title ایده رسول جعفریان برای ترویج کتاب؛ با شکر و هم شکایت

رسول جعفریان رئیس پیشین کتابخانه مجلس شورا و از آخوندهای باسواد و پرکار و پرکتاب و کتابدوست است. خدمات زیادی هم در دوره ریاست اش بر کتابخانه مجلس کرده است از جمله دیجیتال سازی بسیاری از منابع دور از دسترس عموم. علاقه غریبی به این دیجیتال سازی دارد که در جای خود بسیار مستحسن است. اما در مطلبی که در کانال تلگرام اش منتشر کرده مدعی است که ترویج کتاب نباید کرد و این ملت کتابخوان نیست و حرفهایی که به غر بیشتر شبیه است تا نظر آدمی اهل حرفه و اهل کتاب و دانشور.

عنوان مطلب جعفریان هم تهاجمی است: «چه روشی را جایگزین سیاست شکست خورده ترویج کتاب کنیم؟» عنوانی که خودبخود مدعی است از نظر او ترویج کتاب شکست خورده است! چرا؟ روشن نیست و او جز چند جمله کلی و کلیشه ای سند و شاهدی نمی آورد. اما اگر ترویج کتاب و کتابخوانی شکست خورده باشد قاعدتا اینهمه استقبال از طرحهای مختلف کتابخوانی و نمایشگاههای کتاب و بن کتاب و امثال آن وجود نمی داشت. وانگهی اگر ایشان می خواهد طرح و ایده تازه ای بیاورد خودش به معنای ترویج کتابخوانی است! یعنی پیشاپیش حکم داده که طرح خودش هم محکوم به شکست است. دیگر اینکه اگر آدم می خواهد طرحی نو بیاورد چرا لزوما باید طرحهای دیگران را تخریب کند؟ اینها با هم مانعه الجمع نیستند. خانه کتاب و ارشاد و کنشگران فرهنگی می توانند راه و روش خود را بروند و امثال آقای جعفریان هم راه خود را به آنها پیشنهاد کند. یکی در مقابل دیگری نیست و اثبات یکی مستلزم نفی دیگری نخواهد بود.

بنابرین این بند را من نمی پسندم و روا نمی بینم: «سیاست شکست خورده ترویج کتاب میان مردم، با هزینه های سنگینی که طی این سالها برای آن صورت گرفت [در مقایسه با یک قلم از هزینه های کلان بی برنامگی یا برنامه های فکرنشده در کشور این هزینه ها هیچ است!]، نشان داد، یک ملت ناآشنای با کتاب را به زور نمی توان کتاب خوان کرد [چرا به زور؟ ضمنا چرا ملت؟ نمی شود ملت را تحقیر کرد و بعد گفت من یک روش دیگر برای تبلیغ کتاب در میان شما دارم!]. دلیل آن چیست بماند، مثلا این که ملت نیازی به خواندن کتاب ندارد و اساسا برای چه باید کتاب بخواند! این که عادت به کتاب خواندن نکرده به عکس عادت به نخواندن دارد و ترک عادت موجب مرض است. ملت کتاب نمی خواند، چون کتاب خوب وجود ندارد، یا چون در زبان فارسی، تنها معدودی کتاب تولید می شود که دردی را از ملت دوا نمی کند و تنوع مورد نیاز را ندارد. ملت کتاب نمی خواند، چون نثر خوب کم است، چون سواد نویسندگان اندک است، چون کتابها جذاب و چشم نواز چاپ نمی شودن، چون توزیع خوب نداریم، چون گران است و بسیاری از مسائل دیگر.»

روشن نیست که این گزاره های اخیر در بند بالا را از دیگران دارد نقل می کند یا خود به آنها قائل است ولی در هر صورت هیچکدام محل اعتنا نیست! هم ملت کتاب می خواند و هم کتاب خوب بسیار است و هم در فارسی خاصه در ایران کتابهای فراوان و متنوع تولید می شود و هم نثر و بیان خوب کم نیست و سواد گروه بزرگی از نویسندگان بسیار خوب است و طراحی و صحافی کتاب هم که در ایران از متوسط خیلی بالاتر است. سری به هند بزنید تا بی کیفیتی چاپ کتاب را ببینید!

به همین ترتیب با این بند هم موافق نیستم که طراح یک ایده جدید بزند باقی طرح ها را تخریب کند. بگذاریم هر کسی هر طور می تواند به جهان کتاب خدمت کند. همه که نباید از یک راه بروند: «حالا که این سیاست یعنی سیاست ترویج کتاب شکست خورده چه باید بکنیم؟ لطفا از ادامه ادا و اطوار[؟!]های معرفی کتاب در سیما، راه افتادن در کتابفروشی ها، درست کردن هفته کتاب، و دادن تخفیف های ده تا بیست درصدی دست برداریم و به یک نکته به یک حقیقت به یک واقعیت توجه کنیم، و آن این که درست زمانی که غالب مردم، بخش عمده اطلاعات و دانش خود را از منابع غیر مکتوب می گیرند، ما به فکر ترویج کتاب و مطالعه آن افتاده ایم.»

آقای جعفریان می خواهد بگوید منبع اصلی مردم عام الان منابع غیرکتابی است. این درست. ولی این با ترویج کتاب رابطه مستقیم ندارد که بخواهیم آن را نفی کنیم. در عالم غربی هم با وجود سیطره منابع دیجیتال هنوز کتاب جای خود را دارد و ترویج هم می شود. و اصلا منابع دیجیتال جای کتاب را نمی گیرد. برای همین خود او هم می گوید:

«البته کار تولید کتاب، باید ادامه یابد، تا به شکل طبیعی راهی را که باید برود، برود. و اما این بار، به جای ترویج مطالعه کتاب، تلاش کنیم معلومات ارائه شده در کتابها را به علاوه، بخش مهمی از معلومات دیگر که در جای دیگری جز کتاب تدوین شده یا در حال تدوین است، به صورت بسته های دانشی، در قالب هایی که مردم به آن علاقه مند هستند، در آوریم و به آنان ارائه دهیم.»

این جان کلام یادداشت جعفریان است و مطلب خوبی هم هست. در ادامه می آورد:

«حالا که مردم به تلگرام یا واتساپ یا موارد مشابه علاقه مند هستند، مراکز علمی ما برنامه ریزی کرده، محتوای علمی کتابها را با شگردهای خاص تبلیغاتی، با استفاده از قالب های مورد علاقه مردم، با تقطیع آنها، با چینش زیبا با ارائه زمان بندی شده، و… به مردم ارائه دهند. تا آنجا که می دانیم کسی برای این بخش فکر نمی کند، یا اگر هست، بسیار اندک و بیشتر دینی و اخلاقی با انگیزه های مذهبی است.»

در واقع این یک کار تازه است و رسول جعفریان هم از موسسات فرهنگی می خواهد که فکری برای تولید محتوا برای وب بر اساس کتابها و مواد دانشی کنند:

«اگر دانشگاه ها بخشی از سرمایه خود را از این طریق منعکس کنند، اگر کتابخانه های بزرگ موظف به ارائه بخشی از معلومات موجود در کتابخانه های خود به مردم از این مسیر شوند، اگر هر مرکز دیگری، تمام شهرداری ها، بیمارستانها، موسسات خیریه، و تمام نهادهای فرهنگی و موسسات آزاد علمی و جز اینها، موظف باشند، از طرف دولت یا روی تعهد خودشان، دانش را از این طریق به مردم ارائه دهند، می دانید چه تحول علمی صورت خواهد گرفت؟»

«در این سوی ماجرا، جذابیت این ابزارها و وسائل را برای مردم داریم، جذابیتی که سبب شده است تا مردمی که حاضر نبوده و نیستند در شبانه روز، نیم ساعت مطالعه کنند، حالا ساعت ها، گوشی بدست، مشغول مرور کردن معلومات روی آن باشند، اما متاسفانه ما برنامه ای برای آنها نداریم و اطلاعات و دانش در اختیار آنها نمی گذاریم.»

در عین حال، او از موسسات دولتی که بخش اعظم ساختار اداره فرهنگ در ایران اند ناامید است:

«من هیچ امیدی به موسسات دولتی ندارم، چون می دانم همه چیز در آنها صوری و شکلی، و بی خاصیت و مرده است. کاری از آنها صورت نمی گیرد، مگر آن که گاهی، با پولی که دارند (که حالا آن هم خشکیده) عده ای را در بیرون از مراکز خود، به کاری وا می دارند، اما در عوض، خواهشم از موسسات مستقل این است که در این زمینه برنامه ریزی بهتری داشته باشند. تلاش کنند. درخواستم از افراد مستقل و دانش دوست این است که حاصل مطالعات خود را در اختیار عموم قرار دهند و از این ابزاری که تقریبا به صورت مجانی در اختیار آنهاست، مخاطبان خود را با دانش و معلومات و سرمایه علمی که در اختیارشان است، آشنا سازند.»

و یادداشت خود را با بیان عجیبی پایان می دهد که: «ملت ما به کتاب باز نخواهد گشت، اما به راحتی می توان از مسیری تازه و جذاب، چندین برابر کار کتاب را انجام داد.»

این پیشگویی ناقد حتما به وقوع نخواهد پیوست! بازار کتاب ایران یکی از بازارهای پرتکاپو دست کم در منطقه است و کمتر کشوری بجز ترکیه در منطقه خاورمیانه به بازار کتاب ایران از نظر تنوع و تعداد نشر می رسد. این خودش نشان می دهد که «ملت ما» نه تنها به کتاب بازمی گردد که اصولا از آن جدا نبوده است!

اما فارغ از این نومیدی ها و طعنه ها و گزاره های کلان که بخشی از عادت یادداشت نویسی در میان شماری از فعالان رسانه ای است، اصل ایده مطرح شده بسیار خوب و ارزشمند است. تا به حال هم به صورت پراکنده انجام شده است. کانال های زیادی در تلگرام و صفحات بسیاری در فیسبوک هستند که گزیده ای از کتابها را نقل می کنند. اما حتما می شود این کارها را منسجم تر و فکرشده تر و با برنامه ریزی بهتر و وسیعتر انجام داد.

پیشنهاد تکمیلی برای این ایده استفاده از تلویزیون است. البته رادیو هم این قابلیت را دارد ولی به نوعی دیگر. درتلویزیون به صورت طبیعی بین دو برنامه مکثی هست که معمولا آگهی پخش می شود یا اعلام برنامه صورت می گیرد. چرا از فرصت میان دو برنامه نشود صدها «میان پرده» تولید کرد که دو سطر مهم از یک نامه، کتاب، بیانیه، سند و امثال آن ذکر شود؟ بیننده با یک نگاه به صفحه تلویزیون می تواند بصیرتی در باره یک کتاب یا شخصیت یا موضوع معاصر یا تاریخی پیدا کند. حال اگر مناسبت هر چه بیشتری هم در میان باشد که باز هم بهتر! مثلا در زادروز نویسندگان بزرگ یا انتشار آثار برجسته می توان آن روز را به او یا آن اختصاص داد. حال می خواهد پرفسور هشترودی باشد یا سعدی شیرازی. فروغ فرخزاد باشد یا شفیعی کدکنی. علامه طباطبایی باشد یا علامه همایی. اسماعیل فصیح باشد یا هوشنگ گلشیری. سیمین دانشور باشد یا گلی ترقی. و همینطور بشمار.

به کوتاهی و پیامک وار: میان‌پرده ها و میان‌نویس های تلویزیونی برای کتاب و از کتاب و نویسندگان که مثلا ۳۰ ثانیه روی صفحه باشد می تواند صدها شماره تولید شود. این ۳۰ ثانیه ها را می شود به دهها شیوه تولید کرد. رنگی و سیاه و سفید و همراه با طرح جلد کتاب و عکس نویسنده و غیر آن. و طبعا می توان از این راه از ناشران خوب هم حمایت کرد. و چه بسا با کمک ناشران به جملات درخشان کتابها رسید و آنها را برای این میان پرده ها برگزید. یا انتخاب بهترین جملات را به عهده خوانندگان کتابها گذاشت تا آنها را برای تلویزیون بفرستند و یک کار جذاب برای تلویزیون و جامعه کتابخوان تولید کرد. و البته امتیاز این کار این است که نقل ها دقیق و درست است و مثل هزاران نقل جعلی نیست که در تلگرام و فیسبوک دست به دست می شود. خیلی زود خواهید دید که این میان پرده ها جا را بر آن نقل های نادرست تنگ خواهند کرد و مردم به این نکته های برگزیده روی خواهند کرد. طبعا خود این میان پرده ها می تواند کانال تلگرام داشته باشد و به صورت ویدئویی یا متنی و پوستر ارائه شود و به همان ایده ای کمک رساند که جعفریان مطرح کرده است.

نهایتا جعفریان در یادداشت تازه ای نوشته است: «اگر کسی در فکر علمی کردن جامعه است، اگر قرار است تفکر در جامعه ریشه بدواند، اگر قرار است تحولی صورت گیرد، اگر بناست علم و تمدن زنده و پویا شود، باید ترویج علم تبدیل به یک گفتمان غالب شود.»

این ما را بر می گرداند به اول سخن. اگر قرار است علم ترویج شود چگونه ممکن است به کتاب نیاز نداشته باشیم؟ ما گریزی از کتاب نداریم. و هر نوع ترویج غیرکتابی و مجازی مثل پیش غذا ست. اینها باید خواننده را نهایتا برای وارد شدن به دنیای کتاب و خوگرفتن با کتابخوانی آماده کند. هیچ نهضت علمی در هر سطحی که در نظر بگیریم بدون کتاب ممکن نمی شود.

title پوران فرخزاد؛ صدای دوستی و مهر

پوران فرخزاد را هرگز ندیدم. اما بارها با او صحبت داشتم. کار در رادیو اینطوری است. بسیاری را با صدا می شناسی. آهنگ صدا حالتهای بسیاری را منتقل می کند. نداشتن حضور و دیدار چهره به چهره همه توجه را به صدا می بخشد. بسیار وقتها نخست آدمها را شنیده ام بعد دیده ام. بسیارتر وقت ها هم آنها را هرگز ندیده ام. فقط شنیده ام. از این لحاظ پوران فرخزاد برای من مثل فروغ فرخزاد بود. هیچکدام را ندیده بودم. اما با آنها آشنا بودم. صدایشان را می شناختم. صدایشان در گوشم بود و هست.

