March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




May 30, 2005  
 
 
کانديداهايي که در ايران نبوده اند
 

از جالب ترين نکات تبلیغات بسياري از کانديداها اين است که جوري حرف مي زنند گويا بيست و چند سالي است در خارج از کشور بوده اند و هيچ مسؤليتي نداشته اند و اکنون مي خواهند با برنامه هاي کاملاً جديد براي کشور برنامه ريزي کنند.

کمتر کسي هم دفاع از گذشتۀ بيست و چند ساله انقلاب را وظيفۀ خود مي داند حتی کسي مثل آقاي هاشمي رفسنجاني که از روز اول انقلاب تا کنون همواره يکي از دو سه نفر قدرتمند و تأثيرگذار و سياست گذار کشور بوده اند، بي آن که دفاعي از گذشتۀ خود بکنند، برنامه هاي جديد و کاملاً متفاوت ارائه مي کنند.

آقاي لاريجاني هم که با شعار هواي تازه تبليغاتش را شروع کرده، که باز گويا اصلاً مديريتي در صدا و سيما نداشته اند که لااقل بخشي از اين هواي تازه را به آن جا پمپاژ کند.

از همه جالب تر هم ايجاد جامعه باز که جوانان در آن زندگي آزاد و بي دغدغه داشته باشند، توسط سردار قاليباف است! فرماندۀ همان نيروز انتظامي که چند سالي است جوان ها ديده اند که با ماشين هاي شبیه زندان و پليس هاي رنگ هاي مختلف چوب به دست در گوشه و کنار شهر چقدر براي آنان آزادي آورده و خودشان خبر نداشته اند!

آقاي احمدي نژاد هم که به سر و سامان دادن به وضع ايران قانع نيست، جهان را مي خواهد آباد کند و در اوج صداقت که واقعاً اين صداقت آدم را مي کشد! از اصل دموکراسي ناراحت هستند و ادعا مي کنند که اصلاً کي گفته دموکراسي؟ ايشان هم تازه از صفر مي خواهند بسازند اين وطن را! به يک شرط کوچک که خدا کند برف و بارندگي تا روز انتخابات نيايد!

حالا از اين جملات طنز و جدي گذشته: 1- جوري با مردم حرف زده مي شود که گويا مردم مقصر اصلي بوده اند که در اين کشور زندگي مي کرده اند و مديران که امروز کانديدا هستند هيچ نقشي نداشته اند. 2- چنان بی اعتنا به همۀ دستاوردهاي انقلاب که خود مديريت آن را بر دوش داشته اند هستند که يک ناظر خارجي به راحتي به اين باور مي رسد که گويا هيچ دستاورد مثبتي اين انقلاب نداشته است. 3- با چه منطقي مردم بايد سوابق اين کانديداها را فراموش کنند و باور نمايند که اين ها تغيير کرده اند؟ و راه جديد و زندگي جديد را مي خواهند نويد بدهند؟

آدم ها يي که خيلي از مردم دور مي مانند تصور مي کنند حق دارند مردم را ... حساب کنند. حال هر کسي هر کلمه اي که مي خواهد جاي اين نقطه چين خواهد گذاشت.

از: وب نوشت

 
 
May 27, 2005  
 
 

روح الارواح اذان ايرانی

به روايت خود مؤذن زاده، او در حالی که روزه‌دار بوده ، می‌خواسته است اذانی بگويد تا برای فرهنگ ايران و اسلام يادگاری ارزنده باشد. مؤذن زاده برای ضبط اين اذان گوشه‌های مختلفی را می‌آزمايد اما هيچ کدام مورد پسندش واقع نمی‌شود تا اين‌که مناسب‌ترين گوشه را برای قرائت اذان،‌ روح‌الارواح می‌بيند. مؤذن زاده بارها گفته است: "از ضبط اين اثر هميشه يک احساس غرور معنوی در طول سال‌های گذشته با من همراه بوده است و اگر تنها همين ثروت معنوی باقی بماند برای من کافی است".

مؤذن زاده در گفت‌وگويی که با ايسنا داشته است، راز تأثيرگذاری‌ اذان‌اش را در اخلاص دانسته است که اذانی که از نيت صافی و دلی پاک گفته شود، هر آدمی را به مسجد می‌کشاند.

