگان و خوانندگان ما دوست دارند کلماتی را به کار ببرند که معنايشان را نمی‌دانند. ضمناً اصلا هم دوست ندارم که ناقد باشم.

در قرن بيستم سه متفکر بزرگ اواخر قرنهای نوزدهم و اوايل بيستم را به معنايی استعاری «بت‌شکن» (iconoclast) گفته‌اند: مارکس، نيچه، فرويد. هرسه تن با «دين» مخالف بودند، اما «بت‌شکن» گفته شدند، چون با انديشه‌های مقبول و رايج و اعتقادات عمومی درافتادند (یعنی: دين به‌منزله‌ی ايدئولوژی حاکم). در زبانهای اروپايی اصطلاح «بت‌شکن» از عمل ابراهيم گرفته نشده است، بلکه از عمل مسيحيان پاکدينی گرفته شده است که «شمايل» (icon) عيسی را پاره می‌کردند، چون آن را «بت‌پرستی» می دانستند. (بنابراين ترجمه‌ی تحت‌اللفظی “iconoclast” «شمايل‌پاره‌کن» است.) ژاک دريدا فيلسوف فرانسوی نظريه‌ای درباره‌ی «معنا»ی متون دارد که “deconstruction” گفته می‌شود (معادل مطلوب من به پيروی از مهندس معصومی همدانی: «واسازی». و به دلخواه خودم: «اوراق‌سازی»). اما دريدا خود مدعی است که اين اصطلاح نه به تعريف درمی‌آيد ونه ترجمه می‌شود. چون تعريف و ترجمه‌ی آن مغاير با مقصود اوست.

دريدا در نامه‌ای به توشيهيکو ايزوتسو گفته است که
“deconstruction” نه ابزار تحليل است و نه ابزار نقد و نه روش است و نه عمل و نه عملی که فاعل شناسنده بر روی متن انجام دهد. اين اصطلاح از همين رو نه به تعريف درمی‌آيد و نه ترجمه می‌شود. چون هرچه بخواهيد با تعريف يا ترجمه‌ی اين اصطلاح بگوييد مغاير با مقصودی است که از آن شده است.

خب، پس مقصود دريدا چيست؟ مقصودش اين است که اين اصطلاح می‌خواهد بگويد «اين است» يا «آن نيست» همه کشک است. شما درباره‌ی هیچ چيزی که نشانه‌ای در يک متن باشد نمی‌توانيد بگوييد «اين است» يا «آن است». معنای هر نشانه (واژه) در يک متن، مثلاً در ساختمان يک جمله، بر ما معلوم می‌شود. اما ساختمان جمله آن قدر تغييرپذير است، و رابطه‌ی اجزاء اين ساختمان نيز، که هيچ معنای ثابتی برای هيچ چيز باقی نمی‌ماند. به همين دليل، چيزی به نام «درون متن» و «بيرون متن» نيز وجود ندارد و معنای متن آن قدر تکثير می‌شود که شما نمی‌توانيد هيچ معنای مشخصی را برای هيچ چيزی قائل شويد. مسائلی ديگر نيز در کار است. از جمله «تأخير» معنا در متن به واسطه‌ی غيبت نويسنده و تضادهايی که ميان مفاهيم برقرار است، يعنی تقابلهای مفهومی.

پس، با يک مثال بومی، هرکس مدعی شود که «حافظ اين را می‌گويد يا آن را می‌گويد» يا «بالاخره کشف کرده است که حافظ چه می‌گويد» خر است.

حالا، چطور می‌شود گفت دريدا به معنای ابراهيمی «بت‌شکن» است؟

از: سعيد حنايی کاشانی در فل سفه

*چون امشب به خودم قول داده ام در باره موضوع ديگری بنويسم وارد چالش با سعيد نمی شوم. ولی تا وقتی به واسازی /اوراق سازی/ شالوده شکنی متن او بپردازم فقط به اين نکته توجه می دهم که روشی که او از دريدا نقل می کند اگر با دقت به کار گرفته می شد می توانست سعيد را کمی هم که شده در صدور حکم خود در باره متن سيبستان مردد کند و متن را طور ديگری "بخواند". ولی چه می توان کرد که عالم نويسنده بايد دريدايی باشد تا با او همدلی/ همسخنی کند و اگر نبود صرف درک آکادميک دريدا کمکی به او نمی کند و چه بسا در همان "درک" هم به خطا رود.
- سيبستان 

 
 
October 10, 2005  
 
 

راز فنا

«شهر دقيانوس» را در جيرفت در طول يك سال ويران و خاكش را الك كرديم و به باد داديم. آب از آب تكان نخورد، هيچ كس اعتراض نكرد، هيچ مامور ميراث فرهنگى از غارتگران و حفاران غيرمجاز كتك نخورد و هيچ كارشناسى خود را در سازمان ميراث فرهنگى به آتش نكشيد.

