March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




December 31, 2004  
 
 

سرانجام: با درود به لگوماهی و همه ايرانيانی که بمب گوگلی را ممکن کردند، پای اطلس در آمازون نظرهای افشاگر نوشتند، و همه گروهها و کسانی که نشنال جئوگرافيک را وادار به پس گرفتن يکجانبه نگری های سياسی اش کردند؛ و البته با درود بر دموکراسی که نمی توان در آن به نظر مردم بی اعتنا ماند!
نقشه خليج فارس تصحيح شده در ويرايش اينترنتی اطلس نشنال جئوگرافيک
متن توضيح نشنال جئوگرافيک
برگرفته از:
سايت نشنال جئوگرافيک
نيز: خبر پيشين بی بی سی فارسی که اکنون پس از تاييد نهايی ويرايش جديد مجددا انتشار يافته است
سخنگوی وزارت خارجه ايران از آمادگی نشنال جئوگرافيک برای عذرخواهی رسمی خبر داده است (لينک از طريق ايرانيان)
 

 
 
December 30, 2004  
 
 

فرشته‌هاى حنيف
ـــــــــــــــــــــــــ
پارسا صائبى

ابراهيم نبوى مى گويد بايد به کسى که اعترافات آنچنانى کرده کمک کرد که سريع خود را بازسازى کند. حرفى درست است. جلوتر رفته و ميگويد دليل ندارد براى عقايدى که هر دوسال يکبار عوض مى شود سه سال زندان کشيد و اضافه مى کند که بايد کارى کرد که اين اعتراف گيرى ها بى اثر شود او مى نويسد: «به روزبه امیر ابراهیمی و شهرام رفیع زاده [نيز اميد معماريان] می گوئیم که روزهای سخت تمام شد، آنچه مجبوری بگویی بگو، مردمان تو را دوست می دارند و آزادی‌ات را حرمت می نهند.»

سوال مهم اينجا است که اگر کسانى مانند فرشته قاضى، حنيف مزروعى و محبوبه عباسقلى زاده آرمان خواه بودند و نشکستند و جلوى اعتراف گيرى ها به شدت مقاومت کردند، تکليف آنها در دوران «بازسازى» چيست؟ آيا اين عادلانه است که براى اميد معماريان و شهرام رفيع زاده که شوى اعتراف را به خوبى اجرا کردند هورا بکشيم، در مقابل براى آرمان خواهانى که مقاومت کرده و مى کنند ساکت شويم؟ مگر اين دسته دوم احتياج به «بازسازى» ندارند؟ مگر آنها روحيه نمى‌خواهند؟

اگر نسخه سلامت و بهداشت روان براى بچه ها مى پيچيم، فقط به خودمان نگاه نکنيم، آرمان هنوز نمرده، در اين دوران گذار لااقل حقوق بشرى هم که نگاه کنيم، آرمان خواه بايد حداقل به اندازه آرمان نخواه مورد حمايت قرار بگيرد. مى نويسم لااقل اما زبانم به تحسين آنان باز است و چشم ها گريان و صد افسوس که نبوى و نبوى ها و نيز بچه هاى وبلاگ نويس فرشته و ديگر فرشته‌هاى حنيف را فراموش کرده‌اند.

از: فانوس

 
 
December 25, 2004  
 
 

مردمی مثل نخل: برای همه آنها که سوختند از داغ عزيزانی که از دست دادند و قلبی شکسته دارند برای همه بچه هايی که مهر پدر را و نوازش مادر را گم کردند برای زنانی که قامت مردشان را شکسته ديدند برای مردمی که چون نخل صبورند برای مردمی که تا شهرشان آباد نشود دلمان آرام نمی شود برای غمی آنچنان ناگهان آوار شده ... ...  لبخندی اميدی سرپناهی آغوش مهری باغستانی از زندگی سرشار بياوريم. آبادی بم آبادی ماست.
بم - عکاس را نمی شناسم
پيوندها:
باز سازی جهان ما اگر شدنی باشد از بم آغاز می شود: کشته شدن هزاران هزار نفر توهين به شعور آدميزاد است. چگونه گذاشتيم اين اتفاق بيفتد؟ ما که زلزله کم نداشته ايم. چرا تا حال نياموخته ايم که چگونه خانه ها و مدرسه ها و خوابگاههايی بايد بسازيم، چگونه خود را برای زلزله آماده و تجهيز کنيم و چگونه وقتی زلزله شد خود به زلزله نيفتيم و با سنجيدگی و سرعت و نظم و انسان دوستی به کمک برويم. چرا ما هنوز آب و کنسرو و چادر و پتو را هم نمی توانيم درست توزيع کنيم و به دست نيازمندان از هستی ساقط شده اش برسانيم؟ چرا ما سگ تربيت شده نداريم؟ چرا آدم تربيت شده نداريم؟

اين روزها به دوستانم می گويم بم برای من معيار شده است. هر که از بم غم دارد محلی از اعراب دارد هر که ندارد گو مباش.

اين داغ کجا بريم؟: فکر کردم کاش آنجا بودم تا پيام اندوه و درماندگی اين مردم را مثل عطا کناره با اين عکس و حسن سربخشيان با عکس ديروز تايمز (که دو زن گريان و زخمی و حتما داغديده را نشان می داد که يکديگر را تسلی می دادند) به جهان منتقل کنم. چقدر عکس بد ديده ام اين روزها. بی هيچ پيامی. اما اين عکس چقدر با ما حرف می زند. فکر کردم نه، من تاب و توان ديدن اين اندوه را از نزديک نداشتم. ... ...

آن 20 هزار نفر: ما مردم عجيبی هستيم. مردمی که به فاجعه خو گرفته ايم. عادت کرده ايم که از خواب برخيزيم و زير آوار مانده باشيم. عادت کرده ايم که با فاجعه هم پهلو بخوابيم و برخيزيم. ما از پيشگيری هيچ نمی دانيم. يکبار هم فکر نمی کنيم که آخر 20 هزار نفر در يک سحرگاه در خواب با آوار سنگينی روی سر و سينه شان خفه می شوند يعنی چه. من از دست پدرانی که خانه هاشان را بدون معمار و مهندس ساختند عصبانی ام. آنها خانه را گور کودکان و همسرانشان ساختند. من از مقاماتی که کار نظارت خود را بر ساخت و ساز شهری فراموش کردند يا دست کم گرفتند عصبانی ام. آنها مردان رسوايی اند که مستحق بدترين مجازات ها هستند. من از دولتی که ثروت ملی را خرج اتينا می کند يا در جيب اين و آن دور و نزديک می ريزد يا حيف و ميل می کند ولی ذره ای برای آگاهی و پيشگيری از هزار و يک فاجعه گريبانگير ما سرمايه نمی گذارد عصبانی ام. اين دولت بيدار نيست. من از اين مرگ بی دليل و بی معنی عصبانی ام. اين مرگ نيست ريشه کن شدن است در زمان حيات و نشاط. من از مردمی که ما باشيم و در جهل خود و بی کفايتی هامان غوطه می زنيم عصبانی ام و از خودم که چرا دور از وطن ام زندگی می کنم که وقتی فاجعه ای هم اتفاق می افتد کسی را ندارم که برايش قصه کنم. کسی که با من همدردی کند سر بر شانه اش بگريم و سبک شوم.

