March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




October 31, 2004  
 
 

از نثر زيبايش لذت می بريد يا از نوستالژی خواستنی اش خود دانيد: از خستگی و کار زياد اصلا نتوانستم از اين روز قشنگ لذتی ببرم. آسمان را تنها در دو نظر ديدم.

دوسه روز آينده را هم سخت سرگرم دفع جهل و کسب علم خواهم بود. چند روز است که نتوانسته ام فيلمی تماشاکنم. در عوض آنقدر روزنامه های مهم دهگانه ی اين جزيره ی خضرا را که هشتصد روزنامه دارد ورق زده ام که ديگر معنی کلمات را نمی فهمم. دنبال چيزی می گردم مثل يک کاشی کوچک، مثل يک تکه آينه ی شکسته، مثل يک تکه کاغذ لای ديوار، مثل پيچ در رفته ی دسته ی يک عينک که حالا بايد آن را با نخ بست، مثل يک دندان شيری افتاده، يادگار هفت سالگی يک آدم.

دست کم دو روزی ابری و بارانی خواهد بود. ابر و باران را دوست دارم. اما دلم می گيرد وقتی يادم می آيد که آسمان را تنها در دونظر ديدم. به اندازه ی تماشای رد يک شهاب بر زمينه ی فيروزه ای که به تيرگی می زند. يک تيرگی آبی شفاف، آنطور که در فيلمهای ايستمن کالر می ديديم.

امشب در تلويزيون برنامه ای بود که از خستگی نتوانستم به آن دل بدهم. گزارشی زنده از مراسمی که در آن مردم بهترين مجريان و هنرمندان تلويزيون را انتخاب می کنند. موقع اهدای جايزه ی ويژه ی مجری گری، چند صحنه از مراسم مشابه سالهای قبل را پخش کرد. در يک صحنه آقای تره ور مکدانلد گوينده سياهپوست خبر را نشان داد که آقای تونی بلر داوطلبانه برای ادای احترام به او و اعطای جايزه اش به روی صحنه آمد. صحنه ی باشکوهی بود. اتفاقا مراسم امسال را هم همين مجری زبردست اجرا می کرد که دستمزدش ميليونی است.

دلم يک آسمان می خواهد مثل آسمان سحرگاه امروز: بلند، شفاف، آبی ايستمن کالر، با يک ماه و هزاران پرنده و يک انار کوچک خشک يادگاری، کنار سفره ای که آن سرش به نور می رسد.

... و يک تيله می خواهم يادگار يک رفاقت، يک پر طاووس يادگار يک سه ماه تعطيلی، و يک چهچه از پشت کوچه باغ يادگار دلسوختگی يک نرسيدن.

دويدن و نرسيدن.

آمده بودم بگويم برگشته ام دوباره و اينجا نشسته ام. کنار دست خودم. ( نقل از: فانوس خيال)

 
 
October 30, 2004  
 
 

القاعده ايرانی: يکي از خطرات جدي شرايط فعلي سربرآوردن جرياناتي است که صداي پاي خشونتهاي القاعده اي و زنده شدن تفکر قتلهاي زنجيره اي از آن به گوش مي رسد. با اين تفاوت که اين بار اينها به عنوان تئوريسين، بدون وابستگي به حکومت، از موضع ارزشي و انقلابي سخناني را در شرايط حساس فعلي مطرح مي کنند که يقيناً امنيت ملي را هدف قرار داده اند. دستگاههاي اطلاعاتي و امنيتي موازي و غير موازي هم يقيناً اگر از موضع امنيت ملي به اين مسأله توجه کنند حتماً همين عقيده را خواهند داشت.

سخنراني هاي CD شده  يکي از دکترين هاي اين منهج که متاسفانه بخاطر اهانتهاي فراوان به جناح اصلاح طلب و شخص آقاي خاتمي عده اي در کار پخش و نشر آن هستند، نمونه اي از اين ماجراست که دشمنان ايران و انقلاب اسلامي سخت تشنه شنيدن اين حرفها هستند تا ديدگاههاي خود را مستند نمايند.

نمونه اي ديگر: وبلاگي هست به نام انصار اسلام که با اسم و رسم صدها تن از وبلاگنويسان غير سياسي را آدرس داده و آنها را تهديد به قتل کرده است و خود را ارهابيون اسلامي نام داده است. و زير آن نام آنان نوشته است: ناصبي، مرتد، ام الفساد.

گرچه در هر دو مورد، افرادي که چنين مي گويند و چنان مي کنند، خيلي آماتور هستند و کسي آنان را جدي نمي گيرد ولي اگر جوانان احساساتي و پرشور، اين حرفها را جدي گرفتند و به صورت يک فرهنگ در آمد، کم کم به القاعده اي ناخواسته در کشور تبديل خواهد شد که بايد از همين شوخي ها زنگ خطر را به صدا در آوريم.

