March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | July 2008 | June 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | |

 
 
 




September 30, 2004  
 
 

عکس از: ماکی کاواکيتا
عکس از مجموعه عکس های مد، کارهای ماکی کاواکيتا، در سايت درخشانی از عکس های عکاسان مارج کيسی و همکاران( Marge Casey & Associates 

 
 
September 29, 2004  
 
 

سخت ترين کارها نقد آدمهای مشهور است. اين کاری است که استاد آيدين آغداشلو بخوبی از پس آن برآمده است در نقدی که بر "10 روی ده" کيارستمی نوشته است. نقد او از نقدهای کميابی است که هم بی رحمانه است هم منصفانه و دانشورانه و هم حقيقت را برتر از دوستی می نشاند. نقد کيارستمی به قلم او نمونه خوبی از توليد يک متن مدرن است در صحنه جدالهای قلمی و فکری در داخل ايران. افسوس که لينک اينترنتی ندارد تا تمام آنرا لينک دهم (راستی چرا مجله فيلم آنلاين نيست و نمی شود؟ همه مجلات معتبر سينمايی نسخه آنلاين دارند. دست کم می شود نخبه ای از مقالات خود را در وبسايت مجله بگذارند). بخشی از آن را اينجا نقل می کنم:

موضع کيارستمی در 10 روی ده نه در دفاع از سبک و نوع فيلمسازی اش که در توصيه کردنش است که شکل می گيرد. ...سينمای مولف و خلاق می تواند داستانگو باشد يا نباشد. می تواند پرخرج يا کم خرج، با بازيگر يا نابازيگر باشد. می تواند جامعه شهری، روستايی، اشرافی، بحران زده، فقير، عقب افتاده يا مرفه را تصوير کند. يا نکند. "بايد" يا "نبايد"ی در کار نيست. فيلمساز باهوش و بسيار با استعدادی چون عباس کيارستمی بهتر است حاصل کار دورانی از اوج توفيق خود را به عنوان دستورالعمل مناسب فيلمسازی تبليغ و توصيه نکند؛ همانطور که اگر بنا می شد نقاشان قرن بيستم همگی به شيوه "رانکو" و "د. کونينگ" و يا "موندرين" کار کنند آن وقت هنرمندان واقعگرای بزرگی مانند لوسين فرويد و گرهارد ريشتر و اود نوردوم را از کف می داديم. ... حيف است اعتبار ارزشمند او چنين سهل خرج شود و حاصلش در 10 روی ده -ظاهرا- خودشيفتگی بيش از حد را آشکار کند و سبب شود کارگردان به مدتی دراز چهره اش را به دوربين ثابت نگاه دارد و از حقانيت شيوه کار و دستاوردش بگويد و تحمل بيننده را به انتها برساند. ( نقل شد از: فيلم، شماره 320)

 
 
September 27, 2004  
 
 


 گيشا نديمه سنتی است که آواز می خواند و می رقصد و با مشتريانی که معمولا مرد هستند گپ می زند. در باره اين سنت ژاپنی حرفها بسيار است. اما يک چيز مسلم است و آن اينکه گيشا بخشی از راه حل های اخلاق جنسی ژاپنی است. حتی اگر نظر اين گيشا را بپذيريم که می گويد هيچ گيشايی در عمل با مشتری نمی خوابد، اما تخليه روانی و عاطفی حضور در خانه گيشا انکار نشدنی است. فهميدن گيشای سنتی که تا امروز ادامه يافته شايد به اعتماد به نفس از دست رفته ايرانی کمک کند تا راه حل های خانگی را هميشه خوار نکند.  (گزارش تصويری در: بی بی سی

 
 
September 23, 2004  
 
 

دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند: اين بار از جاده سمرقند يک چيز به خاطرم می ماند: عسل فروشهای کنار راه. در يک فاصله ده پانزده کيلومتری در نيمه نزديک تر به سمرقند دهها ايستگاه عسل فروشی پراکنده است. همه از توليد به مصرف. منظره با آن جاده بيابانی و هوای داغ و چشم اندازهای خشک کويرگون و کلاه های مکزيکی وش عسل فروشان آدم را به ياد فيلمهای جاده ای آمريکا می اندازد.