در همان گفت‌وگو، مؤذن زاده موسيقی را جوهره‌ روح آدمی می‌داند که روح را صيقل می‌دهد،‌ خاصه موسيقی سنتی. يکی از گلايه‌هايی که مؤذن زاده دارد اين است که «بسياری از مؤذنين در اکثر اجراهای خود از عرب‌ها تقليد می‌کنند در حالی که بايد در خواندن اذان ابتکار و نوآوری داشته باشند، چون با تقليد چيز ماندگاری را نمی‌توانند از خود به يادگار بگذارند.»

*از نوشته داريوش محمدپور به مناسبت وفات موذن زاده اردبيلی

 
 
May 25, 2005  
 
 

پوستر دونده سريع
ديوانگی است تا اين ساعت صبح پای اين فيلم 168 دقيقه ای نشستن. اما تجربه ای عجيب و دوست داشتنی بود. مثل خواندن سفر پيدايش تورات. مثل ديدن عصر هابيل و قابيل. اديسه 2001 اما با غرابت و هوشمندی صد چندان. فلسفه ای تصوير شده از اخلاق ازلی و ابدی آدمی. فيلمی از آن دست که فقط نخبگان واقعی سينما می توانند ساخت. خوشحال ام که به کانادا رفتم و اين فيلم درخشان کانادايی را کشف کردم. اين از غريب ترين فيلم هايی بود که در عمرم ديده ام. فيلمی بسيار دور از ما و هنوز بسيار نزديک به ما. از آن فيلم ها که اگر يکی هم ساخته باشی حاصل ات را از عمر هنری خود برده ای و در تاريخ سينمای انسانی جاودانه شده ای. فيلمی از يک کره يخی. از مردمی ابتدايی. از اسکيموها. اما انگار از همه ما. تا نشان دهد که آدميت از ابتدايی ترين صورت خود تا امروز انگار هيچ تغييری نکرده است.   

 
 
May 23, 2005  
 
 

 تنور انتخابات سوخت

 

۸ سال از دوم خرداد ۷۶ گذشت. بي­شک آن روز يکي از بزرگترين مقاطع تاريخ معاصر خواهد ماند. مردم يکپارچه شدند. همه آمده بودند تا از حق مدني خود براي تعيين سرنوشت کشورشان استفاده نمايند. دخترها و پسرها تا ساعت­ها بعد از نيمه شب سر چهار راه ها عکس کسي که قرار نبود انتخاب شود را به اتومبيل­ها مي­دادند. دبيرستاني­ها بعدازظهر که تعطيل مي­شدند با سرويس مدرسه از جلوي ساختمان ستاد آقاي خاتمي رد مي­شدند تا بوق بزنند و نشان دهند که مي­خواهند «کس ديگري» رئيس جمهور شود.

وقتي اين آقاي متفاوت به شهرستان­ها مي­رفت تا بگويد کانديدا شده­ام درب مساجد را مي­بستند، بچه­ها با سرعت خيابان­ها را بلند گوکشي مي­کردند و خاتمي را با نردبان به بالاي پشت بام مي­بردند تا از آن جا با مردم حرف بزند. هر کس فکر مي­کرد خواسته­هاي اکثريت مردم از اين پس اجرا مي­شود. همه به آينده­ی شيرين فکر مي­کردند. تا در آن سوي خيابان در حاشيه­هاي پياده­روها و در مراکزي که مردم نمي­ديدند کساني بودند که نگاه عاقل اندر سفيه مي­کردند. مي­دانستند کس ديگري بايد انتخاب شود. و معتقد بودند که اين کارها براي داغ شدن تنور انتخابات است. گرماي تنور بالا رفت، داغ­تر شد. تا آن که ناني که قرار بود پخته شود سوخت و از تنور اراده­ي مردم آن که قرار نبود، درآمد. خاتمي رئيس جمهور شد. اما آن­ها که آن سوي خيابان لبخند مليح داشتند باز هم بودند، ماندند. قدرت هاشان بيشتر شد. اين بار لبخند نمي­زدند. اکثر فعالاني که آن تنور را سوزانده بودند به دادگاه کشاندند. روزنامه­هاشان را بستند. مرتب عليه شان تظاهرات کردند. تا ديگر از اين «غلط»ها نکنند...

آن­ها هم­چنان در اين فکر هستند که اين پرانتز ناخواسته دوم خرداد بسته شود. و اين مهمان بي­دعوت پايان کارش را اعلام کند و اين­گونه است که خبرها و نه شایعات غیر رسمی تلخ رد صلاحیت ها از شورای نگهبان می رسد و انتخابات ۸۴ آغاز مي­شود.