کمترين معناي اين کارها اين است که حکومت در ايران اقتدار ندارد. کشوري که دستگاه قضايي هست، پارلمان هست، دولت هست و نهايتاً ولايت فقيه هست، اين نوع صداها به معناي نفي همه آنهاست. و ضد انقلابي ترين و ضد امنيتي ترين کارها تلقي مي گردد.

اين نوع مسائل امنيت ملي را نبايد در چهارچوب مسائل جناحي نگريست. اين مسائل مافوق اين حرفهاست. و اولين مدعيان آنان بايد دستگاه قضايي، و حوزه هاي امنيتي و اطلاعاتي باشند.

من به سهم خود وظيفه ديني و ملي خودم مي دانستم که اين را بنويسم و زنگ خطر را به صدا در آورم. به مسئولين عاليرتبه کشور هم منتقل کرده ام. کشف و شناخت اين ها که تقريباً علني هستند هم براي دستگاه اطلاعاتي و امنيتي و انتظامي کشور بسيار آسان است. (نقل از: وب نوشت)

 
 
October 28, 2004  
 
 

پاره‌ای ازرمانِ ناتنی
-مهدی خلجی

بند تاپ‌اش از روی شانه افتاد روی بازو. دست و پاش با نورِ مشوش ديسکو در هوا موج برمی‌داشت. روی لب‌هاش لبخندی محو بود. نمی‌دانم چرا در حال رقص، وقتی نگاهم می‌کرد، نمی‌توانستم چشمم را توی چشمش نگه دارم. حس می‌کردم اشعه‌ی چشم‌هاش روی صورتم سنگينی می‌کند. ناشيانه تکان می‌خوردم. دست‌هاش را به علامت تشويق حرکت می‌داد. سفيدی دندان‌هاش بيرون زده بود. چرخيد. باز هم چرخيد. دو دستش را به هم نزديک کرد. لای هم می‌لغزاند. کم کم بالا برد. دست‌ها بالای سر به نرمی موج برمی‌داشتند. کمرش با آهنگ دست‌ها می‌رقصيد. تاپ‌، درست، تا زير سينه‌بندش بالا رفته بود. شکم‌اش جلو و عقب می‌رفت. حالا کاملاً برهنه بود. مژه‌های زهرا روی هم می‌خوابيد.

روی نوک پا ايستاده بود. سنگينیِ شراب از سرم گذشته بود و بدنم را به صندلی چارميخ می‌کرد. موهای روشنش روی کمر بی‌تاب بود. پشت به من کرد. سرش را که بالا می‌گرفت، گيسوش تا پايين باسن می‌آمد. صدای موسيقی توی رگ‌هام دو دو می‌زد. دست‌ها و ساعدش را دور هم می‌پيچاند. کمرش را به سمت عقب خم کرد. موهاش روی هوا آويزان شد. حالا سرِ به عقب برگشته‌اش سمت من بود. انعطافِ بدنش، مستی شراب را در تنم ريشه می‌داد. سرش را آرام آرام بالا برد. چشم‌هام را بستم. لب‌هاش را روی لب‌هام حس کردم.

خوبی فؤاد؟ می‌خواهی برويم؟ کريستيانا بازوم را گرفت. روی صندلی نشستيم. کار فکري آدم را از طبيعت جدا مي‌کند. با آن بيگانه مي‌کند. ايستاده فکر نکن. تا جهان ايستاده است، توجهي را برنمي‌انگيزد. تازه وقتي روان مي‌شود، حتا ايستايي‌اش هم مسأله مي‌شود.

پيکرِ زن‌ها به ازدحامِ صدای موسيقی و نور جان می‌داد. عطرهای مختلف با بوهای تن‌شان می‌آميخت. شميمِ شادی از سالن متصاعد می‌شد. زن‌هايي که در قم مي‌ديدم، همه به نظرم خپل مي‌آمدند، حتا آن‌ها که چاق هم نبودند. شايد در عمرشان يک دلِ سير نرقصيده بودند. زير چادر و مقنعه، حتا نمي‌شد سبک قدم برداشت. کريستيانا تنِ سرافرازي داشت. موهاي پريشانِ روي صورتش را با حرکتي مثل بال زدن پروانه کنار زد. شبِ پاريس روی جامِ کنياک می‌غلطيد. لبه‌ی جام روی لبش برق می‌انداخت. دراين اعتماد به نفس، چيزي بود ناپايدار، مثل آب روان. اين بي‌خيالي جوري گريزپايي مي‌آوَرَد. جايي بند نبود. در بند جايي هم نبود. شبيه ژنوويو که همه‌اش در حال رفتن است. جايي نمي‌ايستد. هوس‌هاش تازه مي‌ماند و از انجمادشان مي‌ترسد. هميشه در استقبال از چيزي و بدرقه‌ی چيز ديگر است. در حال کَندن و بريدن است. گذشته و آينده براش ابهتي ندارند.