با شيشه بزرگی از عسل که به ثمن بخس خريده ايم ( دو دلار -يک سوم آن در لندن نزديک 5 دلار است) به سمرقند می رسيم. سمرقند هميشه با نان مهمان را پذيرايی می کند. زنان نان فروش اولين تصويری است که از چهارراه ها و کناره خيابان های اصلی شهر در ذهن آدم می نشيند. نان گرم و گرد و براق. سمرقند بهترين نان های منطقه را دارد. از زمانی که با سمرقند و رسم های تعارف کردن نان در آسيای ميانه آشنا شده ام هميشه در فکر ساختن فيلمی در اين باره بوده ام. (يادداشتهای سفر  من به تاجيکستان و ازبکستان، در: کارگاه)


نان آذين شده سمرقند - بازار مسجد بی بی خانوم

 
 
September 21, 2004  
 
 

 از مجموعه سيمرغان کار استاد جليل رسولی
برای مهدی کاتب کتابچه به بهانه زادروزگان او  و به ياد نمايشگاه شگفت آثار استاد جليل رسولی در موزه هنرهای معاصر تهران که هنوز عطرش در دماغم تازه است. مرغی از مرغان مبارک عرش نشين، طيری از طيور. با آرزوی منطق بلند برای مهدی. با دوستاری و مهر - اهالی سيبستان و باغات حومه   ( نقاشيخط استاد رسولی از: ققنوس)

 
 
September 19, 2004  
 
 

The death of intimacy:
A selfish, market-driven society is eroding our very humanity

It has become almost an article of faith in our society that change is synonymous with progress. The present government has preached this message more than most, while it is a philosophy that most people seem to live by. It is nonsense, of course. Change has never always been good. And recent surveys indicating that we are less happy than we used to be suggest a profound malaise at the heart of western society and modern notions of progress.

The findings are not surprising. The very idea of what it means to be human - and the necessary conditions for human qualities to thrive - are being eroded. The reason we no longer feel as happy as we once did is that the intimacy on which our sense of well-being rests - a product of our closest, most intimate relationships, above all in the family - is in decline. In this context, three trends are profoundly changing the nature of our society. First, the rise of individualism, initially evident in the 1960s, has made self the dominant interest, the universal reference point and one's own needs as the ultimate justification of everything. We live in the age of selfishness.

There has been the relentless spread of the market into every part of society. The marketisation of everything has made society, and each of us, more competitive. The logic of the market has now become universal, the ideology not just of neoliberals, but of us all, the criterion we use not just about our job or when shopping, but about our innermost selves, and our most intimate relationships. The prophets who announced the market revolution saw it in contestation with the state: in fact, it proved far more insidious than that, eroding the very notion of what it means to be human. The credo of self, inextricably entwined with the gospel of the market, has hijacked the fabric of our lives. We live in an ego-market society.

The decline of settled community and the rise of the media-society has desensitised us as human beings. We have become less intimate with the most fundamental emotions, without which we cannot understand the meaning of life: there are no peaks without troughs. Life becomes shopping.

Martin Jacques
Saturday September 18, 2004, The Guardian

 
 
September 16, 2004  
 
 

پيشنهاد حمايت از سايت های اصلاح طلبان: جنگ تمام عیاری که مرتضوی با اینترنت شروع کرده، آخرین جنگ او است که اگر آنرا برنده شود، دیگر اثری از آزادی بیان در سرزمین ایران نخواهد ماند. اما خوشبختانه ما می‌ توانیم به کمک همدیگر به آسانی او را شکست دهیم.