نوشته محمدعلی ابطحی در وب نوشت

*عنوان اين يادداشت ابطحی بسيار هوشمندانه است و گرچه خودش خواسته آن را به 2 خرداد 76 محدود کند ولی پيداست که به 2 خرداد 84 هم بی توجه نبوده است.

 
 
May 22, 2005  
 
 

عکس از مهرانه آتشی
اگر خطا نکنم اين مجموعه عکس از زورخانه که در ايرانيان دات کام آمده است تنها مجموعه ای است که يک زن عکاسی کرده است. مهرانه آتشی که اصرار داشته در همه عکس ها رد پايی از خود در حال عکاسی باقی بگذارد و در بعضی عکس ها با گذاشتن خود و مردان باستانی کار در يک کادر کاملا بر اين نظر صحه گذاشته، در مجموع "سکسی" ترين عکس های زورخانه ای را عرضه کرده است. فکر می کنم دليل اش آشنايی زدايی قوی حضور زنی جوان و جسور در گود زورخانه است. عکس هايی که بعدها زنان ديگر از همين موضوع بگيرند اينقدر آشنايی زدايی نخواهد داشت و به همين نسبت از جذابيت کمتری برخوردار خواهد بود. برای من اين عکس ها نمونه ای روشن از جسارت زنان ايرانی است که در هر عرصه ای به تابوشکنی رو کرده اند. در عين حال، مردان لوطی شهر ما هم نشان داده اند که از روحانيون فيضيه به قالب شکنی نزديک ترند و  با همه سنتگرايی مردان طبيعی تری هستند؛ چرا که يلدا معيری به فيضيه راه نيافت ولی مهرانه آتشی به زورخانه راه يافت.

 
 
May 20, 2005  
 
 


دايره المعارف هزار و يکشب اثری بی نظير کار اولريش مارزلف و ريچارد فن ليوون و حسن وصوف

 
 
May 19, 2005  
 
 

طلسم ناشکسته

پرنده های دشتی
پرنده های وحشی شهر من
من خواب شمایان را بیدار می بینم
در باغ های سرسبز چون در مزار خویش
چی زود دست آموز می شوید
بی دستمزد
در کشت های پنبه و گندوم آرزو برباد می دهید
و بال های خویش را چون پای های فلج
از پی خویش می کشید

آوه، چی بسیار آسان شکار می شوید
در دام های بزرگ
دان های کوچک خویش را
انتظار می شوید

از سمرقند

 
 
May 15, 2005  
 
 



مقالات جشن نامه را در قابيل بخوانيد

 
 
May 13, 2005  
 
 

تاملات يک آدم سر-به-راه

یکی یا شاید مهم ترین یافته های من در زندگی این است که هر جا منازعه ای وجود دارد یا منافع متعارض است یا واقعیت چند پهلو است و هر کس یک بعد آن را می بیند و از بعد دیگر غافل است و به سختی از آن بعد دفاع می نماید.

مثلا در مورد دین هر دو این دیدگاه ها همزمان صادق است ولی معمولا افراد یکی از این دیدگاه ها را بر می گزینند: 1) دین باید با بشریت سازگار گردد. اگر در مواقعی می بینیم که انسان ها دستورات دین را سیستماتیک نقض می کنند ناشی از آن است که دین نقص دارد. 2) دین نیز انسان رابه فرارفتن از وضع موجود می خواند و از انسان ها طلب می کند تا برخی سختی ها را به خود تحمیل کنند تا به سمت آنچه خود سعادتمندی ورستگاری می نامند به پیش روند همانگونه که یک دانش آموزان بر خود زحمت درس خواندن می دهد تا به عنوان کارشناس فن شناخته شود.

یک آدم منصف باید به هر دو گزینه معتقد باشد و در امر ارزیابی دین هر دو را مطمح نظر قرار دهد اما در عمل کسانی که با دین مخالفند تنها به گزینه اول تمسک می جویند و کسانی که هوادار دین هستند به گزینه دوم.

-------------
*نوشته های اين وبلاگ نويس "منصف" در چهار بخش و چهار وبلاگ تقسيم شده است. من نوشته های او را از طريق عابر پياده يافتم شما را هم به همانجا ارجاع می دهم تا به هر چهار گروه انديشه هايش نظر اندازيد. تاملات نغزی دارد که نشان می دهد اهل طريقت است يا به قولی ديگر سر-به-راه!  