 آشفتگی و جنونِ نورافکن‌های ديسکو خطِ زمان را پريشان می‌کرد. تنها تابشِ ناگهانیِ نور روی صورتِ خسته‌ی دختری که می‌رقصيد يادم آورد شب از نيمه گذشته است. يک ساعت به غروب بود. مسجدِ اعظم تاريک شد. هنوز چراغ‌ها را روشن نکرده بودند. استاد با ريش بلندش بازي مي‌کرد. روي منبرِ شبستان نشسته، کتاب رسائل را روي زانوهاش گذاشته بود و با صدايي غراء مي‌خواند.

حس دل‌گيري روي خطوط طاهر خوش‌نويس، که بيشتر کتاب‌ها دست‌خط او بود، مي‌نشست و من مجبور بودم حواسم را به کلماتي بدهم که در سکوتِ پُر ولوله‌ی شبستان مي‌پيچيد. روي همين خطوطِ محزون، مژه‌هايي تابيده، پرده مي‌انداخت. آن موقع شايد حتا اسم مرا هم در پيش‌خوان ذهنش نگه نداشته بود. دختر هجده ساله چرا بايد پسر سيزده ساله‌اي را به ياد آورد؟

هيجده سالم شد. از درس طلبه‌گي خسته شده بودم. آخر اين همه درس خواندن، به کجا مي‌رسيد؟ هيچ موقع از مسخره کردنِ حوزه خوشم نمي‌آمد. مي‌گفتند آخوندها همه‌اش فکر طهارت و نجاست هستند و يا اين‌که اگر زن پنبه را چند بار در فَرج‌اش فروکند، مي‌فهمد از حيض پاک شده. اين‌ها جزو درس طلبه‌گي بود، اما همه‌ی آن نبود. براي من خيلي بيشتر بود؛ يک بُن‌بستِ باشکوه.

عصر که مي‌شد، دوست داشتم بروم مدرسه‌ی فيضيه. روي زيلوهاي خاک‌خورده‌اي بنشينم که داغيِ زمين را زير باسَن‌ مي‌دواند. پاهام مي‌سوخت. سيدجعفر، خادم مدرسه، شلنگ آب را روي سيمان‌هاي مربع‌شکلِ بزرگِ کفِ حياط مي‌گرفت. بخار گرم و نفس‌گيري از آن‌ها بلند مي‌شد. کاج‌هاي برافراشته‌ی مدرسه از ساعت چهار و پنج بعد از ظهر پر مي‌شد از گنجشک‌ها و کلاغ‌ها. کلاغ‌ها ساکت مي‌شدند. گنجشک‌ها دسته جمعي ارکستر بزرگي راه مي‌انداختند. هيچ وقت زمستان قم را دوست نداشتم. زمستانش خيلي بي‌روح بود. هيچ از اين گنجشک‌ها خبري نبود. 
         (نقل از: مهدی خلجی، کتابچه)
         نيز: مثل تکه ای از وطنی که برايمان باقی مانده است، سيبستان 

 
 
October 27, 2004  
 
 

بروشور بنياد نيکوکاری ورارود
بنياد نيکوکاری ورارود ثبت شده در بريتانيا برای کمک به تاجيکستان. مدير: زهرا جزايری (عکس روی جلد بروشور: مهدی جامی، نشانه: حميد جامی)

 
 
October 26, 2004  
 
 

تاجيک
Tajik


Compiled by Azam Nemati
October 24, 2004
iranian.com

The long wait is over! The beautiful, memorable and everlasting songs by the legendary singer Tajik can be enjoyed time and again in the greatest hits album "Nakhlestaan".

I find it amazing how many people remember the lyrics of Nakhlestaan or Maygoon. I was a child when those songs were released but I loved the voice even then. Tajik is truly a unique singer and his beautiful voice has no parallel. I love every song on this album and listen to them every day.

My sincere gratitude to Dr. Meshginpoosh for converting the album exclusively for iranian.com visitors. The cassette is available in the market.

Songs from: Nakhlestaan
* Nakhlestaan
* Meygoon
* Zendegi
* Bahaaneh
* Beepanaah
* Chekonam
* Delebeegharaar
* Doaa
* Donyaa Donyaa
* Faryaad
* Gham
* Hamsar-e Man

 
 
October 24, 2004  
 
 

Gabriel Garcia Marquez: Love, passion and a melancholy man


By Nicholas Caistor


23 October 2004
Independent

It is rare for a publisher to rush forward publication of a novel to try to pre-empt pirate editions. But this week, Norma publishers in Colombia have been forced to bring out the latest book by Gabriel Garcia Marquez after illegal vendors had apparently sold more than 13,000 cheap copies on the streets of his home country of Colombia.

Of course, Garcia Marquez is no ordinary novelist, and his latest book, in Spanish called Memorias de Mis Putas Tristes (in English, Memories of My Melancholy Whores) is his first fictional work to appear in 10 years. Indeed, many people were afraid that his 1994 offering Of Love and Other Demons might be his last, particularly when news got out in 1999 that the writer was suffering from lymphatic cancer and was making regular trips to California for treatment.

