March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




April 24, 2005  
 
 

قصه کهنه "تخلفات"ی که مجازات ندارد


بالاخره بعد از مدت­ها تحقيق و بررسي نتيجه­ي تحقيقات قوه­ي قضائيه در مورد پرونده­ي وبلاگ­نويسان اعلام شد:۴نفر به دادگاه مي­روند که با رأفت با آن­ها برخورد خواهد شد وخانم­ها هم جزء اين ۴ نفر نيستند.


عوامل ضابط (نيروي انتظامي) و قضائي هم «تخلفاتي»انجام داده­اند. به همين اختصار. اما:


۱- معلوم مي­شود اين­که وبلاگ­نويسان زندان رفته حکايت خود را از شکنجه­هاي سخت، اعتراف گيري­هاي جنسي، تک­نويسي عليه اصلاح طلبان، مصاحبه های اجباری تلویزیونی باز گفتند و درد مظلوميت خود را فرياد کردند، تأثير خود را داشته است. مصاحبه­هاي دادستان تهران چه آن زمان که همه اين­هارا گناهکار مي­دانست، وچه آن زمان که معتقد بود مصاحبه­هاي تلويزيوني آنان عين حقيقت است، وچه آن موقع که همه چيز روشن شد وهمه ماجراها مي­خواست به بيني خانم قاضي ختم شود با آنچه که امروز قوه­ي قضائيه مي­گويد خيلي تفاوت دارد.

۲- معلوم نيست اين­که پذيرفته شده که نيروهاي انتظامي و قضائي «تخلفاتي» انجام داده­اند پذيرش همان ادعاهاي وبلاگ­نويسان است يا نه؟ .از آن­جا که غير از ۴ نفر، بقيه تبرئه شده­اند پيداست که حرف­هايي که زده­اند صحيح بوده . در اين صورت آيا مي­توان فقط با کلمه­ي آرام «تخلفات» از کنار آن­ها گذشت؟ چرا اعلام نمي­شود اين متخلفان چه تخلفي کرده اند؟ مجازات آن تخلفات چيست؟ کدام دادگاه و کي به اين تخلفات رسيدگي مي­شود؟

رياست محترم قوه­ي قضائيه که با حساسيت ويژه، اين پرونده را مورد توجه قرار داده­اند بهتر از ديگران مي­دانند که ذکر همين «تخلفات» توسط وبلاگ­نويسان اشک هيأت نظارت بر قانون اساسي را در آورد ، رئيس جمهور را به نوشتن چندين نامه وگزارش واداشت وباعث تأثر فراوان خود ايشان و همکاراني که در جلسه بودند شد.

براي حفظ آبروي نظام، قوه­ي قضائيه وکشور و با توجه به آموزه­هاي ديني که همه را در برابر قضات مساوي مي­داند مي­بايست قبل از هر چيز تکليف اين متخلفان روشن مي­شد تا گزارش مقبول و کامل تلقي شود، و تا آن روشن نشود اين پرونده هم­چنان در اذهان عمومي مفتوح، و گزارش ناقص خواهد ماند.

نوشته ابطحی در وب نوشت



 

 
 
April 16, 2005  
 
 

از عکس های احسان خوشرو
از اين عکس خوشم آمد ولی کارهای احسان خوشرو را در کشف "منظره های ايرانی" نيز ماهرانه  يافتم. نمی توانم همه آنها را که پسنديدم اينجا بياورم ولی بسادگی خودتان پيدا خواهيد کرد. عکس های او از ابيانه و ماسوله بهتر از عکس هايی است که از تهران و اصفهان گرفته است يا از مراسم عاشورا. شايد هم من بی آفتاب مانده از آن عکس ها (بخصوص ابيانه اش) برای زنده بودن رنگ زير نور بی غش خورشيد خوشم آمده است. بايد از آفتاب ايران دور مانده باشيد تا بدانيد چه می گويم.