 
 
December 24, 2004  
 
 

يرژی بچکا در اتاق کارش در پراگ - عکس از مهدی جامی
يرژی بچکا آدمی مرگ آگاه بود. مرگ را خوب می شناخت و از آن باک نداشت. از اين بود که خوب زندگی می کرد. خوب يعنی تمام در آکادمی و سمينار بود يا در اتاق کارش در کناره پل چارلز با پنجره ای که از پايين آن رودخانه می گذشت يا در باغش در حومه پراگ يا در تاجيکستان يا در ايران. از بس با موضوع کارش آميخته بود نام دخترانش هم تاجيکانه و اسلامی بود: زينب و عايشه. پژوهشگر يگانه ادبيات تاجيک بود. بار اول در تبريز ديدمش يا در تهران. در کنفرانسی بود. نظامی يا فردوسی. در آستانه دهه 70 عمر مثل يک جوان شاد و بانشاط بود. و فارسی را چه شيرين حرف می زد. پراگ که ديدمش با سينی چای هل دار در پياله و کشمش پذيرايی ام کرد. به رسم تاجيکان. می گفت سالهاست کيسه ای کوچک از هل دارد از تاجيکستان. تمام خانه اش کتاب های تاجيکی بود و روسی بود. دوستانش همه شرقشناس بودند. من اولين سفرم به اروپا بود. با دعوتی به همت او. جز علم و کار چيزی نمی شناخت. گرچه از نظر خصايل انسانی هم والا بود. ياد او برای من با ياد استاد دکتر عباديان و ايوانکا گره خورده است. دلم برايش تنگ می شود. بار آخر در دوشنبه بودم که آنجا بود. نتوانستن ببينمش. ديگر هم نمی توانم. بار آخر که پراگ بودم هم رفتم تا دم خانه اش. نبود. ديگر نيست. دلم برای عباديان تنگ می شود. استاد مواظب خودتان باشيد. 

 
 
December 22, 2004  
 
 

The right to be downright offensive
By Jonathan Duffy
BBC News Magazine


Offensive graphic


"What is freedom of expression? Without the freedom to offend, it ceases to exist," wrote Salman Rushdie. It's 15 years since Rushdie's novel, the Satanic Verses, earned the Booker Prize-winning novelist death threats, but the question persists.


The decision by Birmingham's Rep theatre to call off a play after protests by the city's Sikh community turned violent at the weekend, has reignited the debate on what, if any limits, should govern freedom of speech.

Only last week, the comedian Rowan Atkinson led a call defending "the right to offend", against government plans to outlaw incitement to religious hatred.


Atkinson argues the law would force "creative thinkers" to bite their tongue, and so produce a "veneer of tolerance concealing a snakepit of unaired and unchallenged views".

In November, the killing of filmmaker Theo Van Gogh in Holland appeared to highlight the pressures on free speech in a multicultural society. Van Gogh had recently made a film accusing Islam of promoting violence against women, and the man charged with his murder is thought to have radical Islamic links.

There can be no question that one's right to be offensive and the absolute right to free speech are two sides of the same coin. But in Britain, as in most countries, the absolute right to say whatever comes into one's head is an illusion. There are rules to limit what can be said.

Among them are laws against incitement to racial hatred, the common law prohibition of blasphemy, and libel laws. A few years ago Tony Blair's government tried to pass a law that would make it an offence to deny the Jewish Holocaust, although this was eventually shelved.

Yet despite these constraints, the British cherish a broad right to speak their minds. Given these limits, is it not possible, as many Sikhs protesting in Birmingham have argued, to frame a law that allows freedom of speech while keeping in check our freedom to offend?

No, says Henderson Mullin, managing director of the campaign group Index on Censorship, although in the debate sparked by events in Birmingham he is irked by the championing in some quarters of the so-called right to offend. 

"I get a bit disturbed when people talk about a right to offend. It's not a positive thing," says Mr Mullin. "The UN declaration talks about freedom of speech, freedom of conscience, freedom of religion, not our freedom to offend." The crux of the matter is that one person's attempt to shock, outrage and offend is another's legitimate form of creative expression.

It's a murky area of discussion, one that is entirely subjective. But what about art at the very margins of popular acceptance; art that appears to almost everyone to serve no other purpose than to be offensive?

Away from the stage, it is the visual arts that seem most likely these days to elicit gasps of incredulity and disgust from the general public. There's a tradition in the visual arts of works which are conceived primarily to offend, says John A Walker, author of a book about art and outrage.

"The Dada cabarets in Zurich during the First World War set out to offend the governing military classes," says Mr Walker. Even Edouard Manet, he adds, set out to offend by challenging the 19th Century taboos of nudity with works such as Dejeuner sur L'Herbe and Olympia.

Today, the "growing deluge" of artists graduating from college, means many resort to causing offence, says Mr Walker, simply as a means of standing out from the crowd.

From:
BBC News

 
 
December 21, 2004  
 
 

اگر آيت الله سيستانی گاندی عراق شود... : امروز آيت الله سيستانى كه در جايگاه بى بديل مرجعيت شيعيان عراق قرار گرفته است، موقعيت منحصر به فردى دارد كه مى تواند سرنوشت آينده عراق را رقم بزند. فشارهايى كه اين روزها از هر جهت بر او وارد مى شود نشان از تاثيرگذارى و نفوذكلام آيت الله در ميان شيعيان عراق و حتى بسيارى از اهل سنت دارد.

درخواست خويشتندارى آيت الله سيستانى و ديگر مراجع عراق از شيعيان در مقابل بمب  گذارى هاى اخير كربلا و نجف از وقوف آيت الله به شرايط حساس و تاريخى عراق حكايت مى كند. آيت الله سيستانى مى تواند در اين شرايط با حركت گاندى وار خود سنگ بناى عراقى را پايه گذارى كند كه كشور همه عراقى ها اعم از شيعه و سنى، كرد و عرب، تركمن و آشورى باشد و در عين حال آنها وى را رهبر خود بدانند و نه صرفاً كسى كه در جايگاه مرجعيت تنها مصالح شيعيان را در نظر مى گيرد.

شيعيان عراق امروز در معادلات عراق دست برتر را دارند و طبيعى است كه در چنين شرايطى كه چشم انداز آينده پس از انتخابات براى آنها مطلوب است، از اين كه قاعده بازى به هم بخورد، سودى نبرند. از اين جهت بهترين گزينه براى آنها، ايجاد شرايط و زمينه هاى ثبات و امنيت براى برگزارى مطلوب انتخابات است.

بمب گذارى ها و خشونت هايى كه اين روزها جامعه شيعه را هدف قرار داده است، هدفى جز ايجاد جو احساسات در ميان شيعيان و به راه  انداختن جنگ بدون برنده شيعه، سنى ندارد. شيعيان و در راس آنها آيت  الله سيستانى ضمن آن كه در اين روزها مى كوشند از دامى كه بر سر راه آنها گسترده شده راحت به مقصود برسند بايد تلاش كنند با دادن تضمين هاى لازم به مسلمانان اهل سنت از كشانده شدن آنها به سمت گروه هاى وهابى و راديكال جلوگيرى كنند.