At 110 pages long, it is more of a novella than a fully-developed novel, and is said to have started life as the first of a book of three short stories. It tells the narrative of a 90-year-old classics teacher who decides to celebrate his birthday by having sex with a 14-year-old, virgin prostitute. While anticipating his pleasure, he recalls all the other women he has enjoyed over the years - and of course, there is a sting in the tail.

Publishers of the book in the Hispanic world are so confident of its success that the first edition is said to be a million copies - 300,000 of them in the author's native Colombia alone.

This helps to explain why even the title of Garcia Marquez's new book has been received with sighs in some quarters. In order to counteract this tendency, the publishers have gone to some lengths to explain the plot of the book. Memories of My Melancholy Whores is apparently based on a work by a Japanese fellow Nobel Prize winner, Yasunari Kawabata. In his 1926 novel, The House of Sleeping Beauties, Kawabata describes an old man being entranced by the beauty of a young geisha, but who was content simply to watch her sleeping naked, without touching her.

The protagonist of Garcia Marquez's book does something similar. Although intending to make love to the 14-year-old, in the end he is content just to look on her sleeping, while he recalls the importance love and passion have had for him throughout his life. The book is a poetic reflection on the power of love to defy age and time.

Even so, it seems that the 77-year old writer, who recently agreed to the selling of Hollywood film rights to some of his books in order, he said, not to leave his family "penniless", will almost certainly have another huge money-spinner on his hands.

He says...: "I am one of the most solitary, most melancholy, persons I know."

They say...: "He likes to be near power, but not to possess it for himself." - Belisario Betancur, President of Colombia (1982-86).

 
 
October 23, 2004  
 
 

افسون سفر: در راه که می آیم، گاه با طاق نماهای صحن و ایوان سالخورده جایی همصدا می شوم و از آن پایین می گردم بدنبال جانمایه های بودنم لابلای پیچ و تاب اسلیمی های چنبره زده روی گنبدی یا چفدی بر بلندای ایوانی

غروب که می شود لب حوض جا می مانم، پای رفتن برایم نمی ماند، آسمان با زمین گره می خورد و بنای ملکوتی اش را با صدایی آشنا و خوش الحان در کالبدی استوار میان نهانخانه پر عطشم خشت به خشت از تار و پود نگاهی که کشانیده ام تا بدانجا شکل می دهد، حی علی الصلاة  که میرسد به جانم زخمه میزند و بی تابم می کند، می لرزم، فرصتها آسان تمام می شوند و شکوه دیدار بامدادان در قامت موزون و بی سایه دوست سایه ای می شود و آهسته آهسته محو، بغض می ماند و پنجره ای بارانی کز پس آن دستی پیداست و نگاهی نگران که بدرقه ام می کند

انگار بلندترین سایه زمان گمشده ام می شوم، سایه ای که به موازات سر منشاء حضورش فزونی یافته و نارسیده به غایت خویش باز می رود

وقت بازگشت از سفرم چمدانها را که باز می کنم، همه چیز هست الا یک چیز!

دلم را... ... ... (از: محمد طاهريان، واحه)

 
 
October 22, 2004  
 
 

دنيای کافکايی نمايشگاه ناجا: ...از عكسهاي معتادان و متكديان كه بگذري به عكس دختراني برميخوري كه در حال قدم زدن هستند ، هر چه سر تا پايشان را نگاه مي كني نشاني از آسيب اجتماعي در آنها نمي بيني و وقتي ناچار از مسؤول غرفه در اين باره سؤال ميكني در پاسخ ميگويد اين افراد به تنهايي در حال ولگردي هستند.

حالا كه با ديدن اين غرفه، كاملا خطر حضور دختران در جامعه را درك كردي ، نوبت به فاجعه بعدي ميرسد كه نيروي انتظامي تنها نهادي است كه از وقوع و شدت آن آگاه شده است! در غرفه حفاظت اطلاعات ناجا، بخش عمده اي به خطرات گسترش« سازمانهاي غير دولتي داراي مجوز» اختصاص يافته است. در يكي از تابلوها هم « تخلفات مؤسسات غير انتفاعي NGO» تشريح شده كه شامل بخشهاي مختلف اجتماعي، اداري، اقتصادي و سياسي است. در بخش تخلفات اجتماعي اينگونه ميخوانيد:« جرائم عمومي،فساد اخلاقي، عدم رعايت شئونات اسلامي، سوء استفاده ازشخصيت حقوقي مؤسسه».