آشنایی من با پوران فرخزاد مربوط است به دوره دهساله ای که با بی بی سی کار می کردم. اما سالها پیش از آن با نام او آشنا بودم. از طریق مجلاتی که مادرم می خواند. یادم نمی آید کدام مجلات. مادرم امروز می گفت زن روز می خوانده و سپید و سیاه و چند مجله دیگر. حتما لابلای زن روز یا سپید و سیاه یا مجلات دیگر بود که نام پوران فرخزاد را می دیدم. معمولا دو صفحه بزرگ داستان بود. از کارهای خودش بود یا ترجمه بود یادم نمی آید. اما آن نام و آن صفحه ها را خوب به یاد دارم. شاید در ذهن نوجوانی من میان او با فروغ هم پیوندی بود یا سوالی: آیا این پوران با آن فروغ نسبتی دارد؟ برای جواب به این سوال باید سالها می گذشت. عصر ماقبل اینترنت و گوگل بود.

کارم را که در لندن شروع کردم پوران فرخزاد را خیلی زود یافتم. چطور می شد از خواهر فروغ آدم سراغ نگیرد. برنامه های ادبی و هنری “روزنه” را می ساختم و در تمام چندسالی که این برنامه هفتگی را ساختم هر وقت نیازی به سوالی و گفتگویی و مشورتی بود پوران فرخزاد مصاحب من و برنامه بود. ما را غیر از فروغ چیزهای دیگری هم به یکدیگر پیوند می داد. او عاشق ایران بود و سخت سرگرم به پژوهش در باره مهر و میترائیسم. من هم باید کتاب ادب پهلوانی را تمام می کردم که همانطور مانده بود. بحث اسکندر و مهر بخشی از کار من هم بود.

کارنامه به دروغ که درآمد کتاب را خریدم یا خودش فرستاد. یادم نیست. خیلی محبت داشت. در غربت بود در وطن. من هم غریب بودم دور از وطن. حرف هم را می فهمیدیم. حس مادرانه یا بهتر بگویم خواهرانه داشت. نه اصلا دوستی بود. راحت و بی خیال و صمیمی بود. وقتی حرف می زدیم فراموش می کردی که یک نسل بین ما فاصله است.

پوران فرخزاد جهانی از مهر بود. می توان بجرات گفت که چه بسا بر آیین مهر می زیست. عاشق این پدیده رازآمیز فرهنگ ایران بود. فرخزاد محقق آکادمی نبود. در روش تحقیق اش و شیوه ارائه کارش می شد خلل و خطا یافت. ولی خودش می گفت چه کسی بی خطا ست. یا آنچه من می نویسم درست است که زهی سعادت یا نادرست است و دیگران می آیند و درست اش را می یابند و مطرح می کنند.

پوران فرخزاد از یک طرف به دلیل خصومت ایدئولوژی رسمی با فروغ و از طرف دیگر ترور فریدون فرخزاد به دست ماموران سعید امامی در تنگجایی گرفتار بود که معمولا به مهاجرت و تبعید ختم می شود ولی او در وطن ماند و درمان خود را در کتاب و تحقیق یافت و شعر و شعر و دوستی و مهر. او هر چه خوانده و یافته در کتابهایش جمع آورده است. خیلی بند شیوه ارجاعات و تنظیم عالی و ویرایش دانشنامه ای نبود. به سبک قدمایی کار می کرد. یک شب در تلفنی به استاد زرین کوب از همان بی بی سی صحبت از کتاب خانم فرخزاد شد. طبعا استاد مقام عالی علمی داشت و کار آماتورهای حوزه تاریخ را جدی نمی گرفت. بعد هم اصولا این گرایش مهرشناسانه و پیوند آن را با الکساندر مقدونی نمی پسندید. دیدگاهی کاملا کلاسیک داشت. آن شب از اینکه استاد کتاب خانم فرخزاد را تایید نکرد کمی منفعل شدم. ولی کتاب را نخوانده بود. موضوع مهر هم به این سادگی ها نبود که بشود از آن گذشت. من کارم را ادامه دادم. راهی که استادم دکتر شمیسا رفته بود. و استاد فقید دکتر مهرداد بهار رفته بود. همان را ادامه دادم.

فرخزاد دو کار در باره مهر و اسکندر منتشر کرده است و کار سومی هم گویا در باره مغان آماده کرده بود که منتشر نشده است و امیدوارم منتشر شود. کارهای او دنباله راهی است که ذبیح بهروز می رفت و محمد مقدم ادامه داد. در همه این کارها فرض های ناتمام وجود دارد و شواهدی که درخشان است. اگر هنوز تاریکجای های بسیار باقی است باکی نیست. موضوع مهر موضوعی تاریخ ساز است و توان علمی ما محدود و حساسیت جهانی به آن بسیار به خاطر پیوندهایی که با مسیحیت دارد. ولی در این بیست ساله مدارک زیادی به فارسی ترجمه شده است که نشان می دهد کارهای ناکرده بسیار است. مطالعه منظم و پیگیر مهر در ایران هنوز در نیمه راه خود است. و کارهای بانو فرخزاد بخشی ماندنی از این میراث پژوهشی است. کارهای او در شمار کارهایی است که اصلان غفاری و فریدون جنیدی و شاگردان مکتب آنها کرده اند.

ارزش کار خانم فرخزاد آن است که در سیاه ترین دوران چراغ مهر را برافروخت. در آن زمان که صحبت از ایران و شاهنامه و زبان پهلوی و دین باستان و امثال اینها با اخم و خشم مقامات روبرو می شد او جسورانه وارد این کار شد و پیگیر ادامه داد. زنی نترس بود.

فرخزاد خدمت بزرگی هم به شناخت ادب زنانه و نقش زنان در ادب ما کرده است. و این هم گرچه تا حدودی تحمل می شد اما درست در مقابل سیاست تضعیف و خانه نشین ساختن زنان بود. به نظرم در این زمینه نیز بخشی از کار او ارزش اجتماعی دارد و بخشی هم ارزش ادبی. و در آن قسمت که ارزش ادبی دارد ماندگار است و در آن بخش که ارزش اجتماعی دارد تاثیر خود را گذاشته است. ممکن است او دانشنامه زنان را با صد نقص و کاستی یک تنه منتشر کرده باشد اما کار او باعث تقویت کارهای بهتر و مشابه آن شده است که پس از او انجام شد.

پوران فرخزاد زنی زیرک بود. با عشقی عمیق و همه جانبه به ایران. زنی که تا نفس داشت از پا ننشست. می شد که ماهها از خانه پایش را بیرون نگذارد زیرا که سخت سرگرم کار و مطالعه و نوشتن بود. و مجموعه بزرگ کارهایش نشان پرکاری و پشتکار و سختکوشی او ست.

در این ده سال آخر بین ما جدایی افتاد. ولی ده سال دوستی صمیمانه بین ما برقرار بود. وقتی هم دانست که دفتر شعری منتشرنشده دارم خواست که آن را منتشر کند. آن زمان به نام مهدی شریف کار می کردم. گفت به همین نام منتشر می کنم. گفتم نه. دردسر می شود! بهتر است به نام گمنام تر اما واقعی ام منتشر کنید. قبول کرد بالاخره. به همت او یک تابلو به قلم استاد آیدین آغداشلو هم برای روی جلد فراهم شد. و مثل رسم آن دوره دو سه هزار نسخه چاپ کرد. لابد هنوز لابلای بساط کتابهای انقلاب این طرف و آن طرف دفتری هم پیدا می شود که رویش نوشته شده: آرزو بر باد!

سالها گذشته است و سالها خواهد گذشت اما مهر پوران فرخزاد دل مرا و بسیاری از دوستان اش را گرم می دارد. اگر این ستم نبود که از سفر به وطن بازمانده ام بارها به دیدارش رفته بودم.

یادش زنده است و زنده خواهد بود مثل آتشی که هرگز نمیرد.

title حقوق شهروندی؛ سوپرمتن به جای سوپرمن

درباره حقوق شهروندی مقالات متعددی منتشر شده است. زاویه دید اصلی در این مقالات این است که این قانون چرا تضمین عملی ندارد. یادداشت زیر پاسخی به این سوال است و به کوتاهی قرار است روشن کند که چه رمزی در این عاطل و باطل ماندن اساسی ترین حقوق ما وجود دارد. برخی نکته ها باید گسترش یابد تا احیانا روشنتر شود یا حق مطلب بدرستی گزارده شود. ولی همین حالا هم این یادداشت دراز است. گرچه اندیشیدن به قانون که محور این بحث است به درازی یک تاریخ ۱۵۰ ساله است برای ما و هنوز هم باید در آن به طور جمعی بیندیشیم:

امضای حقوق شهروندی از طرف روحانی با بازخوردهای وسیعی روبرو شد که می‌شود گفت عمدتا منفی بوده است. اما مگر حقوق شهروندی یا حقوق ملت همان نیست که اینهمه سال به دنبال آن بوده‌ایم؟ چرا با آنکه توجه به حقوق ملت باید با استقبال مردم و گروه‌های فعال اجتماعی و ناظران رسانه‌ای روبرو شود، واکنش‌ها منفی بوده یا دست کم آنقدر که انتظار می‌رود مثبت نبوده است؟

در این یادداشت می‌کوشم از دو جنبه موضوع را بررسی کنم. این هر دو موضوع یک مقدمه واحد دارد: حقوق شهروندی عمدتا به عنوان یک متن نظری تلقی شده است تا یک متن قانونی و اجرایی. به نظر من ارزش دارد کمی در این نظری بودن تامل کنیم. چون مساله بسیار وسیع‌تر از چیزی است که در نظر اول خود را نشان می‌دهد.

از یک منظر تاریخی می‌توان گفت صاحبان فکر در میان ما عمدتا به کار تئوریک پرداخته‌اند. جامعه ما علاقه خاصی به متن‌های نظری دارد. این گرایش در میان ما تاریخ دارد و دست کم در ۱۵۰ سال اخیر گرایش غالب بوده است. بنابرین، بتدریج به بخشی از هویت علمی و عملی و روشنفکرانه و مدیریتی ما تبدیل شده است. به دلیل فقدان زمینه‌های عملی، نخبگان ما معمولا در کار و اقدام و عمل و برنامه و طراحی حرکت بسیار کند و ناهموار عمل می‌کنند اما در حرف و سخنرانی و ایده‌پردازی و چشم‌اندازدهی تا میزان قابل قبولی پیشتاز به نظر می‌رسند. اگر کسی شناخت‌اش از ایران کنونی منحصر به متون و اسناد باشد و مثلا اسناد راهبردی شورای‌عالی انقلاب فرهنگی یا مجمع تشخیص مصلحت نظام را مطالعه کند، قاعدتا به این نتیجه می‌رسد که این متن‌ها چقدر خوب نوشته شده‌اند و به نظرش می‌رسد که کشوری دارای این متون باید چیزی نزدیک به بهشت روی زمین باشد! اما چرا ایران از نظر مدیریتی و حاکمیتی به دوزخ شبیه‌تر است؟ چرا این متن‌ها از روی کاغذ به عمل پیوند نمی‌خورند و روی کاغذ می‌مانند؟ اگر محققی امروز بخواهد تاریخ حقوق‌های روی کاغذمانده ملت ما و وعده‌های نقدنشده میان دولت و ملت را بررسی کند به انبوهی از اسناد می‌رسد که نوشته شده و در بایگانی ها مانده اند. بخشی از مشکل به دو جنبه ای بر می گردد که در اینجا اشاره وار به آن می‌پردازم. یکی متن نویسی بی پشتوانه است و دیگری تقلیل حقوق به اخلاق. یا ناتوانی گذار از اخلاق به حقوق و قانون.

تقلیل حقوق به اخلاق
به موضوع متن‌نویسی بی پشتوانه باز می‌گردم. پیش از آن باید به نکته‌ای بنیادین توجه کرد که در نقش کاتالیزور تبدیل طلا به مس بازی می‌کند. یعنی به جای اینکه به متن حقوقی کمک کند عملی شود، کمک می‌کند عملی نشود! این یک نکته را دو تن از صاحب‌نظران ایرانی مورد توجه قرار داده ‌اند.

کامبیز نوروزی، حقوقدان، در نقد خود بر حقوق شهروندی می‌نویسد: «پرسش این است که این سند از نظر ماهیت حقوقی چیست؟ به عبارت دیگر آیا سند منشور حقوق شهروندی در زمره مصوبات الزام‌آور حکومتی قرار می‌گیرد یا نه؟ این سند حتما قانون نیست. در این صورت از نظر حقوقی نمی‌تواند الزام‌آور باشد. همه دستگاه‌های اجرائی مکلف به اجرای قانون‌ هستند و نمی‌توانند از اسناد دیگری غیر از قانون تبعیت کنند. به این ترتیب می‌توان منشور حقوق شهروندی را به‌عنوان دیدگاه‌های آقای رئیس‌جمهور تلقی کرد که تدوین و اعلام شده است و دستگاه‌های عمومی و به‌ویژه دستگاه‌های وابسته به قوه ‌مجریه صرفا به لحاظ اخلاقی باید به دیدگاه‌های رئیس‌جمهور توجه کنند.»

در این نقد به همان نکته دیدگاه و اخلاق توجه دارم وگرنه از نظر من این منشور عین قانون است چون سرجمع قوانین مختلف مملکت است چنان‌که در ارجاعات آن مشخص است. پس مانع اجرایی ندارد. ولی چرا این قوانین و تعهدات دولت به ملت تا کنون اجرا نشده است؟ و چرا دوباره باید آن را در قالب منشور تازه‌ای به ملت و دولت یادآوری کرد؟ چرا ما چیزهای قشنگی می‌نویسیم ولی در عمل آن را فراموش می‌کنیم و زشتی عمل خود را توجیه می‌کنیم؟ چرا خود را پیرو قرآن می‌دانیم اما مثل شیطان رفتار می‌کنیم؟ چرا فکر می‌کنیم حرف‌های زیبا مساله را حل می‌کند؟

بی اغراق می‌توان گفت یکی از سخنرانان زبردست ایران آقای خامنه‌ای است. مثل مثال پیشین، اگر کسی صرفا ایران را بر اساس حرف‌ها و خطابه‌های آقای خامنه‌ای مدل‌سازی کند باید نتیجه بگیرد که ایران در علم و فرهنگ و سیاست و مدیریت جزو کشورهای پیشرفته عالم است. اما چرا مملکت ما مثالی از حرف‌های آقای خامنه‌ای نیست؟ چرا او اینقدر دینی و منزه و مردمی جلوه می‌کند اما رفتار حکومت‌اش آلوده بدترین فسادهای دنیایی و دنیاطلبانه و ضدمردمی است؟ این باید منطقی داشته باشد. یک جایی در ذهن ما گرفت و گیری وجود دارد که این دوگانگی را ایجاد می‌‌کند.

