March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




July 30, 2005  
 
 


سه شنبه 9 اوت:
بحران تيغی دولبه است: اگر تا چند روز پيش، بعضي افراد مي‌گفتند كه حكومت در پي حل مساله گنجي است، اما او خود يكدندگي مي‌كند، اينك به عيان مي‌بينند كه همه دوستان گنجي براي پايان دادن به اعتصاب او بسيج شده‌اند، ولي اين طرف مقابل است كه نه فقط به موفقيت اين ابتكار علاقه‌اي نشان نمي‌دهد، بلكه با هجوم به منزل گنجي آن هم در روز خبرنگار قصد تحريك دوستان و خانواده او را دارد تا بحران عاقبت خوشي پيدا نكند. كساني كه از اعتصاب غذاي گنجي بحران ساخته‌اند به نفع خودشان است كه آن را به صورتي مسالمت‌آميز پايان دهند، مگر آنكه آنها نفع خود را در بحران آفريني جستجو كنند. اما كساني كه نفع خود را در بحران آفريني بدانند، بدانند كه بحران تيغي دو لبه است. - احمد زيدآبادی

شامگاه دوشنبه 8 اوت:
وحيد پور استاد: در پایان مراسم امروز (روز خبرنگار) در تالار وحدت خانم شفیعی همسر اکبر گنجی پشت تریبون قرار گرفت و در حالی که بشدت فریاد می زد و اشک می ریخت ملتمسانه از حضار می خواست به او کمک کنند؛ او گفت امروز ماموران به خانه اشان هجوم آورده اند. او در حالی که حالش به شدت منقلب شده بود فریاد می زد کجای این کار در حکومتی که ادعای علوی بودن دارد اسلامی و درست است؟ سخنان دردناک همسر گنجی در حالی که حضار را -که بیشتر آنان خبرنگاران و روزنامه نگاران بودند- متاثر کرده بود و تعدادی از آنان نیز اشک می ریختند- فریاد می زد که به او و خانواده اش کمک کنند زیرا هشت روز است که از حال گنجی خبر ندارد و خانواده او تنهايند و هیچ حامی ندارند. او سخنان غم انگیزی از هجوم ماموران به خانه شان از جمله دست بند زدن به دست او گفت. مادر همسر گنجی هم که در جلسه بود بشدت اشک می ریخت.

بامداد دوشنبه 8 اوت:
پارسا صائبی: روزنامه اينترنتى روز ساعتى پيش اعلام کرد که: «پزشکان بيمارستان با اتصال سرم غذائى به اين روزنامه نگار در بند وی را از مرگ نجات دادند.»

درود بر گنجى! زمانى رفتن شجاعانه ترين کار ممکن است زمانى ماندن و او در هر دو آزمون پيروز از ميدان بدر آمد. درود!

يکشنبه 7 اوت:
موسی غنی نژاد: گفتار و رفتار اكبر گنجي نشان مي دهد كه او ميخواهد سلاح نقد را جايگزين انتقاد با اسلحه كند. او مي خواهد رقابت انديشه ها را جايگزين خشونت هاي خياباني كند. او جان بركف نهاده اما هيچ گاه از تلافي، انتقام و خشونت سخن نمي گويد. او مي خواهد عقل را جايگزين تعبد و پي روي كوركورانه كند. او درحاليكه پاي در آستانه مرگ نهاده، ديگران را به انتقاد از انديشه هايش فرا مي خواند. گفتار و رفتار گنجي مصداق بارز صلح جويي، بزرگ منشي، كرامت انساني و در يك كلام اخلاق است. عقل حكم مي كند كه شان نزول عدالت خدمت به اخلاق است. عدالتي كه در برابر اخلاق قرار گيرد ظلمي است كه جامه عدل پوشيده است. درخواست آزادي گنجي، تنها درخواست آزادي يك انسان نيست بلكه تمناي سپاس براي كرامت انساني، بزرگ منشي، صلح جويي واخلاق است. عدالت و قانون بايد در جايگاه حقيقي خود يعني در خدمت اخلاق قرار گيرد. اخلاق را بر صدر عدالت بنشانيد. گنجي را آزاد كنيد.

 عباس معروفی خطاب به معصومه شفيعی همسر گنجی:
ما دوستان اکبر گنجی هرگز او را تحت فشار قرار نمی‌دهيم، حتا به مهر. ما دوستان گنجی از او خواهش می‌کنيم. از او خواهش می‌کنيم که زنده بماند و ما را تنها نگذارد. اين راه بدون او  مردی را کم دارد که پرچم مبارزه در دست اوست. به همين خاطر به او نمی‌توان گفت چه کند، تنها می‌توان از او خواهش کرد که زنده بماند. لطفاً به او بگوييد: آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.

شنبه 15 مرداد:
عنان ترجيح می دهد برای آزادی گنجی به طور غيرعلنی فعاليت کند، ايران امروز

از مقاله درخشان جهانشاه جاويد:
 The concept of democracy and accountability and a free press and basic rights for men and women are widely accepted (although in varying degrees) among Iranians inside and outside Iran. Democracy has become the most common word in the statements of all political forces, from monarchists to communists, nationalists and religious reformists. Now that more or less everyone has warmed up to the virtues of freedom and democracy, we have to make an effort to make it happen. We have to demand it. We have to exercise it. That is what Ganji and so many like him are doing in the best way they know how, without resorting to violence. This is the democratic fight of the Iranian people. This is how democracies are built, by the people for the people, not by American soldiers for Uncle Sam

جمعه 5 اوت:
هشت برنده جايزه صلح نوبل خواستار آزادی گنجی شدند، بی بی سی نيوز
سفير بريتانيا در تهران به نيابت از اتحاديه اروپا خواستار ديدار با گنجی شد، بی بی سی 

شنبه 30 جولای:
دانيال کشانی عزيز، نمی دانی چقدر ذوق کردم ايميل تو را با اين لوگوی زيبا ديدم. حق هم همين بود که اين شمع به دست تو روشن شود. ممنونم عزيز. هر کس از دوستان هم خواست می تواند اين شمع زيبا را با آن شعله قدکشيده و سربلند در وبلاگ خود بگذارد. من دلم روشن است - مثل همين شمع ... ... 