خبرنگار هيچ روزنامه اى رپرتاژ مستندى از اين فاجعه عظيم تهيه نكرد و كسى نفهميد كه چگونه و توسط چه كسانى اين بلا بر سر ميراث فرهنگى ما آمد. اين بلا برخورد شهاب نبود كه در لحظه صورت گرفته باشد. يك سال در روز روشن و در زير بلند آفتاب، هزاران نفر كندند و بردند، يك شهر كهن را، كهن ترين تمدن بشر را و تلويزيون ما با كانال هاى متعددش نگفت شهر دقيانوس كجا بود و چه شد؟ تلويزيون ما نگفت كه ما چه چيزى را از دست داده ايم! تلويزيون  ما هيچ نگفت.

اين قبيل بلاها بر آثار كهن ما در مقياس كوچك و بزرگ دائم نازل مى شود؛ هر سال، هر ماه، هر روز و خبرى نمى شود. جنگل هاى شمال را تمام كرديم- جنگل هاى دشتى پائين دست، جنگل هاى ميان بند و جنگل هاى بالابند را. همه اين جنگل ها را با اشكوب هاى متعدد، با درختان و گياهان گوناگون و هزاران پستاندار و پرنده و حشره بى مانند به تدريج نابود و از صحنه روزگار محو كرديم. در هيچ دانشكده منابع طبيعى كسى اعتصابى راه نينداخت. هيچ كارشناس منابع طبيعى در زير چرخ هاى كاميون هاى قاچاقچيان چوب دزد كشته نشد.

در سراسر ميهن پهناورمان چمن زارهاى پرمحصول و پرتوليد را شخم زده و به مزارع كم بازده كشاورزى تبديل كرديم. همه آهوها را زدند و دشت هاى ايران از آهن تهى شدند. هيچ كس گريه نكرد و هيچ كس مقاله اى در ماتم اين فاجعه ننوشت. شكاربان ها شهيد شدند باز هم خبرى نشد. شير و ببر منقرض شدند، گور و يوز و انواع آهوان ايران در حال انقراضند و به دنبال آنها صدها جانور ديگر را مى توان فهرست كرد. بسيارى از گونه ها را بدون آنكه بشناسيم از دست داده ايم براى هميشه. اگر تمام علم جهان و تمام ثروت جهان متحد شوند يكى از آنها را نمى توانند بازگردانند.

انقراض حادثه اى ابدى است. تمام اين حوادث غم انگيز با ابعاد عظيم اش در سرزمين ما، پيش چشم ما و بغل گوش ما رخ داده و ما هفتاد ميليون ايرانى نه ديديم، نه شنيديم و نه فهميديم كه چه چيزهاى با ارزشى را براى هميشه از دست داده ايم. ميراث طبيعى ما ثروت همه ايرانيان بوده و هست. ميراث فرهنگى ما  آبرو و حيثيت همه ايرانيان بوده و هست. همه چيز را از دست مى دهيم و كسى چيزى نمى گويد.

دانشگاه ها، روزنامه ها، راديو و تلويزيون همه چيز مى گويند، همه چيز چاپ مى كنند، هر چيزى مى نويسند جز آنچه بايد بنويسند. بلايى كه بر سر بركه ها، رودخانه ها، درياچه ها و درياهاى ما مى آيد از بلاهاى ديگر كمتر نيست. چه كسى چه مى گويد و چه مى نويسد؟ چه حادثه و چه فاجعه اى بايد رخ دهد كه رسانه ها عكس العمل نشان دهند؟ چرا در اين مورد چيزى نمى گويند؟ چرا هيچ كس انتظارى هم ندارد؟ اين همه بودجه در اختيارشان مى گذاريم كه براى كشور ايران چه كارى انجام دهند؟