 
 
May 11, 2005  
 
 

پنجشنبه لعنتی!

چند دقيقه قبل بود که صدای تلفن همراهم در آمد و مرا با خبری غمگين کرد.آن سوی خط تلفن صدای آشنای مردی می آمد که مدتهاست با او و افکارش خو گرفته بودم.عمادالدين باقی را هرکه ديده شيفته منش و رفتارش شده. او امروز تماس گرفته بود تا برای رفتن به محبس از من خداحافظی کند. خبر را که داد، دلم گرفت. غمگين شدم از روزگاری که نمی گذارد لااقل چند روزی متوالی طعم خوشی را بچشيم. نمی دانم چه بگويم آيا براستی زندان جای امثال باقی است؟ 

من آخرين روزنامه ای که قبل از بازداشت با آن همکاری می کردم روزنامه ناکام شده جمهوريت بود. روز دومی که به آن بازداشتگاه مخفی منتقل شده بودم، جدا از افراد هم پرونده، فرد ديگری هم در يکی از سلول های بند ديگری که من در آن نبودم، حضور داشت که صبح ها برای نظافت سالن بند به بند ما می آمد. روز دوم از هم بندی هايم سراغ مرا می گرفت که که هستم! وقتی اسم مرا فهميد گفت فلانی با مرد بزرگی چون عمادالدين باقی کار می کرده احترامش بر ما واجبه! در آن لحظه خيلی خوشحال شدم که نام باقی به نيکی در آنجا ياد می شود....

روز ديگری در روزهای پايانی زندانم که در سويت های اوين بوديم. فرد ديگری را ديدم و وقتی سراغ گنجی و عبدی و... را گرفتم با احترام خاصی از باقی نام می برد و ...همان روزها به ياد روز ديگری افتاده بودم. روزی که به همراه يکی از دوستانم در دوره روزنامه جمهوريت و البته در روز تعطيلی مان چند ساعتی پای درد دلهای باقی نشستيم. او تعريف می کرد که در روزهای سخت اصلاحات فقط اين مردم بودند که به او واکبر گنجی اميد می دادند. تعريف می کرد که روزی در زندان برخی از هم بندی هايش براو خرده می گرفتند که واقعا اين کارهايی که تو می کنی ارزشی دارد. آيا اصلا فردا کسی يادش می ماند که تو که هستی و چه کرده ای؟ آيا حتی دوستانت حالا حاضر به دفاع از تو هستند؟ و صد ها طعنه و سرکوفت ديگر...

از وبلاگ روزبه ميرابراهيمی: شبنامه ها

 
 
May 7, 2005  
 
 

روی جلد نوشتن با دوربين

نوشتن با دوربين حاصل دو سال مداومت در برابر بداخلاقی های ابراهيم گلستان منتشر شد! به پرويز جاهد و صبوری اش برای انجام اين مصاحبه نفسگير و به دست چاپ سپردن آن تبريک می گويم.

در باره اين کتاب نگاه کنيد به خشت و آينه

 
 
 
 
 

بسم الله اين هم "ميدان عمل" اول!

آقاي شاهرودي صداقت را با جسارت همراه كرده. ما هم، به خاطر مجتبي و به خاطر آزادي، بايد حمايت را با فعاليت همراه كنيم. بايد بگوييم آقاي شاهرودي عزيز، اگر واقعا به حرفهايي كه زدي اعتقاد داري، يك جوان بي‌پناه و بي‌حامي الان در زندان است كه باباي هيچكاره‌اي دارد كه به شدت مريض است و خانواده‌اش آه در بساط ندارند. آن‌وقت شب عيد امسال كه يك گروه خوشنام حقوقي دنبال كار را مي‌گيرند و تلاش مي‌كنند او و سيگارچي آزاد شوند، قاضي شما برايش 50 ميليون تومان وثيقه بريده. اين وثيقه با بدبختي جور مي‌شود، اما قاضي (يا چه مي‌دانم بازپرس، دادرس، هرچي!) وثيقه را في المجلس مي‌كند 150 ميليون تومان!! چرا؟ تا اين جوان جنوب‌شهري (و شايد كمي هم مغرور) كه احتمالا اصلي‌ترين گناهش يك‌كمي كل‌كل با بازجو است كه ظاهرا در عرف آنها با نام «ارتداد و سب نبي» شناخته مي‌شود! شب عيد از زندان آزاد نشود. احتمالا بقيه داستان را، آقاي شاهرودي رئيس محترم قضايي، شما خوب مي‌دانيد: پدر سكته مي‌زند و راهي بيمارستان مي‌شود، مادر اشك مي‌ريزد و كاري نمي‌تواند... الي آخر.