نيز:
گنجی در ايرانيان

 
 
July 28, 2005  
 
 

جشنواره ترانه های شرق 2001 عکس از  مهدی جامی
رقصندگان هوشربا می خواهيد جايتان سمرقند است. باز نوبت به دوسالانه ترانه های شرق رسيد و من هوای سمرقند به سرم زده است. اين يکی را چهار سال پيش گرفته ام با کلی عکس ديگر از رقصندگان ديگر. بخشی از آن در ايرانيان درآمد: مثل نان سمرقندی. امسال جشنواره از 26 اوت شروع می شود. اگر دلتان می خواهد به سمرقند سفر کنيد بهترين وقت است.  

 
 
July 27, 2005  
 
 

معجزه های فتوشاپ

عکس از کيهان از طريق الپر
نسخه اريجينال عکس هم اصلا عکس بدی نيست ولی روزنامه کيهان ظاهرا نمی تواند بدون دستکاری و اغراق، خبر و حالا عکسی را منتشر کند. برای شرح ماجرا و ديدن عکس اصلی الپر را ببينيد

 
 
July 25, 2005  
 
 

گهواره‌ی اسلام مدرن در کدام سرزمين قرار دارد؟

اين پرسش را دبير بخش فرهنگ و انديشه‌ی روزنامه‌ی آلماني «دي ولت»(Die Welt) طي گفت‌و‌گوی با «خووان گويتيسولو» (Juan Goytisolo)، يکی از سرشناس‌ترين نويسندگان و متفکران معاصر اسپانيا در ميان گذاشته است. پاسخ او صريح و روشن است: «ايران، در درجه‌ی اول ايران؛ به‌دلايلی که خواهم گفت و از سوي ديگر اروپا.»

«اسلام در اروپا با نظام سياسی و اجتماعی اين قاره به‌سازگاری و هماهنگی رسيده و در نمود خود، غربی و مدرن شده است. منظور من مهاجران مسلمان در فرانسه و آلمان نيستند، بلکه منظورم برای مثال مسلمانان بالکان است. در جنگ بالکان، مسلمانان بوسنی به‌دمکراسی و کثرت‌گرايی استناد می‌کردند؛ در حالی که صرب‌های مسيحی از خون و خاک می‌گفتند.»

«در جهان اسلام، اروپا دو متحد طبيعی دارد: مراکش و ترکيه. سياستمداران دورانديش در اروپا به‌اين امر واقف‌اند و مقدمات نزديکی اين دو کشور را به‌قاره‌ی اروپا تدارک می‌بينند. البته مراکش هرگز به‌عضويت در اتحاديه اروپا نخواهد رسيد. اما نقاط مشترک بسياری در زمينه‌های سياسی و اقتصادی و فرهنگی ميان اين کشورها وجود دارد.»

«اما در مورد ايران. فرانسيس فوکوياما معتقد است که تنها از دل بنيادگرايی است که جنبشی اصلاحی در اسلام سر بر خواهد آورد؛ برای نمونه در ايران. البته من بدون قيد و شرط با نظرات او موافق نيستم. ولی می پذيرم که در کانون اسلام شيعی می تواند تغيير و تحولاتی ايجاد شود. علی شريعتی هم که از متفکران مسلمان انقلابی بود، بسيار پيشتر می گفت که شيعه به عنوان جريانی در درون اسلام که همواره تحت پيگرد و آزار قرار داشته است، طبعاً بدگمانی و سوءظن بسياری نسبت به قدرت مرکزی از خود نشان می دهد و از اين رو بيشتر به چندپارگی گرايش دارد. به همين دليل هم امروز در ايران، مثلاً نظام سياستی و اقتصادی با هم تفاوت دارند.»

«فراموش نکنيم که امروز در حالی که تفسير آزاد از اسلام در جاهای ديگر کمابيش محو شده است، در ايران گفتمانی انتقادی و بحث های روشنفکرانه ی پُرشوری در جريان است. قرائت های متفاوتی نيز از قرآن می شود. اين کشور در دوران معاصر دو تجربه ی تکاندهنده داشته است؛ نخست تجربه ی رژيم شاه و سپس تجربه ی انقلاب. در حال حاضر هشتاد درصد از مردم از اين دو تجربه سرخورده اند و خواهان هيچ يک نيستند. به گُمان من بدون تغييرات بنيادی در ايران، سير رويدادها، نظام کنونی را با شکست روبرو خواهد کرد؛ همچنان که وهابيت عربستان سعودی نيز که مردم را با زور به اطاعت واداشته است، در دراز مدت محکوم به نابودی است.»

با معرفی و ترجمه خسرو ناقد برگرفته از مطلب بلند او که پيشتر در ماهنامه آفتاب هم چاپ شده بود 

 
 
July 24, 2005  
 
 
اکبر گنجی: "آقای خامنه ای بايد برود"

اکبر گنجی، روزنامه نگار زندانی که هم اکنون در اعتصاب غذا به سر می برد، خواستار برکناری آيت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی، از قدرت شده است.

آقای گنجی در نامه ای به آيت الله حسينعلی منتظری، از روحانيون بلند پايه ناراضی در ايران، که در روز جمعه (31/4/84) نوشته شده، گفته است که مشکل ايران با زوال انديشه ولايت فقيه و رفتن مصداقش حل خواهد شد.

اين نامه در چند سايت اينترنتی منتشر شده و خانم معصومه شفيعی، همسر آقای گنجی، در گفتگويی با بی بی سی صحت آن را تاييد کرده است.

اين اولين بار است که يک چهره معروف سياسی در داخل کشور چنين صريح خواستار برکناری آيت الله خامنه ای از قدرت شده است.

اکبر گنجی ضمن اشاره به اينکه در سياست دموکراتيک بايد با شفافيت صحبت کرد، تاکيد می کند همانطور که آيت الله خمينی می گفت "شاه بايد برود"، اينک هم با صراحت و روشنی تمام بايد گفت که "آقای خامنه ای با يد برود".

او در گذشته نيز انتقاداتی را در باره روش حکومت آيت الله خامنه ای مطرح کرده بود ولی هيچگاه علنا خواستار عزل او از قدرت نشده بود.