 
 
April 13, 2005  
 
 

تنم اينجاست دلم آنجا در ايران

مسكوب در مرگ دوستى نوشت: «شايد مرگ هم دنباله زندگى است. آدم مى خواهد همان جايى بميرد كه زندگى كرده. زمانش را در همان مكانى كه آغاز كرده به پايان برساند. اين بستگى به خاك چيز عجيبى است، برگشتن به همان خاك كه از آن بيرون آمده ايم.» و چند ساعت قبل كه با دكتر شايگان در پاريس تلفنى گفت وگو مى كردم، گفت كه مقدمات كار را فراهم كن تا او را بياوريم در كنار عبدالحسين زرين كوب، مهرداد بهار، عباس زرياب خويى و ديگر دوستانش به خاك بسپاريم.

قرار و مدار با مسكوب را گذاشته بوديم كه نوروز را در تهران باشد. اما بيمارى در ماه آخر پيشى گرفت و در آخرين گفت وگو كه مجله بخارا به دستش رسيده بود، اظهار داشت كه به علت درد و نياز هر روز به بيمارستان ديگر نمى شود. و بعد با يكديگر قرار پاييز را گذاشتيم در تهران.در يادداشتى ديگر نوشت: «به قدرى در هواى ايران به سر مى برم كه انگار نه انگار اينجا زندگى مى كنم. پاهايم اينجا است ولى دلم آنجا است. زندگى و هوش و حواس من در جاى دورى كه از آن بريده شده ام، مى گذرد، نه در جايى كه در آن نيستم. اين جورى به قول آن بزرگوار «گسسته» شده ام و «خويشتن را نمى يابم.»

اكنون شاهرخ آرميده است و با هفت هزار سالگان همسفر است.جايگاه مسكوب در عرصه پژوهش هاى شاهنامه، اسطوره و نقد ادبى فراموش ناشدنى است. او كه با عضويت در حزب توده در دهه بيست در جريان مسائل روشنفكرى و سياست قرار گرفت و پس از كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ به زندان گرفتار آمد. تاملات در زندان و بعد حوادث مجارستان و بعد رفتار روس ها و حزب توده در داخل و خارج منجر به جدايى و انزجار كامل او از استالينيسم شد. در گفت وگويى كه منتشر شده است روند جدايى خود را از حزب توده و اين تفكر به خوبى بيان كرده است.

پس از زندان مدتى در يك كارخانه فلزكارى و بعد در يك شركت ساختمانى كار كرد و در اين ميان متون كلاسيك ادب فارسى و غرب را به دقت خواند و چندباره خواند. ترجمه «اديپ شهريار» اثر سوفوكل مربوط به اين دوره است. انس و علاقه او به شاهنامه از همان آغاز با او بود و تا پايان عمر رهايش نكرد. آخرين مقاله او را كه در بخارا (ماه گذشته) منتشر كردم درباره «شاهنامه و تاريخ» بود. «سوگ سياوش» كتاب ديگرى از مسكوب است كه در عرصه شناخت اسطوره هاى شاهنامه و پيشينه آن در باور هاى دينى ما ايرانيان ماندگار خواهد ماند.

بخشی از نوشته علی دهباشی در شرق

 
 
 
 
 

سلوک مسکوب در آفاق معنوی ايران

مسكوب يكي از فضلاي اديب نبود كه تمام عمرش فقط به شرح و تصحيح متون كهن بگذرد. او با دانش بي‌كراني كه داشت به گفتگوي هر آن چيزي مي‌رفت كه به آفاق معنوي ايران تعلق داشت و همين است كه هيچ دوره‌اي از تاريخ فرهنگي و اجتماعي ايران، از پيش از اسلام تا ادبيات معاصر، نيست كه چند صباحي دغدغه‌ي او نبوده باشد.

سعي كرده بود پلي بزند ميان خودش و آن ديگري، يعني غرب و خيال مي‌كنم خواسته بود با اين كار به تن فرسوده‌ي درخت معرفت شرق قلمه بزند و براي همين از «غزل غزل‌هاي سليمان» و تراژدي‌هاي يوناني گرفته تا «خوشه‌هاي خشم» اشتاين بك را ترجمه كرد. مسكوب متفكر بود و بنابراين منظومه‌اي فكري داشت و همين بود كه در مقام متفكري ايراني به هيچ يك از نمودهاي كليتي به نام ايران بي‌تفاوت نبود؛ هم سياست روز برايش مهم بود، هم مينياتور ايراني را مي‌كاويد و هم به زبان فارسي و آينده و گذشته‌اش فكر مي‌كرد . اگر بيش از همه به فردوسي مي‌انديشيد و حافظ، به خاطر اين بود كه اين دو را تجلي تام و تمام انسان اينجايي، ايراني، مي‌دانست. آن سال‌ها آرزويم اين بود كه مسكوب و شايگان را از نزديك ببينم، و از نزديك محضرشان را تجربه كنم.