در بخش ديگري با عنوان « چالشها و آسيب پذيريهاي تشكلهاي غير دولتي NGO » مطالب زير درج شده:
1-سوء استفاده جريانهاي سياسي در جهت نيل به آرمان و آمال حزبي خود و ايجاد بحران
2-سوء استفادهNGO از معافيتهاي مالي و پرداختن به امور اقتصادي و سوء استفاده از عناوين تشكلهاي غير دولتي
3-اجراي سياستهاي مشكوك استكبار جهاني تحت عناوين جذابي مانند حقوق زن و حقوق بشر و حقوق كودك
5-تلاش برخي از اركان حكومتي براي خارج كردن NGO ها از نظارت ناجا
6-تدوين قوانين و مقرراتي كه در جهت حذف هرگونه كنترل و مجوز باشد.
7-گسترش فرهنگ غرب و تهي كردن مردم از فرهنگ اصيل خود.

(نقل از: نسرين افضلی، زنان وسازمانهای غیردولتی،عوامل گسترش فساد، زنان ايران)

 
 
October 20, 2004  
 
 


محمد حقوقیخودمحوری روشنفکر ايرانی: محمد حقوقی در گفتگويی به مناسبت همايش شعر معاصر فارسی در ايران که درآن شاعران فارسی زبان غير ايرانی هم شرکت دارند گفته است: شعر تاجيکستان و افغانستان و ازبکستان اصلا قابل مقايسه با شعر ايران نيستند و در کنار هم قرار گرفتن شاعران اين کشورها اصلا سودی برای شاعران ايران در بر نخواهد داشت.

جنابشان به قول ايلنا در ادامه تصريح كرده اند: شعر افغانستان، تاجيكستان و ازبكستان در مقامي نيستند كه در كنار شعر معاصر ما قرار بگيرد چه برسد به اين بخواهد ابراز وجود كنند. (پايان نقل از ايلنا)

فکر کردم درست که ما جماعت ايرانی گاه خودمحور می شويم ولی وقتی آنها که روشنفکر ناميده می شودند خودمحوری پيشه می کنند دردناک تر می شود و عمق بی خبری مغرورانه ما و آقايی فروشی ما را فاش می سازد. 

آقای حقوقی چنان ايران را محور جهان فرض کرده اند که هم به خود حق می دهند از ادب فارسی زبانان غير ايرانی با تحقير ياد کنند و هم يکبار به ذهنشان نيامده که فرض کنند اگر اين مملکت گل و بلبل دارای مقام متروپل زبان فارسی است چه عيب دارد که رسم عاشق کشی کنار بگذارد و کمی هم از اين عاشقان خود دلجويی و غمخواری کند.

سوال من اين است که آخر برادران مگر هميشه بايد "سود" ما مطرح باشد؟ و اين ما يعنی چه کسانی؟ چرا نبايد سود "زبان فارسی" را در نظر بگيريم؟ آيا اگر رفت و آمدهای فرهنگی با شاعران و اهل ادب تاجيک و افغان و ازبکستان و هند و پاکستان و ترکيه و مصر و کجا و کجا به سود ما و رفقای ما و دار و دسته ما نبود بايد آنرا تقبيح کنيم؟ سود زبان فارسی را کجا محاسبه می کنيم؟ حالا اگر يک بار هم "ما" به ديگر فارسی زبانان سودی برسانيم و از آنها حمايت کنيم تا فارسی در بيرون از ايران نميرد عيبی دارد؟ چرا چنين چشم تنگ شده ايم؟
 پدران ما که فارسی را تا چين و شمال آفريقا رساندند همين قدر جهان شان تنگ بود؟

 
 
October 18, 2004  
 
 

جامعه شناسی سياسی فسادجامعه شناسی سياسی فساد: خيلى بعيد است كه يك مقام عالى رتبه جمهورى اسلامى نداى «زنده باد فساد!» سر دهد. اما اين اسم كتاب تازه على ربيعى مشاور سيدمحمد خاتمى رئيس جمهور و از مسئولان دبيرخانه شوراى عالى امنيت ملى است.

 على ربيعى كه سال هاى زيادى از عمر سياسى-حرفه اى خود را با دغدغه هاى امنيتى گذرانده است در حاشيه وظايف كارى اش دريافته كه بايد ريشه بحران هاى امنيتى را نه فقط در حكومت يا اپوزيسيون كه در جامعه جست وجو كرد. پس از كتاب قبلى او كه به بررسى شكاف هاى نسلى جامعه ايران در واقعه دوم خرداد مى پرداخت اكنون على ربيعى به جامعه شناسى سياسى فساد در دولت هاى جهان سوم روى آورده و به بررسى رويكردهاى نظرى و عينى فساد پرداخته است.

فصل اول كتاب به تعريف فساد و فصل دوم به شناسايى فساد در جهان سوم پرداخته است. در فصل مربوط به مطالعات موردى تجربه ۹ كشور بررسى شده است: اكوادور، تانزانيا، آرژانتين، برزيل، هنگ كنگ، سنگاپور، مالزى، نيجريه و ايران. در فصل آخر به راهكارهاى مبارزه با فساد در هفت كشور سنگاپور، هنگ كنگ، بوتسوانا، هندوستان، چين، نيجريه و كره جنوبى توجه شده است.