آقای گنجی در نامه خود که خطاب به آيت الله منتظری نوشته شده، از آيت الله خامنه ای به عنوان "حاکم خودکامه" نام می برد و تاکيد می کند که نظام ولايت فقيه در ايران عملا به يک نظام سلطنتی تبديل شده و اصلی ترين مساله سياسی ايران را همين به گفته او نظام سلطانی می داند.

آقای گنجی ياد آور می شود که آيت الله منتظری سعی کرده که ولايت فقيه را به "نظارت فقيه" تقليل دهد تا شايد گره از کار فروبسته جمهوری اسلامی بگشايد.

ولی او تاکيد می کند که ولايت فقيه در عمل به گفته او چهره غير انسانی خود را عيان ساخته و از اين رو تنها راه برون رفت از مشکلات را زوال انديشه ولايت فقيه و رفتن مصداق آن می بيند.

بخشی از گزارش صادق صبا برای بی بی سی  

نيز:
گنجی از زير عمل جراحی زنده بيرون نخواهد آمد چون بدنش پس از 40 روز اعتصاب غذا آماده داروی بيهوشی نيست ولی قاضی دستور به جراحی داده است.
 
 
July 22, 2005  
 
 

چهره های اسلام


مسجدی در ساحل - از سايت تازه تاسيس هنرهای اسلامی (از طريق عليرضا دوستدار)؛ جای اين سايت در سايتهای فارسی خالی بود. چقدر از چهره های اسلام زير خشونت افراطيون پنهان است ...

 
 
July 21, 2005  
 
 

ماندايی ها يا صابئين
عکس از حسن سربخشيان
يکی از شگفت ترين مذاهب ايرانی/بين النهرينی از آن مردم صابئی است. آنها که عطر تقدس باستانی آب را با خود دارند و نسب خويش را به يحيای پيامبر می رسانند. اين عکس بخشی از عکس زيبايی است که حسن سربخشيان در وبلاگ خود آورده و مجموعه ای از آنها را در اختيار خبرگزاری ميراث قرار داده است. 

 
 
July 18, 2005  
 
 

من ايران را دوست دارم
از اين مجموعه عکس زيبا در فليکر با عنوان: من ايران را دوست دارم (از طريق ساده تر از آب که عکاس خوشدست و خوشنظر را رضا نظام دوست معرفی کرده است)

 
 
July 15, 2005  
 
 

عکس اکبر گنجی برگرفته از ايرانيان دات کام
ای کاش می توانستم تا گل برات بفرستم
يا بهر روزه داری هات نقل و نبات بفرستم

شوريده وار امشب را با واژه عشق می ورزم
تا با دميدن خورشيد شعری سزات بفرستم

ای کودکی که ديروزت موقوف نی سواران شد
اکنون که مرد ميدانی اسب و قبات بفرستم

ابليس را ز خود راندی از دل غبار افشاندی
پاداش اين دل آگاهی شکر و ثنات بفرستم

ای کاش می توانستم بر عمر تو بيفزايم
سويت ز اشک خود جامی آب حيات بفرستم

ای کاش می توانستم شرحی به خون کنم امضا
در تنگنای زندانت حکم نجات بفرستم

اين ناگشوده در بر تو روزی گشوده خواهد شد
فرش اميد می بافم تا پيش پات بفرستم

از سيمين بهبهانی شاعر ملی ايران

شعر را با صدای خود سيمين بشنويد (از بی بی سی) - او با ويرايشی در شعر خود، کلمه "روزی" را در بيت آخر به "فردا" تبديل کرده است. 
 
نيز:

گفتگوی بی بی سی با محمدعلی ابطحی
و نقد تند و تيز نيک آهنگ بر ابطحی و خاتمی

 
 
July 13, 2005  
 
 

حضانت جوجه ها

در مقدمه حدیث دیگران آوردم که نمی دانم چگونه می شود به نوشی ها کمک کرد ، می توانم کلیاتی را مطرح کنم اما در کار حقوقی هر پرونده علی حده است ، باید وکیل در تمام جزئیات وارد شود ، کار خم رنگرزی نیست. دستگاه قضایی ما فاسد است این بزرگترین سد در برابر وکیل است، تمام زحمات و استدلالات حقوقی شما را که کاملا منطبق بر قوانین مدون است با نیم خط بی ارزش از بین میبرد ، یادم نمی رود که یک قاضی ادبیاتی که برای یک بازداشت موقت ( که تازه اصل بازداشت موقت هم مخدوش بود) بکار برده بود این بود که متهم تا بعد از برگشتن اینجانب از مرخصی به حبس ابد محکوم می گردد !! از این دست در کشکول حقوقی دخو پرفراوان است. نوشی الان نیاز به یک وکیل حاضر در محل دارد ، اصل پرونده با توجه به همین داده هایی که داریم به نفع اوست.

ماده 1175 قانون مدنی : طفل را نمی توان از ابوین و یا از پدر و یا از مادری که حضانت با اوست گرفت مگر در صورت وجودعلت قانونی.

قانون مربوط به حق حضانت مصوب 22/4/65 که بصورت ماده واحده تصویب شده است:
« چنانچه به حکم دادگاه مدنی خاص یا قائم مقام آن دادگاه، حضانت طفل به عهده کسی قرار گیرد و پدر یا مادر و یا شخص دیگری مانع اجرای حکم شود و یا از استرداد طفل امتناع ورزد دادگاه صادر کننده حکم وی را الزام به عدم ممانعت یا استرداد طفل می نماید و در صورت مخالفت به حبس تا اجرای حکم محکوم خواهد شد.»

البته حبسی که در این ماده به آن اشاره شده جنبه کیفری ندارد و تنها به منظور اجرای حکم استفاده می شود.و با توجه به نص مربوط به جایی است که تازه حکم حضانت صادر شده و طفل در اختیار شخصی غیر از شخصی که حق حضانت به او داده شده باشد.اما از وحدت ملاک آن در قضییه نوشی نیز استفاده کرد و سرجیو را الزام به استرداد جوجه ها نمود.