سال‌هايي گذشت و من عوض شدم. آن قدر در دانشكده‌ي ادبيات ستروني و حماقت ديده بودم كه ديگر كم‌كم تكليفم را با همه‌ي آن جماعت روشن كرده بودم. افق‌هاي تازه‌اي روبه‌رويم باز شده بود و ديگر مگر به ضرورت نكته‌اي، حاضر نبودم حتا كتاب‌هاي مسكوب را بخوانم. سليقه‌ام در ادبيات چيز ديگري شده بود، و وقتي «كارنامه‌ي ناتمام»، كه كل آن گفتگوي بنوعزيزي بود با او، درآمد ديدم ديگر حوصله‌ي خواندن آن حرف‌ها را ندارم. اما باز آرزو داشتم ببينمش: مسكوب كه فقط در ادبيات و هنر، در بحث و فحص خلاصه نمي‌شد.

از زبان انوشيروان گنجی پور در دبش

 
 
April 10, 2005  
 
 

Whale Rider
به پاس لذتی که امشب از ديدن اين فيلم نيوزيلندی بردم. هاليوود هرگز نمی توانست چنين فيلمی بسازد. وگرنه به سوپر فيلم اش تبديل می شد. ولی همان بهتر که نشد! ياد کارهای هرتسوگ افتادم بدون تلخی هايش. زيبا، عميقا انسانی، با اعتقادی ژرف به جادوی ايمان و الهام و انس با طبيعت، و خوش ساخت. با کارگردانی خانم نيکی کارو و با بازی فوق العاده کيشا کاسل-هيوز. اين هم سايت فيلم.

 
 
April 7, 2005  
 
 

شکوه تخت جمشيد
گاو مقدس سر ستون تخت جمشيد

بعضی وقتها ايده ها توارد پيدا می کنند. يکی دو سالی است که می خواسته ام با جلب حمايت سازمانی ايرانی، تخت جمشيد را چنانکه بوده از طريق کامپيوتری بازسازی و زنده کنم و بيننده را به طور مجازی در کاخ های پارسه گردش دهم. حالا می بينم مردمی صاحب همت و خوشفکر اين ايده را عملی کرده اند. هنوز فيلم را نديده ام اما در راه است. از آنچه از طريق سايت فيلم دريافته ام کاری است بی نظير حاصل ذهنی امروزی و متکی به اسناد تاريخی. مهم است که بتوانيم تکنولوژی را در خدمت فرهنگ خود درآوريم. اميدوارم ديدن فيلم مرا نااميد نکند. ولی هر چه باشد اين آغاز يک راه تازه است و روشی انقلابی در احيای تاريخ ايران.  

 
 
April 6, 2005  
 
 

در ارزش وفاداری

گئورگ زيمل جامعه شناس آلمانی در عبارتي پر معنا به اهمیت خصیصه ی وفاداری در حفظ و بقاي ثبات اجتماعی اشاره می کند:

« بدون پدیده ای که آن را وفاداری می نامیم جامعه مطلقاً نمی توانست برای هر مقطع زمانی، آن گونه که وجود دارد، وجود داشته باشد. عواملی که جامعه را زنده نگه می دارند( مثل نفع شخصي اعضای آن، اظهار نظرها، اجبار، ایده آلیسم، عادتهای مکانیکی، حس وظیفه شناسی،عشق، سکون ) نمی توانستند آن را از فروپاشی حفظ کنند اگر با عامل وفاداری تقویت نمی شدند. »

وفاداری در سطح فردی عبارت است از پایبندی به ارزشهای خاصی که در طول زمان صورت و اهمیت اولیه خود را از دست داده اند. وفاداری از احساس بر نمی خیزد بلکه با روح آدمی پیوند دارد. بعبارتی احساس فردِ وفادار، تحت نظارت و کنترل وضعیتِ روحی و روانی اش  قرار می گيرد. در این حالت ممکن است احساس فرد نسبت به یک پدیده منفی باشد ولی روحیه ی وفاداری باعث ایجاد نگرشی مثبت به آن گردد.