آقاي شاهرودي! چيز زيادي نمي‌خواهيم. فقط عدالت را اجرا كنيد. اين حق مجتبي سميع نژاد نيست كه به خاطر نوشته‌هايش در وبلاگ زنداني شود. او بايد آزاد شود. شما با مراجعه به تجربه‌هاي اخير كه چشم‌بسته مي‌توانيد قضاوت كنيد. با يك بررسي سرسري پرونده هم قطعا به همين نتيجه مي‌رسيد. آقاي رئيس قوه قضاييه، پيرو مولا علي باشيد. از عدم اجراي عدالت بترسيد. از شنيدن خبر ظلم حتي، به خود بلرزيد. مظلوميت انسانها را فرياد بزنيد و بي‌گناهان را آزاد كنيد. لااقل اين يك كار را كه مي‌توانيد. تأخير روا نيست. صحبت از حق يك انسان در ميان است. ما منتظريم: بسم الله!

برگرفته از نوشته الپر

 
 
May 4, 2005  
 
 

آزادی، اميد و سکوت

الف
. آزادي بيان فقط اين نيست كه تو بگذاري من حرفم را بزنم؛ اين است كه مرا از قدرتت براي گرفتن آزادي‌ام نترساني؛ اين است كه
نتواني بترسانی ام.

آزادي بيان اين است كه انتخاب‌هايم را براي چيزهايي كه مي‌خواهم بگويم محدود نكني؛ اين است كه بلايي سر تن وروانم نياوري كه اصلاً به فكر گفتن نيفتم.

ب.
اميد مي‌گويد كه يكي از چهار نفر است: من یکی از چهار نفر هستم. روزبه هم هست وشهرام. یکی می‌گفت بمانید تا افتخار گرفتن حکم نصیبتان شود. داستان‌های زیادی هنوز باقی است.....بچه های هم پرونده‌ای ما نامه‌ای به اقای شاهرودی نوشته‌اند. دوست‌هاي روزهای سخت. شاهرودی مردی است که می‌کوشد تصویر روشنی از قوه قضاییه ارائه کند. اما ظاهرا این بنده خدا هم در تنگناست تا گوش چند نفر پیچانده شود. آنان که می خواستند ارعاب کنند به جای گفت و گو ، گوش بپیچاند و به جای همدلی، سر به دیوار بزنند و شاهد استفراغ روی زمین باشند، صدای بلندتری دارند. صدای چند نفری که قلمشان برای خیلی‌ها آشنا است.....راستی من یاد مرحوم مختاری افتادم، یاد پوینده ...و سیمی که ماند دور گلو.... آهای آقا؟ شما شب‌ها چگونه می‌خوابید؟ آن شب گفتید بعد از نماز خدمت ما می‌رسید. راستی شما با کدام خدا صحبت می‌کنید؟ هان؟

من امید یکی از این چهار نفر از این‌که در طی مدتی که در آن ناکجا آباد بود توانستم افتخار آشنایی با ماهیت خیلی از چیزها را کسب کنم، تشکر می‌کنم. از این که از این فرصت طلایی به ما داده شد خدا را سپاس می‌گوید. تصویری که گرفتم با هیچ چیزی نمی‌توانست شکل بگیرد. این مرثیه‌ای برای همه ماست. برای آنان که نماز شب می‌خوانند وآنان که زیر صدای اذان فریاد می زنند!


ج. من «امروز» با تحريم انتخابات كاملاً مخالفم و آن را اقدامي غير مسئولانه مي‌دانم. اما با مرعوب كردن و سلب آزادي كساني كه انتخابات را تحريم مي‌كنند هم مخالفم؛ من، و ما، «ما» يي كه اين‌بار ما هم در آن هستيم، بايد كه با سلب آزادي بيان مخالف‌مان مخالف باشيم. 

اگر امروز آزادي «گفتن» نداشته باشند و نداشته باشيم، لابد فردا آزادي «نگفتن» آن را هم نخواهند داشت و نخواهيم داشت. لابد فردا به
خواست خود سكوت هم نمي‌توانيم بكنيم.

از: علی معظمی در اينجا و اکنون