چنانچه آيت الله سيستانى بتواند جامعه شيعه را تا روز انتخابات در فضاى خويشتندارى و دورى از خشونت نگه دارد، مى توان اميدوار بود كه عراق خطر جنگ داخلى را از سر بگذراند و به دوران ثبات و امنيت در سايه دموكراسى پا بگذارد.

گاندى اگرچه توانست پايه گذار هندى باشد كه مهمترين ويژگى آن دموكراسى بى نظير آن است ولى هم از جان خود در اين راه مايه گذاشت و هم نتوانست از تجزيه كشورش جلوگيرى كند، اما آيت الله سيستانى در شرايطى قرار گرفته كه دموكراسى، روادارى مذهبى و تماميت ارضى عراق به هم گره خورده و حضور نظامى آمريكا هم مزيد بر علت شده است. شكست او در حفظ هر يك از اين دستاوردها مى  تواند ديگرى را هم بر باد دهد. چون خودگامگى سياسى، سركوب دينى و جدايى طلبى در ژرفاى تاريخ اين سرزمين ريشه دارد.

از نوشته مهران کرمی در: روزنامه شرق

 
 
December 20, 2004  
 
 

ستاری فر و برنامه ای برای حرکت به سوی جهان

به نظر من، (انتشار اين کتاب را) بايد مهمترين اتفاق در جريان اصلاحات دانست. برنامه رئيس‌جمهور آينده، اگر از اصلاح‌طلبان باشد، مشخص است. آنها بايد ايران را به جايگاهي شايسته در جهان بازگردانند. صد البته در بعضي جهات نگذارند جايگاه قبلي از دست برود، اما در بعضي جهات هم از تعارف تنش‌زدايي و روابط با كشورهاي دوست و برادر چند قدم جدي جلوتر بردارند و بپذيرند و در ذهن‌هاي عتيقه‌پرست مقامات فسيل‌شده جمهوري اسلامي فرو كنند كه توهمات كهنه را بايد كنار گذاشت و ما جزئي از جامعه جهاني هستيم.

مسلما براي كساني كه معتقدند ما براي خروج از بن‌بست كنوني و حركت به سمت بهبود احتمالي اوضاع چاره‌اي جز تحقق اصلاحات بنيادين در «نظام رفتاري»، «نظام گفتاري» و «نظام ساختاري» كشور -به ترتيب امكان گفتم- نداريم، انتخابات آينده مهم است. معمولا در جمهوري اسلامي، انتخابات يكي از مهمترين كانال‌هاي «تغيير رفتار سيستم» بوده است؛ همانطور كه «تحول در نظام گفتاري» نيز به تدريج از جامعه به حاكميت سرايت مي‌كرده و مي‌كند، اما در نقاط عطفي مثل دوم خرداد به رسميت شناخته شده و تثبيت مي‌شود.

اين وسط يك سؤال مهم پيش مي‌آيد كه كدام چشم‌انداز مي‌خواهد براي جامعه مطرح شود، احيانا رأي بياورد و به كار گرفته شود؟ به اعتقاد من تنها چيزي كه در حال حاضر هم به جامعه جوان اميد مي‌دهد و هم از لحاظ مفهومي اينقدر قوي هست كه سيستم نتواند در مقابل آن مقاومت كند و هم چيزي نباشد كه خود اصلاح‌طلبان بعد از مطرح كردنش نتوانند از پافشاري بر آن و عملي كردنش در بروند، همين است:

همه داريم جهاني مي‌شويم، چه بايد بكنيم كه در گردباد جهاني شدن از دست نرويم؟ ايران بايد جايگاه شايسته خود را در جهان به دست بياورد. پس بايد قوي شود، هم به لحاظ اقتصادي و هم به لحاظ فرهنگي و هم مهمتري از همه به لحاظ شهروندان قوي و آگاه به حقوق خود (يا همان به اصطلاح «نيروي انساني»). اين جايگاه، نه رهبري مسلمين جهان است و نه يك ائتلاف استراتژيك در مقابل آمريكا يا اسرائيل يا هر كس ديگر. پس ما ناگزيريم هم در روابط سياسي و هم اقتصادي مرزها و مرزبندي‌هاي جديدي تعريف كنيم. باز بايد قوي شويم، تا در اين پروسه بازتعريف له نشويم و با باز شدن مرزها اقتصادمان و با باز شدن روابط نظام سياسي‌مان ضربه نخورد.

پس هم بايد دموكراسي اقتصادي حاكم شود و بساط قاچاق و رانت و بي‌عدالتي‌هاي اينچنيني برچيده شود، و هم دموكراسي سياسي پذيرفته شود و بساط نهادهاي فراقانوني و مانع آزادي‌ها برچيده شود. به علاوه، بايد هم ميراث فرهنگي و فرهنگ بومي را به نحوي تقويت كنيم كه در جهان حرفي براي گفتن داشته باشد، و هم تكثر فرهنگي و رفتاري و خصوصا سبك زيست متفاوت را براي افراد به رسميت بشناسيم. ديگر وارد جهان ارتباطات بي‌مرز شده‌ايم و بايد بيشتر هم بشويم و سهم هركس در اين جهان به اندازه واقعيتي است كه هست و بلكه به اندازه آن چيزي است كه از خود در اين جهان نشان مي‌دهد. بايد در جهان به طور جدي حضور يافت و با آن پيوند خورد. يعني بايد اينقدر قوي بشويم كه ايران اگر جهاني شد، چيزي از ايران از دست نرود. يعني فرد شهروند ايراني از ديگر شهروندان جهان چيزي كم ناشته باشد. خلاصه اين فضاها، با همه ملزومات آن؛ كه غالبا به معناي يك خيز بزرگ از وضع موجود هستند.

* نگاه الپر به انتشار کتاب مستندات برنامه  چهارم توسعه از سازمان برنامه ريزی که مديريت آن حاليا با ستاری فر است؛ نيز: معرفی کتاب در بی بی سی 

 
 
December 17, 2004  
 
 

رقص در مجلس شش مقام - عکس از مهدی جامی
آزادگی و نشاط تاجيکانه: امروز روز شش مقام ( يا به قول گلرخسار شاه مقام) بود. گروههای برجسته اين موسيقی اشرافی که نسبت به دربار اميران بخارا می رساند در پايتخت جمع آمده بودند تا هنرنمايی کنند. شش مقام موسيقی خطه شمال است که هم خجند و پنجکنت باشد و هم فرغانه و بخارا ( اين دو در ازبکستان).

برنامه را توصيف نبايد کرد. بايد ديد. من هر چه توانستم عکس گرفتم و بين آنهمه مهمان موقر سنگين و محيط نسبتا رسمی در تالار تلويزيون، لولی وش بالا و پايين رفتم و روی پلکان کتان پوش و نه در صندلی نشستم و با دو لنز مختلف عکس گرفتم.

گروه رقص محبوب من، آنسامبل گلريز، که در فيلم چرخ و فلک هم زيبارويانش رقصيده اند سه رقص با سه ترانه يا سرود به قول تاجيکان اجرا کرد که هم رقص عالی بود و هم لباس ها که در هر اجرا عوض شد. فاخر با رنگها و تناسبی که از آن بهتر تصور نتوان کرد.