از:
ابی نکته گو

اما گويی اين روزها خيانت سکه رايج شده است و شکستن پيمانها و پشت پا زدن به قرار و مدارها و هرهری مذهب بودن. چرا وفاداری غيرممکن شده است؟ و جامعه ای که از ملاط وفاداری بی بهره است چگونه جامعه ای است؟

 
 
April 2, 2005  
 
 

انقلاب 57 و ميراث دهه 40 

 مختصات اين دوره به لحاظ فکری را می‌توانم به‌اين ترتيب بشمارم:
۱ ـ غرب ستيزی و تجدد ستيزی
۲ ـ تقدس يافتن انقلاب و انقلابيگری نه به مثابه يک وسيله بلکه به مثابه يک هدف
۳ ـ ضديت با سرمايه‌داری وآمريکاستيزی
۴ ـ تعريف عدالت به صورت عدالت توزيعی و طرفداری از سوسياليزم و اقتصاددولتی
۵ ـ تقدس يافتن طبقات سنتی و بحث‌هائی نظير بازگشت به‌خويش، آنهم از نوع افراطی آن که اين محور البته از دل غرب‌ستيزی و تجددستيزی بيرون آمد و پيرو آن طبقات سنتی نوعی تقدس و اصالت پيدا کردند. از همين رهگذر هم روحانيت که هنوز سوء‌عمل‌اش در مشروطيت و در دهه بيست در اذهان پاک نشده و نزد مردم زير سئوال بود،‌ ناخواسته توسط روشنفکری از قَبلِ اصالت دادن به طبقات سنتی در واقع آب‌کشيده شد.
۶ ـ بازگشت به‌روستا و اصالت دادن به‌عمران روستائی
۷ ـ تعريف استقلال اقتصادی به‌شکل خودکفائی صنعتی و به‌کاربستن آن يک جمله معروف جلال‌آل‌احمد که؛ اگر ما جان ماشين را در شيشه بکنيم، غرب‌زدگی‌امان تمام می‌شود. حال صرف‌نظر از صحت‌وسقم آن تئوری آل‌احمد و راه‌حلی که داده بود، اين نتيجه‌گيری هم از مسائل پذيرفته شدة روشنفکری دهة ۴۰ ما بود. 

اين‌ها به‌نظر من محورهای اصلی بود که در گفتمان انقلابی برجستگی پيدا کرد و برعقل نخبگان جامعة ما سيطره يافت. من در سال ۱۳۵۲ خورشيدی وارد دانشگاه صنعتی شريف شدم و به‌نسلی تعلق دارم که در واقع اين تئوری‌ها را به مرحلة اجرا درآورد. نسل ما چيزی به‌آن ميراث اضافه نکرد، تنها آن‌ها را به اجرا درآورد و حاصل آن هم شد انقلاب، انقلاب اسلامی. البته اسلام‌گراها توانستند پس از پيروزی انقلاب، دور را از دست بقيه بگيرند و ساير رقبای خود را از ميدان بدر کنند. اگر چه بين خودشان هم برسر اين موضوع که کدام قرائت از اسلام بايد حاکم شود، تا همين امروز نيز نزاع جريان دارد. ولی بهرصورت رقبای خود را از صحنه بيرون کردند. 

از گفتگوی بلند مجله تلاش با محسن سازگارا (مصاحبه لينک مستقل ندارد)

 
 
April 1, 2005  
 
 

آزادگی و شوريدگی به سبک استاد آشتيانی

فوت استاد آشتيانی مرا بسیار متاثر کرد آن هم در ایامی که نمی دانم چرا از فوت افراد، دیگر چندان متاثر نمی شوم اما فوت او مرا متاثر کرد. چرا؟ دقیق نمی دانم اما شاید به این علت که او "حرّ "زیست. من به این خاطر که پدرم دوست دوران جوانی تا مرگ او بود و در نجف با هم، هم مدرسه و هم درس و اندکی هم بحث بوده اند، داستان های موثق زیادی از حریت او و نیالودن خود به قدرت( خصوصا صورت دین مالی شده ی قدرت) شنیده بودم.