مهم ترين مسائل كشورمان چيست؟ مهم ترين ثروت و مهم ترين ويژگى حيثيتى ما كدام است؟ چه بلايى است كه اگر آمد جبران پذير نخواهد بود؟ چيست كه اگر از دست داديم ديگر نمى توانيم به دست آوريم؟ آيا خبرنگاران روزنامه ها، راديوها و تلويزيون هاى ما مى دانند؟

صد سال پيش يك باستان شناس انگليسى بسيارى از آثار باستانى مصر را طى چندين سال بر كشتى هاى كوچك و بزرگ بار كرد، به انگلستان برد و موزه هاى انگليس را پر كرد. اين باستان شناس در كتاب خاطرات خود كه آن هم صدسال پيش چاپ شده مى نويسد، «سال هاى سال توسط كارگران مصرى آثار باستانى مصر را از محل آثار به كنار رود نيل آورده و سوار كشتى مى كرديم. يكى از سركارگرها كه طى سال ها كار با ما مختصرى انگليسى ياد گرفته بود روزى از من پرسيد مگر در مملكت شما سنگ نيست كه اين همه سنگ از اينجا مى بريد؟» 

اكنون وضعيت فكرى ما با آن كارگر بدبخت مصرى صدسال پيش تفاوت چندانى ندارد. ما به صورت عام نمى دانيم چه چيزهاى با ارزشى را چقدر ارزان مى فروشيم. چقدر همه چيز را مفت از دست مى دهيم.

*نوشته بيژن دره شوری در "ويژه نامه يوز" - روزنامه شرق؛ توجه به اين نوشته ارزشمند را مديون عباس عزيز هستم که در وبلاگش آزاد کوه به آن لينک داده بود.

در باره بخش اول مطلب که به غارت ميراث باستانی ايران مربوط می شود مقاله فرناز قاضی زاده در "روز" تکان دهنده است: يوسف مجيد زاده باستانشناس با آبرو می گويد در گذر دو سال حدود 100 هزار قطعه از طريق حفاريهای غيرمجاز در جيرفت به خارج از ايران قاچاق شده است. 

 
 
October 9, 2005  
 
 

وقتی دروغ گفتن خرجی نداشته باشد

گردشگري در ايران طي سال هاي اخير موضوعي براي گزافه  هاي بزرگ و بالعكس كارهاي كوچك و برنامه هاي بي تأثير بوده است. اخبار منتشر شده از سوي نهاد مسئول گردشگری سرشار از گزافه هاي بسيار نامعقول و شگفت انگيز بوده است.

از جمله اين گزافه هاي عجيب مي توان به موارد ذيل اشاره كرد:

- انتخاب ايران به عنوان مقصد جهانگردان بين المللي از سوي سازمان جهاني جهانگردي در سال
۲۰۰۱ (كه حتي منجر به برگزاري مراسمي مضحك در پنجم مهر سال ۱۳۸۰ و صدور پيامي از سوي رئيس جمهور وقت شد.)

- اعلام رساندن شمار جهانگردان ورودي به چهار ميليون نفر در سال
۸۳ (نكته اين است كه خبر مذكور در سال ۸۳ اعلام نشده بلكه در سال ۷۸ براي سال ۸۳ اعلام شده! و جالب اين است كه شمار جهانگردان ورودي اين سال در خوشبينانه ترين حالت ۷۰۰ هزار نفر و برمبناي يك محاسبه دقيق حداكثر ۲۰۰ هزار نفر بوده است.)

- اعلام انتخاب ايران به عنوان مركز توسعه جهانگردي در جنوب آسيا (كدام عقل سليم مي پذيرد ايران براي هند برنامه توسعه جهانگردي تدوين كند؟)

- اعلام تدوين يك برنامه جامع بيست ساله براي توسعه ايرانگردي (برنامه مذكور از سوي سازمان مديريت و برنامه ريزي «يك مشت خزعبلات» لقب گرفته و حتي فرصت يك ماه اجرا پيدا نكرد، بيست سال به جاي خود.)

- اعلام انتخاب برنامه ملي توسعه گردشگري ايران به عنوان نمونه اي براي توسعه گردشگري در آسيا (برنامه مذكور همان است كه در خود ايران لقب موصوف را پيدا كرد و آن را پنهان كردند تا بيش از اين موجب شرمندگي آنها كه يك ميليارد تومان براي تدوينش هزينه كردند، نباشد.)