علت قانونی که جوجه ها را از نوشی جدا کرده باشد نداریم تنها همان حکم دادگاه است که نوشی قسمتی از آن را در وبلاگش نوشته که فقط برای مدت هشت ساعت در هفته حق ملاقات برای سرجیو در نظر گرفته شده است و او مکلف بوده که جوجه ها را به موقع برگرداندعدم انجام این تکلیف قانونی می تواند باعث شود اولا الزام او را به استرداد جوجه ها از دادگاه خواست و در صورت امتناع با استفاده از وحدت ملاک ماده واحده فوق حبس موقت سرجیو را تا زمان اجرای حکم الزام تقاضا کرد.وکیل باید استناد به وحدت ملاک را بدین صورت توجیه کند که شرایط فعلی شباهت تام به موردی دارد که حکم حضانت به نفع مادر صادر شده و پدر از سپردن اطفال به مادر امتناع نماید و دلیلی برای عدم دلالت ماده واحده به مورد نوشی وجود ندارد.

امیدوارم سرجیو قصد رفتن از ایران را نداشته باشد ولی اگر از او خبری نیست و احتمال خروجش وجود دارد تقاضای ممنوع الخروج کردن او از همان دادگاه بشود از باب احتیاط.

واما از نظر کیفری ماده 632 قانون مجازات اسلامی : اگر کسی از دادن طفلی که به او سپرده شده است در موقع مطالبه اشخاصی که قانونا حق مطالبه دارند امتناع کند به مجازات از سه ماه تا شش ماه حبس یا به جزای نقدی از یک میلیون و پانصد هزار تا سه میلیون ریال محکوم خواهد شد.

عناصر ماده فوق به خصوص مورد منطبق خواهد بود اگر نوشی رسما تقاضای مطالبه اطفال را نموده باشد و طرف مقابل امتناع کرده باشد.از آنجا که عنصر سپردن اطفال انجام شده است و نوش کسی است که با توجه به اینکه حضانت اطفال با اوست، حق مطالبه آنها را دارد در صورت امتناع سرجیو نسبت به استرداد اطفال مرتکب بزه شده است هرچند پدر و ولی اطفال است چرا که ماده فوق با عبارت «کسی» مطلق است و کسی حتا والدین مستثنی نشده اند.امید که آنچه گفته شد بکار آید.

برگرفته از روزنامه های دخو

 
 
July 11, 2005  
 
 

نامه ای به نوشی

نوشی عزيز، من بيش از پنج سال است از جوجه‌ام دورم. فقط دور نيستم، که حتا در عصر پيشرفت تکنولوژی ارتباطات، هيچ گونه ارتباطی با او نمی‌توانم داشته باشم. مادر و بسته‌گانِ نزديک‌اش دخترم را از داشتن هرگونه تماسی با من پرهيز داده‌اند. حتا نمی‌گذارند پدر و مادرم هم او را ببينند، حتا خانه‌ و شماره‌ی تلفن‌شان را عوض کرده‌اند تا هيچ نشان و نشانه‌ای از آن‌ها در دست نداشته باشيم و هزار حتای ديگر.

داستان تنها به جامعه‌ی مردسالار برنمی‌گردد؛ هر کس زورش به کسی برسد در نشان دادن نادانی و کينه‌ورزی دريغ نخواهد کرد. قانون آن مملکت تو را که زن هستی از ديدن فرزندان‌ات بازداشته است؛ اما من هم که مرد هستم به حکم آن چيزی که قانون‌ می‌خوانند از ارتباط با فرزندم محروم‌ام.

جرم من آن است که از نگاه دستگاهِ اطلاعاتی ميهن عزيز مخالف سياسی به شمار می‌روم. نه می‌توانم خودم برگردم و احقاق حق کنم، نه وکيلی می‌توانم بگيرم که غيابی از حق من دفاع کند و دست‌کم امکان ارتباط تلفنی ميان من و دخترم را برقرار کند. دو نفر از بسته‌گان دخترم هم از سربازان گم‌نام امام زمان هستند.

قصه‌ای است سخت‌تر از آن‌که روايت شود و به همين خاطر ديگر نمی‌توانم بنويسم. تنها با تو هم‌دلی می‌کنم و اميدوارم تو، ماه‌منير و خودم و ديگرانی مثل ما، شکيبايی کنند تا زمستان اين قانون و سياست بگذرد و سياهی آن به روی ذغال بماند. آلوشا، نوشا، فرزانه و مونا، قربانی جهالت‌اند. برآوردن بيخ اين جهالت و تحمل هزينه‌های آن اندک و آسان نيست. کمی آرام باشيم، اما تا می‌توانيم بنويسيم؛ هر چه بيشتر و دقيق‌تر و جزيی‌تر. ثبت کنيم برای تاريخی که چون نوشته نشد، هر بار دردنا‌ک‌تر تکرار می‌شود.

از مهدی خلجی 

 
 
July 9, 2005  
 
 

کريم و گلی امامی
<
کريم امامی هم درگذشت
داريم يکی يکی از دست می‌دهيم، ستون‌های ستبر فرهنگ و هنر کشورمان را. هنوز داشتم حرکات صورت زنده‌ياد
فريدون ناصری را در ذهنم مرور می‌کردم که سه چهار سال پيش ديده بودمش و حيرت کرده بودم از بزرگی، دانش و خلاقيتش که خبر فروريختن ستونی ديگر را يوسف به من می‌دهد. دوران آدم‌های بزرگ دارد تمام می‌شود انگار. مجموعه‌ی چند نويسنده و هنرمند معاصر و تازه را بايد در هم بچلانی تا بشود يکی مثل فريدون ناصری يا کريم امامی؟ نمی‌دانم. کريم امامی تنها افتخاری نبود بر تارک فرهنگ و ادبيات ايران؛ ترجمه‌های استوار او از ادبيات و شعر فارسی به انگليسی غيرايرانی‌ها را هم وامدار او کرده بود. مترجم فارسی به انگليسی (هم‌چون برگردان مشهور اشعار سهراب و خيام)  مترجم انگليسی به فارسی (هم‌چون رمان برجسته‌ی گتسبی بزرگ)، ويراستار (سرويراستار انتشارات فرانکلين)، پيشگام صنعت نشر نوين (هم‌چون مديريت انتشارات سروش)، ناشر (نشر زمينه)، نويسنده (هم‌چون کتاب ارزشمند "از پست و بلند ترجمه")؛ اين‌ها همه نمونه‌هايی از توانايی‌های برجسته‌ی بزرگ‌مردی بود که پس از ماه‌ها تحمل رنج مصيبت‌بار سرطان، سرانجام سر به خاکِ سرد ايران گذاشت. صبح روز يک‌شنبه ۱۹ تيرماه ساعت ۸ صبح از مقابل منزلش در خيابان فرشته تشييع می‌شود و سه‌شنبه ۲۱ تيرماه به يادش گرد هم می‌آيند. اکنون همسر فرهيخته‌اش گلی امامی دردمند از دست دادن اوست و ما مضطربِ فردايی بی‌ستون، بی‌آفتاب، بی‌باران و بی‌افتخار.