بی قیدیِ او در برخورد با افراد هر چند بی ادبانه بود همیشه برای من جالب بود. او حتا نسبت به چیزهایی که در عرف مذهبی، که او عالم اش محسوب می شد، بسیار مهم بود نیز تا حدودی بی قید بود.

جمعیت کمی برای دفن او آمده بودند. منزوی زیست و منزوی مرد. عمر خود را بی آن که زن و زندگی تشکیل دهد در احیاء متون عرفانی و فلسفیِ اسلامی گذراند. زیستِ گریزان از اجتماع و قدرتِ او، بهای گرا نسنگی است که احرار می پردازند آنان که نه خادم کس بوند نه مخدوم کسی.

از کودکی او را به یاد می آورم که شب ها تنها می آمد میدان راهنمایی و کنار دکه روزنامه کنار میدان، روی زمین می نشست و روزنامه ها و مجلات را ورق می زد. او را بار ها دیده بودم و جوانانی را نیز که این شیخ ژولیده با این دستار سیاه کثیف و قبای مندرس اش را مسخره می کردند و نمی دانستند که چه گوهری را به سخره گرفته اند. آن صحنه ها را در پس زمینه ذهن ام با همان فضای تاریک اش به خاطر دارم.

می گویند در جوانی اش عاشق دختری می شود و چون او را به او نمی دهند دیگر تا آخر عمر زن اختیار نمی کند. این داستان تا حدودی درست است. هر چه بود آزاد زیست. همو که روزگاری حسین نصر به دنبال آن بود تا ببیند اش و او با همان زبان تیز هتاکانه اش گفته بود تا زمانی که دنبال فلانِ فرح است به دیدن من نیاید.

يادداشت ياسر ميردامادی برگرفته از: حباب

 
 
 
 
 

آزادی بدون آزادگی 

حسادت در رقابت و افشاگری برای بر زمین زدن رقیب، جزئی از فرهنگ ماست. وب‌نویسی و نظر‌گذاری نیز پاره‌ای از همین فرهنگ است. پس عجیب نیست اگر بازتاب صفات ناپسند اخلاقی را در روابط میان وب‌نگاران شاهد باشیم. اما این همه باعث نمی‌شود توهین و افترا را امری عادی قلمداد كنیم.

فضای سایبر فضائی آزاد و رهاست. وب‌نگاران برای كنش و واكنش در چنین فضائی، تنها به "وجدان" خویش تكیه می‌كنند و هیچ عاملی جز آن، قادر به تغییر روش و منش آنان نیست. از این منظر، گفتگو بر سر كامنت‌های توهین‌آمیز و افشاگرانه بحثی به‌نسبت بیهوده خواهد بود، چه، هیچ نویسنده‌ای قادر به تاثیرگذاری شگرف، بر وجدان افراد دیگر نیست. این پدیده تنها در "برخی موارد" با نصیحت و انتقاد مشفقانه حل‌شدنی است. بهترین راه مقابله با هرزه‌نویسان، منزوی كردن آنان است.

در این میان "مرزهای توهین" هم تعریف ناشده باقی مانده است. میان وب‌نگاران از این نظر تفاوت‌های فاحشی وجود دارد. برخی از آنان كوچكترین كامنت تهی از تمجید و تعریف را توهین می‌پندارند و تحمل كوچكترین انتقاد نازك‌تر از برگ گُل را ندارند، در مقابل برخی دیگر از كنار فحش‌های ركیك به راحتی می‌گذرند مگر آنكه خطاب به خود آنان باشد! این آشفتگی و پریشان‌حالی در بسیاری مواقع نویسندگان پایبند به اخلاق را از كامنت گذاشتن در سایر وبلاگ‌ها و گشودن بخش كامنت‌ها در وبلاگ‌های شخصی‌‌شان بازداشته است. تقریبا بیشتر وبلاگ‌نویسان مشهور از كامنت گذاشتن به دلیل سوء استفاده هرزه‌نویسان از نام آنها برای توهین به دیگران، امتناع می‌كنند. بنابراین در عمل، هرزه‌نویسی كامنت‌گذاران بیمار، موجب از كار افتادن یكی از ابزارهای ارتباط دو سویه و عمومی در وبلاگ می‌شود.

بخشی از حرفهای مسعود برجيان در پيام ايرانيان