نقد عباس عبدی، که از صاحبنظران مسائل اجتماعی است، شباهت زیادی به نقد کامبیز نوروزی دارد. او برای تحقق منشور حقوق شهروندی به «تقویت روحیه شهروندی و مسئولیت‌پذیری و در یک کلمه توانمندسازی» توجه میدهد و اعتراف میکند که در ایران کسی شهروند تربیت نمیکند «باید افرادی مسئولیت‌پذیر و خواهان حقوق خویش یا شهروند داشته باشیم، تا بتوانند حقوق خود را از هر کسی که لازم بدانند استیفا کنند. به معنای دیگر ما در درجه اول، نیازمند دولت پاسخگو نیستیم؛ بلکه نیازمند ملت پرسشگر هستیم. ملتی که پرسشگری او، دولت را پاسخگو خواهد کرد.» اما چگونه میشود شهروند تربیت کرد؟ «رعایت و استیفای حقوق را نمی‌توان به گزاره‌های اخلاقی تقلیل داد. حقوق من و شما وقتی رعایت می‌شود که هزینه نقض آن سنگین باشد. بنابراین حقوق شهروند و ملت وقتی از طرف حکومت رعایت و محترم شمرده میشود که موازنه قوا میان‌شان برقرار باشد. موازنه قوا جز از طریق سازماندهی و تشکل‌یابی مردم در نهادهای مدنی مستقل از قدرت، امکان‌پذیر نیست. قدرت مردم باید در رسانه‌ها و اقتصاد و تشکیلات مستقل بازتاب پیدا کند. مردم فاقد رسانه، فاقد تشکیلات و فاقد توان اقتصادی، ضعیف‌تر از آن هستند که به چیزی به نام حقوق فکر کنند.»

عبدی گرچه راهکاری برای توانمندسازی ملت ارائه می‌کند، اما او هم مثل نوروزی معتقد است منشور حقوق شهروندی حقوق را به گزاره‌های اخلاقی تقلیل داده است. اگر کمی در این تقلیل تامل کنیم در می‌یابیم که درست به همین خاطر هم هست که تربیت شهروندی در ایران ضعیف است. و طبعا شهروند ضعیف، یعنی شهروندی که به حقوق خود آشنا نیست، نمی‌تواند حقوق خود را بخواهد یا از منشور حقوق خود دفاع کند. و البته اگر این را پذیرفتیم به آسانی نمی‌توانیم راهکار خود را تشکل یابی مردم اعلام کنیم. چرا که برای تشکل یابی باید پیشتر “شهروند توانمند” داشته باشیم.

اما چرا قانون را به اخلاق تقلیل می‌دهیم؟ به نظر من این هم برای خودش تاریخ دارد. این یک مشکل مزمن ذهنی یا گفتمانی است. برای ما “اخلاق” هنوز تنها قانون واقعی است. چرا که عرف برای ما اصل است. عرف مجموعه‌ای از قراردادهای جمعی و بین فردی است که معمولا بدون توسل به قانون رسمی و زور و نظمیه پذیرفته شده و اجرا می‌شود. عرف یک شبکه از نظامات اخلاقی و رفتاری در خانواده و جامعه و بازار است که به طور طبیعی جا افتاده است. وقتی قانون ما “اخلاق” ما باشد در مقابل زیرپا گذاشته شدن آن راهی نداریم جز مراجعه به عرف و نظامات آن مثلا کدخدامنشی. و اگر عرف در مقابله با بی اخلاقی/بی قانونی توانایی محدودی داشته باشد یا اصولا فاقد توان باشد یا شکایت ما را از بی اخلاقی نپذیرد، عملا راهی جز تسلیم نداریم. وضعیت بسیاری از زنان آسیب‌دیده ما در خانواده‌ها به همین دلیل از نظر عرفی حل ناشدنی است. عرف ناتوان است. قانون کارآیی ندارد. بنابرین راه حل یا تسلیم است یا راه‌های بیراه مثل فرار از خانه یا قتل یا خودسوزی. بنابرین، پدیده‌ای ظهور می‌یابد که به آن “بی پناهی” می‌گوییم. نه عرف به داد ما می‌رسد نه اخلاق و نه دین و نه قانون و نه خدا. اینجا حلقه گمشده‌ای وجود دارد.

حقوق شهروندی ما هم تابع نوعی عرف محل و خانواده است؛ جایی که در آن پدر خانواده و بزرگ‌تر فامیل تصمیم گیر اصلی است بحق یا ناحق. در صدر خانواده “حقوق شهروندی” در ایران رهبر نشسته است. مهم نیست که بخش بزرگی از نخبگان چه نظری دارند. او همیشه می‌تواند کسانی را در حصر نگه دارد، کسانی را زندانی کند، دیگرانی را به اعتراف اجباری وادارد و خلاف نظر ناصحان و صالحان و اصلاح‌گران بر نظرات خویش اصرار ورزد (مثلا به یاد آوریم مراجعه آیت الله اردبیلی را به رهبر برای حل مساله حصر به صورت کدخدامنشی و بی نتیجه ماندن آن). در مقابل چنین وضعی قانون و حقوق بی‌معنا ست. عرف هم کارگر نیست. و بنابرین نظام حقوق به نظام رعیت و ارباب نزدیک‌تر است تا به نظام دولت و شهروندِ صاحب‌رای. به تعبیر دیگر، این نظام افراد را “بی پناه” می‌کند.
عبدی و بسیاری دیگر از صاحب‌نظران می‌گویند راه حل سازماندهی و تشکل یابی مردم است. اما این راه نه آسان است و نه کوتاه. منهای مساله ضعف شهروندیگری که به آن اشاره کردم، این گروه از صاحب‌نظران باید نخست برای سرکوب شدن نظام‌مند تشکل‌ها و گروه‌ها راه حل داشته باشند. چطور و از چه راهی می‌توان جلو حاکمیت سرکوبگر را گرفت؟ و اگر نتوان در مقابل سرکوب ایستاد چگونه ممکن است انتظار داشت همین حاکمیت از حقوق شهروندی حرف بزند و به حرفش وفادار بماند و مثلا نقش دیکتاتور مصلح را بازی کند؟

منشور حقوق شهروندی و سوپرمن
حال می‌رسیم به بحث متن بی پشتوانه. در قرن بیستم تصور جدیدی از انسان در حال شکل گرفتن بود. تصوری که در آن انسان به هر چیزی قادر است چون مسلح به علم است و متکی به خویشتن. کمونیست‌ها دنبال انسان طراز نوین بودند و آلمان‌ها ایده نژاد برتر را تبلیغ می‌کردند و آمریکایی‌ها سوپرمن را پیش نهادند که از بسیاری جهات خلاصه و فشرده ایده‌های انسان برتر بود.

می‌توان گفت هر جمعی و جماعتی در روزگار مدرن سوپرمن خود را دارد. اینکه سوپرمن واقعی ایران و ایرانی‌ها کجا ست و در چه قالبی ظاهر می‌شود بسیار موضوع جذابی برای بحث است اما اکنون محل بحث من نیست. تنها می‌توان گفت که این سوپرمن ایرانی هر چه باشد و هر خصلت مشکل‌گشایی داشته باشد، سویه خیرمشترک و عمومی‌اش ضعیف یا ناچیز است. اما گذشته از “سوپرمنِ واقعا موجود”، سوپرمن مدرن و مطلوب ما را کجا می‌توان یافت؟ به نظرم آن انسان ایرانی و مدرن که کمال مطلوب دنیای مدرن ما باشد هنوز ساخته و پرداخته نشده یا روزآمد نشده است و بنابرین در حاشیه مانده است. در عوض، آنچه ما و مدرنیست‌های ما به آن علاقه نشان می‌دهیم بیشتر از طراحی آن انسان برتر و آینده‌دار، طراحی نظری است و ارائه دیدگاه و نوشتار. به شهادت تجربه مدرن در ایران ما چندان علاقه‌ای به تربیت انسان طراز نوین نداریم یا اگر داشته‌ایم در دوره مشروطه و پهلوی اول (یا در نسل طلایی) ظاهر شده و با کودتای ۲۸ مرداد از دست رفته است. در ۶۰-۷۰ ساله اخیر ما بیشتر خواسته‌ ایم متن‌هایی اساسی و دوران‌ساز به وجود آوریم شاید به دلیل اینکه دست مان از تربیت عملی کوتاه بوده است. به دنبال تکرار فیلسوفان غربی و متفکران شرقی بوده‌ایم و هستیم. می‌خواهیم تربیت را با متن انجام دهیم. ساختن انسان را کاری ذهنی می‌شماریم. شاید به خاطر اینکه خالقان متن‌های اساسی ما راهی به تربیت عملی و طراحی دولتی و ملتی آن نداشته اند یا از آن نومید بوده اند. بنابرین، می‌شود گفت ما به جای سوپرمن به خلق “سوپرمتن” گرایش پیدا کرده‌ایم. از این منظر، حقوق شهروندی یک سوپرمتن است که ظاهرا هر گرهی را باز می‌کند و هر مشکلی با آن آسان می‌شود. متنی که روشن نیست چه کسی آن را “می‌تواند” اجرا کند؛ سوپرمن این سوپرمتن مشخص نیست.

اگر به سنت و تاریخ نزدیک تولید متن‌های اساسی در ایران دقیق شویم می‌بینیم این یک مشکل مداوم است. از یک طرف ما مدام در حال تولید سوپرمتن بوده‌ ایم و هستیم و از طرف دیگر عامل و فاعل و مجری آن روشن نبوده است. برای نمونه، یکی از تازه‌ترین سوپرمتن‌ها را آیت الله جوادی آملی تولید کرده است: مفاتیح الحیات. «استاد علامه با اشراف همه‌جانبه به منابع وحیانی و با بهره وری کامل از کتاب و سنت و همچنین عقل برهانی» خواسته است تا «اصول و مبانی و فروع معنابخشی به زندگی در ابعاد اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی» را به دست دهد (از مقدمه کتاب). می‌بینید که سوپرمتن قرار است به همه جوانب زندگی بپردازد و چیزی را فروگذار نکند. اگر کسی این متن ۷۵۰ صفحه‌ای را بخواند تصویری از اسلام و مسلمانی پیدا می‌کند که هیچ کم و کسری هم ندارد. این متن یک جهان ایده آل می‌سازد. روش اجرایی آن هم باز اخلاقی است. یعنی پذیرنده و فاعل آرمانی آن یک مسلمان مقید به اخلاق است. ولی هیچ تضمین دیگری جز ایمان و اخلاق ندارد. متن کتاب آقای جوادی آملی دست کم یک میلیون نسخه فروش رفته است. یعنی خواهان دارد و مثل حقوق شهروندی رایگان توزیع و به دیگران اس.ام.اس نشده است. اما آیا می‌شود تصور کرد که خریداران و مخاطبان آن به کلیدهای حیات (یا همان مفاتیح الحیات) دست پیدا کرده‌اند؟ می‌شود تصور کرد که این متن مشکلات بزرگ اجتماعی و زیست محیطی و سیاست را در ایران حل کند؟

ممکن است تصور شود که علاقه به سوپرمتن فی نفسه نادرست است. چنین نیست. همه جوامع سوپرمتن‌های خود را تولید می‌کنند. اما آنچه در میان ما دست کم در ۶۰-۷۰ سال اخیر ضعیف شده است تبدیل سوپرمتن به مجموعه اعمال و رفتار است یعنی غیبت عاملیت. به نظر من، حتی می‌توان گفت سوپرمتن‌های کنونی ما عمدتا برای خوانده نشدن تولید می‌شوند! سوپرمتن‌های کلاسیک ما را نگاه کنید مثل شاهنامه و بخش عمده ادبیات ما. این متون خوانده نمی‌شوند گرچه همه جا حضور دارند و به آنها ارجاع داده می‌شود. این تناقض ویژه دوران ما ست که از چیزی صحبت می‌کنیم و از آن بی خبریم.

اما اگر این متون خوانده نمی‌شوند چرا اینقدر علاقه به تولید آنها داریم؟ مساله باز اخلاق است. ما تولید سوپرمتن را “وظیفه اخلاقی” می‌دانیم. همانطور که روضه سیدا‌‌لشهدا را وظیفه می‌دانیم. حتی اگر اعتقاد درست و حسابی هم نداشته باشیم برگزاری مراسم عاشورا را وظیفه می‌دانیم یا دست کم به آن حرمت می‌نهیم. جالب است که تلاش حاکمیت در ایران برای ایجاد پیوند میان این وظایف اخلاقی با وظایف سیاسی اغلب با بدگمانی روبرو می‌شود. چرا که این وظایف قرار است عرفی باشد و بماند. قرار نیست صورت قانون و آیین‌های رسمی پیدا کند. قرار نیست روضه سیدالشهدا وارد زندگی ما شود و معیار سبک زندگی شود و همه چیز را با این بسنجیم که پیرو امام حسین چه می‌کند. ما می‌توانیم در سراسر زندگی خود عرفی و سکولار زندگی کنیم یا به مردم سخت بگیریم و حتی علاقه به فریب مردم داشته باشیم اما همچنان به روضه سیدالشهدا پایبند باشیم. بنابرین، می‌توان گفت رابطه‌ای بین متن و فرامتن یا پیرامتن نمی‌بینیم. عرف قانون نیست. دلبخواه ما ست. نوعی توافق بین ما ست. قرار نیست وظیفه اجباری و دولتی و قانونی شود. این گرچه از سویی محافظ عرف است و اجازه نمی‌دهد عرف از جای طبیعی خود خارج شود اما از سوی دیگر نشان می دهد که عرف توان آن را ندارد که مستقیما به فکر سیاسی تبدیل شود. فکر سیاسی باید قانونمند و قانونمدار باشد یعنی برای هر کس از هر اخلاق و مذهب و گرایشی یکسان باشد و گرنه سیاست نیست. قانون نمی تواند در چنبره این اخلاق یا آن اخلاق محصور شود چرا که اخلاق عمومی و خیر مشترک را – میان گرایشهای متفاوت و متمایز- پاسداری می کند.