در برنامه يک ترانه استرادی ( واژه روسی برای موسيقی سبک پاپ) هم گنجانده بودند از برای تنوع يا تفريح خاطر بيشتر. همچنين، در کنار شش مقام خوانان درجه اول دو فلک خوان برجسته نيز حضور داشتند. نشانه ای از نوعی گرايش به وحدت شمال و جنوب. يکی از آنها از "درواز" بود که ترانه ای را به سبک فلک بدخشی خواند و ديگر استاد دولتمند خال که انصافا صدای نفيس دارد و موسيقی تازه و پر حس و حال. اما مهمانان و تماشابينان از همه بيشتر از استاد جوره بيگ مرادف استقبال کردند که اوج سرودخوانی شش مقام در تاجيکستان امروز است.

برای من اما خوش ترين لحظه و در عين حال به طرزی شيرين حيرت آور وقتی بود که جوره بيگ شعری از لايق شير علی خواند با اين مضمون که: يکی ايرانی ام گويد يکی افغان دگر تاجيک ببين که چگونه ما را پاره پاره می خواهند. خواندن اين شعر لايق با کف کوبی های بی اختيار جمعيت مهمانان روبرو شد و مرا متعجب ساخت. متعجب از اينکه چقدر تاجيکان به اين يگانگی 3 پاره حوزه زبان فارسی به شکلی آرمانی فکر می کنند و از هر سخنی که جدايی را می نکوهد استقبال می کنند و ابايی ندارند که در يک مجلس رسمی هم آن را با طرز رفتار خود آشکارا اعلام کنند.

مجلس که به اوج خود رسيده بود فکر کردم مجلسی شاهانه برپا شده است و با حس و حال خوب و لباس های فاخر و مرغوب و رقص و موسيقی دلنشين . تاسف خوردم به حال دولتمردان ما که خود را و مردم را از چه مجالسی محروم داشته اند. لذت حيات چيست جز همين لذت های هنری. گوش اگر موسيقی خوب نشنود و دل اگر به خوبی و هنر ميل نکند آخر به چه کار می آيد؟ چه بهره از آزادگی در او هست؟

تاجيکان و چه بسا ازبک ها کهن الگوی دربار اميران بخارا را در سر دارند که آن را اين يکی به عصر سامانی هم می رساند و آن ديگری به عصر پرشکوه تيموری. از اينجاست که تاجيکان و هم ازبک ها محافلی می آرايند که آدم خود را در دربار شاهان حس می کند. آنها همان سنت قديم را ادامه می دهند که در آن اشرافيت نگهبان و حامی سنت های هنری و ادبی بود.

از سفرنامه تاجيکستان- بخش 8؛ انتشار يافته در: کارگاه

 
 
December 16, 2004  
 
 

قرآن خانه من است


 ... قرآن، دريايی بی‌‌ساحل است. نمی‌‌توان بر چنين متنی چيره شد.

در واقع، صحبت از قرآن به مثابه يک متن حق مطلب را ادا نمی‌‌کند. قرآن تنهاـ‌قرائتی است از متنی که نزد خداست: ام‌الکتاب.

اما قرآن عثمان متنی صامت بود و اين سئوال پيش آمد که چگونه بايد حرکت گذاری شود. در واقع چون برخی حروف صامت از يکديگر قابل تشخيص نبودند، سنت‌های متفاوت "قرائت" به‌وجود آمد. به همين علت است که برای حفظ قرآن بايد يک يا چند قرائت موثق را حفظ کرد نه متن مکتوب را.

به عبارتی صريح، قرائت شيوه وجودی قرآن را تشکيل می‌دهد. قرآن، به عنوان يک متن، هميشه در علامت نقل قول قرار دارد. حتی اگر متون ثابت و به نحو قابل ملاحظه‌ا‌ی با هم يکسان باشند، قرآن نمی‌‌تواند مثل يک متن ثابت بماند. نتايج هرمنوتيکی اين شفاهی و شنيداری بودن پيچيده و بسيار است. به همين ترتيب، تفسير و تأويل (exegesis) قرآن در ذات خود تفسيری وابسته به گوش است. چشم به تنهايی نمی‌تواند آن‌چه را می‌‌خواند بازشناسد. اين گفته بدان معنی نيست که قرآن برای مطالعه نيست و نبايد در متن جستجو کرد يا نبايد درباره جزئياتش به تأمل نشست. بلکه هر امر جزئی فقط از طريق گوش فرادادن قابل دريافت است. ازاين‌رو تعيين اين امر که خواندنی همراه با سنجشگری و نقد از قرآن چگونه خواهد بود دشوار است. در خواندن سنجشگرانه، فرد خود را در فضايی خارج از متن می‌‌انگارد و متن را در فضايی از خويش قرار می‌‌دهد: در برابر نگاه خويش، تحت تفحص خويش، موضوع شک خويش.

اما پر واضح است که نمی‌‌توان قرآن را در دست ـ‌و به دور از خويش‌ـ گرفت. قرآن قرائتی است که ما را در خود می‌‌پيچد، فضايی که در آن سکنی داريم را پر می‌‌کند، فتحش می‌‌کند، و ما يک جزء. کل حرکت خواندن که درونی کردن يا تصرف در متن است، معکوس می‌‌شود. اينجا ديگر به چنگ انداختن و باز کردن و پرده برانداختن از متن وجود ندارد. برعکس، خواندن حضور است و مشارکت. فهم قرآن مساوی است با گم شدن در قرآن.

*
بخشی فشرده شده از: قرآن خانه من است؛ هرمنوتيک صوفيانه غزالی، به ترجمه اسماعيل يزدان پور، وب لوگ.  اين متن که مقدمه ای است بر گفتگو از هرمنوتيک غزالی يکی از بهترين متن های فارسی شده ای است که ديده ام. من آن را در جهت برجسته شدن نکات اصلی کوتاه کرده ام. 

 
 
December 15, 2004  
 
 


کليد خانه های گمشده: در يک برنامه ی تلويزيونی به نام "فکر می کنی کی هستی؟"، هر هفته يکی از مشاهير به جستجوی ريشه های خانوادگی خود می پردازد. اين هفته نوبت ميرا سيال کمدين فوق العاده با استعداد انگليسی بود که در جستجوی رگ و ريشه اش به پنجاب رفت و توانست رد پای نياکان خود را تا سال 1710 دنبال کند و سنگی از خانه ای را که روزگاری مادرش در آن به دنيا آمده بود به انگلستان بياورد و به مادرش پيشکش کند.

بعد از تماشای اين مستند زيبا، داشتم فکر می کردم چرا کمتر اتفاق می افتد که آدم عکس يا يادگار يا ردپايی از نياکان خود داشته باشد. کاش من هم می توانستم تا دل سياه معدن ذعال سنگ يا فضای رازآلود اداره ی پست بروم و در آنجا سنگ و عکس و يادگار جستجو کنم.