او می‌خواهد صدای وب‌سایت‌های اصلاح‌طلب به گوش کسی در داخل ایران نرسد و اگر از پس این کار برنیاید شکست خورده است. پس بهترین راه کمک به این موضوع پخش کردن خبرهای وب‌سایت‌های امروز و بامداد، به هر شکل ممکن، است. ساده‌ترین راه آن کپی و پیست کردن عین مطالب آنها یا برگزیده‌‌شان در وب‌لاگ خود است که می‌دانم ممکن است برای وب‌لاگ‌نویسان شناخته‌ی شده‌ی ساکن ایران سخت باشد، ولی کسانی که ناشناسند یا در ایران زندگی نمی‌کنند می‌توانند نقش بزرگی بازی کنند.

شبکه‌ی چند ده هزارتایی وب‌لاگ‌های فارسی، در مجموع از تمام روزنامه‌های فارسی زبان، خواننده‌ی بیشتری دارد و اگر از آن برای شکست‌دادن دشمنان آزادی بیان در ایران استفاده نکنیم، فرصتی تاریخی را از دست داده‌ایم.

بنابراین پیش‌نهاد می‌کنم روز دوشنبه‌ی آینده، هر کس که امکانش را دارد، چند خبر را به انتخاب خودش از وب‌سایت‌های امروز و بامداد بردارد وبه همراه لینک‌هایی مشخص به منبع آنها، در وب‌لاگش بگذارد.

من البته یک کار دیگر هم می‌کنم که اگر شما هم دوست داشتید بکنید. کار سمبولیک جالب خواهد بود: اسم وب‌لاگ‌مان را برای یک روز به «امروز» تغییر دهیم. ( نقل از: حسين درخشان در سردبير خودم )

 
 
September 15, 2004  
 
 

تصوير مخدوش مسلمانی ما: امروز ما چه تصويری از مسلمانی در ذهن داريم؟ کسانی که به عنوان «مسلمان» می‌شناسيم چگونه کسانی‌اند؟ چهره‌هايشان و بدنهايشان چگونه است؟ رفتارشان چگونه است؟ آداب‌شان چگونه است زبان‌شان چگونه است؟ خوی شان چگونه است؟ پوشاک‌شان چگونه است؟ گاهی به آدم می‌گويند «به تو نمی‌آيد که مسلمان باشی!» و آن وقت آدم از خودش می‌پرسد مگر مسلمان چگونه است؟ تصوير قالبی «مسلمان مکتبی» امروز که بی‌شباهت به «خمرهای سرخ» در فيلم کشتزارهای مرگ، رولان جافی، نيست تصويری تهوع‌آور است و شگفتا که مدعيان مسلمانی نيز چه بسيار کوشيده‌اند که همين تصوير را در اذهان جايگزين کنند. (نقل از: پيامبری و خوشخويی به مناسبت مبعث در فل سفه)

 
 
September 14, 2004  
 
 

دستگيری خانوادگی: اواخر هفته گذشته، من خبر دستگيري چند روزنامه نگار حوزه اينترنتي و نيز يکي از سينما گران قديمي کشور که مي گفتند به جرم وبلاگنويسي فرزندش که در خارج است دستگير شده را دريافت کردم. به هر کجا که دستم مي رسيد مطلب را منتقل کردم.