- اعلام داشتن برنامه اي براي جايگزيني تدريجي درآمد جهانگردي به جاي درآمد نفت.
(جالب است كه مراكز اقامتي در اختيار سازمان متولي ايرانگردي در سالهاي گذشته حتي قادر به تأمين حق الزحمه كاركنان خود نبودند و معلوم نيست كه اين سازمان چگونه مي خواست ايرانگردي را جايگزين نفت كند.)

- اعلام رسيدن درآمد خالص صنعت ايرانگردي به يك ميليارد دلار در سال
۸۳ (براي ايجاد چنين درآمدي بايد در اين سال حداقل يك ميليون نفر توريست از مبدأ اروپا، آسياي جنوب شرقي يا آمريكاي شمالي به ايران آمده باشد. در حالي كه سرجمع آمار تورهاي ورودي سال ۸۳ از اين سه مبدأ حتي به ۱۰۰ هزار نفر هم نمي رسد.)
و بسياري آمارهاي بي اساس ديگر، كه اين مجال را فرصت پرداختن به آنها نيست و عجيب است كه در ايران هر مديري مي تواند هر گزافه اي را به عنوان عملكرد و برنامه و... به خورد رسانه ها و مردم بدهد و هرگز هم تحت هيچ مؤاخذه اي قرار نمي گيرد.

*بخشی از نوشته ناصر کرمی در همشهری؛ به راهنمايی هفتان

حالا که بحث دروغ است اين جوابيه عبدالرحيم جعفری را به سليمی نمين هم ببينيد: ويل للمکذبين - البته می دانم که می دانيد که دايره دروغ سخت وسيع شده است در کشور ما تا بسيار کاستی ها را ظاهرا هم که شده بپوشاند. دلايل ديگر هم دارد. کسی تا به حال تحليل جامعه شناختی از رواج دروغ در ايران معاصر کرده است؟ اگر سراغی داريد کامنت بگذاريد لطفا.

 
 
October 7, 2005  
 
 

سادگی و پيچيدگی ديد آمريکايی

در معرفی آرا و آثار رورتی، "آمریکایی دیدن جهان" درست و دقیق می­بیند، چه در شناساندن جایگاه او در فلسفه­ی "آمریکایی" و چه در تشریح دیدگاه­های خاص او، به­ویژه در اشارات­اش به پراگماتیسم آمریکایی و اهتمام رورتی به تبیین دستاوردهای این سنت (بعید می­دانم کسی کتاب حاضر را بخواند و از همسویی گفتار و نوشتار امثال دیویی با امثال نیچه به حیرت نیافتد).

با این همه، جای یکی دو نکته در این معرفی خالی است: اول اشاره به این که رورتی استاد ادبیات تطبیقی است و علاقه به ادبیات در سراسر آثارش نمودی از همین مشغله است، و دیگر اشاره به تحقیق و تفحص رورتی در فلسفه­ی تحلیلی (چه اروپایی و چه آمریکایی) که کتاب "فلسفه و آینه­ی طبیعت" شاهکارش در این زمینه است و پژوهش در آرای ویتگنشتاین و دیویدسون او را به سردمدار فلسفه­ی پسا - تحلیلی بدل کرده.

اشاره­ی دوم به گمان­ام از آن رو ضروری است که می­تواند از این تصور (مورد تاکید و توجه شایان صاحب سیبستان) جلوگیری کند که رورتی در حیطه­ی فلسفه کاری ساده و سطحی می­کند: مساله فقط این است که رورتی نسبت میان فلسفه و دموکراسی (سیاست) را ساده و سطحی می­بیند، وگرنه آثار فلسفی او در زمره­ی دشوارترین و دقیق­ترین آثاری است که در سده­ی گذشته در حیطه­ی فلسفه­ی اروپایی و آمریکایی پدید آمده­اند (نگاهی گذرا به تاثیرپذیری­های او از اندیشمندانی چون هگل، نیچه، هایدگر، ویتگنشتاین، دریدا، و دیویدسون برای اثبات این مدعا کافی است).