سنگی که ميرا با خود آورد، مرا به ياد اردنی هايی انداحت که سالها پيش ديده بودم. مردان و زنان سالخورده ای که کليد خانه های گمشده ی خود را چونان جواهری گرانبها به گردن آويخته بودند و شباهنگام هر چراغی را که از دور دست می ديدند، چراغ خانه ی خود می پنداشتند. وقتی در درستی اعتقادشان شک کردم، يکی از آن مردان جهانديده انگشتهای دراز دستهای آفتاب خورده اش را به سوی چراغها گرفت و گويی که هرم آنها را احساس کند، گفت: "نه. اشتباه نمی کنم. چراغ خانه ی خودمان است."

...لنگان از کنار چمنزار بی انتها می گذشتم که صد ها مرغ دريايی در همه جای آن نشسته بودند. اين سو من بودم و در دور دست به سختی سايه ی برگهای قرمز ارغوانها و سبزيهای يکی دو سرو و سياهی سپيدار ها را می شد ديد. و آن زمينه ی خاکستری، لابد آسمان بود.

....حالا از پشت پنجره نگاه می کردم. آسمان بود. چمن بود.سرخی ارغوان بود. مرغهای دريايی بودند. من نبودم. "مطلب از اين قرار است"...

از: فانوس خيال ما

 
 
December 14, 2004  
 
 

تنها ايده درست

 "از حرفهاي ميلاد هم اين قسمتش را بارها در طول سالها شنيده ام".وارد كردن نظريه و ايده و مانيفست از غرب بدون توجه به عرف, شرع , فرهنگ, مليت و ذائقه ي يك مملكت كاري لااقل غير مفيد است" اين حرف از بس در طي سالها تكرار شده است به نظر يك باور كاملا درست مي ايد در حالي كه قطعا غلط است. وارد كردن ايده و مانيفست از غرب مثل وارد كردن هزاران مايحتاج زندگي نوين است كه ما خود توان توليد آنرا نداريم.مثل هواپيما. ما توان توليد يك ايده و فكر درست را نداريم و اين تنها ايده درستي است كه من آموخته ام."

- چه صداقتی!

نقل از نظر پاييز در جواب به نظر ميلاد از  نظرات پای مطلب اخير الپر (بدون هيچ ويرايشی)

 
 
December 13, 2004  
 
 

ساز و کاری برای رفراندوم:  يكي از سازوكارهاي تغيير در نظامهاي سياسي دمكراتيك جمع آوري امضا و سپس تقاضاي رفراندم بر اساس خواست گروهي از شهروندان با رقمي معين است. اين رقم در برخي از كشور ها مثل سوييس در حدود 20 هزار نفر است.

بنابر اين اگر نويسندگان قانون اساسي در همه پرسي به عنوان يكي از سازوكار هاي اعمال حق حاكميت ملي جديت داشتند سازوكار آن را نيز تعيين مي كردند. اگر گروهي با باز كردن يك وب سايت براي همه پرسي امضا جمع مي كنند در واقع دارند در عمل سازوكاري براي طرح همه پرسي در حوزهء عمومي ارائه مي دهند كه خود نوعي دستكاري در رژيم حقيقي است و بر خلاف قول حجاريان فقط در محدودهء تغيير رژيم حقوقي باقي نمانده اند.

البته اين نوع تغيير در رژيم حقيقي از نوع تغييراتي كه اصلاح طلبان درون حكومتي به دنبال آن هستند – مثل فرستادن چند نفر از اعضاي مجمع روحانيون به شوراي نگهبان يا مجمع تشخيص مصلحت - نيست. اتفاقا اگر كليك كردن بر روي يك سايت يا نوشتن يك نام بر روي يك ورقهء راي چيزي را در ايران عوض نمي كند همين اثبات كنندهء استبدادي بودن اين نظام سياسي و لزوم بر اندازي آن است.

* اين چند کلمه حرف حساب از ميان انبوهی از دراز گويی های مجيد محمدی انتخاب شد؛ از حرفهای او که مثل هميشه گويا نقل کرده است.

 
 
December 12, 2004  
 
 

 به افتخار اکبر گنجی

مراد فرهاد پور

امروزه برخی از جايگاهی بيرون از جهان و تاريخ و در مقام کاشف تفکر، سنت روشنفکری دينی را به پارادوکسيکال بودن متهم می‌کنند؛ غافل از اين بصيرت هگلی که کل واقعيت اجتماعی و تاريخی چيزی نيست جز انبوهی از اين تناقضات و پارادوکس‌ها که هيچ‌گاه نمی‌توان وجود يا راه‌حل آنها را از موهوماتی نظير "مبانی" تفکر يا معرفت‌شناسی نتيجه گرفت.

اما برخی افراد می‌کوشند تا با کلی‌گويی‌های انتزاعی و نظريه‌های "ناب" حضور اين تناقضات در خود را حتی از چشم خويش پنهان سازند - هر چند بهتر می‌بود تا به عوض تبديل رنجش‌های شخصی و احتمالاً به حق خويش به نظريه‌های فلسفی و غرقه شدن در نوعی اخلاق مبتنی بر حس رنجش و بيزاری، شکايت و اعتراض تاريخی خويش را صريح و بی‌پرده بيان می‌کردند، شايد اين کار موجب می‌شد تا ديگران نيز با خطاهای گذشته خويش صريح‌تر و صادقانه‌تر برخورد کنند.

همکاری با کيان برای من غنيمتی بود. اين نشريه که به واقع منشأ بسياری از طرح‌های فلسفی امروزی است، برای شمار زيادی از روشنفکران دينی و سکولار فضايی مکتوب و بارور فراهم آورد. همکاری با کيان نقطه شروع آشنايی من با اکبر گنجی بود، آشنايی‌ای که خيلی زود به دوستی بدل شد. آنچه در شخصيت و انديشه گنجی برای من جذاب بود خصلت سياسی، سرزنده و به تعبيری "تيز" يا تيزبين آن بود. به رغم سال‌ها ز ندان، اين "تيزی" هنوز هم در انديشه او مشهود است. اما انديشمند نيز همچون هر کارگری نياز دارد تا ابزارها و آچارهای گوناگونی را به کار گيرد. به نظر می‌رسد گنجی به "جعبه ابزاری" بهتر نياز دارد و بايد آن چندصدايی و تکثری را که نظريه‌اش مدافع آن است، در درون خود اين نظريه، به مثابه سويه‌ای از شکل و محتوای آن تجربه و بازتوليد کند.

پس از انتشار هفته‌نامه "راه‌نو" در بهار ۷۷ زمينه همکاری من با گنجی (و ساير دست‌اندرکاران راه‌نو) به مراتب وسيع‌تر شد - بايد اعتراف کنم که انبوه مقالات کيان درباره مضامينی تکراری همچون "علم و دين"، پوپر يا "تحليل گزاره‌های دينی" برای خود من هم در اواخر کار تا حدی خسته‌کننده شده بود - زيرا ارتباط نزديکتر اين هفته‌نامه با مسائل و شرايط سياسی - تاريخی، برخلاف تصور و انتظار رايج، دقيقاً همان عاملی بود که راه‌نو را به سوی افق‌های نظری و فرهنگی گسترده‌تر سوق می‌داد و اين خود گواهی است بر پيوند درونی تفکر نظری با تاريخ.