۰۰:۵۷ | link |


از خوابگرد

تا به لندن بازگردم و چندکلمه ای از آن مرد نازنين بگويم. گلی خانم عزيز آرام باشی گرچه آرامت رفت.

 
 
July 7, 2005  
 
 

عکس از رضا دقتی
آينه های رضا دقتی


دوست عزيز،

برايت از کابل مينويسم. کابل، نماد کشوری که با سفری به آن مهرش را برای هميشه به دل خواهی گرفت. راههای بسياری به کابل منتهی ميشوند و من ازبيست و پنج سال پيش در افغانستان پای برهمان راهی گذاشته ام که مردم اين سرزمين گرفتار در ميان توفان ظلمت و جنگ طی کرده اند. دلبستگی به اين سرزمين و مردمش مرا به راهی رهنمون شده که قدم به قدم شاهد مبارزه اين مردم برعليه ظلم و استبداد باشم. بواسطه اين دلبستگيست که هماکنون در کابل هستم درحاليکه جامعه بين الملل از افغانستان روی گردانده.

تجربه ساليان دراز به عنوان گزارشگر و عکاس در جنگهای نقاط مختلف دنيا، مرا به ديدن زخمهای ناگفتنه و پنهان روح رهنمون شده. ديده ام که چگونه جنگ هويت فرهنگی انسان را خرد ميکند و زخمهايی در اعماق روح باقی ميگذارد که درمان آن بسادگی درمان جسم آدمی نيست.

من شاهد سرکوب آزادی بيان توسط استبداد بوده ام وازين روی بدنبال رهايی کابل از بند طالبان در سال 2001 بنیاد فرهنگی آینه را پايه گذاشتم تا مرهمی باشد برای روح زخم خورده دختران و پسران افغان. تاسيس بنياد فرهنگی آينه تلاشيست برای پيشبرد آزادی بيان توسط مطبوعات مستقل غير دولتی، آزادی بيان که بنيان هر جامعه مدنی نوپا و مردم سالار است.

در طی چهار سال گذشته در مراکز فرهنگی-مطبوعاتی آينه در کابل و هفت شهر ديگر کلاسهای فيلمسازی، عکاسی خبری، روزنامه نگاری و تهيه برنامه های راديویی بر پا بوده و تا چندی پيش بيش از سيصد زن و مرد جوان که در اين مراکز آموزش ديده بودند، به انتشار روزنامه و مجلات، گزارشهای خبری، توليد فيلم های مستند و برنامه های راديویی ميپرداختند.اما امروز شش مرکز آينه به دليل نبود بودجه به حالت تعليق درآمده و جوانانی که درين مراکز فعاليت ميکردند کار خود را از دست داده اند.

و درين ميان کودکان، همانان که با فروش روزانه مطبوعات منتشر شده در آينه، روزی رسان خانواده شده و در عين حال به کلاس درس ميرفتند، کودکانی که بالاخره توانسته بودند ازروزهای خيابانگردی و گدايی به عنوان خاطره ای تلخ ياد کنند، از امروز بسياری از آنان چاره ای بجز بازگشت به تجربه های تلخ کودکيشان، به خيابانگردی، گدايی و جمع آوری و فروش زباله ندارند. چرا که مطبوعاتی که با فروش آن روزگار ميگذراندند ديگر چاپ نميشوند.

از مجله پرواز، گوهر مطبوعات افغان برايت ميگويم. تنها مجله کودکان که توسط آينه منتشرشده بطور رايگان در تمامی نقاط افغانستان و حتی در دور افتاده ترين دهات پخش ميشود. پرواز، مجله ایست آموزشی و تفريحی که برای کودک افغان به پنجره ای رو به جهان ميماند. پرواز که بناست او را با آزاد انديشی و تفکر و تأمل آشنا و برای ساختن آينده افغانستان آماده کند، در صورت متوقف شدن فعاليتهای آينه از انتشارباز خواهد ماند.

ما به عنوان شهروند جهانی آزاد، نسبت به ملت افغان تعهد داريم و ازينروست که من مينويسم تا تو را ازين روزهای سخت آينه باخبر کنم تا با یاریت آينه ازين روزهای سخت گذر کند و فعاليتهايش را ادامه دهد . هم اکنون تمامی دست اندکاران آينه در تلاش هستند تا اين نسيم آزادی را بر پا نگاه دارندو آینه به تو نياز دارد چرا که فعاليتهايش مرهم روح شکنجه ديده يک ملت در راه رسيدن به صلح و آرامش است.

رضا دقتی - کابل ١٤ تیرماه ١٣٨٤

 
 
July 6, 2005  
 
 

ماه سمرقند

محمود عزيز،
ماه سمرقند حاصل يک تجربه نابهنگام است. من سالها به شعر آلوده بوده ام ولی هرگز دست به غزل و مثنوی نشده بودم. ماه سمرقند گزيده کارهای يک دوره است از شعرهای آزاد و کلاسيک من  که نخست با اين شعردر سمرقند آغاز شد:

باران
مثل شعر
 بر سمرقند
می بارد
و گنبدهای نيلوفرين
گونه های خيس
ترکان خوبروی را
 می مانند
و شهر
مثل نان آذين شده
از رنگ های تند و درخشان پاييزی
سرشار است

بعد يک  شب در سکوت ريگستان با دو دوست تاجيک خيابانگردی شبانه می کرديم. ريگستان مرکز جهان است و کعبه آسيای ميانه. کعبه ای که مثل نسيم شهر به شهر می رود و تو به دنبالش بايد به زيارت بروی از سمرقند به بخارا از بخارا به خيوه از خيوه به پنجکنت و از آنجا به ختلان و بدخشان و کجا و هرکجای آن خاک عزيز. اما اين کعبه ای است که به دست کفار سنگ باران شده است و مناره هاش ماذن ندارد تا مبادا کسی از آن بانگ برآرد. مناره ها کوتاه بود با چراغهای قرمز کم سو. ياد بچگی ام افتادم که در خانه عروس همسايه مان اتاق خواب هميشه چراغ قرمز داشت:

ريگستان خواب است
چراغ های قرمز کوچک
در مناره های کوتاه
خواب های رنگين می بينند
ماه
مثل نان سمرقندی
روشن و شيرين می تابد

بعد تاشکند بود که دل مرا برد و پنجکنت و سيحون زيبا و زرفشان رازآلود. بار ديگر که به سمرقند بازگشتم ناگهان شاعر کلاسيک شده بودم!