متن‌هایی بدون جنبش
پیوند دهنده میان عرف و سیاست “جنبش اجتماعی” است. جنبش کاتالیزور تبدیل عرف به قانون است. جنبش‌ها معمولا متکی به عرف‌های مردمی‌اند. توافق غیررسمی میان گروه‌های مردم‌ اند. ولی نهایتا قادرند پشتوانه بزرگ قانون قرار گیرند. از این منظر، سوپرمتن‌ها ما را نجات نخواهند داد مگر به جنبش اجتماعی پیوند خورده باشند. جنبش‌ها قادرند متن‌های معمولی را هم به سوپرمتن تبدیل کنند یا سوپرمتن‌های خود را بنویسند. آخرین تجربه‌های ما با چنین سوپرمتن‌هایی قبض و بسط تئوریک شریعت بوده است از سروش (که دفاع از تمایز و تفاوت در چارچوب خیر مشترک بود) و قبل از آن امت و امامت شریعتی (که وحدت جنبش اسلامی را تبیین می کرد) و غربزدگی آل احمد (که وحدت موقعیت ایرانی را در مقابل غربی نشان می‌داد) و متن‌های دیگری از این دست. در دوره جنبش سبز هم بیانیه‌های میرحسین موسوی نقشی نزدیک به سوپرمتن بازی می‌کردند. دایره تاثیرات این بیانیه‌ها سریع سرکوب شد و با از نفس افتادن جنبش ناکام ماند گرچه به دلیل پیوند آن بیانیه‌ها با جنبش اجتماعی بخوبی می‌توانست نقش منشور شهروندی را بازی کند.

حال در دوره روحانی – که دوره پساجنبش است- ما به منشوری رسیده‌ایم که عملا مجمع القوانین بعد از انقلاب است؛ منشوری که تنها بیانگر یک نکته اساسی است: حقوق ملت بعد از انقلاب نادیده گرفته شده است که اگر نمی‌شد نیازی به یادآوری در قالب منشور نداشت. منشور حقوق شهروندی یک سوپرمتن است که خود بر سوپرمتن‌های ریز و درشت دیگری استوار است که همه از همین جنس بوده‌ اند: متن‌هایی بدون جنبش. متن‌هایی که روی کاغذ نقش شده‌اند و هیچ برد اجتماعی نداشته‌اند.

سوپرمتن‌ها همه جا نوشته می‌شوند اما همه جا موفق نیستند. زمینه موفقیت سوپرمتن تنها با توافق عمومی به دست می‌آید. یعنی اگر توافق عمومی نباشد بهترین متن هم به جایی نمی‌رسد. مشکل در ایران این است که حاکمیت همه راه‌های توافق عمومی را سد کرده یا سرکوب کرده است و سپس متنی ارائه می‌دهد تا بگوید هر چه بخواهید نزد من هست و بیهوده جای دیگر نروید! بنابرین می‌توان از لحاظ عقلی و منطقی با آنچه در این متن آمده موافقت داشت، اما این متن صرفا با پشتیبانی عقلانی جان نمی‌گیرد. سوپرمتن‌ها نیاز به باور و ایمان راسخ دارند و شوق و شور عمومی. این متن‌ها را جماعت مردم گویا و زنده می‌کند. و گرنه ایده‌هایی روی کاغذ است و بس فارغ از اینکه چقدر خوب باشد. چرا که خوبی را صرفا با تمایل عمومی می‌توان سنجید و وقتی عامه توجهی و تمایلی و کششی به ایده و متن و بیانیه‌ای نداشته باشد آن متن صرفا به درد کتابخانه و تاریخ صامت می‌خورد. می‌گویند جنبش برکسیت (که رای به جدایی بریتانیا از اروپا داد) بر اساس نفرت و ترس شکل گرفت. یعنی جنبش‌ها لزوما بر اساس عشق و رواداری به وجود نمی‌آیند. اما بی‌تردید بر اساس عواطف قوی شکل می‌گیرند. منشور حقوق شهروندی فاقد پشتوانه عواطف مردمی است.

حاکمیت در ایران سا‌ل‌ها ست در حال نابود کردن سازوکارهای توافق عمومی است. طبعا برای اینکه خود را تنها راه حل نشان دهد و از توافق بر “حاکمیتی از نوع دیگر” جلوگیری کند. انتشار حقوق شهروندی هم اگر فرضا با توافق نخبگان حکومتی از ولایی و دولتی صادر شده باشد، حداکثر چیزی در راستای همان سیاست است. سیاستی قیم مآب که بر رشد مردم مهار می‌زند و وقتی ناتوان می‌شود راه چاره را در آن می‌بیند که خود را به شکل رهبر مطلوب آنها جلوه دهد. اما جلوه فروشی جای اصالت را نمی‌گیرد. رهبران واقعی از میان شور و هیجان مردمی بر می‌آیند. بنابرین در آخرین تحلیل، رابطه نویسندگان این منشور با مردم رابطه وکلای تسخیری با موکلان خود است. روحانی در این منشور نقش رهبری بی جنبش را بازی می‌کند. این منشور ممکن است به صورت محدود کارکردهایی داشته باشد مثل همان کارکردی که یک وکیل تسخیری دارد، اما نقش نمایندگی از خواست عمومی را فاقد است.

اما دولت چه می‌تواند بکند که حقوق شهروندی را زنده کند و عواطف مردم را برانگیزد تا از آن حمایت کنند؟ به نظر من دولت باید دست کم تعهد مجموعه تحت فرمان خود را به حقوق شهروندی در عمل و اجرا نشان دهد. بنابرین می‌توان به این فکر کرد که چرا در کنار حقوق شهروندی، دولت یک مرامنامه عملی برای خودش منتشر نمی‌کند؟ مرامنامه‌ای که اقدامات و جهتگیری‌های دولت را مشخص و اعضای دولت را به آن متعهد سازد؟ اگر دولت بتواند به حقوق شهروندی پایبندی نشان دهد راه عمومی شدن آن را باز کرده است. این “وظیفه اخلاقی” دولت هم هست: دولتی که حقوق شهروندی امضا می‌کند پیش از دیگران باید به آن عمل کند!

*این یادداشت هم ممکن است به بخشی دیگر از بحث روشنی افکند: چرا علما از قانون می ترسند؟

title سیر حکمت جامعه مدنی

خب این کتاب مستطاب جامعه مدنی بالاخره منتشر شد. آن هم در چه ایامی! بی دل و دماغی! از سفر مراکش که برگشتم سرماخورده بودم و آن ده دقیقه نزدیک به فرود هواپیما بدترین تجربه سفرهایم بود. نفس ام بالا نمی آمد از بس سرفه می کردم و حال بد داشتم. بعد هم که رسیدیم خانه یک هفته افتان و خیزان تا یک شب بیخوابی با سرفه های عجیب. بالاخره فردایش دکتر قبول کرد که آنتی بیوتیک تجویز کند. اینجا خیلی سخت از این جنس ها دست بیمار می دهند. مدتها بود چنین خسته نبودم و خود را نیازمند بستر و استراحت ندیده بودم. سن ام دارد بالا می رود؟ حتما! ولی دل و دماغ جسمی و جانی رفته بود. فکر می کردم اگر این سرفه ها بند نیاید چه می شود؟ چه زندگی بیخودی است زندگی با بیماری. آدم سرش را بگذارد و بمیرد بهترین سعادت است. بیماری کاری می کند که دنیا را تیره و تار ببینی. حتی وقت وصیتنامه نوشتن هم نداشته باشی یا فی الواقع حوصله اش را. در بیماری است که می بینی زندگی هیچ ارزشی ندارد. می فهمی چرا خواجه بزرگ می فرماید همه زندگی را تحقیق فرمود و نتیجه هیچ در هیچ بود!

بی دل و دماغی فقط بیماری هم نبود. بود و نبود. مراکش مرا سرخورده کرد. نه کازابلانکایش که توقعی از آن نداشتم و بهتر بود از آنچه می پنداشتم. اما فاس مرا مریض کرد. جلوی چشم ام فساد و زوال تمدن اسلامی را می دیدم. از چشم کسی که به تاریخ علاقه مند است و از آن جدایی ندارد و سنت و تاریخ را در امر روزمره سخت دخیل می بیند، دیدن فاس دیدن تاریخ مرحوم بود. ماشین زمان بود که تو را بر می گرداند به صد سال پیش و صدساله ها پیش. زندگی در تاریخ بی شوق و جذابیتی نیست. اما این تاریخ در کانتکست دنیای امروز یک جادبه توریستی است و تمام. بازاری تو هم تو با دالان های باریک و هوایی گاه متعفن. با آبی که در خوردنش باید احتیاط کرد. با کاشی هایی که هوش از سر می برند اما در کارگاههایی قرون وسطایی تولید می شوند. آن کارگر هنرمند نازنین را که دیدم از صاحبکارش پرسیدم دستمزد این کارگر چقدر است؟ هشت ساعت تا ده ساعت می نشیند و یک بند چکش ریز می زند تا هر تکه کاشی را اندازه کند و هندسه بخشد. چیزی گفت در ردیف ده یورو تا بیست یورو. تقریبا ساعتی ۱ تا ۲ یورو. برای آن کار جانکاه که هر ضربه اش هزاران ذره خاک را به چشم و ریه می فرستد. تازه اگر واقعیت را گفته باشد. اما حاصل کار را در همان کارگاه به قیمت های گزاف – گزاف تر از لندن و آمستردام- می فروختند.

نمی خواهم از فاس بگویم. رفته بودم شهری را که می گویند شهر اسلام است ببینم. چیزی از وطن ام پیدا کنم. رنگی از خودم را ببینم. اما چیزی که دیدم تکان دهنده بود. هیچ معنویتی در فاس نبود مگر در دکانهای کوچک مردان مومن و هنرمندی که مومنانه و قانعانه زندگی می کنند. و مرا یاد مردان مومن و پرهیزکار بازار مشهد می انداختند. آدمهایی که زندگی را در برکت می جویند نه در ثروت. آدمهای دیگری هم دیدم. همه شان را هم دوست داشتم. ولی چهره های استعمارزده داشتند. سادگی و قناعت و گاهی طماعی شان قابل تحمل بود. اما این نیم فرانسوی بودن و نیم عرب بودن شان مرا متاثر می کرد. چیزی از اسلام باقی نمانده است. جز معماری. جز چند مسجد که هنوز سر پا ست. کمی تصوف. مقداری سنت و فرهنگ. میزانی تعصب و فروبستگی. و باقی همه هر چه هست زیر نگین مدرنیزاسیون فرانسوی است. از مغرب تا دوبی یک فرهنگ حاکم است. و آن اسلام نیست. هست و نیست. فعلا بماند تا وقتی که به این قصه بازگردم.

حالا جامعه مدنی درآمده است. در یک دوره عادی از زندگی انتشار کتابی که ماهها بر سر آن کار کرده ای و وقت گذاشته ای و هر کلمه اش را سبک سنگین کرده ای باید شوق انگیز باشد. فکر می کنم جامعه مدنی کتاب مهمی است. من البته نه مولف اش بوده ام و نه مترجم اش. اما آن را با دقت دوبار خوانده و ویراسته ام. برای شناخت تاریخ جامعه مدنی فلسفه جامعه مدنی مهم است. من اسم اش را گذاشته ام سیر حکمت جامعه مدنی. بین بی دل و دماغی سفر و بیماری و واقعیت های سفت و سختی که در جوامع خود با آن روبروییم، باز هم هیچ چیز بهتر از آموختن و دانستن نیست. این آموخته ها روزی به کار خواهد آمد. در اوج بی حوصلگی باز هم خواندن کتابی که از سر دانایی نوشته شده باشد آدم را گرم می کند و سر شوق می آورد. دنیا چه دارد بهتر از دانش و خواندن و شریک شدن در تجربه های دیگران و پژوهشهای دیگران؟ ما هر چه می کشیم از بی دانشی مان می کشیم. از فروبستگی مان و خزیدن مان به حجره و اتاق و دانشکده خودمان. فقط به کسانی می شود امید داشت که قدمی روشن بردارند که از جهان می آموزند و از تاریخ. و سیر حکمت جامعه مدنی کتابی برای چنین کسانی است. کتاب را می توانید رایگان از اینجا دریافت کنید.

title فروختن طاهره صفارزاده به ۸۰ میلیون تومان

شوکه شدم خواندم که طاهره صفارزاده را از قبرش جابجا کرده اند یا دقیق تر گور به گور کرده اند؛ برای ۸۰ میلیون تومان! اتفاقی که سال پیش افتاده و من امروز دانستم. شاید شما هم مثل من نمی دانستید. و اگر می دانستید و می دانستند چرا کسی حرفی نزد اعتراضی نکرد؟ آیا عادی شده است این بی مرامی ها؟ طاهره صفارزاده تازه کسی بود که این نظام ولایی قبول اش داشت. البته برای او مهم نبود. ولی در هر صورت این نظام خاک بر سری به او احترام داشت. و البته احترام نظام خاک بر سری همین مقدار است. حتی اگر کسی مثل صفارزاده باشی. مترجم قرآن به انگلیسی باشی.

هولناک است. گور به گور کردن شاعر انقلابی و مورد قبول نظام عین خاک بر سری برای تک تک مقاماتی است که از این ماجرا باخبر شدند و کلامی حرف نزدند. اما از آن بالاتر او مترجم قرآن بود. یعنی این نظام مترجم قرآن را هم می فروشد. به ۸۰ میلیون تومان. مترجم قرآن هم که باشی در این ولایت در گور هم باشی باز آرامش نداری. گور به گورت می کنند. حتی اگر قبرت هدیه رهبر این نظام خاک بر سری باشد.