در آن روزها ليبراليسم، بازار آزاد، تکثر فرهنگی و مدرنيته از جمله موضوعات داغ بحث و جدل‌های ما بودند. برخی از اين مباحث در مقالات نظری و جدلی راه‌نو انعکاس يافتند. ديدگاه گنجی در مورد رابطه دموکراسی و بازار ديدگاهی کمابيش ليبرال بود و نگاه او به دموکراسی ليبرال واقعاً موجود، دست‌کم در جدل‌هايش با من چندان انتقادی نبود. البته نحوه پيوند دموکراسی و بازار و مدرنيته مسئله به غايت مهمی است که هنوز هم در سطح جهانی مورد بحث است، بنابراين تعجبی ندارد که من و گنجی، دو نفری، موفق به حل آن نشديم!

اما يکی از مسائل مهم برخاسته از اين بحث‌ها اين نظر بود که انتقاد ريشه‌ای از عقلانيت مدرن و دموکراسی ليبرال زمينه‌ای برای سوءاستفاده مرتجعان ايجاد می‌کند و البته پيشفرض اصلی اين نظر نيز ضرورت توجيه و دفاع فلسفی از "مبانی عقلانی" مدرنيته و دموکراسی بود. اما از ديد من توانايی و ميل آدميان واقعی به انتقاد کردن از هر چيز و هر کس - از کا نت و رمان و زندگی گرفته تا خود عقل - ويژگی اصلی مدرنيته محسوب می‌شد. اين توانايی هيچ‌گونه "مبنای" عقلانی يا غيرعقلانی ندارد، زيرا هر "مبنا يا بنيانی" می‌تواند و در واقع می‌بايد براساس همين توانايی و ميل مورد نقد ريشه‌ای قرار گيرد. اين توانايی در حقيقت دستاوردی تاريخی است که ريشه‌های عميق آن به ابعاد به غايت گوناگون شکلی از زندگی بازمی‌گردد که ما آن را زندگی مدرن می‌ناميم و هيچ دليلی هم ندارد که تا ابد دوام آورد، بلکه در نهايت تاسف ممکن است روزی همراه با خود زندگی مدرن ناپديد شود. به علاوه، من همواره نسبت به اهميت و تاثير واقعی "سوءاستفاده مرتجعان" ترديد داشتم، مرتجعان راستين هيچ‌گاه برای سرکوب آزادی منتظر "توجيهات نظری" نمی‌شوند!

- بريده ای از مقاله بلند مراد فرهادپور در باره اکبر گنجی. تمام آن و شان نزول آن در: امر منفی


 

 
 
December 11, 2004  
 
 

عباس معروفی در منزلش در برلين در حال خواندن سمفونی مردگان -عکس از مهدی جامی
 تماما مخصوص:
رمان «تماماً مخصوص» نوشته عباس معروفى (در زمره آثار ادبيات مهاجرت) به زودى از سوى انتشارات ققنوس روانه بازار كتاب مى شود. احمد طهورى مدير فرهنگى انتشارات ققنوس در گفت وگو گفت: «تماما مخصوص» داستان مهاجرت و دشوارى آن است. عباس قهرمان داستان، فارغ التحصيل رشته فيزيك است. او در هتلى در آلمان مشغول به كار است و با مشكلات و دشوارى هايى روبه رو مى  شود و در نهايت در سال ۲۰۰۱ مجبور به سفر ناخواسته و «تماماً مخصوص» مى شود. وى در ادامه افزود: عباس در زمستان با سگ و سورتمه راهى قطب شمال مى شود و در اين سفر با مرگ دست و پنجه نرم مى  كند. در اين سفر خاطرات اش را از كودكى تا به امروز مرور مى  كند. اما به شيوه سيال ذهن. طهورى با اشاره به اينكه نام شخصيت داستان با نام خود معروفى قرابت معنايى دارد، گفت: نام شخصيت اين داستان با صاحب اثر قرابت دارد و در واقع اين رمان داستان خاطرات خود «عباس معروفى» است. اين رمان تا چند ماه آينده از سوى انتشارات ققنوس روانه بازار كتاب مى شود.

نقل از: روزنامه شرق، عکس از: مهدی جامی (حقوق محفوظ)

 
 
December 10, 2004  
 
 

ريزه ميزه در مورد حقوق بشر
(به مناسبت 10 دسامبر)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقطه ته خط

حقوق بشر از اين به بعد سر برج پرداخت مي‌شود. از كليه‌ي كساني كه بشر هستند تقاضا مي‌شود براي دريافت حقوق‌شان مراجعه كنند.
***
حقوق بشر حقوق بشرهايي است كه بشرترند.
***
حقوق بشر اعلاميه‌اي است كه هميشه مي‌توان آن بايگاني كرد اما نه براي هميشه.
***
حقوق بشر چيزي است كه برخي افراد و حكومت‌ها وقتي خودشان به دردسر مي‌افتند يادشان مي‌آيد.
***
براي اين كه روحيه‌ي طنزتان قوي شود كافي است در ايران زندگي كنيد و گاهي هم اعلاميه‌ي حقوق بشر را بخوانيد. از دو حالت خارج نيست يا از خنده مي‌ميريد يا از غصه.
***
يك مصاحبه در ايران: آقا شما حقوق بشر رو رعايت مي‌كنين؟
آقا: والله ما كوچيكتر از اوني هستيم كه حقوق بشر رو رعايت كنيم.
***
طرحي براي يك شعر جيغ بنفشي مايل به سپيد:
حقوق بشر
حقوق بش
حقوق ب
حقوق
حقو
حق
ح
حناق!
***
طرح يك تابلو در دو كشور:
كشورهاي خوب: هيس! لطفاً حقوق بشر را رعايت فرماييد.
كشورهاي بد: هيس! حقوق بشر نفهمد.
***
طرح يك فيلمنامه‌ي انيميشن بي‌تربيتي (18 سال به بالا پليز):
يك نوزاد در حال به دنيا آمدن است. (توجه كنيد: در حال به دنيا آمدن است). همين كه سرش را بيرون مي‌آورد مي‌بيند كه همه جاي كره‌ي زمين، جنگ، فقر، فحشا، ستم، استثمار، بمباران اتمي، بمباران شيميايي، بمباران ميكربي، تيرباران، اعدام، زندان، شكنجه، گردن‌زني، نسل‌كشي، سركوب، قتل‌عام، غارت، تجاوز، مرگ و كشتار و خون و خونريزي است.
نوزاد وحشتزده تو مي‌رود و زيپ را مي‌كشد. پايان.

نقل از: فانوس

 
 
December 9, 2004  
 
 

چهار هزار دختر در خيابانهای تهران می خوابند: ندا ریحانی رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران گفت:هرشب چهارهزار دختر در خیابان های پایتخت شب را به صبح می رسانند که بسیاری از آنان مورد خشونت و آزار جنسی قرار می گیرند.خوابيدن در خيابان "مصطفی اقلیما" در کارگاه آموزشی بررسی ابعاد حقوقی و روانشناسی آزار جنسی کودکان اظهار داشت:این تعداد ارقامی است که از سوی مراجع رسمی اعلام شده است و رقم واقعی تعداد این دختران خیابان خواب مشخص نیست. وی تصریح کرد : تمامی این دختران همانند سایر آسیب های اجتماعی زاییده پدیده فقر هستند.