شادی از شهزادگان جو با گدايان کم نشين
ای دل شوريده سيبی بس تو را از باغ چين
از بخارا تا بدخشان باغ صد خنده شکفت
پس سمرقند نکو بر آن ميان گشته نگين
ای ميانت قند و ای بالات قند ای ماه من
ای تو آوازت چو عشاق سمرقندی حزين
داستانها خوانده بودم از سمرقند چو قند
تا مزيدم قند تو هوشم بشد گشتم يقين

بعد همينطور نابخود شعر می آمد گاه به اين قالب و گاه به آن قالب. و من کاتب وحی بودم. 

حالا مدتهاست شعری نگفته ام. در اين لندن آدم شعرش نمی آيد. تقصير کسی هم نيست. در سالهای اخير هر بار درآسيای ميانه بوده ام شاعر شده ام و هر وقت بازگشته ام خلعت شعرم را جا گذاشته ام. شعر سرزمين خود را دارد. هر غاری غار حرا نيست.

ماه سمرقند حاصل شوريدگيها و شيفتگی های من است و عشق شاه وشی که خزانه دار دل من است.

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

*مقدمه ای برای شعرخوانی در صدای دبش محمود فرجامی

برخی از شعرهای ماه سمرقند را پيشتر در سيبستان آورده ام. حاليا همه آنها را نمی يابم. پرونده شعرها درست باز نمی شود. اما اگر خواستيد اين
سه منظره را ببينيد.

 
 
July 4, 2005  
 
 

از منطق روشنگری به منطق سلطانی

فرويد دين را به وسواس، هنر را به هيستري و قدرت را به پارانويا پيوند مي‌دهد. دست‌كم در مورد آخري، قدرت، حقيقتي در سخن او هست. آن‌كس كه دست به قدرت می يازد، تا اندازه‌اي پارانوييك است، درست همان‌طور كه تا اندازه‌اي افسرده است، و درست همان‌طور كه تا اندازه‌اي خودخواه است، و درست همان‌طور كه تا انداز‌ه‌اي اهل تخريب نفس و چه‌بسا تخريب «ديگري» است. كسي كه شيفته قدرت است بيمار است. بنابراين كسي كه مي‌خواهد بقدرتد ضرورتاً عصبي است، آزار دارد. قدرت و خشم واجد پيوندي نزديك باهم‌اند. در زمانه‌اي كه «اهل‌گفتگو بودن» فضيلتي اعلاست، احتمالاً گفتن چنين حرفي همگان را برماند كه: قدرت حوصله بحث‌كردن ندارد، مگر فقط گه‌گاه با يك دوست، آنهم‌، به قول دلوز، درمقام دو رقيب در نوعي عشق كه بي‌شك از تكانه‌هاي اروتيك و ميل و بعضاً خشم عاري نيست. گفتگو و مباحثه «براي رسيدن به نتايجي واحد» اغلب چيز بي‌ربط و حقيرانه‌اي است، اين صرفاً وظيفه ديپلمات‌هاست، و به‌خاطر اين كار پول هم مي‌گيرند. اسطوره «گفتگو»، و اين‌كه قدرتمند بايد به عقايد ديگران احترام بگذارد و «نقدپذير» باشد، اسطوره‌اي پوشالي‌‌ست، زيرا نه‌تنها عملاً دست نمي‌دهد و چه‌بسا ايده‌هاي يك قدرتمند را ممكن است تباه سازد، بلكه اساساً در بطن خويش غرور و تكبري ناب نهفته دارد: وقتي كسي مي‌گويد من از انتقاد‌هاي «سازنده» شما استقبال مي‌كنم («زيرا عقايد هر كس محترم است و هركس عقيده خاص خودش را دارد»)، برخلاف ظاهر فروتنانه‌ سخنش، در اوج خودشيفتگي و بي‌اعتنايي به «ديگري» است، زيرا خوب مي‌دانيم كه «انتقاد» ما چيزي را نهايتاً عوض نمي‌كند، و «انتقادپذيري» صرفاً ژستي است براي مشروعيت‌بخشيدن به آن ميل به شكست‌دادني كه سركوب شده است؛ البته گذشته از اين‌كه «استقبال» صرف از «انتقاد» ديگران اصولاً كار بي‌ربط و مضحكي است.

قدرت هميشه قرار نيست اهل بحث و گفتگو باشد، زيرا صاحبان قدرت اهل بحث نيستند، او فقط در شرايط اضطراري و با، مثلاً، «ياران انقلابي»‌اش، در زيرزمين، آن‌هم شبانه، براي اتخاد تصميمي مهم، «بحث» خواهد كرد، و همين‌جاست كه اتفاقاً حقيقي بحث خواهد كرد. در اينجا او ديگر به‌طرزي ابلهانه فقط به «استقبال انتقادات» نمي‌رود، بلكه مسأله بسيار مهم‌تري پيش‌رو دارد. قدرت مسلتزم درجه‌اي بي‌اعتنايي به «ديگران» است. قدرتمند آدمي وحشي است، حيواني بيمار است. تفكرِ عاري از درجه‌اي جزم‌انديشي تفكري عقيم و بي‌خاصيت است. اخلاق مبتني بر اسطوره گفتگو و تفاهم اغلب ريشه در همان اخلاق بردگان دارد. بحثي هم اگر باشد «گفتگويي» تروتميز و گل‌وبلبلي (نظير ميز‌گردها و مناظره‌هاي صدا وسيما) نيست، بلكه جدل‌آميز است و واجد سويه‌هايي از خود حيات و توحشِ نهفته در آن. به‌هيچ‌رو با همگان نبايد بحث كرد. انتقادات بسياري از آنها اصلاً مهم نيست. در شرايط حاضر، درتقابل با اخلاقِ ايدئولوژيك مبتني بر «انتقاد‌پذيري» و «هر كسي عقيده خودش را دارد و محترم است»، كه سراپا كذب است، ازقضا آن‌كس كه صريحاً «ميل» خويش را بدون واهمه از مطالبات «ديگري بزرگ» بيان مي‌كند صداقت و شجاعت بيشتري دارد. اين پرهيز از «احترام به عقايد ديگري» چيزي شبيه پرهيز از (به زعم نيچه) ننگِ «ترحم و شفقت» است. (واضح است كه نمي‌توان از اين عبارات چنين نتيجه گرفت كه گويي من «اِعمال زور عيني» براي سركوب عقايد مخالف را تصديق مي‌كنم، برعكس، در عين انكار اين شيوه، احترام دربست به عقايد ديگران را نوعي خيانت به «ايده» مي‌دانم)