على ربيعى كتاب را به پدرش تقديم كرده است: «تقديم مى كنم به پدرم مرحوم مشهدى الله وردى سوزنبان راه آهن. روزى چند ميخ از اموال راه آهن تهران در جيبش به جا مانده بود هنوز سنگينى نگرانى او براى پس بردن ميخ ها به انبار راه آهن را با تمام وجود احساس مى كنم.»  (نقل از صفحه آخر شرق، 18 اکتبر)

 
 
October 17, 2004  
 
 

بچه های خجند- عکس از مهدی جامی
بچه های خجند - از مجموعه بچه های تاجيکستان (منتشر نشده)، عکس از مهدی جامی

 
 
October 16, 2004  
 
 

وبلاگ و خود درمانی: در روانشناسى جديد، گفته مى شود كه بازگو كردن درون براى روانپزشك بهترين وسيله براى كشف نارسايى ها و پيدا كردن راه براى زدودن كاستى هاى روانى است. اصولاً طرح «ناخودآگاه» به صورت آگاهانه است كه مى تواند درمان ساز باشد.

اين درمان به قول ژاك لاكان مى تواند تنها از طريق «گفتمان» و «گفت وگو» به دست آيد. وبلاگ را مى توان يكى از بهترين بستر هاى غير سازماندهى شده گفتمان هاى پراكنده در جهان معاصر دانست كه مى توانند به يك «درمان عمومى» تبديل شوند.

يكى از مشكلات عصر جديد نبود گوش هاى كافى براى شنيدن صدا هاى درونى انسان است. صداهايى كه گاهى به گلوله اى تبديل مى شوند كه اگر نه ديگران، حداقل صاحب آن را مى توانند مورد هدف قرار دهند. اين صدا ها اگر در درون زندانى شوند در بهترين حالت، به دردهايى تبديل مى شوند كه مى توانند عملكرد انسان در زمينه هاى مختلف را تحت الشعاع قرار دهند.

هر مقدار اين صدا ها بتوانند به فضايى دميده شوند كه پژواكى هر چند محدود ايجاد كنند به دريچه اى تبديل مى شوند كه خانه درون را با فضاى بيرون مرتبط مى سازند و حالتى از روانشناسى خودآگاه كه محصول ريختن تصورات درون در فضاى بيرون آزاد است به وجود آورند كه گونه اى از «خود درمانى» است. ( نقل از حسن بشير: وبلاگ، سلام اينترنتی، شرق)

 
 
October 15, 2004  
 
 

رابطه آذر نفيسی و پل ولفوويتس:لوليتاخوانی در تهران  «پل ولفو ويتس» که به عنوان مشاور امنيتی دولت آمريکا از طراحان اصلیِ اشغال نظامیِ عراق به شمار می رود در زمرهء آشنايان خانم نفيسی است. او چند سال پيش در مقام رييس «دانشکدهء مطالعاتِ پيشرفتهء بين المللی» (SAIS) در دانشگاه جانز هاپکينز، خانم نفيسی را به عنوان استاد علوم سياسی به استخدام خود در آورد.

هفته نامهء «نيوريپابليک» ، که حامیِ سياست های اسراييل در خاورميانه است، نيز توسط سردبير بخش ادبی و فرهنگی خود، در مطرح کردن و موفقيت کتاب «بازخوانی لوليتا در تهران» نقش داشت.

پس از آنکه اين کتاب، برخلاف انتظار اوليهء ناشرش، در ميان منتقدان با استقبال بی سابقه ای روبرو شد، استقبالی که ضمانت فروش بالای آنرا می کرد، مؤسسهء روابط عمومیِ «بنادور» (Benador) طی قراردادی سنگين، وظيفهء بازاريابیِ بيشتر برای کتاب و ترتيب دادنِ سخنرانی هايی با دستمزد بالا برای مؤلف کتاب را به عهده گرفت.

بنگاه «بنادور» تنها برای شخصيت ها و نهادهای محافظه کار بازاريابی می کند و مشتريان آن کسانی چون پل ولفوويتس و «ريچارد پرل» هستند که هردو از ديرباز از نظريه پردازانِ اصلیِ طرح های مربوط به تغيير رژيم در خاورميانه و مبارزه با اسلام سياسی بوده و هستند.

شخصيت سرشناس ديگری که به حمايت از کتاب «باز خوانی لوليتا..» پرداخته، برنارد لوييس اسلام شناس برجسته است که در کتابهای متعددی علت های تاريخی عقب ماندگی اسلام را در برابر غرب بررسيده و نظريهء خشم و انتقام کِشی امروز مسلمانان را در قبال پيشرفتهای غرب به نحو مستدلی مدون کرده که بعدها توسط همکارش «ساموئل هانتيگتن» در کتاب معروف «جدال تمدنها» مورد استفاده قرار گرفت.