روز پنجشنبه گذشته رفته بودم منزل آقاي موسوي لاري که بخصوص در مورد دستگيري خانوادگي حرف بزنم. او هم قول داد که پي گيري کند. در آن جلسه بحث مفصلي شد. به نکته اي دوستان اشاره کردند که خيلي جالب بود. مي گفتند که موسوي اردبيلي خاطره اي نقل کرده که منتشر شده. وي گفته بوده که زماني که آقاي دکتر بهشتي رئيس ديوان عالي کشور بوده و آقاي اردبيلي دادستان کل بعد از عزل بني صدر توسط مجلس خانم بني صدر دستگير شد. آقاي بهشتي زنگ زد که چرا ايشان دستگير شده گفتيم که ميگويند از اين راه مي توانيم به بني صدر برسيم آقاي بهشتي گفته بود که ما با بني صدر کار داريم خانم ايشان بي گناه است مقامات دادستاني اصرار کرده بودند که نمي شود، مرحوم شهيد بهشتي گفته بود اگر آزاد نکنيد، خودم به زندان مي روم و ميگويم مرا به جاي خانم بني صدر دستگير کنيد تا او که در، در ماجراي بنی صدر بي گناه است دستگير نباشد تا عنوان دستگيري خانوادگي بر جمهوري اسلامي نماند.

حمله گازانبري به سايتها و سايت نويسان و طراحان متني باعث شده که روزهاي سختي بر اين جامعه نو پا بگذرد ولي  آنقدر اين درخت تنومند شده است که از ريشه بيرون نيايد. - محمد علی ابطحی ( نقل از: وب نوشت )

 
 
September 12, 2004  
 
 

کلاه فروشان - بازار مسجد بی بی خانوم در سمرقند
بالاخره مجموعه ای از عکس های سفر اخيرم به ازبکستان و تاجيکستان در آمد. کار انتخاب و قطع کردن سايز و حجم و زيرنويس گذاری و نمونه بندانگشتی درست کردن و از همه بدتر ايميل کردن آن نفس گير است. ولی خوشحالم که نتيجه اش پنجره ای است به روی شهرها و مردمی که دوست می دارم: از سمرقند تا دوشنبه. اين مجموعه 51 عکس از مردم و مکانهای عمومی است که امروز در ايرانيان دات کام منتشر شد. به لطف و همکاری جهانشاه جاويد - خانه مجازی و واقعی اش هر دو آباد باد!

 
 
September 11, 2004  
 
 

مستندهايی که هرگز نمی سازيم: با شنيدن خبر مرگ دلکش، نخستين سوالی که در ذهنم نقش بست اين بود که آيا کسی توانسته فيلم مستندی در باره او بسازد ؟ اين پرسش البته ريشه ای تاريخی دارد واز اين پرسش اساسی تر نشا ت می گيرد که اصولا چرا ما در باره هنرمندان ، نويسندگان، شاعران و همه کسانی که آنها را به نوعی در زمره مفاخر تاريخ و فرهنگ مان محسوب می کنيم، فيلم نمی سازيم و يا به ندرت فيلم ساخته ايم. آيا شما در ميان مستند های ايرانی، فيلمی سراغ داريد که مثلا در باره ويگن، شجريان، بنان، پروين، قوامی، پروانه، روح انگيز، پريسا، گوگوش، حميرا، هايده، داريوش، ابی، سياوش قميشی، الهه، سوسن، شهيدی، ابوالحسن خان صبا، عبادی، کسائی و... ساخته شده باشد؟ (نقل از: پرويز جاهد در خشت و آينه)

 
 
September 9, 2004  
 
 

آرامگاه مسيح: نيمه شب از کانال 4 بی بی سی فيلم مستندی می بينم در باره تاريخی بودن مسيح. اين بحث پردامنه ای است در ادبيات دينی و ضد دينی غربيان. اما نکته ای که در پايان فيلم مطرح شد برای من تازگی داشت و آن اينکه مسيح پس از مصلوب شدن و جان به در بردن از آن، در واقع از حيطه فرمانروايی روميان به سمت شرق گريخت و در کشمير استقرار يافت و از پس سی سال هدايت و شفابخشی جان به جان آفرين تسليم کرد. مقبره ای در سريناگار را هم نشان می داد که مردم محلی آن را آرامگاه مسيح می دانند.