قدرت ورزيدن حقيقتاً با پارانويا پيوند دارد، ولي مسأله آگاهي از اين نكته و ادغام آن درمقام «امري منفي» در خود فرآيند قدرت است و نه تلاش براي پنهان‌كردن‌اش. «پا را توي يك كفش‌ كردن»، و جنون ناشي از آن، جزئي از حقيقت قدرت است. اين كار دست‌كم آدمي را از موضع ‌شرم‌آورِ «قرباني» و «مظلوم» به‌در‌مي‌آورد. يكي از خصايص ايدئولوژي ايراني همين قراردادن خويش در جايگاه قرباني است. «آدم بده» بودن جسارت مي‌خواهد. از اين حيث، حقيقت حقيقتاً نيازمند بوسه‌اي يهودايي است. كسي كه از برعهده‌گرفتن نقش يهودا مي‌ترسد، به‌واقع اهل قدرت ورزيدن و «خيانت به ايده» نيست.

اين همه حكم نوعي دستورالعمل عيني يا يك نكته «بدبينانه و نيهيليستيِ» بي‌مزه را ندارد، بلكه مبين سويه‌هاي منفي و خشن خود فرهنگ و اصولاً آگاهي است. اگر اميدي به قدرت باشد، اميد به وفاداري و پافشاري آن است، زيرا سوژه را وفاداري است كه مي‌سازد. بنابراين اتفاقاً «ايسم‌»، كه امروزه كاملاً منفور و نشانِ «جزم‌انديشي» است، اهميت حياتي دارد. زيرا خارج از يك سنت قدرت نمي‌توان قدرت ورزيد. برخلاف تصور رايج، عبارت «من به هيچ ايسم و مكتبي وابستگي ندارم» نه نوعي فضيلت بلكه معرف پرت‌بودن است. آلودگي به يك سنت، گريز‌ناپذير است.

از اميد مهرگان

*برای ظاهر کردن معنای اصلی ترک گفتگو تمام کلمات فلسفه و تفکر و سوفيا و متفکر در متن بالا -که پوشش بيهوده ای است- با معنای اصلی که قدرت است عوض شده است - جز در يک مورد که در متن همان قدرت آمده و با حروف سياه درشت نشان داده ام و جان کلام هم همانجاست. آدم اگر می خواهد بجنگد بهتر است پشت نقاب فلسفيدن پنهان نشود. البته چه جنگی؟! گم کردن سوراخ دعا ست دن کيشوت وار. تقديس قدرت است و سلطانيسم در حقيقت. نيهيليسم است يا نارسيسيم. نمی گويم تروريسم است اما از آن دورنيست. زديم بر صف رندان و هر چه باداباد گفتن است. تعطيل انديشيدن است به نام فلسفه. ادای خدايگان در آوردن است در عين فقر و بيچارگی بنده بودن. خود-پادشاه-پنداری يک چشم است در شهری که گمان می کند شهر کوران است. شايد هم نه: ريختن شير است از پس دوشيدن!

اما اگر واقعا اهل فلسفه ايد از ماکياوللی بدنام بياموزيد: کفش های گلی تان را پشت در بگذاريد:

شامگاه به خانه برمی‌گردم و وارد اتاق کار می‌شوم. در آستانه اتاق رخت‌های روزانه‌ام را که آلوده لجن و گل‌ولای است، می‌کَنَم . جامه‌ای شاهانه بر تن می‌کنم و با اين پوشاک مناسب گام در محضر بزرگ‌مردان روزگار باستان می‌نهم.

 
 
July 2, 2005  
 
 

برای تفريح سالم

کاش در دوشنبه بودم. آنجا هم زندگی است هم تفريح. بهتر از هنر چه تفريحی؟ و بهتر از ديدن ياران و شنيدن هفت قرائت فلک در نمايش هفت دادران (برادران):

هفت دادران
هفت دادران
هفت دادران
و اين هم شيخنا استاد دولتمند خال مردی که فلک را احيا کرد و به گوش جهان رساند. مردی مردستان از روستاهای ختلان. بر دستانش بوسه باد:
 هفت دادران
برای ديدن عکس ها و خواندن گزارشی از نمايش هفت دادران: زرينه خوشوقت

اگر حوصله داشتيد فايل های آسيای ميانه سيبستان را هم ببينيد. نداشتيد به اينجا سر بزنيد: دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند و اين يکی: طيف رنگين صداهای آسيای ميانه

 
 
July 1, 2005  
 
 

جمهوری دروغ

امروز ١٩ روز از اعتصاب غذای من می‌گذرد.

مرا در سلول انفرادی بند ٢٤٠ حبس کردند ومجازاتهای اضافی دیگری چون ممنوع التلفن بودن ، ممنوع الملاقات بودن ، ممنوعیت مطالعه روزنامه و ممنوعیت استفاده از هواخوری را برمن تحمیل کردند.