پس حرف رورتی اصلن این نیست که فلسفه باید "پیچیده گویی" را کنار بگذارد یا دشواری در اندیشه راهی نیابد، حرف او این است که ضرورتی ندارد که برای کسب ساده ترین آرمان­ها به دشوارترین اندیشه­ها دستاویز شویم، آزاد زیستن نیازی به در بند فلسفه بودن ندارد، و این باور برخاسته از اعتقاد اکید او به جدایی حوزه­ی خصوصی از حوزه­ی عمومی است. نه "بیزار از پیچیده گویی" عنوانی درخور رورتی است و نه (همچنان که ضمنن در آن جستار اشاره شده) "سهل و ممتنع" گفتن روال فلسفی او است.

برعکس، رورتی می­خواهد با محدود کردن حیطه­ی فلسفه، آن را از دست­اندازی ساده­اندیشی­های رایج برکنار دارد، او می­خواهد توهماتی نظیر این را که "فلسفه باید صدای ستم­دیدگان و توده­های خاموش باشد" ابطال کند: فلسفه همچنان کاری دقیق و دشوار است، اما ویژگی­های خود را به سایر حوزه­ها تحمیل نمی­کند، همچنان که تحقق بخشیدن به آمال و آرمان­های دیگر حوزه­ها را بر نمی­تابد.

از همین رو باید توضیح دیگری را به بررسی نحوه­ی برخورد با رورتی در ایران افزود. سخنرانی رورتی در "خانه­ی هنرمندان" البته به­درستی بازتاب بدی داشت، اما این اصلن ربطی به این ندارد که مخاطبان انتظار مواجهه با فیلسوفی "مدرن" و "اروپایی­مآب" را داشتند – اتفاقن رورتی نه فقط مدرن که بیش­تر پسامدرن است و در آثار فلسفی­اش ستایش­گر و گسترنده­ی فلسفه­ی اروپایی هم هست. گمان نمی­کنم ششصد نفری که در سالن و راهروهای "خانه­ی هنرمندان" گرد آمده بودند انتظارشان شنیدن بحث­های دشواری درباره­ی فلسفه­ی امروز یا فلسفه­ی خود رورتی بوده باشد، برعکس، آن­ها عمدتن خواهان شنیدن حرف­های ساده­ یی درباره­ی همپیوندی فلسفه و دموکراسی بودند و اتفاقن رورتی با ساده ترین بیان به آن­ها گفته بود که این دو اکنون پیوندی (الزامی، یا حتا احتمالی) با هم ندارند، یعنی "در حال حاضر، فلسفه ارتباط چندانی با حیات سیاسی در قاره­های اروپا و آمریکا ندارد."

نارضایتی روشنفکران ایرانی از رورتی دقیقن از همین­جا نشات می­گیرد، و البته "آمریکایی دیدن جهان" در ادامه بر این نکته انگشت می­گذارد. نویسنده در جستار خود به­درستی به یکی از سرچشمه­های این باور و پیامد آن در برخورد با رورتی اشاره می­کند، اما نکته­ی دیگری را هم باید مورد توجه قرار داد، همان نکته یی که رورتی سخن­رانی اش را با آن به پایان برد، این که "به­جای تلاش برای بنیان نهادن جامعه بر اساس یک بنیان فلسفی، باید برای آموختن از پیشینه­های تاریخی تلاش کرد."

این می­تواند راهنمای ما برای رسیدن به سرچشمه­ی دیگری باشد که مشی روشنفکران ایرانی در برخورد با رورتی را رقم می­زند، هم این که روشنفکران ایرانی عمدتن به "برتری فلسفه بر تاریخ" باور داشته­اند، نه "تاریخ نگری" را باور دارند و نه حتا در درک­شان از فلسفه چیزی به نام "تاریخ فلسفه" وجود دارد. (نمونه­ی حی و حاضرش شگفتی روشنفکران ایرانی از بدایع دریافت سروش از دین در سخنرانی­های اخیر او است، همان­چه آجودانی سال­ها پیش از این با تاریخ نگری درخشان­اش بر رسیده بود.)