این مدد کار اجتماعی با اشاره به این که خشونت در جامعه به یک فرهنگ تبدیل شده است،ادامه داد:در ایران آمار آزار جنسی دختران توسط پدر خود بالا است و زمانی نیز که از این پدران در مورد علت آزار رساندن به دخترشان سوال می شود اغلب عنوان می کنند که چون دخترشان است و حق مالکیت بر آنها دارند.

اقلیما با بیان این که در ایران آماری در مورد آزار جنسی کودکان وجود ندارد، تاکیدکرد:وضعیت کشور ما مشخص نیست ولی امیدواریم که نداشتن آمار بدلیل پایین بودن میزان آزار جنسی در کشور باشد. وی با بیان این که در کانادا از هر دو دختر یک نفر تا پیش از سن 18 سالگی مورد تعرض قرار می گیرد،افزود:این رقم در پسران یک نفر از سه پسر است.

به گفته رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران ، در آمریکا نیز سالیانه یک هزار و 300 کودک بر اثر تجاوز جنسی جان خود را از دست می دهند. عضو هیات علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه نیز در این جلسه گفت : در برخی از مناطق دنیا کودکان از سوء استفاده های جنسی که از آنها می شود رضایت دارند اما درقبال این کار پولی دریافت نمی کنند.

"مهیار داشاب"افزود : برخلاف تصور بسیاری،سوء استفاده های جنسی کودکان تنها توسط آقایان صورت نمی گیرد و گاهی این سوء استفاده ها توسط خود این کودکان است به طوری که کودکان بزرگتر کودکان کوچکتر را مورد آزار قرار می دهند. وی ادامه داد:یکی از نقاط ضعف قوانین بین المللی در رسیدگی به جرایم آزارجنسی کودکان،بحث سرزمینی بودن جرایم است بطوری که کشورها بدلیل حاکمیت در تمامیت ارضی خود زمانی صلاحیت رسیدگی به این جرایم را پیدا می کنند که آزار جنسی درکشور خودشان صورت گرفته و یا قربانی از کشور آنها باشد.

داشاب امضای پروتکل الحاقی سال 2000 سازمان ملل متحد را گام موثری برای احقاق حقوق کودکان آزاردیده دانست و افزود:باوجود امضای این پروتکل کشورهای جهان باید برای حل این معضل،اقدامات بیشتری را انجام دهند. به گفته وی،در اعلامیه حقوق بشر تاکیدشده است که کشورها باید با اشکال مختلف خشونت جنسی علیه کودکان مبارزه کنند که ایران نتوانسته در این زمینه موفق شود.

این حقوقدان تصریح کرد : متاسفانه در قوانین ایران هیچ قانونی بطور مستقل و واضح به حمایت کودکان در مقابل خشونت جنسی نپرداخته است و مجازاتی که برای آزار رساندن اعمال می شود حایز اهمیت نیست. عضو هیات علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه تاکید کرد:خواسته ما این است که ایران پروتکل الحاقی را بدون هیچ شرط کلی به تصویب برساند.

وی با انتقاد از قوانین نا مطلوب در زمینه برخورد با آزارجنسی کودکان،اظهار داشت:علاوه بر قوانین ضعیف،قوه قضائیه آمار واضحی درمورد سوء استفاده جنسی از کودکان ارایه نمی دهد. داشاب ادامه داد: تنها درسال 2000 درپاسخ به خواسته نماینده حقوق بشر در ایران،آماری در این زمینه ارایه شد که بنابر این آمار 1300 پرونده فحشاگری کودکان در آن زمان در قوه قضائیه مفتوح بود.

به گفته این استاد دانشگاه باید برای رسیدن به آمار واقعی این تعداد را در رقم 10 ضرب کرد. داشاب خاطر نشان کرد:انتقادی که از ایران می شود عدم وجود آمار صحیح در این زمینه است ولی از سوی دیگر تهیه آمار در چنین کشورهای بسیار دشوار است چرا که دسترسی به کودکان مورد آزار قرار گرفته مشکل است. (نقل از:
خبرگزاری سينا)

 
 
December 7, 2004  
 
 

شانزده آذر - تهران - دانشکده فنی - عکس از ايسنا
16 آذر؛ عکس از: مهدی قاسمی - ايسنا

يک نظر قابل تامل: آقای خاتمي خيلي محترم و دوست داشتنيه، خوب، اما رئيس جمهوره آخه. اگر برای گروهي از دوستدارانش مثل پدر مي مونه خوب اين موضوع شخصي اونهاس، برای بقيه رئيس جمهوره و بايد به وظيفه اش عمل کنه. اين هچل مقدس سازی رو هي ميکنن و هي خودشون مي افتن توش. روحانيت که حکومت مي کنه بايد انتقاد تند هم بشنوه. مگه منتظری همون اول کار همين حرف ها رو بهش نزد که مماشات نکن. حالا عصبيت يک جامعه ای رو که به عصيان کشيده شده رو به حساب شکفتن دموکراسي گذاشتن. بابا آمار قتل و جنايت رو ببينين، بي هنجاری اجتماعي رو ببينين. ديگه ناهنجار هم نيست اين جامعه که بشه فهميد از کجا و چطوری بايد همگي درستش کنيم. شده ي مريضي که همه جور مرضي پيدا کرده از بس که مداوا نشده. اين ها يعني جامعه از هست و نيستش تهي شده، متلاشي شده. اين جامعه رو بايد صد سال ديگه به خط صفر رسوند تازه. اين مدل دموکراسي که حرفش رو مي زنين برای يک جامعه ی متلاشي شده به چه دردی مي خوره. عينهو فيلم فيتزکارالدو که طرف سوار يک کشتي سفيد شده بود خيالش هم اين بود که بره وسط جنگل های استوايي تالار موسيقي بسازه که توش آثار بتهوون رو اجرا کنن اونوقت کشتي پشت يک تنگه گير کرده بود بايد کشتي رو از روی خشکي مي کشيدنش. آقای سيد خنده رو، اين دموکراسي نيست اين مماشات بي حد و حصره. شما هم افتادی توی همون دام مقدس مآبي که ازش فرار مي کردی. کيهان و جمهوری اسلامي هم وقتي مي بينن راهشون رو بستن از بالا تا پائين رو مي بندن به رگبار ناسزا، رهبر و غير رهبر هم نمي شناسن. توی سوئيس هم همين کار رو مي کنن. آقای ابطحي توی سوئيس از هتلشون بيرون نيومدن که ببينن مردم چطور سياستمدارهاشون رو به چهار ميخ مي کشن. ضمنأ در دوره ی مصدق اقلأ شاه رو فراری دادن تصدقش نرفتن، شما که ميخ حضرات رو تا مي شد کوبيدين به زمين. واقعأ من روز به روز به حرف هايي که منتظری زده بود بيشتر ايمان مي يارم. (نقل از: آزاد نويس)