تازه ترين موردی که شاهدی شده است برای منتقدان خانم نفيسی، مقاله ای است از روزنامه نويس معروف و محافظه کار آمريکايی «جورج ويل» که توسط سنديکای ستون نويسان در مهمترين روزنامه های سراسر آمريکا به چاپ رسيده و  در آن اين روزنامه نگار با استناد به ديدگاههای خانم نفيسی اظهار می کند که رژيم اسلامیِ ايران اصلاح پذير نيست و روش برخورد مسالمت آميز و مذاکره هرگز مانعی نخواهد بود برای اينکه مسلمانان افراطی حاکم، در آيندهء بسيار نزديک خود را به سلاحهای هسته ای مجهز بکنند. (نقل از: دويچه وله - صدای آلمان) - راست و دروغش به عهده راوی. خلافش مطلبی بود مرا بی خبر نگذاريد. -سيبستانک 

 
 
October 14, 2004  
 
 

کارگران سکس -عکس از فريبا داودی مهاجر
حراج زنانگی: گزارشی قديمی است. در وبگردی هايم امروز يافتم. نه زبان ويراسته ای دارد نه خوب تايپ شده است. مهم نيست. اما اين صريح ترين ( و تنها؟) گزارش مصور در باره بازارهای اجاره زنان در تايلند است به فارسی. و در وبسايتی داخلی: زنان. گزارش فريبا داودی مهاجر که برای کنفرانسی در باره زنان آنجا بوده است. نام گزارش را حراج زنانگی گذاشته اما فکر می کنم آنچه به واقعيت نزديک تر است چيزی شبيه "کارگران سکس" است. کارگرانی که هر چه کار می کنند همچنان فقير می مانند.

 
 
October 13, 2004  
 
 

ابطحی
محمد علی ابطحی. کار: هادی حيدری (نقل از: هاديتون)

 
 
October 12, 2004  
 
 



Our debt to Derrida


Leader
Monday October 11, 2004
The Guardian


Jacques Derrida, the French scholar who died on Friday, had a dramatic impact on the study of literature in the postwar period. His theory of deconstruction has influenced - consciously or unconsciously - a great deal of modern scholarship and seeped inexorably into other arenas and media, from George Bush's election advertising to architectural criticism. Yet his theories remain controversial. For many, Derrida personified the worst type of "French fraud", in the manner of Jean-François Lyotard and Michel Foucault, impenetrable theorists who spouted nonsense. Yet much criticism of Derrida's work was cheap anti-intellectualism or a wilful distortion of his ideas. He should be remembered as a profound thinker who made a lasting contribution to intellectual discourse.

Deconstruction, in terms of literary theory, springs from a simple idea that originated with Friedrich Nietzsche: that any text is open to an infinite number of interpretations. That makes it possible to ignore the author's intentions, stated or otherwise, and examine a text for meanings that would otherwise be uncomfortable or hidden. This thought is little different to some of Ludwig Wittgenstein's ideas, but by concentrating on epistemology he avoided the obloquy heaped on Derrida.

Part of the problem for Derrida's critics is that they sought to hang upon him all their fears of postmodernism and relativism. Much of this was unfair, since he could not be held accountable for the journeys to the wilder shores of theory by some of his supporters and fellow travellers. What was important was that deconstruction held that no text was above analysis or closed to alternative interpretation. It is no coincidence that it came into vogue in the 1960s and 1970s, when many cultural and social institutions were being challenged. As a result, Derrida became popular among those willing to question the sterile idea of a "western canon" who wanted to expand literary discourse so that writers such as Mary Elizabeth Braddon could sit alongside the Brontes. Thanks to Derrida, many new voices were heard.

 
 
October 11, 2004  
 
 


There's no deconstruction without the memory of the tradition: I started with the tradition. If you're not trained in the tradition, then deconstruction means nothing. It's simply nothing.

I think that if what is called "deconstruction" produces neglect of the classical authors, the canonical texts, and so on, we should fight it. . . . I'm in favor of the canon, but I won't stop there. I think that students should read what are considered the great texts in our tradition. . . . Students could develop, let's say, a deconstructive practice -- but only to the extent that they "know" what they are "deconstructing": an enormous network of other questions.

I'm in favor or tradition. I'm respectful of and a lover of the tradition. There's no deconstruction without the memory of the tradition. I couldn't imagine what the university could be without reference to the tradition, but a tradition that is as rich as possible and that is open to other traditions, and so on. - Jacques Derrida as quoted in Deconstruction by James Faulconer

 
 
October 9, 2004  
 
 

ژاک دريدا


Deconstruction icon Derrida dies: Jacques Derrida, one of France's most famous philosophers, has died at  the age of 74, it has been announced.

Derrida died in a Paris hospital on Friday night, news agency AFP reported. He suffered from pancreatic cancer.

The Algerian-born philosopher is best known for his "deconstruction theory" - unpicking the way text is put together in order to reveal its hidden meanings.

Fellow academics have charged that Derrida's writings "deny distinction between reality and fiction".