*بخشی از نقد و بررسی پيام يزدانجو ويراستار فلسفه و اميد اجتماعی (حتما کل مقاله او را بخوانيد من فقط بخشی که برايم مهمتر بود آورده ام)

فقط بگويم که مقاله مهدی خلجی، آمريکايی ديدن جهان، در باب ايرادات ترجمه (که بخش اول يادداشت پيام به آن مربوط می شود) مفصل تر بود و من به عنوان ويراستار، ايرادات او را به ملاحظه طولانی نشدن مطلب کوتاه تر کرده ام. حدس می زدم چنين مشکلاتی بايد ناشی از چند قلمه شدن متن باشد از سوی مترجمان و ويراستار و ناشر. به هر حال همانطور که پيام می پذيرد مشکلات ترجمه و زبان فارسی مترجمان بيش از اينها بوده و متاسفانه در متن به دلايلی که او توضيح می دهد باقی مانده است.

در باره بيزاری رورتی از پيچيده گويی هم بايد بگويم آنچه من بر آن تاکيد می کنم (چه در مورد رورتی يا در موارد ديگر) بيشتر با توجه به مخاطب است. اين که رورتی پيچيده هم می گويد نکته مهمی نيست اينکه از پيچيده کردن انديشه های ساده می پرهيزد و حيطه فلسفه و تاثير و انتظار از آن را محدود می کند مهم است. مهم است چون در فرهنگ من کاملا برعکس است! بنابرين به نظرم تاکيد بر آن مميزه مهمی است که نبايد از دست داد. در واقع رورتی يا هر کس ديگری را من از چشم فرهنگ خود می بينم يعنی اينکه نسبت اش با فرهنگ من چيست و فرهنگ من چه می تواند از او بياموزد و بر همان تاکيد می کنم. به سخن ديگر شناخت "همه" يک فيلسوف برای من آنقدر مهم نيست که تاکيد بر بخشی از آرا و روش او که برای "ما" اهميت دارد.

اين يادداشت را هم خواندنی يافتم: نخوت بی بديل روشنفکران؛ گرچه نااميدانه است بخصوص جمله آخرش (و من موافق نيستم اما با کل ارزيابی اش موافقم- کافی است روشنفکر رابطه خود را با مردم خالی از اين نخوت ببيند)

 
 
October 5, 2005  
 
 

Photo by Heather Conley

رورتی فيلسوفی بيزار از پيچيده گويی
ريچارد رورتی، خردادماه سال 1384 سفری کوتاه به ايران آمد، در حالی که پيش از آن اثری از وی به فارسی نشر نيافته بود و آشنايی چندانی با انديشه‌های وی وجود نداشت. محافل فرهنگی ايرانی که بيشتر انتظار برخورد با فيلسوفی "مدرن" و "اروپايی‌مآب‌" داشتند با کسی روبه‌رو شدند که با زبانی ساده و هياتی فروتن از کاربرد اصطلاحات پيچيده فلسفی پرهيز دارد و اساسا به فلسفيدن به شيوه سنتی باور ندارد.

روزنامه شرق، در سی‌ام خردادماه آن سال، در مقاله‌ای نوشت "نتيجه‌گيری شخصی و تحليل‌های فردی آقای رورتی به چنان ساده‌انديشی و يک‌سونگری تأسف‌باری دچار می‌شد که ... اين شبهه را پيش آورد که يا جناب رورتی ... ايرانی‌ها و سواد اجتماعی و فلسفی آن‌ها را بسيار دست‌کم گرفته و بحثی مقدمانی را برايشان تدارک ديده يا سطح سواد و توقع ما آن قدر بالا رفته که در پايان جلسه مبهوت بمانيم و بگوييم اين صحبت‌ها چه دردی از حسرت انزوای فلسفی ما کم کرد."

خشايار ديهيمی، يکی از مترجمان آثار فلسفی، در روزنامه وقايع اتفاقيه يادداشتی کوتاه در دفاع از رورتی نوشت، اما چندان به بهبود تصوير رورتی در ميان اهالی فلسفه ياری نکرد.

تجربه مهمتر از نظريه
آن‌گونه که روزنامه وقايع اتفاقيه نوشت، ريچارد رورتی در سخنرانی خود در ايران، تأکيد کرد "تجربه تاريخی دموکراسی مهم‌تر از بنيان‌های نظری و فلسفی آن است".

همين مدعا کافی بود که ناخرسندی شمار بسياری از استادان و شاگردان فلسفه در ايران را برانگيزد. مصطفا ملکيان، از شمار استادانی بود که بر خلاف رورتی بر ضرورت بحث فلسفی در مبانی دموکراسی استدلال کرد و انتشار کتاب "اولويت دموکراسی بر فلسفه" نيز از پس قانع کردن وی برنيامد.