فکرش را بکن. در آن مملکت ولایت زده باید به کدام عهد و پیمان و قرار اجتماعی تکیه کنی؟ در کنار انقلاب باشی ایمن هستی؟ در کنار قرآن باشی ایمن هستی؟ آدمی مذهبی و مهذب باشی ایمن هستی؟ رهبر مملکت به تو توجه داشته باشد ایمن هستی؟ در آن کشوری که به فلاکت بی مرامی دچار است چه باشی و چه بکنی آرامش و احترام داری و جای خودت را یافته ای؟ جواب اش معلوم است: هیچ! هیچ امن و امانی نیست. هیچ قاعده و پیمانی نیست. هیچ حرمت و احترامی برای هیچ کس نیست. این چه جور جامعه ای است؟ چه جور ولایتی است؟ به حقیقت جایی است که سنگ روی سنگ بند نمی شود. هیچ امن و آسایشی نیست. این جامعه نیست. زندان است. ستمکده است.

چطور ممکن است یک ابلهی تولیت امامزاده ای را برعهده داشته باشد و به خاطر ۸۰ میلیون تومان مترجم قرآن را گور به گور کند؟ این مردک دین دارد؟ قرآن می خواند؟ از رهبر مملکت چشم می زند؟ چرا این ابله نگران هیچ چیز نیست؟ چرا در کمال خونسردی می تواند چنین بی حرمتی بزرگی به کسی روا دارد که صمیمانه به آن دین مهر می ورزید و ایمانی طبیعی و روستایی داشت صاف و پاک و طاهر. این چه جور نظام دینی است که خادم دین را گور به گور می کند؟ این نظام هیچ نیست مگر بنده بت اعظمی به نام پول و زور. پول نداری گور هم نداری. هر که می خواهی باش.

دلم سوخت برای طاهره خانم صفارزاده. گور به گور کردن این زن مومن و شریف که فکر می کرد در پناه قرآن آسوده است و در خاک امامزاده آسایشی دارد نشانه واقعی آخرالزمان است. آخرالزمان این ولایت بی صاحب. بی مرام. بی اخلاق. بی دین. بی قانون. بی اصول. خاک بر سر. من از آینده ای که در راه است می ترسم. سوریه نشده ایم به ظاهر. ولی در باطن سوریه ای هستیم ویران شده. مباد که این باطن صورت ظاهر پیدا کند.

title چرخه معرفت؛ از طبیعت به ذهنیت و دوباره به طبیعت

دکتر پورجوادی که از صاحبنظران عرفان و ادب پارسی است در یادداشتی در فیسبوک به این نکته توجه داده بود که درک دینی در آغاز اسلام بسیار طبیعی بوده است و در طول قرون بتدریج ذهنی تر و مجردتر شده است. این ایده ای است که او در دو کتاب خود مفصل بحث کرده است یعنی در زبان حال و در عهد الست. من یادداشت ایشان را که مقدمه کوتاه و مفیدی به آن دو کتاب و این بحث عمیق است در راهک بازنشر کردم. اگر نخوانده اید اینجا می توانید بخوانید: وقتی زندگی اسب بود و مرگ قوچ.

به نظر من حرفهای دکتر پورجوادی نوعی کشف است در تاریخ اندیشه دینی یا تاریخ اندیشه در ایران به طور کلی. دوست فاضل حسن انصاری که از پژوهشگران کلام اسلامی است در کامنتی نوشت که این حرفها تازگی ندارد و فاقد دید تاریخی است: «این مطالب در قالب نگاهی غیر تاریخی و با رویکردی پسینی به آنچه گذشته درصدد تبیین دو نگاه متقابل به موضوعات است یکی مادی و دیگری انتزاعی. طبعاً این تفسیر ماست از آنچه در صدر اسلام و یکی دو قرن نخستین به عنوان اعتقادات مطرح بوده. با این وصف این نوع تحول از مادی به انتزاعی را قبلا بسیاری نوشته اند و از جمله پروفسور فان اس که کتاب جامع او در باره تاریخ و جامعه با همین رویکرد است و البته بسیاری دیگر از نوشته های او که با شیوه ای تاریخی و بحث های دقیق متنی به این موضوع پرداخته.»

گذشته از نقد او بر دکتر پورجوادی که آیا تاریخی است یا غیرتاریخی، نکته ای که به نظرم می ارزد بر آن تامل کنیم «تحول از مادی به انتزاعی» است. از نظر من، این تحول در دیگر جنبه های حیات فرهنگی ما دیده می شود و چه بسا اصولا بتوان به چرخه ای در این باب قائل شد. کمی توضیح می دهم.

اگر به تاریخ فکر ایرانی نگاه کنیم تحول امر مادی به فرا-مادی یا طبیعی به ماوراء طبیعی را می بینیم. برای درک اجمالی از مساله کافی است به سایه روشن های “پهلوان” توجه کنیم. پهلوان در اصل یک مفهوم مادی و زمینی دارد. مثلا پهلوان های شاهنامه همه اهل رزم اند و بزم. مردمانی برخوردار از جسم قوی و بازوی آهنین و میل به زندگی و شادی و سرکوب کننده دشمن در میدان نبرد. اما همین پهلوان صفت مردمانی از خود گذشته و بااخلاق و مردم نواز و وفادار و مدافع حق و عدالت هم هست. در مرحله ای دیگر می رسیم به جایی که مولوی می گوید عشق کار پهلوان است و اگر نفس را کشتی پهلوان هستی. یعنی از یک صورت و معنای کاملا زمینی و عینی و بیرونی می رسیم به یک صورت و معنای کاملا درونی و آسمانی و عرفانی.

این موضوع را می شود در صورتهای بسیار دیگر هم نشان داد. درک انسان اوستایی از مهر و ناهید درکی کاملا عینی است. بر اساس توصیفات اوستا، مهر دارای گردونه و شمشیر است و ناهید پستان های برآمده زیبا دارد. و این هر دو از خدایان بزرگ اند و آبها و آسمان و خورشید و ماه و بارداری و جنگ و کشت و زرع برای نمونه زیر نگین آنها ست. تحول مفهوم مهر یکی دیگر از صورتهای متنوع تبدیل امر مادی و طبیعی به امر مجرد و عرفانی است. در داستانهای عرفانی حقیقت در صورتهای متعدد مادی جلوه گر می شود. مثلا مروارید یکی از صورتهای حقیقت است. آب حیات صورتی دیگر از آن است. در دوره شیخ بوسعید مردی ناخوانده به مجلس او آمد و از او تقاضا کرد که حقیقت را در اختیار او بگذارد. بوسعید گفت در صندوقچه ای “حقیقت” بگذارند و به او بدهند. مرد صندوقچه را گرفت و شادان رفت. قصه اش را که مردم دانستند سر به سرش گذاشتند که حقیقت در صندوقچه نیست. آنقدر گفتند تا او صندوقچه را گشود و دید در آن کلوخی نهاده اند. برگشت و به شیخ اعتراض کرد. شیخ گفت تو کلوخی را نتوانستی نگه داری چگونه می خواهی دارنده حقیقت باشی؟

این داستان بخوبی نشان می دهد که درک از حقیقت تا چه حد مادی و طبیعی بوده است. می شده است حقیقت را داشت. در صندوقچه مهر و موم شده. ضمن آنکه نشان می دهد درک دیگری از حقیقت هم وجود داشته که لازمه اش داشتن سینه ای رازدار است. یعنی مفهوم حقیقت و مفهوم صندوقچه هر دو استعلا پیدا کرده است.

در دوران دانشکده، در هر درسی که صحبت از سبک خراسانی بود و شعر رودکی و فرخی و زبان بیهقی و ناصرخسرو یکبار هم این سخن مطرح می شد که این دوره بسیار با طبیعت آمیخته است و دوره های بعدی از طبیعت دور شده است و به تجرید روی آورده است. زیبایی و جذابیت سبک خراسانی از جمله به خاطر آمیختن ژرف زندگی با طبیعت است. در دوره های بعدی غلظت این گرایش طبیعی کمتر می شود و طبیعت عینی به طبیعت به عنوان مظهر حقیقت الهی تبدیل می شود. ولی چنانکه استادان بزرگ گفته اند باز هم عرفان ایران از طبیعت و عینیت بکلی قطع رابطه نکرد. یعنی وقتی مثنوی مولانا را می خوانیم باز هم یک پایش در زندگی روزمره است. کافی است مثنوی او را با فصوص ابن عربی مقایسه کنیم تا بدانیم که عرفان ایران تا چه حد به زندگی گره خورده است. و با وجود استعلابخشیدن به مفاهیم مادی و طبیعی همچنان در دل طبیعت زیسته و از آن جدا نشده است.

با اینهمه، بتدریج ذهنیت بر عینیت غلبه کرده است و عرفان طبیعی را به گوشه انزوا رانده است. و نهایتا نوعی درویشی و تسلیم مطلق و توکل بی عمل را باب کرده است. به مناسبت این روزها که ایام سالگرد جنگ است به یاد آوریم که یکی از بحث های آن روزها این بود که فرماندهان ارتش باید برای جوانان انقلابی و مسلمان و عرفانزده و حتی فرماندهان سپاه استدلال می کردند که از کار انداختن تانک به قوه الله اکبر و ایمان یا به اتکای تفنگ ژ۳ ممکن نیست. اما تا این موضوع به نتیجه برسد هزاران نفر کشته شده بودند. آنها باور داشتند که خدا با آنها ست و به نیروی امداد غیبی مجهزند. به یاد بیاوریم مثلا همه آن حماسه سرایی ها که برای ناکامی عملیات آمریکایی ها در طبس صفحات روزنامه ها را پر کرد. باد شن مامور خدا بود تا آمریکا را شکست دهد.

اگر بخواهم از این اشاره ها نتیجه ای بگیریم این است که ذهنی شدن بسیار یا خروج از اعتدال در زندگی و وانهادن خرد و تکیه بر خرافه آفتی است که تنها با برگشت به طبیعت تعدیل می شود و مهار می شود. برای همین است که متفکران حقیقی دوره جدید ما شارحان متون ابن عربی و ملاصدرا نیستند. بلکه شاعران و روشنفکران و رمان نویسان و فیلمسازانی هستند که به طبیعت دعوت کرده اند. به اینکه باید پای مان را روی زمین واقعیت بگذاریم و از توهمات عالم مجرد بیرون بیاییم. سختی این سه چهار دهه و کندی کشنده رشد فکری در آن از این منظر به خاطر دشواری این گذار است. گذار از توهم و ذهنیت به زندگی روزمره و منطق آن و منطق طبیعت.

اهمیت حرف دکتر پورجوادی در این نیست که کاملا تازه است یا کسی پیش از او به این نکته نرسیده است. اهمیت این حرف در آن است که ما این گمشدگان لب دریا را به نقشه ای راهنمایی می کند که در بطری دربسته ای از ما دور شده بود و حال دسترس شده است. آنچه من کشف می نامم در حقیقت بازکشف حقیقتی ساده است. اما آنقدر در اوهام اسیریم که یافتن حقیقت پس از آنکه مدتی دراز گم شده بوده به مثابه کشف دوباره است. تمام قصه همین است: دوباره نام نهادن چیزها از روی طبیعت. و این گفتم مثل چرخه ای می ماند از غیاب و حضور. گم شده بودیم در غبار و دوباره داریم پیدا می شویم. حرف دکتر پورجوادی از این بابت است که بسیار ارزش دارد. حتی اگر فان اس و دیگران به آن رسیده باشند هیچ اهمیتی ندارد. چون آنها “دچار” نیستند مثل ما. ما که دچاریم باید به این کشف ها برسیم. ارزش رسیدن ما ارزش اطلاعی نیست. ارزش وجودی است. و هر ارزش وجودی را یکبار باید آدم خودش کشف کند. مساله این است! برای همین است که حتی اگر پدر و مادر ما چیزهایی را در زندگی شان کشف کرده باشند ما فرزندان هم وقتی پیدا کنیم کشف است. چه رسد به اینکه متفکری در یک قاره و فرهنگ و تمدن دیگر چیزی را کشف کرده باشد. کشف خودی کشف است. کشف دیگران اطلاع است و بس.

*درباره طبیعت بحث مستوفایی هم در این مقاله کرده ام:
فروغ و طبیعت بی دروغ او

خواندن این دو مقاله هم به جنبه های دیگر بحث کمک می کند:
مجله مسئله، فضیلت روبرو شدن با خود که بیشتر در باره بیرون آمدن از توهم است.
کیارستمی و حکمت جاودان ایرانی که به نقش روشنفکران در مساله حقیقت یابی توجه می دهد.

title چراغ “کم فروغ” مجلات تخصصی؟ یا ندیدن راه حل؟

این یادداشت خیلی خصلت وبلاگی دارد. بنابرین بهتر بود اول در سیبستان منتشر می شد. اما لینک ورود به وبلاگ را گم کرده بودم! – نشانه ای از اینکه کم به کم به این خانه سر می زنم. قبول! ولی فکر کنم با کم مشتری شدن فیسبوک دوباره وبلاگ زنده شود. من هم دارم خودم را گرم می کنم که وارد زمین وبلاگ شوم. گرچه اصولا مینی وبلاگ فیسبوک کارکردهای خودش را دارد. ولی هیچ جا وبلاگ نمی شود. در هر صورت این شما و این یادداشت-کامنتی که در باره یادداشت-گزارشی در روزنامه ایران نوشته ام. برخی چیزها بدجوری گریبان ما را گرفته است. یکی هم همین که به جای رفتن از راه دنبال توصیه های اخلاقی یا غر زدن می رویم. این یادداشت به طور ساده می خواهد بگوید اگر مجله مان نمی فروشد می تواند دلایل خیلی ساده ای داشته باشد. این یادداشت نخست در راهک منتشر شده است جایی که در یک دو سال گذشته عمده یادداشتهای من در آن نشر شده است:

از طریق کانال تلگرام دوشنبه که از شمار کانالهای خوب فرهنگ و کتاب است رسیدم به این مطلب از روزنامه ایران با تیتری که ظاهرا حکایت مکرر است: چراغ کم‌فروغ نشریات تخصصی. من فکر می کنم دوستان رسانه ای در ایران خیلی علاقه به طرح شکایت دارند! می گردند مشکلات را پیدا می کنند. و بعد تصویری از موضوع می دهند که گویی جامعه بی علم و فرهنگ بی اعتنا ست. البته می دانم که در سطوحی از جامعه و مهمتر از آن در سطوحی از دستگاه حکومت بی اعتنایی به فرهنگ وجود دارد و چه بسا ریشه دار است و نهادینه. اما این تصویر تمام نیست. بعضی از مسائل ما شبیه مسائل دیگران در جهان است و راه حل هایش هم درددل و غصه خوردن نیست. توصیه اخلاقی و دعوت به علم و احترام به اهل علم و فرهنگ نیست. راه حل های ساده تر و موثرتری دارد. مطلب را بخوانید. کامنتهایم را لابلای مطلب عرض می کنم:

ایران طباطبایی
به نقل از دوشنبه

امروزه بیش از ۷ هزار نشریه مکتوب و الکترونیک در ایران منتشر می‌شود که اگر نشریات تخصصی الکترونیکی را از آن کم کنیم سهم قابل توجهی نصیب نشریات تخصصی مکتوب نمی‌شود. این در حالی است که اغلب کارشناسان فرهنگی و علوم ارتباطات معتقدند وجود نشریات تخصصی در هر کشوری نشان از ارتقای رتبه علمی آن کشور دارد. بی‌تردید فلسفه انتشار نشریات تخصصی و علمی و پژوهشی، گسترش دانش در سطح داخلی و بین‌المللی است. چراکه اعتقاد عمومی بر این است که علم و دانش باید انتشار یابد تا مفید واقع شود؛ بنابراین اگر دانشمندی در هر گوشه از این جهان به یافته علمی دست می‌یابد، باید آن را منتشر کند و لزوم وجود نشریات علمی نیز بر همین مبنا نهاده شده است تا دیگر با استفاده از این تجربیات به پژوهش‌های جدیدی دست یابند.