دروغ در نظام‌های اقتدارگرا ، از رذیلت به فضیلت تبدیل می‌شود. دروغگویان مدعی‌اند: زندانی سیاسی نداریم، سلول انفرادی نداریم، اعتصاب غذا در زندان‌های ایران وجود ندارد، زندان‌ها به هتل تبدیل شده است. مشکلات و مسائل را از طریق تغییر نام حل می‌کنند. سلول انفرادی را سوئیت می‌نامند و گمان باطل می‌برند که مسئله حل شده است. آیا اگر کسی الاغ را طوطی بنامد الاغ از طریق انقلاب ماهیت به طوطی تبدیل می‌شود؟ زندانی یعنی سلب آزادی. آیا با هتل نامیدن زندان، ماهیت زندان دگرگون می‌شود؟ (از تعابیر ذات گرایانه استفاده کردم چون فیلسوفان مسلمان، ذات گرایند و انقلاب ماهیت را محال می‌دانند.)

زندانی سیاسی کسی است که به دلیل عقاید و بیان نظرات دگراندیشانه‌اش زندانی می‌شود. تمام نهادهای حقوق بشری دنیا تأیید کرده‌اند که طی سالهای گذشته صدها نفر به دلیل دگراندیشی در ایران زندانی شده‌اند.

دادستانی دروغ ساز تهران یک روز مدعی می‌شود گنجی را به دلیل اعتصاب غذا در سلول انفرادی حبس کرده است. روز دیگر می‌گوید گنجی را برای تنبیه در انفرادی حبس کرده‌اند و تا زمانی که متنبه نشود در انفرادی خواهد ماند و در آخرین اظهار نظر می‌گویند «از آنجایی که گنجی مشکل تنفسی داشت، پزشکان تشخیص دادند وی در محیط آرام و دور از هیاهو باشد». دروغگو با فراموش کردن دروغ‌های پیشین، دروغ‌های جدید می‌بافد. فراموش کرده‌اند که یک ماه پیش رئیس دادگستری استان تهران (علیزاده) مدعی شد گنجی بیمار نیست. اینک می‌گویند به تشخیص پزشکان گنجی از بیماری تنفسی (بخوانید آسم) رنج می‌برد. آیا پزشکان توصیه کرده‌اند گنجی را در سلول انفرادی ممنوع التلفن، ممنوع الملاقات، ممنوع از خواندن روزنامه و ممنوع از آفتاب و هوای تازه کنید؟ آیا پزشکان دستور دادند در ساعت ٢٠ دقیقه‌ی بامداد جمعه ٢٧ خرداد یک قاچاقچی محکوم به ١٥ سال حبس را به زور وارد سلول گنجی کنید تا دخل او را بیاورد؟ (آن فرد قاچاقچی را صبح روز پنجشنبه ٢٦ خرداد به دفتر دادستان تهران بردند و سعید مرتضوی به خوبی او را توجیه کرده بود که شب هنگام چه باید صورت دهد.

فردی که از دفتر مرتضوی در ساعت ٢٠:١٢ به همراه او به درب سلول من آمد، به مراقبین می‌گفت اگر دست من بود جنازه‌ی گنجی را خودم روی زمین می‌انداختم. البته من زیر بار نرفتم و او را به سلول راه ندادم و خودم هم از سلول بیرون آمدم. 

بدانید اگر تنبیه به معنای انکار عقاید پیشین باشد، گنجی هیچگاه متنبه نخواهد شد کلیه‌ی مکتوباتم، خصوصاً دفتر اول و دوم مانیفست جمهوری خواهی زاده‌ی تأمل و آگاهی‌اند. نقد بی‌رحمانه‌ی آنها بر عهده‌ی دیگران است. بدانید گنجی تا رسیدن به مقصود، دست از اعتصاب غذای نامحدود بر نخواهد داشت. توبه نامه نویسی شیوه‌ی بازجویان استالین بود که به استالینیست‌های ایرانی به ارث رسیده است.

امروز، چهره‌ی در هم شکسته‌ی من، نمایانگر سیمای واقعی نظام جمهوری اسلامی ایران است. من اینک نماد عدالتم. عدالتی که اگر درست نگریسته شود، ظلم تمام عیار زمامداران جمهوری اسلامی را به نمایش می‌گذارد. صورت و بدن در هم ریخته‌ی من، به طور پارادوکسیکالی، عدالت ادعایی و ظلم واقعی را ظاهر می‌سازد. اکنون هرکس مرا می‌بیند، با تعجّب می‌پرسد آیا شما اکبر گنجی هستید؟ با تو چه کرده‌اند؟

همانطور که بارها گفته‌ام اگر من در زندان بمیرم، عامل و آمر قتل من آقای خامنه‌ای است. مرتضوی بطور مستقیم از طریق آقای حجازی از آقای خامنه‌ای دستور می‌گیرد. من با حکومت نامحدود و غیر انتخابی آقای خامنه‌ای مخالفت کرده‌ام. گفته‌ام قدرت مطلق غیر پاسخگوی مادام‌العمر، با مردم‌سالاری تعارض دارد.

گفتم بیان این نظر با واکنش تند و سریع آقای خامنه‌ای مواجه خواهد شد. آنچه پیش آمد نشان داد که تشخیص من درست بود. او انتقاد از خودش را به هیچ وجه تحمل نمی‌نماید. کروبی و معین و‌ هاشمی رفسنجانی هم در این انتخابات مزه‌ی مردم سالاری دینی خامنه‌ای را چشیدند. دخالت گسترده و تشکیلاتی سپاه و بسیج ، صدای ستاد لاریجانی و شخص محسن رضایی را هم درآورد.

نظام سلطانی با دموکراسی تعارض دارد. در این نظام سلطان همه کاره است و دیگران گوش بفرمان. مرتضوی به همسر من گفته است: «مگر گنجی بمیرد چه خواهد شد؟ روزانه بیش از ده‌ها نفر در زندان‌ها می‌میرند. گنجی هم یکی از آنها». این سخن آقای خامنه‌ای است که از زبان مرتضوی به گوش می‌رسد. گنجی می‌میرد، امّا آزادی طلبی، دموکراسی خواهی، عدالت خواهی سیاسی، امید و آرزو و آرمان نخواهد مرد. عشق به دیگری و ایثار برای مردم همچنان زنده خواهد ماند.

اکبر گنجی
چهارشنبه ٨/٤/٨٤

به نقل از گويا
نيز:
گنجی آيت الله خامنه ای را مسئول قتل احتمالی خود دانست