فيلم که تمام شد با اندک جستجويی در اينترنت سايت اصلی اين آرامگاه را هم همراه با صدها مطلب ديگر يافتم. اين سايت آرامگاه مسيح نام دارد و عمدتا با ادبيات جنبش احمديه هند پشتيبانی می شود و کتاب عمده ای با نام مسيح در هند به تاريخ آواخر قرن نوزدهم -که متن کامل آن به انگليسی هم در همين سايت هست. رابطه شرق با مسيح سخت قديم است. از شاهزادگان/مغان پارتی که به جستجوی ستاره او رفتند تا پيوندهای او و بودا و ميترا. نگره سفر او به شرق از اين بابت بسيار تامل برانگيز است.

 
 
September 7, 2004  
 
 

فروهر ممهور به نام الکساندر
اين عنوان فيلم الکساندر مقدونی است که بزودی راهی بازار می شود. ولی عجيب نيست که نام فيلم روی نشانه نامدار زرتشتيان نقش بندی شده است؟ در باره اين نقش بحث های زيادی شده ولی هيچ کدام به الکساندر مربوط نيست. اشتباهی در تحقيق تاريخی فيلم شده يا نشانه ای از غلبه الکساندر بر هخامنشيان است؟ هر چه هست آدم را آزار می دهد. چيزی برخورنده در آن هست. شنيدم که زرتشتيان هند به اين عنوان بندی اعتراض کرده اند. (تصوير عينا از سايت آگهی فيلم الکساندر نقل شد)

 
 
September 6, 2004  
 
 

 بيچاره پديدارشناسی شعر: پرداختن به چيستی شعر سعی در پديدارشناسی شعر است. برای ورود به اين سعی، بحث تعريف کيفی شعر بر اساس بستر ماهيتی آن يعنی زبان را مد نظر قرار می دهيم و سپس مرزهای تعين شعر به عنوان يک پديدار را نام گذاری می کنيم.

شعر از زبان شکل می گيرد و ساخته می شود لذا به منظور تعريف کيفی شعر بايد مفهوم زبان را به عنوان يک بستر ماهيتی برای شعر نشانه گذاری کرد. زبان کانتينوم مورد استفاده بشر (در زمان و مکان معين) برای ايجاد ارتباط با بشری ديگر است. زبانشناسی مدرن تعريف اين کانتينوم را در قالب يک شبکه تشريح کرده است تا بتواند اجزای آن را ساده سازی نمايد. در واقع زبان شناسی به ساختن شبيه هايی از اين شبکه پرداخته است که به مرور زمان پيچيده تر و به اصل زبان نزديک تر شده اند. شبيه سازی شبکة زبان آغازگر زاويه ديدهای جديد بررسی هر فرآوردة زبانی شده است. به اين ترتيب هرمنوتيک جديد، نقد ادبی، بوم شناسی و تکنولوژی اطلاعات به شکل غير قابل اجتنابی اين زاویة ديدهای جديد را به کار گرفتند.

شبيه سازی يک پديده يا فرآيند باعث ايجاد قابليتهايی برای درک آن می گردد ولی در عين حال هرگز به تطابق دقيق با واقعيت نمی رسد، که امری بديهی است. پس جايگاه هر يک از تعاريف شعر در هر يک از شکلهای شبيه سازی زبان نمی تواند به تطابق دقيقی نزديک شود و لذا صرفا به بيان شعرشناسی آن مکتب (يا بهتر است بگوييم پيشنهاد) شبيه سازی محدود می گردد.