وقتی پای درددل مسئولان نشریات تخصصی می‌نشینیم متوجه می‌شویم که انتشار یک نشریه تخصصی در هر یک از زمینه‌های هنری، علمی، اقتصادی، زیست محیطی و غیره چندان هم کار ساده‌ای نیست و در عمل از حمایت‌های دولتی نیز چندان خبری نیست. مدیران مسئول این نشریات که اغلب نیز وابسته به یک نهاد و وزارتخانه هستند از نبود حمایت‌های مالی و حرفه‌ای نهاد مربوطه گلایه داشته و معتقدند چنانچه این وضعیت ادامه پیدا کند چاره‌ای جز تعطیلی نشریه‌شان نخواهند داشت.
امیر حمزه ثقفی – مدیر مسئول نشریه علمی تخصصی بوم– درباره وضعیت نشریات تخصصی در کشور می‌گوید: «متأسفانه به همان میزان که وضعیت مطالعه در کشور ضعیف شده و آمارها نشان از بی‌توجهی مردم به مطالعه دارند طبیعی است که اقبال به نشریات تخصصی هم کم شده است. وقتی این اتفاق بیفتد بی‌تردید شمارگان نشریات تخصصی هم افت می‌کند وقتی شمارگان افت کند، هزینه‌های تولید بالا‌تر می‌رود. پس ما مجبوریم یا قیمت پشت جلد را بالا ببریم که اصلاً قابل دفاع نیست یا اینکه مجله را تعطیل کنیم.»

کامنت: باید بگویم که من مجله بوم را خیلی می پسندم و کانال تلگرام اش را هم دنبال می کنم و خاصه ذوق زیباشناسی مجله را در انتخاب عکس های عالی از مناظر ایران تحسین می کنم. اما این مجله خوب نباید به “مردم” کار داشته باشد! این مجله باید به “مخاطبان خاص” خود توجه داشته باشد و بس. مثل هر مجله دیگری. یعنی با مخاطبانی حرف بزند که برای آنها منتشر می شود. اینکه مردم چه دارند می کنند نه قابل اندازه گیری است – چون اصولا خیلی کلی تر از آن است که بشود اندازه اش گرفت- و نه مساله مجلات تخصصی است که قاعدتا با برشی از این مردم سر و کار دارند که با آنها همفکر و همسو و همنظر و همراه باشند. – پایان کامنت ۱

ثقفی در ادامه گفت: «از نظر حمایت مالی باید بگویم ما از تشکیلات دولتی توقعی نداریم که از نشریات تخصصی حمایت کند چرا که این نشریات باید از طریق مراکز تخصصی و علمی پشتیبانی شوند و آنها باید کمک کنند تا مجله سرپا بماند. در حال حاضر در کشور ما خرید نشریات در برنامه مراکز تخصصی و علمی تعریف نشده است. دولت در حال حاضر قادر به پرداخت کمک مالی به ما نیست مگر شرایطی فراهم شود که بتوانند در حوزه کاغذ ما را همراهی کنند.» وی یکی از مشکلات اصلی را گسترش رسانه‌های الکترونیکی و فضای مجازی دانست و گفت: «امروزه انتشار سریع و کوتاه و قابل دسترس در فضای مجازی رغبت مردم را به خرید و مطالعه نشریات مکتوب کم کرده است. مردم به قدری درگیر فضای مجازی هستند که از نشریات بخصوص تخصصی دور شده‌اند. خرید و مطالعه این نوع نشریات به شکل نیاز جدی بین جوانان نهادینه نشده است و از ضروریات زندگی آنها و در سبد خریدشان نیست. اگر این اتفاق بیفتد هم نشریات تخصصی می‌توانند رسالت خود را انجام دهند و هم جامعه به سمت تخصص‌گرایی پیش می‌رود. من معتقدمرسانه‌های بزرگتر و همگانی‌تر در این زمینه می‌توانند کمک و مشوق باشند.»

کامنت ۲: تحلیل آقای ثقفی هم درست است و هم قابل بحث. درست است که نباید از تشکیلات دولتی توقع داشت اما این هم که مراکز تخصصی باید حمایت کنند قابل بحث است. چرا مجله ای باید خود را در چارچوب نیازهای سازمانهایی تعریف کند که احیانا به آن مجله نیازی ندارند؟ بهتر است مجله را مثل هر رسانه دیگری برای مخاطبانش منتشر کنیم نه برای اینکه فلان سازمان به ما کمک کند. وانگهی چرا گسترش رسانه های الکترونیکی و مجازی را “یکی از مشکلات” آن هم اصلی می شماریم؟ چرا یکی از “راه حل”ها ندانیم؟ رسانه های همگانی و بزرگ هم قطعا می توانند در دایره حامیان مجله قرار گیرند. ولی آن هم نیازمند یک برنامه بازاریابی است که با یک برنامه شبکه سازی همراه باشد. یعنی که در این زمینه هم باید طراحی و برنامه ریزی کرد و فعال برخورد کرد. رسانه های همگانی هم دنبال مطلب خوب و مصاحبه خوب و مخاطب پسند می گردند. بنابرین اینجا یک نیاز دوطرفه وجود دارد. پس می توان برایش فکر کرد و طرح ریخت. – پایان کامنت ۲

مدیر مسئول نشریه «بوم» تأکید می‌کند: «ما نشریه نوپایی هستیم. اما با وجود این بسیاری از سختی‌ها و مشکلات ما را از ادامه کاردلسرد کرده است. کار در نشریات تخصصی بسیار سخت است. جمع‌آوری اطلاعات و جذب خبرنگارانی که هم در حوزه مورد نظر متخصص باشند و هم دست به قلم، کار دشواری است. از سوی دیگر مسائل چاپ و توزیع نشریه، بویژه برای نشریه‌ای که بخواهد روی پای خودش بایستد و جذب آگهی نیز نداشته باشد ادامه حیات را سخت خواهد کرد.»

متأسفانه امروزه برخی از سر دلسوزی یا ناآگاهی، هرگونه سرمایه‌گذاری و تلاش برای گسترش فرهنگ مطالعه نشریات مکتوب را با توجه به رونق رو به رشد رسانه‌ها و ارتباطات الکترونیک شکست‌خورده می‌دانند. در این زمینه به نظر می‌رسد یکی از مشکلات عمیق در کشور ما، برخلاف بسیاری از کشورهای پیشرفته ضعف فرهنگ مطالعه و کاهش روزافزون اطلاعات و تحلیل‌های درست است. وقتی چنین دیدگاهی بر جامعه حاکم باشد نه تنها نشریات تخصصی بلکه نشریات عمومی و روزانه نیز بامشکل رو به رو خواهند شد.

کامنت ۳: طبیعی است که کار خوب کردن سخت است و به اندازه طراحی اش آسان نیست. اما راست اش من فکر می کردم بوممشتریان پروپافرصی دارد زیرا سفر و ایرانگردی یکی از موضوعات مورد توجه گروههای خاصی در ایران امروز است. به نظرم اینجا یک مشکل بازاریابی وجود دارد. اما نظر نویسنده مقاله عجیب است که گسترش فرهنگ مطالعه نشریات مکتوب را شکست خورده می پندارد و آن را به ضعف فرهنگ مطالعه نسبت می دهد. هم صغرای این بحث نادرست است و هم کبرایش! امروز کمتر نشریه معتبر دانشگاهی است که از راه ارتباطات الکترونیک برای ترویج خود استفاده نکند. نمونه ایرانی اش مجله “ایران نامه” یا ایران نامکاست. نمونه انگلیسی همین مجله یعنی مطالعات ایرانی هم از طریق الکترونیک بخوبی استفاده می کند. صدها مجله دانشگاهی دیگر هم راههای الکترونیک را استقبال کرده اند. مثل مجموعه مجلاتی که دانشگاه ادینبورگ اسکاتلند منتشر می کند. برای من روشن نیست که چرا دوستان رسانه ای وب و فضای مجازی را مشکل تعریف می کنند و نه بخشی از یک راه حل جذاب برای رسیدن به مخاطبانی که از راههای غیرالکترونیک دسترسی به آنها دشوار یا ناممکن است. – پایان کامنت ۳

محمد رضا بیطرف- کارشناس فرهنگی معاونت مطبوعات داخلی وزارت فرهنگ وارشاداسلامی- در این باره به «ایران» می‌گوید: «کاهش توجه به فرهنگ مطالعه یکی از مشکلات است اما به اعتقاد بنده در حال حاضر وضعیت اقتصادی کشور که دچار رکود شده بیش از هر موضوعی بر مشکلات نشریات تخصصی افزوده است. هزینه بالای چاپ و کاغذ و تورم اقتصادی روی این نشریات هم تأثیر گذاشته است. اما هنوز هم نشریاتی هستند که از جایی حمایت نمی‌شوند و بخوبی کار می‌کنند. البته درستش هم همین است که نشریه‌ها روی پای خودشان بایستند وجذب آگهی کنند و کاری کنند شمارگانشان بالا برود.»
وی درباره کمک‌های معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ وارشاداسلامی به این نشریات می‌گوید: البته این نشریات بر اساس رتبه‌بندی و کسب امتیاز از وزارت فرهنگ وارشاداسلامی کمک‌هایی دریافت می‌کنند. بدین شکل که نشریات درخواست رتبه‌بندی می‌دهند سپس اعضای کمیسیون ارزشیابی به آن نشریه بر اساس ملاک‌های موجود امتیاز می‌دهند سپس بر اساس امتیاز کسب شده رتبه می‌گیرند و به آنها کمک و حمایت می‌شود. کارهایی نظیر خرید نشریات که از کارهای حمایتی است بر اساس امتیاز محاسبه می‌شود.

وی در ادامه می‌افزاید: «متأسفانه نشریات تخصصی در کشور ما در حال حاضر شمارگان بالایی ندارند و رکود در نشریات به خاطر شرایط اقتصادی است هر چند شرایط دریافت مجوز از دوره‌های قبل راحت‌تر شده است اما باز هم استقبال افزایش نیافته است. قبلاً متقاضیان باید چندین سال در نوبت می‌ماندند که این باعث می‌شد دیگر انگیزه خود را از دست بدهند اما الان این روند حداکثر یک یا دو سال طول می‌کشد. شرایط بر اساس قانون مطبوعات تعیین شده است. به عنوان مثال داشتن دکترا یا فوق لیسانس در رشته‌ای که درخواست می‌دهند الزامی است. از طرفی همه مراحل از طریق سایت انجام می‌شود و نیازی به حضور و رفت و آمد نیست وهیچ هزینه‌ای هم برای دریافت مجوز نمی‌پردازند.»

وی درباره تفاوت نشریات تخصصی با نشریات علمی گفت: وقتی نشریه‌ای از وزارت فرهنگ وارشاداسلامی مجوز می‌گیرد برای دریافت رتبه علمی باید به وزارت علوم مراجعه کند تا مجوز یک نشریه علمی را دریافت کند. آنها نیز شرایط خاص خود را دارند که باید رعایت شود و دیگر ربطی به وزارت فرهنگ وارشاداسلامی ندارد. ما فقط در خصوص اعطای مجوز نظر می‌دهیم.

سیامک افشار – روزنامه‌نگار – می‌گوید: «درست است که امروزه رسانه‌های مجازی در کشور بسیار فعال هستند و با اقبال عمومی نیز رو به رو شده‌اند اما هنوز هم هستند کسانی که تمایل یا دسترسی به این فضا ندارند و اصلاً به مطالعه نشریات مکتوب عادت دارند. حتی در دنیای غرب هم باوجود گسترش نشریات مجازی، نشریات مکتوب همچنان شمارگان و مخاطبان خاص خود را دارند.»

کامنت ۴: به نظرم کمک و حمایت وزارت ارشاد با توجه به شرایط ایران به اندازه کافی خوب است. این چیزی است که مجله های خارج از ایران معمولا از آن بهره ای ندارند. اما وضعیت اقتصادی مولفه اصلی نیست. وضعیت علمی مولفه اصلی است! در کنار وضعیت علمی مهارتهای مدیریت و بازاریابی هم اهمیت فوق العاده دارد. این هم البته در ایران با مشکلاتی روبرو ست. اما به این معنی نیست که نمی توان کار بازاریابی خوب انجام داد. یک نمونه شاخص مجله پیام امروز است و در حوزه ای تخصصی مجله صنعت حمل و نقل. بازاریابی خوب بخش مهمی از هر کاری است که نهایتا مشتری یک سوی آن باشد. باید مشتری را پیدا کرد و با او ارتباط برقرار کرد و باید برای او جذاب بود. در این میانه، حساب کردن روی کسانی که “تمایل یا دسترسی به این فضای مجازی” ندارند کاملا اشتباه است! چون چنین کسانی وجود ندارند یا اصولا از گردونه مخاطبان پرتکاپو که می تواند آینده مجلات علمی را تامین کند بیرون اند. – پایان کامنت ۴

وی می‌افزاید: «بعضی از نشریات تخصصی به یک نهاد و ارگان خاص وابسته هستند و امکانات و حمایت‌های آن نهاد را دارند. شاید بتوان گفت وضعیت این نشریات در مقایسه با دیگران بهتر باشد اما برخی نشریه‌ها وابسته نهادی نیستند و حمایت مالی و خبری نمی‌شوند و از جهت اقتصادی معمولاً به آگهی‌ها وابسته هستند وشمارگانشان که البته از آنجا که معمولاً شمارگان این نشریات بالا نیست با مشکل رو به رو می‌شوند. در حالی که به اعتقاد بنده یکی از راه‌های حمایت از این نشریات این است که سازمان یا نهاد مزبور به این حوزه با خرید آنها هم از نظر مالی به آنها کمک کند و هم باعث بالا رفتن سطح اطلاعات کارمندان خود شود.» وی در ادامه می‌گوید: اغلب مدیران مسئول این نشریات از افرادی هستند که در آن نهاد یا مرکز مربوطه سمتی دارند اما در مورد خبرنگاران یا سردبیر الزامی نیست که از کارمندان یا متخصصان آن حوزه باشند فقط باید حرفه‌ای باشند.