يک نظر بالنسبه عام:  آقاي خاتمي ، امروز شما به پايان رسيديد ، زيرا ندانستيد چه زمان بايد از پشت ميز و مسند برخيزيد . نلسون ماندلا و ماهاتير محمد و بوريس يلتسين، همگي دريافتند زمان برخاستن فرا رسيده است ، اگر چه همگي نه قهرمان بودند و نه اسطوره ، اما راه و رسم سياست را خوب مي‌دانستند ، همين است كه امروز نامي به نيكي از آنان باقي است. شما اما هشت سال است در جنگي دروني درگيريد که بمانيد یا برويد، از ناگفته ها بگوئيد يا مصلحت نظام مطلوبتان را در نظر بگيريد در آخر هم به بهاي « هيچ » افتان و خيزان خود را به آخرين ايستگاه رسانديد ،‌ آخرين 16 آذر براي شما دردناك بود و براي ما اندوهناك … امروز بر شما گريستم كه چنين به پايان رسيديد . اسطوره‌اي كه اشك شوق در چشمان مشتاقان مي‌نشاند هدف تندترين انتقادها قرار گرفت بي‌آنكه جز آگاهي مردم به حقوق خويش و دريده شدن خرقه تزوير نان‌خوران سفره دين ، دستاورد ديگري نصيب ايرانيان شده باشد . اسطوره‌ي به پايان رسيده‌اي كه حتي مجال برشمردن اين اندك پيروزي‌ها را نيز نيافت . (نقل از: مسعود برجيان)

 
 
December 5, 2004  
 
 

بازجويان معجزه گر
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارسا صائبى

اميد معماريان و شهرام رفيع زاده مانند هم مى نويسند. حتى با نگارش و لحنى مشابه هر دو از مصطفى تاج زاده و بهزاد نبوى ياد مى کنند! هر دو از شرايط زندان بسيار راضى هستند و رافت اسلامى و عدل اسلام ناب محمدى سرمستشان کرده است. نامه جواد غلام تميمی نيز خيلى «طبيعى» به نظر مى رسد(!) يک متهم به جاسوسى(‌!) اينطور که خودش - فکر مى کند که - دارد مى گويد به خاطر رساندن اسناد و مدارک به يک وابسته نظامى يکى از سفارت خانه ها (‌ احتمالا هلند يا بلژيک بايد باشد، چون برادر حسين هيچ از ريخت و قيافه آنها خوشش نمى آيد. ) مزروعى را در صورت برقرارى تجمع مسالمت آميز انجمن صنفى به شکايت تهديد مى کند! او مى نويسد: «لذا من حق شكايت از شما و انجمن صنفي روزنامه‌‏نگاران را به علت سوء استفاده از اينجانب براي خود محفوظ دانسته و حتماً اين شكايت را پيگيري خواهم كرد.» !

بازجوهاى عزيز، همکاران محترم برادر حسين و سعيد مرتضوى، خسته نباشيد. به خدا شما معجزه مى کنيد! من هم براى به داخل شدن به آن مکانهاى راحت و امن و آن هتل هشت ستاره با آن پرسنل مهربان و دوست داشتنى و جنتلمن و ديدن عدل و ايضا احسان اسلام ناب و از همه بالاتر ارشاد شدن و بازگشت به آغوش نظام و بيدارى و توبه دارم به آب و آتش مى زنم که دستگير و ارشاد شوم، لطفا بنده را هم به راه راست هدايت بفرماييد. حال که امکان حضور در ام القراى جهان اسلام براى ما فراهم نيست، لطفا در دفاتر نمايندگى ها و سفارت خانه‌ها، تواب خانه هايى با همان امکانات و پرسنل اهل فن آماده فرماييد که همه دشمنان نظام با بيست روز بسترى شدن در اين مراکز، از استشهادى ها و اعضاى سپاه اسلام و سربازان بيدار امام زمان ميدان پاستور شوند. روح استالين و رفيق بريا از شما شاد و خشنود شد.

بچه هاى وبلاگ نويس و مطبوعاتى. شما هم خسته نباشيد. اجراى خوبى بود. استراحت کنيد که کار زياد داريم.

نقل از: فانوس

 
 
December 4, 2004  
 
 

امشب در مجلس صميمی يادبودی برای پدر فرخ نگهدار جمع بوديم. وقتی می رفتم با خود فکر می کردم اينجا دوستان جای خالی خويشان را در اين مواقع پر می کنند. همه دوستان فرخ آمده بودند. بهنود هم بود و سازگارا هم که اين روزها طرح رفراندوم اش سرو صدايی به پا کرده. صبا همسر فرخ صحبتی کرد و بعد فيلم کوتاهی از پدر پخش کردند. يادگار نسلی که مرا ياد مهدی بازرگان می اندازد. استوار در همه چيز چه مذهبش چه آزاديخواهی و نوخواهی اش. فرخ هم ياد نيکی از پدر کرد. سزاوار. از سه سال پيش که بار آخر پدر به ديدن پسر آمد او را نديده بوده است. خانه که آمدم يادداشت بهنود را در وبلاگ اش ديدم. فکر کردم با هم همدل بوده ايم. صبا و فرخ هم همين را می گفتند. سخت است عزيزی بميرد و تو نتوانی به وطن بروی برای آخرين ديدار. می گذارمش اينجا. با آرزوی دل شاد و ديدار وطن برای فرخ:

فرخ عزیز،
بر بام تو هم نشست این سايه شوم. ایستادی در فرودگاه و به مسافرانی که عازم تهران بودند نگاه کردی و در دل گفتی، اینان برای تشييع پدر به زادگاهم می روند و من نه آن جايم.

اين نسل پيشين وقتی که می روند تا بازنگردند، هر چقدر به خود بگوئی که جبر است و عدل، و اختيار نيست. هر چقدر بگوئی که ما نيز به اين طريق راه می پوئيم، باز غبار غمی از خود برجا می نهند که بر بام و در روزگار می نشیند. انگار همه ابرهای عالم در دلت می گريند و دريغ از تکه ای از آبی بی ابر در آن آسمان. آری درست است. و درست تر آن که کسی در دل بگويد برايش فرزندی نکردم و رفت. روزگارت مجال نداد که چنين کنی. جوانی به پايان نبرده بود که به دلشوره جان پسر نوجوانش به اتاق ملاقات های زندان ها کشاندیش و سال ها مانده بود ساغر عمرش به پايان رسد که از بودن با محبان محرومش کردی. با خود می گویی اين رسم وفاداری نبود. اما اين همه ما خود نمی کنيم. اين سرنوشت دردکشيده سرزمين ماست که به اميد رستگاريش مانده ايم و می مانيم. و اين سرنوشت نسل هاست از آن ها که به جز خود و اطراف خود، به سرنوشت آن سرزمين هم درست و غلط انديشيده اند.

بی باورم که بعد از ظهر فردا که شنبه باشد، در تهران مسجد نور، کسانی هستند که جای خالی ترا و ما را پر کنند. اما اين جا که توئی و در اين مقام که مائيم، می دانم که کسی نيست تا جای خالی پدر را در دلت پرکند.

جمله مهدی (خانبابا تهرانی) در یادم آمد که وقتی از پدر و مادرش گفتم که در سال های دراز غربت او، از روزگار رفتند و او نبود، گفت آری ولی من آنان را به سرزمين مهربان ايران سپردم، به آن خاک و به آن مردم مهربان.

آرزو دارم که اين شرف را روزگار از ما نگيرد.

نقل از: بهنود ديگر