Derrida is one of the most influential philosophers of the late 20th Century. (From: BBC Onlline)

 
 
October 8, 2004  
 
 

fun-da-mental.jpg 
 Fun-Da-Mental: Nawaz’s notorious frankness comes from a freedom he discovered through punk music and its ability to subvert common perceptions. His beliefs stem from a careful study of Islam; a faith that has liberated him. “Islam for me was more punk than punk! I can’t understand why people say it is restrictive,” he comments. (From: OpenDemocracy)

 
 
October 7, 2004  
 
 

انتخابات رياست جمهوری يا پادشاهی: انتخابات رياست جمهوری در افغانستان پديده تازه ای است. هنوز بسياری از مردم اين کشور، از رييس جمهور به نام "پادشاه" نام می برند، و انتقال قدرت برای آنها همچنان مفهوم "پادشاه گردشی" دارد.

بعضی از مردم اطراف و روستاها، هنگامی که در برابر پوسترهای تبليغاتی نامزدها می ايستند، اولين چيزی که به نظرشان می رسد اين است که آيا اين تصوير به يک پادشاه شباهت دارد يا خير.

آنچه برای مردم بيشتر جالب توجه است، نحوه تبليغات نامزدها و پوسترهايی است که تاکنون همانند آنها را در شهرها و روستاهايشان نديده اند. (نقل از: تبليغات مدرن انتخاباتی در جامعه سنتی، بی بی سی فارسی)

 
 
October 6, 2004  
 
 

عکس از سايت حجابيران
سايتی برای حجاب ايرانی با مانکن های مالزيايی! (عکس از: Hejab Iran)

 
 
October 4, 2004  
 
 

Two Italian aid workers, Photo by AP

Hostages' views: "Guerrilla warfare is legitimate, but I am against the kidnapping of civilians," Simona Torretta, who speaks Arabic and was already based in Iraq before Saddam Hussain was ousted, told Italian daily Corriere della Sera.

"You have to distinguish between terrorism and resistance - I said it before and I repeat it today," she added.

Ms Torretta went on to describe Iraqi Prime Minister Iyad Allawi's administration as "a puppet government in the hands of the Americans". (From: Italy split over hostages' views, BBC Online, Photo: AP)

 
 
October 2, 2004  
 
 

مردمی که بوديم، نيمه شعبانی که ديگر نيست: سال هزار و سيصد و سی و نمی دانم چند است. تهران. خيابان گرگان. ايستگاه کاشيها روبروی کوچه افخمی.

کنار صفحه فروشی "پت بون" جشن نيمه ی شعبان است. از ايستگاه مدرسه تا ايستگاه روشنايی اقلاً ده تا طاق نصرت زده اند. اما اينجا غوغاست. دو جوان صفحه فروش صبح تا نيمه شب صفحه های روز می گذارند. روی ديوارها پوشيده از قالی است. دور پايه های طاق نصرت شمشادپيچ است.

هوا پر از بوی اسپند و گلپر است. و آسمان غروب پر از شعشعه های نور. هوا پر از صدای جبلی و آفت است که برای مردم دريانديده از دريا می خواند.

زنها آشکارا دستی به صورت خود برده اند و مردها سر و ريش را صفا داده اند. پسر بچه ها با پيراهن سفيد و شلوار سياه و دختر بچه ها با گيسهای بافته و دامنهای چين دار بلند خيابان را روی سرشان گذاشته اند. اتوبوسها ديگر در سه راه عظيم پور دور می زنند و بالاتر نمی آيند.

کاسه های نذری دست به دست می گردد و کامها از شله زرد شيرين است. روی قاليهای روی ديوار با پنبه سفيد مبارک باد نوشته اند. چه تعطيلی دلچسبی است. شربت بيدمشک چه حالی دارد.

روی سن که کنار فرش فروشی برپا کرده اند، يک جوان بلند قد ورزشکار توی ميکروفن فوت می کند و "يک دو سه چهار" می گويد و يک درميان تقاضای کف مرتب يا صلوات بلند دارد که جواب می گيرد.

بعد، يک مرد عينکی که می گويند در سرچشمه معلم سرود است، آکاردئون می زند و همان جوان ورزشکار که دکمه های پيراهن سفيد آستين کوتاهش را تا بيخ گردن بسته و می گويند در خيابان شاه آباد در چاپخانه ی پيروز کار می کند، می خواند: "بردی از يادم...با يادت شادم.." و ادامه می دهد تاآنجا که: "چشم من باشد به راهت هنوز..."

... چقدر دلم می خواهد بزرگ بودم، يک ماشين پابدای سبز سير داشتم، و با چراغهای زرد و قرمز چشمک زن در چهارطرف گلگيرها از زير همه ی طاق نصرتها و شمشادپيچها می گذشتم. هر جا عروسی بود، بوق می زدم و هرچه پيرمرد و پيرزن کنار خيابان بود، سوار می کردم. مريضها را به مريضخانه می رساندم، مسافرها را به شمس العماره، گرفتارها را - دست کم - به پنجره ی ملاقاتی. ( از: فانوس خيال)