واقعیت این است که نشریات تخصصی نقشی اساسی در تولید علم و آگاهی در کشور دارند که می‌‌توانند در پیشبرد اهداف به مسئولان و مردم کمک شایان توجهی کنند.

کامنت آخر: من طرفدار صد در صد آن هستم که مجلات علمی و پرمایه چه عمومی یا تخصصی دارای سایت خوب و با کیفیت باشند. سایتی که چکیده مقالات آنها را داشته باشد. و بتوان تک مقاله یا تمام مجله را خریداری کرد. یعنی درست بر خلاف آنکه وب را مزاحم و مشکل ببینم تصور می کنم وب قطعا راه حل است و راه حل مهمی هم هست. رسانه ها از جمله رسانه ای مثل روزنامه ایران باید در سمت اخلاق خرید روی وب فعالیت کنند و از این دایره بسته بیرون آیند که فکر کنند با توصیه اخلاقی می شود مساله ای را حل کرد. اخلاق نقشه عمل می خواهد. تا مترو نباشد اخلاق مترو معنی ندارد. در همان مترو هم هر مشکلی راه حل عملی لازم دارد. خرید و اشتراک روی وب موضوعی است که هم الان در بازار وب ایران رایج است. ممکن است برای خرید مجلات چندان رایج نشده باشد اما آینده در همین مسیر است. من تعجب می کنم که برخی از بهترین مجلات ایران فاقد هر گونه پایگاهی روی وب هستند. و برخی از بهترین روزنامه های ایران که خوشبختانه دارای پایگاه وب هستند از ارزش مالی آرشیو خود بی خبرند. روزنامه تایمز در لندن بخش مهمی از اشتراک اش مربوط به محققانی است که می خواهند از آرشیو دویست ساله آن استفاده کنند. برخی سایتهای آرشیوی مثلنورمگز و مگ ایران مدتها ست – مگ ایران که چند سال است و نورمگز تازه یکی دوسال- خرید و اشتراک مطالب خود را باب کرده اند. بنابرین سنت تازه ای پاگرفته که می توان متکی به آن به طیف تازه ای از مخاطبان و مشتریان دست پیدا کرد. مجله بوم و دیگر مجلات باید به طور جدی به این موضوع فکر کنند. نالیدن راه حل نیست مگر اینکه مقدمه ای برای ابتکارهای مدیریتی و فروش باشد. در عین حال حفظ اعتبار علمی و تازگی مطالب هم اهمیت اساسی دارد. مجله ای مثل نشنال جئوگرافیک خواهان دارد چون اعتبار دارد و چون برایش زحمت کشیده می شود. قطعا کاری که پایش زحمت کشیده شده بی مشتری نمی ماند.

title فهرستی ناتمام از کتابهای تاثیرگذار نسل ما

فهرستهای محبوب کتاب (یا کتابهای دوست داشته؛ مثل این یکی) که گهگاه منتشر می شوند هر کدام از زاویه ای به بازار کتاب برش می زنند و آثار معینی را برجسته می یابند. نه مفید است که همه کتابهای مفید را ذکر کنیم و نه ضروری. در هر کار و در هر فهرستی ناچار باید بهگزین کرد و نامزدهای والا را معرفی کرد. و گرنه فهرست شبیه به کتابشناسی می شود و نه فهرست گزیده. مساله اصلی این است که مساله ما در بهگزین کردن چه بوده و چه سوالی داشته ایم. و طبعا هیچ فهرستی جامع جوابهای همه سوالات ما نیست. پس هر فهرستی گزیده است و نمی تواند غیر از این باشد.

در تهیه فهرستی از کتابهای تاثیرگذار نسل ما (مایی که انقلاب را تجربه کرده ایم) هدف پاسخ به دوست عزیزی بود که قصد داشت برنامه ای برای کتاب راه بیندازد و مثل چندین طرح مشابه در رسانه های فارسی خارج از ایران ناکام ماند! چرا؟ بماند که موضوع بحث من در این یادداشت نیست. از من و چندین نفر دیگر خواسته بود فهرست بدهند از کتابهایی که تاثیرگذار می دانند. و من سعی کردم فهرست ام -کوتاه و گویا و گزیده- کتابهای موثر بر بسیاری از افراد نسل خودم را معرفی کند. البته قصد ارائه لیستی از "همه" آنها را نداشته ام ولی خواسته ام تصویری عمومی از مهمات دوره به دست دهم. وانگهی همه "کتابهای مهم" یا همان مهمات هم در این فهرست نیست چون بسیارند کتابهای مهم که با "اقبال عمومی" روبرو نشده اند و در حوزه خاص و محدود خود موثر بوده اند (و این هم ارزیدنی است که فهرستی از کتابهای مهم به دست دهیم که کمتر در میان مخاطب عمومی شناخته شدند). پس این لیست گزیده ی ناتمامی از کتابهای بحث برانگیز و الهام بخش را در بر می گیرد؛ یعنی کتابهایی که از بخت بلند پرمخاطب بودن برخوردار بوده اند (که لزوما به معنای پرخواننده بودن هم نیست!). نهایت اینکه خود را محدود کرده ام عمدتا به انتخاب آثاری که نویسندگان شان زنده اند یا در سالهای بعد از انقلاب درگذشته اند. به عبارت دیگر، نویسندگانی که در دوره جوانی و میانسالی نسل من زنده بوده اند و کسانی از آنها زنده اند و عمرشان دراز باد.

در این لیست نزدیک به ۷۰ کتاب یاد شده و نام برخی نویسندگان در آن بیش از یک بار آمده است. اما چهره های اصلی در سه چهار دهه اخیر به نظرم اینها بوده اند و بیشتر آنها هم زنده اند: آدمیت / آشوری / بابک احمدی / ادیب سلطانی / باطنی / حکیمی / سیمین دانشور / دولت آبادی / سروش / شایگان / شریعتی / شفیعی کدکنی / جواد طباطبایی / فردید / کاتوزیان / مجتهد شبستری / ملکیان / میلانی / نصر (از نصر و ملکیان من کتابی نیاورده ام فردید هم که ندارد.)

من برخی کتابهایی را که ترجمه بوده اما پرمخاطب شده اند هم آورده ام. ولی فهرست "ترجمه های موثر و پرمخاطب" البته درازتر است و من صرفا نمونه وار اشاره کرده ام. می شود یکبار این لیست را فقط بر اساس ترجمه ها ترتیب داد.

کتابها را موضوعی تقسیم کرده ام که معلوم می کند در هر حوزه چه آثار تاثیرگذاری منتشر شده. و نقد لیست مرا هم آسانتر می کند! اما ترتیب تاریخی در آنها رعایت نشده است. اگر کتاب مهمی از قلم افتاده باشد در هر موضوعی خوشحال می شوم یادآوری کنید. این فهرست نهایی نیست. خودم همین امشب تازه چند کتاب دیگر به آن افزوده ام. ولی می تواند دوستان اهل کتاب را برانگیزد که به این نوع کتابها فکر کنند. اینها آینه های هویت ما هستند:

تاریخ و نظریه تجدد / ایران و غرب
امیرکبیر و ایران آدمیت
معمای هویدا میلانی
برآمدن رضاشاه و نقش انگلیسها سیروس غنی – ترجمه حسن کامشاد
مشروطه ایرانی آجودانی
ما چگونه ما شدیم زیباکلام
زوال اندیشه سیاسی جواد طباطبایی
غربت غرب نراقی
آسیا در برابر غرب شایگان

غربزدگی- آل احمد
جامعه کوتاه مدت کاتوزیان
قبله عالم عباس امانت
جامعه شناسی نخبه کشی علی رضا قلی

اندیشه گران دینی
تشیع علوی، تشیع صفوی شریعتی
قبض و بسط تئوریک شریعت سروش
مکتب تفکیک محمدرضا حکیمی
الحیاه حکیمی
اصول فلسفه و روش رئالیسم طباطبایی و مطهری
مکتب در فرایند تکامل مدرسی طباطبایی
هرمنوتیک، کتاب و سنت مجتهد شبستری
تعمیم امامت بنی صدر

فلسفه اروپایی
سنجش خرد ناب کانت – ترجمه ادیب سلطانی
فراسوی نیک و بد نیچه – آشوری
چنین گفت زرتشت نیچه- آشوری
جامعه باز و دشمنانش پوپر- فولادوند
لویاتان هابز – بشیریه

نظریه ادبی
ساختار و تاویل متن بابک احمدی
منطق گفتگویی (باختین) تزوتان تودورف – داریوش کریمی
صورخیال در شعر فارسی شفیعی کدکنی
متفکران روس برلین – ترجمه نجف دریابندری
پیشدرآمدی بر نظریه ادبی تری ایگلتون – ترجمه عباس مخبر
سیر غزل در شعر فارسی شمیسا

ایرانشناسی
دو قرن سکوت زرین کوب
بندهش مهرداد بهار
شاهنامه خالقی مطلق

داستان
کلیدر دولت آبادی
سمفونی مردگان معروفی
طوبا ومعنای شب پارسی پور
سووشون دانشور
ثریا در اغما فصیح
چراغها را من خاموش می کنم پیرزاد
صد سال تنهایی مارکز – بهمن فرزانه

شعر
هشت کتاب سپهری
ترانه های کوچک غربت – شاملو
بیدل شاعر آینه ها شفیعی کدکنی

شرح و تفسیر ادبی
حافظ نامه خرمشاهی
افسون شهرزاد ستاری
رمز و داستانهای رمزی پورنامداریان
سر نی زرین کوب

متون و زبان
حافظ به تصحیح ناتل خانلری
حافظ به سعی سایه
قرآن قدس به کوشش علی رواقی
غلط ننویسیم نجفی
فرهنگ علوم انسانی آشوری
نقد و تصحیح متون نجیب مایل هروی
تاریخ زبان فارسی خانلری
آیین نگارش – احمد سمیعی
نگاهی تازه به دستور زبان باطنی

سیاست
خاطرات آیت الله منتظری
اسناد سفارت آمریکا
عالیجناب سرخپوش اکبر گنجی
شوکران اصلاح دفاعیات عبدالله نوری
خاطرات و تالمات – محمد مصدق
اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران محسن رنانی
میراث خوار استعمار مهدی بهار
چه باید کرد؟ – لنین

دایره المعارف
دایره المعارف بزرگ اسلامی به ویراستاری بجنوردی

صنعت نشر
راهنمای آماده ساختن کتاب ادیب سلطانی

فرهنگ واژگان
فرهنگ کوچه شاملو
فرهنگ سخن انوری
فرهنگ هزاره حق شناس

هنر
چهره ها مریم زندی
ایران – نصرالله کسرائیان
هنر در گذر زمان هلن گاردنر- محمدتقی فرامرزی

آشپزی
کتاب مستطاب آشپزی دریابندری

 

title انتخابات ۷ اسفند و نشانه هایش

قصد تحلیل عمومی انتخابات را ندارم. ولی به نظرم رسید برخی نشانه ها قابل توجه اند. شاید برخی نکته ها تازگی هم نداشته باشد اما برجستگی خود را در این انتخابات نشان داد. جامعه در حال رشد است مثل جوانی برومند. و در این مسیر یاد می گیرد و برخی نشانه های سنین پایین تر خود را به صورتی تازه جلوه می دهد یا اصولا خلق و خویش عوض می شود.