در ايران، به ويژه در دو دهه پس از انقلاب، استادان فلسفه و نظريه‌پردازان مباحث اجتماعی و سياسی کوشيدند راز ناکامی جامعه ايرانی را در مبانی نظری ذهنيت ايرانی بکاوند و شرط دستيابی به جامعه‌ای دموکراتيک را نقد دموکراتيک سنت و تکوين مبانی فلسفی دموکراسی در ايران بدانند.

جواد طباطبايی، يکی از اين انديشمندان است که در سال‌های اخير، نوشته‌های او با اقبال فراوان خوانندگان روبه‌رو شده است. وی خروج از آن‌چه "موقعيت انحطاط" می‌نامد را بدون دريافت "منطق انديشه" و در پی آن "تاريخ‌نگاری مفاهيم بنيادی فلسفه و سياست در تاريخ ايران" ممکن نمی‌داند و بی‌آنکه عوامل تاريخی، اجتماعی، سياسی و اقتصادی را در تحول جامعه انکار کند، به منظومه معرفتی و "انديشه" در تحول، رکود، گسست و تداوم اجتماعی و تاريخی وزنی بسيار می‌بخشد.

مدعای خلاف عادت رورتی
در هشت سال دوران رياست جمهوری محمد خاتمی که به دوران اصلاحات شهره يافت، مباحث و مناقشات نظری در مطبوعات رونقی کم‌سابقه پيداکرد و گويا هر گونه دگرگونی اجتماعی در گرو روشن‌نگری نظری و مفهومی دانسته می‌شد.

در سال‌های پس از انقلاب، برای نخستين بار در روزنامه‌های ايران صفحاتی در روزنامه‌ها با عنوان "انديشه" گشوده شد که تلاش می‌کرد گره‌های معرفتی پشت هر معضل اجتماعی و سياسی را تبيين کند. به سخن ديگر، فيلسوفان تا اندازه‌ای راهنمايان جامعه به مرحله‌ای دموکراتيک – يا دست‌کم دورانی آرمانی - ارزيابی شدند.

در چنين شرايطی ادعای رورتی که "تجربه تاريخی دموکراسی مهم‌تر از بنيان‌های نظری و فلسفی آن است" توهين به همه اين مجاهدت‌های فکری قلمداد شد. با اين همه، بيشتر اهالی فلسفه ترجيح دادند از ماجرای سفر رورتی و نيز شخصيت فلسفی وی بگذرند و وارد جدال با آرای وی نشدند؛ هم‌چنان‌که يک مقاله فلسفی در نقد آرای رورتی نوشته نشد.

به اين ترتيب برای خواننده عادی، جهانِ فلسفی ريچارد رورتی، تقريبا ناشناخته ماند و اين مدعای "خلاف عادت" راهی به اذهان نگشود.

*از مقاله بسيار خواندنی مهدی خلجی، آمريکايی ديدن جهان؛
اين هم متن سخنرانی روروتی در ايران که گويا مقبول پيچيده گويان ايرانی نيفتاد: فلسفه و دموکراسی (از طريق لينک خود مهدی به آن در کتابچه).

و اگر از روی کنجکاوی می خواهيد بپرسيد که من پراگماتيست هستم، بايد بگويم من دوستدار خرد روشن ام و مثل رورتی بيزار از پيچيده گويی! کار مهم رورتی جرات انديشيدن است و سوزاندن همه اشياء بيهده در اجاق جسارت به هدف آموختن برای زندگی کردن. فلسفه برای فلسفه کار او نيست. من اين را ستايش می کنم. ديگر اينکه فکر می کنم مردم ما - مرادم طبقه متوسط و نيز نوکيسه ها ست- عموما ژاپنی می خرند، مثل آمريکايی ها زندگی می کنند يا زندگی آمريکايی را می پسندند، اما فرانسوی و گاه آلمانی فکر - يا تظاهر- می کنند! به نظرم بهتر است کمی هم فلسفه آمريکايی را بياموزند - آموختن از ژاپنی ها که به جايی نرسيد! ضرر نخواهند کرد.

 
 
October 2, 2005  
 
 

ماسوله - عکس از پرنيان
ماسوله عکس از پرنيان