در اين جا مواجه شدن با زبان به مصداق يک شبکة ارتباطی، به گونه ای سعی در تعريف علمی است که به زيست شناسی زبان می پردازد و آن را در ارتباط ارگانيک با انسان به واحدی مستقل تبديل می کند. (
برای خواندن و تلاش به اميد فهميدن اين متن عجيب که گويا به زبان فارسی دری نوشته شده مراجعه فرماييد به: پويايی اجتماعی زبان، جستارهايی در باب چيستی شعر

 
 
September 5, 2004  
 
 

مرگ پوچ
تلخ تر از گريستن بر مرگ پوچ هيچ نمی شناسم. (عکس از: مجموعه سوگواران بسلان در بی بی سی آنلاين)

 
 
September 4, 2004  
 
 

کودک، سرباز و گروگان
برای او هنوز آغوشی هست. برای همسالان همکلاس اش که ديروز زنده بودند تنها آغوش خالی مانده حسرت است و ناباوری ابدی. (عکس: از مجموعه انتشاريافته در بی بی سی آنلاين)

 
 
September 3, 2004  
 
 

France was never free. With the new law, they have begun the official conversion from a state of Orthodox Catholicism to one of orthodox secularism. A pluralistic and free society does not enforce conformity, even for the sake of the "secular and free state" itself. Jeff, Cleveland, USA


فرانسه هرگز آزاد نبوده است. با اين قانون جديد آنها دارند رسما از يک دولت ارتدوکس کاتوليک گرا به يک دولت ارتدوکس سکولار تبديل می شوند. يک جامعه آزاد و کثرت گرا هم-شکلی (کنفورميسم/ متحدالشکل شدن عهد بوق رضاشاهی!) را به ديگران تحميل نمی کند، حتی بخاطر خود "دولت سکولار و آزاد". جف، کليولند، آمريکا ( نقل از: نظرات خواندنی مناظره چند زبانی بی بی سی آنلاين در باره تحميل قانون بی حجابی در مدارس دولتی فرانسه)  

 
 
September 2, 2004  
 
 

جايزه: در دايره چاپ و نشر گرفتار عجب بلبشويی شده‌ايم. به حرف و حديث هيچ‌کس نمی‌توانی گوش بسپاری. اينک، هيچ فيلمی را، هيچ کتابی را، هيچ مطلبی را، طبق نقد بهمان و فلان، نمی‌توانی برای ديدن و خواندن انتخاب کنی. به حرف ايکس که می‌گويد فلان کتاب شاهکار است، نمی‌توانی گوش بسپاری همانطور که به حرف وای که می‌فرمايد فلان کتاب بد است.

اينک، دو کتاب مشابه، يکی‌شان با هياهو تبديل می‌گردد به شاهکاری که چشم روزگاران مانندش را نديده و يکی ديگرش با همان هياهو تبديل می‌گردد به پاورقی عامه‌پسندی که نبايد نامش را بر زبان آورد. و عجيب که هر دو پاورقی و کم‌بها هستند. اما تو حيران می‌مانی که در اولی منتقد روشنفکر و روزنامه‌نگار خبره، چه ديده که تو نديده‌ای؟

دقت می‌کنی، دوباره می‌خوانی، با طمأنينه و احتياط هم می‌خوانی، اما باز هيچ چيزی که شباهتی به شاهکار داشته باشد در کتاب پيدا نمی‌کنی. می‌بينی، مثل همان کتاب دوم، پاورقی است، عامه‌خوان و عامه‌خواه است، گيرم کمی شسته روفته‌تر، با نثری کمی منقح‌تر. اما درنهايت سگ زرد برادر شغال است.

امروز، با کمال تأسف، در دايره‌ی کتاب، مخصوصاً کتاب‌های داستان، دست‌هايی قدرتمند در کار است. بعضی از ناشران، می‌دانند برای به اوج رساندن يک رمان و مجموعه داستان بی‌ارزش، دم چه کسانی را بايد ببينند و می‌بينند تا بی‌درنگ، از هر سمت و جهت، جوايز به جيب صاحب کتاب سرازير گردند. اين رمان‌ها معمولاً، تعلق دارند به نورچشمی‌هايی که نمی‌دانی چرا و چگونه به درجه‌ی عزيزی مصر رسيده‌اند. (نقل از: پايگاه ادبی خزه با اندک ويرايش!)