از همین یکی آخری اگر شروع کنم باید بگویم در روزهایی مثل ۷ اسفند مردم دوباره به یک بدن واحد تبدیل می شوند و همین آنها را تشویق می کند که بیشتر بیرون بیایند و رفتار مشابهی را بروز دهند. وحدت اجتماعی از عهد عتیق به وحدت بدن تشبیه شده است. در روز گذشته وحدت بدنه اجتماعی ما بار دیگر خودنمایی کرد. این همانی است که نادختری محسوب می شود و به انواع طعن و آزار تحقیر می شود و حذف می شود. 
از این وحدت بدنی دو نکته قابل دریافت است. اولی تغییرات این خودنمایی و دیگری مساله احزاب. معمولا ذهنیت غربی که ذهنیت حاکم بر رسانه ها و تحلیل ها هم هست یا ناخودآگاه می شود گرایش اش این است که بگوید جامعه بدون حزب قادر به مشارکت سیاسی فعال نیست. اما به نظرم با وجود الگوهایی مثل جامعه ایران باید در این گزاره تردید کرد و مشارکت سیاسی را طور دیگری هم تعریف کرد. ایرانی ها در طول سالهای بعد از انقلاب تقریبا همیشه بدون اتکای به احزاب و نظام خاص حزبی و عضویت در آن رای داده اند. اگر این مدل مشارکت جایی بحث شده باشد و سازه های اش روشن شده باشد من خبر ندارم و دوستان دستگیری کنند اما اگر نشده کاملا ارزش بحث دارد. نباید این نوع مشارکت را که تاثیرگذاری اش اظهر من الشمس است زیر سایه غیبت احزاب و گفتمان سیاسی مربوط به آن نادیده گرفت و بی کنکاش گذاشت. تصور من این است که در جوامع دیگر هم رفتارهای اجتماعی از الگوهایی  پیروی می کند که در ایران می بینیم و شاید تنها حوزه سیاست متفاوت باشد. یعنی حزب غربی در مشارکت سیاسی تاثیر دارد اما در حرکتهای اجتماعی مردم اصول دیگری حکومت می کنند. در ایران این نحوه رفتار در روزهای عزاداری هم دیده می شود. چنانکه در روزهای شادمانی عمومی. مناسک انتخابات از این منظر چیزی شبیه برون آمد مردم از خانه در ایام تاسوعا و عاشورا و رفتارهای مشترک در نوروز و در پیروزی فوتبال و مانند آن است. 
نکته دوم در خودنمایی های تازه است یا تازگی های خودنمایی مردمی. در یک کلام می توان گفت که میزان استقلال فردی کاملا بالاتر رفته است. عکسی که دیروز دست به دست می شد و نمونه های متعدد دیگری هم پیدا کرد نشانه ای از این استقلال فردی است. دختری با موهای باز و آلامد در کنار روحانی جوانی نشسته و هر دو دارند رای می دهند. به نظرم چنین اتفاقی در سالهای پیش کمتر دیده می شد و در سالهای پیشتر اصلا دیده نمی شد. از نگاه من معناهای متعددی در این عکس هست. مثل اینکه نمی توانی مرا حذف کنی (کنار تو هستم). من دیگر از تو نمی ترسم (روحانی نشانه ای از حاکمیت). من باور دارم به واقعیت حضور تو چنانکه باور دارم به واقعیت حضور خودم (نوعی همزیستی اجتماعی). من قرار نیست از تو فرار کنم. و تو قرار نیست مرا پنهان کنی. به نظرم این تصویر تازه ایران است. تصویری که در این سالهای بعد از جنبش سبز مدام پررنگ تر شده است. اگر فشار ولایی و امنیتی نباشد این تصویر می تواند تصویری ساده از یک انتخابات عمومی در ایران ده سال بعد هم باشد.
همین استقلال فردی در رفتار دختر آن عکس را که به زبان بدن حرف می زد، در فاشگویی انتقادی حمید فرخ نژاد هم دیدیم. در ویدئویی که زیاد دست به دست شد فرخ نژاد بازیگر سینما که در یک دوجین فیلم بازی کرده و قاعدتا باید کمی محافظه کار باشد در برابر دوربین تلویزیون صریح و عریان و روشن حرف زد. گفت مردم آمده اند تا با رای خود اجازه ندهند کسانی که برای مردم تهدید به شمار می روند به مجلس بروند. گفت این عادلانه نیست که هر که را مردم می توانستند به مجلس بفرستند حذف کردید. اما مردم از همین فضای کوچک باقیمانده هم استفاده می کنند تا نفس بکشند. و حرفهای خوب و روشن دیگر. این حرفها را زمانی فقط در تاکسی ها می شد شنید. اما خوبی رشد اجتماعی این است که از حرف زدن در خانه و تاکسی شروع می شود و به حرف زدن در مقابل رسانه ها و کنش اجتماعی می انجامد. 
نکته دیگر در همین کنش اجتماعی است. به نظرم آنچه در این انتخابات مشخص شد و باز به نوعی با همان ساختار کنش عمومی و تنانه جامعه ما مربوط است مشخص شدن رهبران طبیعی این کنش بود. مشکل عمده رهبری سیاسی در ایران این است که از مدلی عقبمانده و استالینی پیروی می کند. این نوع رهبری در شخص ولی فقیه و در نهادهای مسئول انتخابات مثل شورای نگهبان پیکرینه شده است. اما نکته اساسی این است که این رهبری سیاسی و آن شورای محافظ ولایت که هر کس را که خواست قلع و قمع کرد نتوانستند مردم را مدیریت کنند بلکه رهبرانی که کاملا از این نظام عقبمانده فاصله گرفته اند توانستند کنش اجتماعی آنها را علیرغم میل ولایت و دستگاههایش مدیریت کنند. به نظرم از این منظر انتخابات ۷ اسفند پاسخ مثبت روشن مردم به روحانی و هاشمی و خاتمی بود. روحانی عزت خود را از برجام و باز کردن ایران به روی جهان دارد و دور کردن تهدید جنگ. او امروز نماینده ارزشهای مردمانی است که نمایندگان شان هم حذف می شوند و "منافعی اندک" در ساختار نظام برایشان باقی است. دیگری هاشمی است که در سالهای اخیر خاصه بعد از جنبش سبز مرتب از ولایت فاصله گرفته، از امامت جمعه بازمانده و منتقد صریح نظام ولایی شده و در همین انتخابات هم به دستگاههای حذف کننده نامزدها تاخت. اعتبار او از سرمایه ای است که در راه نقد سیاسی اش هزینه می کند. او از رهبرانی است که به مردم بازگشته است. فرصتی که خامنه ای هم بخصوص پس از برجام داشت اما از آن استفاده نکرد و به ستیز با مردمی که آنها را نمی پسندد و از آنها می ترسد ادامه داد. و نهایتا خاتمی. مردی که جنبش بزرگ اصلاحات بارش بر دوش او افتاد و آن را به اندازه مقدور هدایت کرد و مغضوب دستگاه ولایت شد و حتی تصویرش هم ممنوع است. اما با یک ویدئوی ساده توانست اقشار مختلفی از مردم را به حرکت در آورد که هنوز اصلاح امور را با نام او می شناسند. در کنار اینها بنشانید دهها چهره فرهنگی و هنری و صاحب اعتبار و نام را که پیش آمدند و به این فراخوان پیوستند و مردم را دعوت کردند مثل چند انتخابات سالهای اخیر. 
این رهبران سیاسی و فرهنگی نشان دادند که پیوندهایی میان آنها و گروههایی بزرگ از جامعه وجود دارد که بدون حزب خاص و نهاد معین تشخص یافته است. آنها می توانند صدای مردم را بشنوند و مردم هم به ندای آنها پاسخ می دهند. این شخصیت واحد اجتماعی همانی است که از زمان جنبش اصلاحات در صحنه سیاسی و اجتماعی ایران نقش بازی کرده است. خارج از همه نهادهای ولایی و حکومتی. این پیوندهای طبیعی و عرفی بسیار قابل مطالعه است. می توانید مثلث جیم را هم در سوی دیگر نشانه رهبرانی بگیرید که مردم سرکوب شده و ناراضی می خواهند از آنها فاصله بگیرند. می توانند یا نه مهم نیست. نشانه ها به اندازه کافی اهمیت دارند. کنش خاص خود را هم به سرانجام می رسانند. دیر یا زود.
در مجموع به نظرم طبقه سرکوب شده پس از انقلاب و خاصه در دوران رهبری خامنه ای یکبار دیگر وحدت یافت و خودنمایی کرد و به رهبران طبیعی خود پاسخ مثبت داد. طبقه متوسط شهرنشین بدون داشتن احزاب گسترده و بدون آنکه میدان بازی داشته باشد سال به سال رشد می کند و خود را هر جا لازم باشد نشان می دهد. کلیت این حرکت مثبت است و توقف ناپذیر. نکاتی در جزئیات اینجا و آنجا می توان یافت و نقد کرد اما بهانه جستن از این مسائل و کل تصویر را ندیدن خطا ست. دیدم برخی دوستان چپ یقه گیری کرده اند بر سر همین نکته ها. اما ماجرا را نباید ذره بینی دید. طبقه متوسط شهرنشین ایران هم از سوی دوستان چپ افراطی تحقیر و طرد می شود هم از سوی حکومتی های ولایی طرد و حذف می شود. و در این اشتراک نکته های عبرت آموز هست. من نمی خواهم از همه رفتارهای این طبقه سرکوب شده پس از انقلاب دفاع کنم. اما ندیدن این حجم عظیم که هر از چندی به بهانه ای به یک بدن واحد اجتماعی تبدیل می شود، تنها لجاج با خویشتن و دگماتیسم است. به نظر خاضعانه من آینده ایران در گرو شناخت این بدن واحد است. مهم نیست که نتیجه انتخابات چقدر به سود این بدن وحدت یافته خواهد شد. طبیعی است که در مسابقه ای که طرف مقابل دهها رانت حمایتی دارد و این طرف فقط وحدت اجتماعی خود را دارد و حق رای اش برابر نیست نتیجه نمی تواند چنان باشد که آرای این مردم را نمایندگی کند. اما مساله این است که این بدنه قابل حذف نیست. نه از ساز و کارهای سیاسی داخلی و ولایی و نه در تحلیل های سیاسی. این بدنه اجتماعی دیگر خود را تثبیت کرده و هویت پیدا کرده است. این را خامنه ای هم می فهمد که پیشاپیش دست به حذف نمایندگان آنها می زند. شناخت این بدنه در میان اهل نظر و کنشگران مدنی و سیاسی هم اهمیت اساسی دارد. این شناخت باعث می شود از نومیدی دور شویم و مرتب شگفت زده نشویم و نپنداریم که مردم ایران قابل پیش بینی نیستند. منطق این مردم را باید فهمید. 
title انتخاباتی که اقلیت را سوار ملت می کند و اکثریت را تحقیر به هیچ نمی ارزد

نامه جسورانه ای است. به نظرم ایستادن در برابر تحقیری که ولایت عظما دارد بر مردم تحمیل می کند از اصل انتخابات واجب تر است. دوران آقای خامنه ای به سر آمده و این را باید درست جلوی رویش گفت. این ملت روبروی شاه ایستاده است و همین روزها ایام سالگرد آن انقلاب عظیم است. تحقیرکنندگان مردم و مدعیان صغیربودن خلق باید درس بگیرند و سر جای خود بنشینند. نظارت استصوابی به شیوه ای که اعمال می شود کاملا در خدمت قدرت حاکم است و هیچ نقشی در نمایندگی دموکراتیک ندارد. این اسلحه زنگ زده است و نفس انتشار این نامه بخوبی آن را بازگو می کند. مردم را نمی توان از حق حاکمیت بر خود و تعیین نمایندگان شان محروم کرد و هر که چنین کند طاغوت است و بر او همان می رود که بر شاه رفت. اگر هنوز خردی با ایشان است بیدار شوند اگر نه مردم را دیگر نمی توان خواب کرد:

جهان یادگار است و ما رفتنی
به گیتی نماند به جز گفتنی
    نام نیکو گر بماند ز آدمی به کز او ماند سرای زرنگار

جناب آقای دکتر حسن روحانی، ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

با سلام و احترام

پس از انتخاب جناب‌عالی توسط اکثریت ملت ایران بر اساس شعارها و وعده‌های انتخاباتی آن‌جناب، همانگونه که انتظار می‌رفت با مذاکره و گفتگو، فضای تعاملات بین‌المللی بین ایران و بقیه کشورها در چارچوب منافع ملی سمت و سوی سازنده‌ای پیدا نمود. از جمله دستاوردهای مهم این نوع نگرش، رفع تحریم های ناجوانمردانه و فشار نابجا بر اقتصاد کشور بود. ما، تعدادی از استادان دانشگاه های سراسر کشور (اسامی پیوست)، ضمن حمایت از اقدامات بسیار ارزشمند فوق خواستار آن هستیم که دولت شما نه تنها این نوع تعامل را در عرصه روابط و سیاست منطقه‌ای نیز پی‌گیری کرده و گسترش دهد، بلکه به جد خواهان آن هستیم که دولت جنابعالی نهایت سعی خود را برای بسط تعامل و گفتگوی سازنده و جدی در راستای وحدت و آشتی ملی در داخل کشور نیز به کار بندد. ما بنا بر وظیفه خطیری که احساس می‌کنیم مایلیم به تمامی مسئولان هشدار دهیم که با توجه به منازعات منطقه‌ای و جهانی، وحدت و آشتی ملی چیزی است که ضامن امنیت ملی کشور و تمامیت ارضی آن است و هر گونه قصور در تحقق این امر ممکن است آثار زیان‌بار و جبران ناپذیری برای کل کشور و نظام به همراه داشته باشد.

هیچ تردیدی در این نیست که یکی از مهمترین وظایف، تکالیف و مسئولیت‌های هر حاکمیت سیاسی صیانت و پاسداری از همه‌ی اصول قانون اساسی به عنوان زیربنای مشروعیت آن نظام سیاسی و نیز جلوگیری از تفسیر مواد قانونی آن برخلاف مصالح و منافع ملی در جهت حمایت فراقانونی و ناعادلانه از هر گونه دیدگاه و گرایش سیاسی خاص است.

پر واضح است که وحدت ملی به معنای به کارگیری تمامی نیروهای فهیم و کاردان و قانون مدار، صرف نظر از سلائق فکری آنها برای برون رفت از مشکلاتی است که کشور ما در طول سالهای گذشته و به ناصواب به آنها دچار شده است. این امر تنها با برگزاری انتخاباتی سالم و رقابتی که در آن همه گروه ها و سلیقه‌های گوناگون فکری بتوانند خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دهند امکان پذیر خواهد شد.

ما از جنابعالی به عنوان ریاست جمهوری و به عنوان کسی که برای صیانت از قانون اساسی سوگند یاد کرده اید تقاضا می‌کنیم که زمینه یک انتخابات سالم، رقابتی، عادلانه و فراگیر را فراهم کنید. با توجه به نگرانی فزاینده ای که ردصلاحیت‌های گسترده اخیر به وجود آورده است، ما به جد بیم آن داریم که عدم تحقق این امر موجب سرخوردگی و عدم مشارکت گروه‌های بسیاری از مردم در دو انتخابات پیش رو گردد، امری که علاوه بر آسیب‌های جدی به پیشبرد امور کشور در شرائط حال و سال‌های آینده، زیانی فوری در برخواهد داشت و آن تضعیف جایگاه کشور در تعاملات منطقه‌ای و بین‌المللی خواهد بود.

فراموش نکنیم که برگزاری یک انتخابات غیررقابتی، ناعادلانه و با مشارکت محدود شهروندان، شان و منزلت نظام جمهوری اسلامی را در حد رقبای منطقه‌ای آن پایین خواهد آورد. تحت چنین شرائطی، عدم برگزاری چنین انتخاباتی بر انجام آن ارجحیت خواهد داشت و بالعکس برگزاری یک انتخابات رقابتی و فراگیر که مشارکت حداکثری مردم را جلب کند، این منزلت را در چشم جهانیان بیش از پیش ارتقاء خواهد بخشید.

فهرست نامهای استادان امضاکننده در ادامه می آید.

ادامه مطلب